زندگینامه - 21

محکومیّت و زندان:
در مرداد ماه 1355 که در آستانۀ نیمۀ شعبان بعد از ظهرها به مراغه می رفتم و سحرگاهان برای انجام کارهای اداری به تبریز باز می گشتم. از روز سه شنبه مرخصی گرفته بودم تا پنجشنبه ( روز نیمۀ شعبان ) درمراغه بمانم. امّا ساعت ده صبح روز دوشنبه ( 15/5/55 ) در حالی که دو نفراز عزیزان مراغه ای عضو هیئت حسینیه هم در دفتر شرکت بیمه بودند، مأموران ساواک ریختند، وقتی از اسم و رسم آنان پرسیدند شناختند با خودشان بردند، بعد اطاق کارم را زیرو رو کردند سپس به منزل رفتیم خوشبختانه بچه هایم در مراغه بودند. خلاصه خانه را هم تفتیش کردند، دو گونی کتاب و ماشین تایپی که قضیه اش را قبلاً گفتم با خود برداشتند، مرا هم باخود بردند. نکتۀ جالب این که: از سال 1342 هرچه اعلامیه و نوشته ای که می شود بعدها از آن به عنوان سند تاریخی استفاده کرد جمع کرده بودم به انضمام بالغ بر سی حلقه سخنرانی مرحوم دکتر شریعتی و کتاب « ولایت فقیه حضرت امام » و رسالۀ عملیۀ ایشان ــ چاپ اول که در سال 1344 در تهران خریده بودم وعکس ایشان زینت بخش اوّلین صفحۀ آن بود ــ وعکسی دیگر که درسال 1350 بعد ازفوت مرحوم حضرت آیة الله العظمی آقا سیّد محسن حکیم در مکه میان حجّاج ایرانی پخش شده بود و مرحوم حاج یوسف قنـّادی برایم سوغات آورده بود، و تعـدادی کتب دیگـر و دست نوشته های خودم، همـه را در جائی پنهان کرده بودم که خوشبختانه مأموران پیدا نکردند. امّا متأسفانه بعد از بازداشت ما، همسرم از مراغه به تبریز برمی گردد، به تصور اینکه ممکن است مجدداً بیایند خانه را تفتیش کنند همۀ آنها را در چاه منزل مرحوم حضرت آیة الله حاج سیّد جواد خطیبی دفن می کنند. روز پنجشنبه ( نیمۀ شعبان ) از ساعت نه صبح تا ساعت سۀ بعـد از ظهر از من باز جوئی کردند متعاقبا روز شنبه نیز حدود دو ساعت بازجوئی به طول انجامید بعد به زندان شهربانی تبریز منتقل کردند. در زندان شهربانی متوجه شدیم که هم زمان با ما، چهار نفر هم از عزیزان را در مراغه بازداشت کرده و به تبریز آورده اند. قبلاً اشاره کردم که سه نفر از هفت نفر بدون محکومیّت آزاد شدند. آنگونه که بعد ها برایمان تعریف کردند الحق عزیزان در مراغه در روز نیمۀ شعبان سنگ تمام گذاشته بودند و برنامۀ آن سال فراموش نشدنی تر از سالهای پیش برگزار شده بود. بالخصوص تابلوئی برای « تزیین قسمت بالای تریبون » از قبل تهیه شده بود. که به این قطعه شعر مزیّن بود: بزم انس ما ندارد بی حضور او صفائی عید ما رنگ عزا دارد چرا مهدی نیامد و این یک سطر قسمتی از سرودی بود که تمرین شده بود روز نیمۀ شعبان توسط نو جوانان خوانده شود و گویا خیلی نیکو اجرا شده بود تا جائی که اکثرحضّار مجلس را به گریه انداخته بودند. و هم شهریان به هم دیگرمی گفتند: « به راستی که عید اینها رنگ عزا به خود گرفت » گفتنی است که در کیفر خواست من آمده بود: « نام برده در اکثر سخنرانی ها و نوشته هایش و نمایشنامه هائی که درحسینیه جوانان اجرا شده، زمان حال کشور را با زمان خلفای بنی امیّه و بنی عبّاس مقایسه می کرد و نهایت اینکه فعالیتش به نفع روحانیّون مخالف دولت ( خمینی ) محرز است.»

خاطره قبلی ------ فهرست خاطره ها ------ خاطره بعدی


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com