زندگینامه - 16

خاطرات فراموش نشدنی:
سه مورد خاطرۀ جالب دیگری که از ایّام نوجوانی دارم. نخست اینکه دلم می خواست درس و مدرسه را ول کنم و به شهرستان قم بروم ولی مرحوم ابوی سخت مخالفت کرد هر قدرهم اصرار کردم سودی نبخشید. نامه نوشتم، ذیل نامه ام را خطاب به حضرت حجة الاسلام آقای حاج سیّد سعادت آقا زیر نویس فرموده بودند، خدمت ایشان رفتم و نامه را دادم ایشان نیز به یکی از طلاب حوزۀ علمیه سفارش کردند، رفتم مدتی به روال طلبگی خواندم. خاطرۀ دوم اینکه در آن روزها در مراغه، به غیر از مجلۀ « درسهائی از مکتب اسلام » به هیچ کتاب و نوشتۀ دینی دیگری که به زبان جوان های هم سنّ و سال من باشد دسترسی نداشتیم. در عوض کتابهای رمان و داستان تا دلت بخواهد همه جا پر بود. روزی در پشت ویترین یکی از کتابخانه های شهر؛ کتاب « اسلام و صلح جهانی » را دیدم. پس از خرید، دو روزه تمامش کردم باز به همان کتابخانه رفتم که اگر در آن موضوعات کتابی دارد تهیه کنم. کتابفروش با تبختر گفت: « فروش آنگونه کتاب ها در ردیف ما نیست، آن یک جلد هم در داخل کتاب ها اشتباهی آمده بود.» با استفاده از پشت جلد کتاب به آدرس ناشر ( شرکت سهامی انتشار ) نامه ای نوشتم و خواستم با ارسال لیست انتشارات خود راهنمائی ام کنند، چگونه می توانم پول حواله کنم تا برایم کتاب بفرستند. چند روز بعد به آدرس دبیرستان پهلوی نامه ای آمد. در داخل پاکت قبض پستی بود و راهنمائی کرده بودند که به ادارۀ پست شهر بروم. ضمناً مقداری کتاب برایم فرستاده بودند، ازهر کتاب یک جلد به خودم هدیه شده بود. بعد خواسته بودند اگر بقیه را بتوانم بفروشم بیست در صد کم کنم، پول را از طریق بانک ملی برایشان حواله کنم و اگر امکان فروش نشد کتابها را پس بفرستم. فهمیدم اسلام را چه گونه می باید تبلیـغ کرد.  سریع کتاب ها را به دوستان فروختم زیرا که آنها هم مثل من عطش بودند. ازمحل بیست درصد به انضمام کتابهائی که برایم هدیه شده بود، دو تا از طاقچه های مسجد را کتابخانه کردیم، همان که بعدها به صورت کتابخانۀ نسبتاً آبرومندی در آمد. با « شرکت سهامی انتشار » که مؤسسین محترمشان به غیر از برخی بازاریها، « مرحوم آیة الله طالقانی، مرحوم آیة الله زنجانی، شهید بزرگوار استاد مطهری، مرحوم مهندس مهدی بازرگان بود » مدتها در ارتباط بودم هم چنانکه بعد ها با مرحوم فخرالدّین حجازی آشنا شدم و دو بار ایشان را به مراغه دعوت کردم. اگر اشتباه نکنم در سالهای 1348 و 1352 درحسینیۀ جوانان سخنرانی کردند. و به وسیلۀ ایشان کتابهای « انتشارت بعث » نیز به حسینیه راه یافت. ازخاطرات جالبی که می شود از مرحوم حجازی نقل کرداین است که یک روز بعداز ظهر به دفتر انتشارات بعثت رفتم. پس ازاحوالپرسی، ایشان به کار ارباب رجوع مشغول شدند و من هم کتاب ها را تورّق می کردم ساعت هفت آمدم خداحافظی کنم گفتند، به خانه خواهیم رفت، ایشان اصرارمی کردند ولی من قبول نکردم ( این داستان مربوط به ایّامی است که مرحوم دکترعلی شریعتی در زندگی نیمه مخفی به سر می بردند ) آخر سر یواشکی گفتند: دکتر خانۀ ماست. ولی چون همسرم نیز در تهران بود و به تلفن هم دسترسی نداشتم لذا با صد افسوس عذر خواهی کردم. نکتۀ سوم اینکه: یک سال تحصیلی ( از مهر 44 تا خرداد 45 ) را در تهران مشغول بودم، فرصتی شد که با بعضی از بزرگان آشنا شدم. از جمله در آن فرصت با مرحوم جناب سیّد حسن عدنانی آشنا شدم که با هزارمصیبت و گرفتاری مادّی ومعنوی هفته نامۀ « ندای حق » را در چهار صفحه منتشر می کرد. پیر مرد تک و تنها در دفتر نشریه کارمی کـرد و من روزهـای چهارشنبه به خدمتـش می رفتم، دلم می خواست خاطراتش را از گذشته های دور بشنوم. بعد هم یک نسخه از هفته نامه را برای خودم و ده نسخه برای برادران حسینیۀ جوانان تحویل می گرفتم و می رفتم ایستگاه راه آهن تهران تا بوسیلۀ یکی از مراغه ایها برایشان بفرستم. برگردم یک مقدارهم از زندگی شخصی خودم بگویم.

خاطره قبلی ------ فهرست خاطره ها ------ خاطره بعدی


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com