زندگینامه - 25

در جمهوی آذربایجان:
باری، مسئولین سازمانی که کار می کردم پیشنهاد کردند برای مدّت چهارماه به باکو سفر کنم. در حکم مأموریت اداری که به تاریخ 11/8/1376 امضاء شده، این جمله آمده است: « به شما مأموریت داده می شود از تاریخ 12/8/1376 برای مدت چهار ماه به کشور آذربایجان عزیمت و مستمراً نحوۀ انجام امور را گزارش فرمائید » به جمهوری آذربایجان آمدم. با احتساب اینکه دیماه را در مسافرت حجّ عمره بودم مدت چهار ماه را پایان سال 76 فرض کرده و روز آخر اسفند به ایران باز گشتم. بعد از عید که در ادارۀ مرکزی حضور یافتم معلوم شد که می خواهند مأموریت را ششماه دیگر تمدید کنند. امّا با توجه به گرفتاری خانوادگی قبول نکردم. ده ماه در تهران ماندگار شدم بالاخره در دیماه مجبور شدم مجدداَ جواب بلی بگویم و از دوّم بهمن سال 1377 رسماً در باکو اتراق کردم، و فعلا هم هستم. خیلی دلم می خواهد برایتان از حال و هوای باکو، گنجه، شاماخی... و دیگر جاهای دیدنی و مناظر طبیعی و زیبائی های گوی گول ( استخرآبی ) و آثار تاریخی جمهوری آذربایجان و قبر مطهّر حضرت حکیمه خاتون ( خواهر امام رضا(ع) ) بنویسم ولی چون اندرین مقوله به قول معروف « مثنوی هفتاد من کاغذ شود » بماند به فرصتی دیگر، که اگرعمری باقی بود درکتاب « آذربایجانی که من دیدم » این همه را خواهم نوشت انشاءالله. به انضمام اخلاق و عادات و آداب و رسوم، مردی ها و نامردی های ساکنان شمال رود ارس. امّا برای اینکه خالی از لطف نباشد یک داستان را برایتان تعریف می کنم. می گویند: در اوائل فروپاشی ( سال 1990 ) یکی از تبریزی ها به باکو می آید، یکماه می ماند و برمی گردد. همه می دانیم با توجه به این که ما هردو آذری ( شمال وجنوب رود ارس) دارای یک ملیّت هستیم، هم زبانیم، مسلمانیم بنا براین کشور آذربایجان برای آذری های پائین رود ارس جذابیت خاصّ خودش را دارد. بالخصوص که شاعر توانای قرن، مرحوم استاد سیّد محمد حسین شهریار در « مورد باکو » سفارش اکید کرده است: آنام تبریزمنه گهوارده سوولوبدو اوغلوم بیل سنین قالمیش او تایدا بیر قارا تللی خالان واردیر مادرم تبریز در گاهواره برایم سفارش کرده است، فرزندم بدان که خالۀ سیه موی تو در آن طرف [ رود ارس ] جا مانده است. لـذا دوستان و فامیل وهمسایه ها به دیدنش می آیند. بعد از حال و احوال پرسی می گویند: خوردنی ها نوش جانت از دیدنی ها برایمان تعریف کن. می گوید: والله چه عرض کنم! شهرباکو یعنی یک زباله دان بزرگ، خیابان هایش چنان درهم شکسته و فروریخته که ماشین صفر کیلومتر بیش از یک سال دوام نمی آورد. حلال و حرام نمی فهمند، پاک و نا پاک برایشان مفهومی ندارد، محرم و نا محرم را نمی خواهند بدانند، امّا رویهم رفته برای ماندن جای خوب و مناسبی است! بنده هم در دوازده سال قبل گوشه هائی از توصیفی که آن آقا کرده است دیده بودم. ولی باید بگویم: حقیقت این است که امروز بعد از هجده سال، دقیقاً برعکس گذشته همۀ چیزهائی را که باید بدانند خیلی خوب می دانند و چیزهائی راهم که نمی دانند می خواهند یاد بگیرند وتصادفاً خیلی سریع هم یاد می گیرند و لذا امروز شهر باکو را مثل یک دستۀ گل در آورده اند زیبا و دوست داشتنی با جاذبه های جذب میهمان خارجی. در مورد مسائل دینی و معنوی کتاب می خوانند، و کتاب می نویسند با قاطعیّت می شود گفت: تعداد نماز خوان هایش از دو و یا سه در صد آن روزها به بالای سی در صد رسیده است. اگر سالهای قبل تعدادی انگشت شمار فقط به خاطر رژیم غذائی روزه می گرفتند امروز بالای چهل درصد روزه می گیرند. حتی خیلی ها هم سعی می کنند نماز و روزه های گذشتۀ شان را قضا نمایند، بعضی از زنان و دختران جوان به حجاب اسلامی روی آورده اند و آنهائی هم که محجّبه هستند پوشش شان کامل است. دونکته ای که خیلی جالب است: اولاً ــ این همه را بدون هیچ گونه تظاهر انجام می دهنـد چون در اینجا، فعلاً ریا و ظاهرسازی هیچ مشتری ندارد. ثانیاًــ اکثریت قریب به اتفاق دینداران را قشر جوان تحصیل کرده تشکیل می دهد. یادم می آید در تشرف حجّ سال 1386 در شب شهادت حضرت امام جوادعلیه السلام به همراهی سه نفر از دوستان به محضر حضرت آقای آقا شیخ عَمری ( رئیس شیعیان عربستان ) رسیدیم در ملاقات خصوصی، به آقازاده اش عرض کردم، به آقا بگوئید: ایرانی هستیم ولی فعلاً در جمهوری آذربایجان مأمور به خدمت می باشیم و از آنجا آمده ایم. گفت: جهت معرفی این جمله را من می گویم، ولی آقا فارسی می داند خودتان صحبت کنید. پس ازمعرفی مطالب زیادی صحبت شد از جمله اینکه آقا سئوال فرمودند: آذربایجان چه قدر جمعیّت دارد؟ عرض کردم: اندکی بیشتر از هشت میلیون نفرند که از نظر اعتقادی از سالیان پیش بین بیست و پنج الی سی درصدش سنی و بقیه شیعۀ اثنی عشری هستند. بعد سئوال کردند: رئیس دولت سنی است یا شیعه؟ عرض کردم: به شیعه بودن تظاهر دارد حتیّ به دستور پدرش و با تأکید خودش قبر مطهّر حضرت فاطمۀ صغری دختر امام کاظم علیه السلام به طرز آبرومند بازسازی شده است و در ورودی اش خیلی زیبا نوشته شده: بازسازی و تعمیر این بنا در زمان ریاست جمهوری مرحوم حیدرعلی اف شروع و در زمان الهام علی اف پایان یافت. خدا شاهد است که این عرایضم برای حضرت شیخ عَمری چقدر مسرّت بخش بود. فرمود آقا شما بگوئید: از دوّمین کشور شیعه به اینجا آمده اید. بقیه بماند به فرصتی دیگر، انشاء الله.

خاطره قبلی ------ فهرست خاطره ها ------ خاطره بعدی


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com