زندگینامه- 20

انجمـن حُجتیـه:
در سال 1346، هم زمان در مراغه و تبریز « انجمن » ی پا گرفت، که بعد از مدتی به « انجمن حجتیّه » معروف شد. من راجع به آنچه که تا به حال نفیاً و اثباتاً در بارۀ این انجمن ــ که شاید قریب به بیست سال قبل از آن تاریخ در تهران تأسیس شده بود ــ گفته و یا نوشته شده است کاری ندارم. بلکه آنچه خود می دانم و مربوط به زندگی خودم می باشد به اجمال می نویسم. جلسات مراغه دقیقاً با تعداد ده نفر و جلسات تبریز با تعداد بالغ بر چهل نفر تشکیل می شد. و من بسته به موقعیت زمانی، درهر دو جلسه شرکت می کردم. هر ده نفر شرکت کنندۀ جلسات مراغه تا مدت هاهمراه بودند، امّا تقریباً بیشتر از نصف شرکت کنندگان در جلسات تبریز به علت اشتغالات شخصی در ششماه اول تقریباً به نصف رسیدند. اما اینکه بعدها اعضاء انجمن بیشتر و بیشتر شدند و حتی در شهرستانهای اطراف نیز فعالیّت کردند، چیزی نمی دانم. برخلاف سایر جاها، تا سال 1352 « انجمن » در مراغه تقریباً نا شناخته مانده بود، به دلیل این که ازهمان ابتدا تصوّرخیلی ها براین بود که این برنامه هم، یکی دیگر از ابتکارعمل های حسینیۀ جوانان است. از طرف دیگر، در رأس هرم قدرت انجمن بنا به دلایلی که خودشان صلاح می دانستند برنامۀ ها حول محور « عدم دخالت در امور سیاسی » می چرخید. و لکن عملاً در فعالیّت های هیئت حسینیۀ جوانان این مسئلۀ مهم رعایت نمی شد، و طبیعتاً در خیلی از مواقع با سیاست اختصاصی انجمن، تداخل پیدا می کرد. بالاخره هر چه بود خود را کنار کشیدند و مثل دو برادر شریکی که وقتی از هم جدا می شوند کارشان به گله و شکایت نیز می انجامد! متأسفانه بی مهری هائی هم شد و این عزیزان با مراجعه به والد و یا برادر بزرگ خیلی از جوان هائی که به حسینیه می آمدند تلویحاً رسانیدند که رفتن به آنجا عواقب سوء دارد، در حسینیه به کلـّۀ فرزندان شما خاک ارّه پرمی کنند و از اینگونه اباطیل که برای افرادی که افتخار نوکری امام زمان(ع) را یدک می کشیدند زیبنده نبود. ولی هرچه بود گذشت و هر کدام به راه خود ادامه دادند، امّا بعد از انقلاب بازهم ما بدهکار شدیم چون آنان کاتولیک تر از پاپ شدند. در این مقوله به دو نکته مهم اشاره کنم بد نیست. اولاًــ ازهمین قماش اختلاف و انشعابی که در مراغه به وجود آمد و منشاء و مبنای آن هم همان « تز عدم دخالت در امور سیاسی بود » در خیلی جاها بلکه در همه جای ایران بوجود آمد. و حتی اگر گاهی اوقات هم به اشتباه کسی یا کسانی از آنها بازداشت می شدند بلافاصله از بالا اقدام می شد و آزاد می گشتند، والبته این مطلب علی رغم اینکه روایت است درایت هم می باشد. روزی که ماهفت نفر را به عنوان اعضاء فعّال حسینیۀ جوانان بازداشت کردند. بلا فاصله از بالا اقدام شد آنانی که انجمنی بودند بدون محکومیّت آزاد شدند. ثانیاًــ به جهت مسائل امنیّتی، درمیان انجمنی ها نام حضرت آیة الله حلبی برده نمی شد و آنانی هم که می دانستند ممنوعیّت وجود داشت و تأکید می شد نام ایشان برده نشود بلکه اگر ضرورتی هم پیش می آمد به عنوان « حاج آقا » از ایشان یاد می کردند. یکی از عزیزان تعریف می کرد در تهران پای منبر خطیب مشهور جناب فخرالدّین حجازی بودم ایشان محور صحبت را چرخانید و تلویحاً فعالیت های حضرت آیة الله حلبی را با آب وتاب بیان کرد و از خودش هم با تجلیل فراوان نام برد. فردای آن روز با یکی دو نفر از دوستان به خدمت حاج آقا حلبی رفتیم و داستان شب قبل را گفتیم. هدف این بود که بدانیم، حصر برداشته شده است؟ آن عزیز گفت: « حاج آقا » کمی تأمل کردند سپس گفتند: دهنش زیپ ندارد! تصادفاً یک شبِ نوزدهم رمضانی به مناسبتی من در تهران بودم با خود گفتم دم غنیمت است رفتم به مدرسـۀ اسلامی برهـان که از قبل می دانستم آقـای حجازی آنجا سخنـرانی دارد. شب بسیار خوبی بود، خدا رحمتش کند الحق والانصاف سنگ تمام گذاشت با سخنرانی گرم و برگزاری مراسم شب احیاء، خودش هم خیلی خسته شد. در پایان مراسم تصادفاً عزیز بزرگواری را دیدم که آن هم مثل من یک شب به تهران آمده بود ( این عزیز همانست که در صدرعرایضم گفتم در قضیه نام گزاری هیئت جوانان قهر کرده بود ) باهم مشورت کردیم که برویم از نزدیک سلامی بکنیم. جوان ها دور و برش را گرفته بودند نازش می کردند ما هم رفتیم پشت سر آنان ایستادیم تا خلوت شود. آقای حجازی تا مرا دید با اینکه بیش از پنجاه نفر دور و برش بودند، فریاد زد: بیا بیا رهبر جوانان مراغه، مرا به آغوش کشید و بوسید و در کنارش نشانید خدا رحمتش کند، همۀ اینها درست است ، اما از نظر امنیّتی که قطعاً آنجا خالی از مأمورین ساواک نبود، این کار از ایشان بعید بود! خدا آیة الله حلبی را رحمت کند.

خاطره قبلی ------ فهرست خاطره ها ------ خاطره بعدی


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com