زندگینامه -2

هیئت حسینیّه جوانان مراغه
در ایّام تحصیل لنگان لنگان بالا می آمدم تا اینکه سال 1338شمسی ( اوّل محرّم الحرام 1380 قمری ) « هیئت حسینیّه جوانان » تأسیس شد.اگر بگویم که وجود این هیئت چقدر در زندگی شخصی من اثر گذاشت شاید حقّ مطلب را نتوانم بدرستی ادا کنم: نمی دانم اگر حسینیه نبود چه می شد؟ و نمی دانم اگر از راهی که رفتم نمی رفتم بعد ها چه پیش می آمد. امّا هر چه که بود تحوّل عجیبی در زندگی ام بوجود آورد تا جائی که با آن نشو و نما یافتم. قطعاً دوستانی که در آن زمان باهم مأنوس بودیم و الحمدلله خیلی هایشان در قید حیات هستند، شاهدند که همۀ زندگی من در وجود حسینیه خلاصه می شد. شاید دلبستگی تا آن حدّ را خیلی ها نپسندند ولی من به وجود حسینیه خیلی دلبسته بودم. جالب اینکه امروزهم بعد از پنجاه سال پشیمان نیستم. حتی از سال 1347 شمسی که با استخدام به طور رسمی در تبریز ماندگار شده بودم تا سال 1355 که توسط سازمان اطلاعات و امنیّت کشور( ساواک ) بازداشت شدم، بدون استثناء و اغراق، همۀ اعیاد، وفیات مذهبی و روزهای جمعه در مراغه بودم، الاّ دو جمعه. در حقیقت « حسینیۀ جوانان » بخش لاینفک از زندگی ام بود، دلیلش را هم به درستی نمی دانم. باید شکر گزار باشم و بگویم: « هذامن فضل ربیّ » بنا براین اگر بخواهم از زندگی خودم چیزی بنویسم باید از آنجا شروع کنم. حتیّ شنیده ام خیلی از همشهریان جوانم علاقمند هستند راجع به « حسینیه » بدانند، حتماً پدرانشان که در سنین نو جوانی و جوانی به آنجا می آمدند و امروز برایشان از آن جا تعریف و یا تنقید می کنند. لذا آنان می خواهند « حسینیّه » را آنگونه که بوده بشناسند. پس باید در تاریخ مراغه این برهه از زمان نا نوشته نماند. این راهم می دانم که هم سنّ و سالان من در بارۀ آنجا یا به اندازه من نمی دانند و یا حیف است وقت گرانبهایشان را در این مقوله هدر بدهند. بدون شکّ دراین راستا اسامی خیلی ها برده می شود ومن تقریباً بدون استثناء می دانم از بزرگان، چه کسی، کی به آنجا آمده و کی قهر کرده و یا سرخورده شده و یا ترسیده و دیگر نیامده، و چه کسانی تا آخر وفادار مانده انـد. لذا می نویسم چون می ترسم اگر بمیـرم این خط نانوشته بمانـد زیرا برای دیگران یا مجالی برای نوشتن نیست یا به اندازۀ من اشراف ندارند.

خاطره قبلی ------ فهرست خاطره ها ------ خاطره بعدی


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com