زندگینامه - 9

گریۀ مأمورین اطلاعات:
بلی اینها همه برایم یک دنیا خاطره است. در حضور آقا میرزا عزیز به همراه دو نفر مأمور شهربانی « مرحوم استوار نقوی و علی شرانلو » هنگام سوار شدن به ماشین، مرحوم مادرم را کنار ماشین دیدم که داشت گریه می کرد، مرحوم پدرم نیز آمده بود. پدرم از سر غیرت و مردانگی اش بازوی مادرم را گرفت و کشید و با خود برد. ما را به تبریز بردند و تقریباً زمان افطار تحویل سازمان امنیّت دادند. پس از پرس و جوئی مختصر، اصرار کردند اگر در تبریز آشنائی دارید بیاید ضمانت کند شب اینجا نمانید! امّا من ترسیدم که مبادا به این بهانه می خواهند بدانند من در تبریز با چه کسانی در ارتباط هستم. و لذا نام کسی را نیاوردم إلا مرحوم آقای محمود درخشان ( مدیـر مسافرخانۀ درخشان مراغـه ) را که به مأمورین گفتم چون مراغه ای است احتمالاً پدرم را بشناسد. اندک زمانی بعد مأمور خبر داد که آقای درخشان دارد می آید. سریع خودش را رسانید اسناد مالکیّـت و جواز کسب مسافرخانه اش را هم آورده بود. به من ضامن شد، بعد پرسید این آقا را از کجا آورده اند؟ گفتم: از مراغه باهم هستیم. خدا رحمتش کند به مأمورین گفت: می شود به این آقا هم ضمانت کنم؟ به او هم ضامن شد. میرزا عزیز رفت خانه خواهرش که صبح ساعت هشت بیاید. من هم آمدم به مسافرخانۀ آقای درخشان، دیدم مأمورانم نشسته اند چای شیرین و نان و پنیر در مقابلشان است اما هنوز افطار نکرده بودند و داشتند گریه می کردند که این بچه را آوردیم و با دست خودمان تحویل دادیم، نشستیم باهم افطار کردیم. نمی دانم شما چه فکر می کنید امّا امروز برای من، خاطرۀ فریاد حاج داداش در شهربانی با گریۀ مرحوم نقوی در مسافرخانه، هر دو به یک اندازه لذت بخش است. همان شب بعد از افطار به منزل دوست و برادرعزیزم آقای.... رفتم وقتی قضیه را فهمید بی درنگ لباس پوشید، هر قدرهم اصرار کردم قبول نکرد. ساعت نه شب بهمن ماه (2/11/1342) روی بار کامیونی، خودش را به مراغه رسانید تا به پدرو مادرم و بچه های مسجد بگوید که من در سازمان امنیّت نیستم بلکه در خانه او خوابیده ام، تا آنان را از نگرانی برهاند. بعداً برایم تعریف کردند که حسینیه در آن شب پرجمعیت تر از شبهای قبل بود و دوستان جوان هم با اشتیاق تر ازهمیشه برنامه ها را ادامه داده بودنـد. اگر چه بعضی ها هم همان شب خدا حافظی کرده و رفتند و دیگر هیچ وقت باز نگشتند. خوب بعضی ها کمی ترسو هستند نباید مذمّت کرد چرا می ترسید؟ فردای آن روز هم که پنجشنبه بود دوباره مرحوم درخشان ضمانت کرد، رفتم مراغه و صبح شنبه باز گشتم. مهرداد رئیس ساواک شخصاً باز جوئی و مقداری هم نصیحت کرد، دستور داد تعهد گرفتند و آزاد شدم.

خاطره قبلی ------ فهرست خاطره ها ------ خاطره بعدی


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com