زندگینامه - 3

مؤسسّین حسینیه:
عرض کردم اندراین مقوله باید اسامی خیلی ها برده شود، زیرا نیاوردن اسم، مثل فیلم نامه هائی است که به دلایل عدیده نمی توانند قهرمان اصلی را نشان بدهند که هم برای نویسنده و کارگردان مشکل دو چندان می شود و هم گاهاً داستان گنگ می ماند. امّا چه می شود کرد، که به بعضی دلائل و رعایت برخی جوانب، چاره ای غیر از این نیست. با این همه، به دو دلیل از دو بزرگوار که در قید حیات هستند نام می برم و لکن آنهایی که به رحمت ایزدی پیوسته اند نامشان را تا آنجائی که حافظه ام یاری می دهد ذکر خواهم کرد و البته باید هم آورده شود که حقـّی بزرگ، برگردن شخص اینجانب دارند و اگر بگویم به گردن دیگران هم دارند شاید برای بعضی ها تحملش ثقیل باشد. لذا زمانی که برای اوّلین بار به آستان بوسی خانۀ خدا توفیق یافتم، طواف های متعدّدی انجام دادم در حقّ خیلی ها و ضمناً یک طواف کامل نمودم با نماز طوافش به نیابت از طرف آنانی که از بدو تأسیس به حسینیّه جوانان مراغه آمده اند چون حقیقتاً خودم را مدیون همۀ آنان می دانم. سخن بر سر این نیست که طواف و دو رکعت نماز حقیر سرا پا تقصیر چه می کند؟ بلکه این عمل مثل کف زدن به سخنرانی، خطیبی است که از سخنانش خوشمان می آید! امّا اینکه گفتم به دو دلیل فقط از دو نفر نام می برم: دلیل اوّل، چون حضرت آیة الله آقای حاج شیخ یعقوب جعفری صاحب تفسیر مبارک « کوثر » در مقدمۀ کتاب « از غدیر تا عاشورا » مرقوم داشته اند: « سالهاست که اینجانب با مؤلف بزرگوار این کتاب، انس و الفت دارم و با سجایای اخلاقی و مجاهدت های ایشان در راه اعتلای کلمۀ حقّ از نزدیک آشنا هستم و آن خاطرۀ خوب را فراموش نمی کنم که در دهۀ چهل و پنجاه شمسی با ایشان و برخی دیگر از برادران با ایمان که آن زمان، همه جوان های نورس بودیم، هیئت حسینی جوانان را در شهر مراغه به راه انداختیم که پایگاهی برای هدایتگری جوانان بود و حال وهوای خاصی داشت... » بنابراین با وجود این مرقومه، آوردن نام ایشان در این نوشتار، به اصطلاح مشکل فنـّی نخواهد داشت. دلیل دوم، با کسب اجازه از محضر برادر ارجمندم جناب آقای جعفر فرجام، نام ایشان را نیز می آورم. چون اگر نام ایشان نیاید در اذهان چنین تصوّری بوجود می آید که مؤسس حسینیّه من بوده ام. بلکه باید گفت، که در حقیقت مؤسسین هیئت همین دو نفر ( به اصطلاح آن روز، آقا میرزا یعقوب، جعفرفرجام، مرحوم حاج اقبال تقی زاده، مرحوم جلال کحالی، مرحوم رضا طوسی و...) می باشنـد و از پیشگامان بودند. من با آقای فرجام در کلاس دوّم متوسطه در دبیرستان خواجه نصیر هم کلاس بودم، ایشان از من دعوت کرد من هم آمدم. اگر چه نماز و روزه را از دوران بچه گی آموخته بودم امّا به نو جوانی که پا نهادم ترک شد. یعنی در آن ایّام من نه تنها اهل مسجد ومنبر و هیئت نبودم بلکه حتیّ نماز هم نمی خواندم و لذا پیوسته مورد اعتراض شدید مرحوم پدرم نیز بودم. علی ایحال آقای فرجام گفتند: با بعضی از دوستان چنین تصمیمی داریم، شماهم بیائید من هم آمدم و چه مبارک آمدنی بود.

خاطره قبلی ------ فهرست خاطره ها ------ خاطره بعدی


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com