زندگینامه - 8

همگام با حرکتهای انقلاب:
اینها خاطره هاست، تاریخ را هم اعمال انسانها و خاطرات آنها می سازد. به یاد دارم عصر روز بیست و دوّم رمضان سال 1342 شمسی با بعضی از دوستان در مسجد آقا محمدتقی مراغه نشسته بودیم، طلبه ای آمد در گوشه ای نشست. باهم آشنا شدیم. پرسیدم: منبر می روید؟ گفت: اگر باشد. گفتم: به شرطی که نام « آیة الله خمینی » را در منبر بیاورید. گفت: قبول است. گفتم: شب بیائید به مسجد اکبرآباد. گفت: نمی شناسم. گفتم: حسینیۀ جوانان را سراغ بگیرید نشانتان می دهند. ( خاطرنشان کنم که اولاً، در آن زمان کلمۀ امام مصطلح نبود؛ ثانیاً، حضرت امام در تعاقب داستان عاشورائی که مصادف با پانزده خرداد 42 بود در زندان بودند ) محرّم و عاشورائی که اعلامیّه وعکسهای امام را برای اوّلین بار در مراغه پخش کردم، وقتی مأمورین اطلاعات سرنخ قضیه را پیدا کردند روز سیزدهم محرّم خانۀ ما را زیر و رو کردند ولی چیزی نیافتند. امّا اکنون که روی آن قضایا مهر« تاریخ گذشته » خورده و من هم صاحب هیچ ادعائی نیستم اذعان می کنم و ادّعا دارم اوّلین کسی که اعلامیّه و عکسهای آیة الله العظمی خمینی را در مراغه پخش کرده غیر از من احدی نبوده است. خدا رحمت کند تاجرانی را که در داخل قوطی چائی اعلامیه های مراجع تقلید را به نقاط مختلف کشور می فرستادند. برگردیم به داستان شب بیست سوّم ماه رمضان، جناب حجة الاسلام میرزا عزیز نمروری آمد و منبر رفت و سه بارهم نام حضرت امام را آورد ما هم کلـّی لذت بردیم. فردایش که در دبیرستان فروزی مراغه بودم، مأمور اطلاعات شهربانی به سراغم آمد. وقتی به شهربانی آمدیم بعد از سئوال و جواب، پرونده ردیف و معلوم شد که می خواهند به همراه آقا میرزا عزیز به تبریز بفرستند. خدا رحمت کند مرحوم « حاج علی اکبر باستانی، مرحوم حاج داداش رمضانپور، مرحوم حاج احمد خاکپور» ریش سفیدان مسجد اکبرآباد را، نباید فراموش کنم که تقریباً نیمۀ شب بیست و یکم رمضان همان سال بود، خادم مسجد مرحوم حسین عمو گفت: در حیاط شما را صدا می کنند. بیرون آمدم، در انتهای حیاط سیاهی دیده می شد همین که به او نزدیک شدم گفت: فلانی منم. مرحوم باستانی بود که کلاه شاپو را تا بالای ابروان پائین آورده و یقۀ پالتو را تا محاذای بینی بالا کشیده بود، یواشکی گفت اگر در مسجد چیزی دارید فوراً به جای دیگرانتقال دهید، احتمال دارد بریزند اینجا را تفتیش کنند. دو روز بعد از آن هم که در اتاق مجاور رئیس اطلاعات شهربانی ( شیرزاد ) نشسته بودم فریاد مرحوم حاج داداش را شنیدم که داد می زد ریش سفید آن مسجد منم این بچه را چرا آورده اید!

خاطره قبلی ------ فهرست خاطره ها ------ خاطره بعدی


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com