زندگینامه - 15

نهضت 54 روزه:
در سال تحصیلی ( 41 ــ 42 ) در تبریز بودم و این مصادف بود با، داستان مصوّبۀ دولت علم و انجمن های ایالتی و ولایتی و به قول مرحوم حجة الاسلام آقای علی دوانی « نهضت 54 روزۀ روحانیّت مبارز ایران » که به همان عنوان هم کتابی در آن تاریخ منتشر کردند و بعد از انقلاب تعمیم همان کتاب بود که مجلدات ده جلدی « نهضت روحانیّت ایران » را تدوین و تألیف فرمودند. در آستانۀ رمضان همـان سال در مراغه بودم با آقای فرجـام قرار گذاشتیـم برای شب های رمضان از آیة الله علـوی دعوت کنیم. روز پانزدهم رمضان نامه ای از ایشان دریافت کردم که نوشته بود: آقای علوی وقت ندادند تا شب دهم، برنامۀ حسینیه تعریفی نداشت لذا سراغ آقای میرزا کریم رحیم زاده رفتم و موافقت ایشان را گرفتم. و بعد به همّت ایشان بلندگوئی از ارتش آوردند درپشت بام مسجد نصب کردند، علاوه برآن شرایطی فراهم ساختند تا بلند گوهای میدان خواجه نصیر و میدان مسلـّم و میدان فرمانداری یک سره برنامۀ حسینیه را پخش کند. بد نیست به دو نکته اشاره کنم: اولاًــ مراغه ای ها اگر بدشان هم بیاید این حقیقت را باید قبول کرد، حال و هوای تبریز با حال و هوای مراغه خیلی باهم فرق دارد. روزی که ستارخان و باقرخان در تبریز برای مشروطیّت سینه چاک می کردند، مراغه ای ها در زیر سایۀ حکومت استبدادی حاج شجاع الـدّوله به تبریز لشکرکشی کرده بودند. ثانیاً ــ اختلاف نظری که من با آقای فرجام داشتیم این بود که او بیشتر صوری عمل می کرد تا ماهوی، و لذا کاری نداشت که میرزا کریم چه می گوید بلکه علاقه داشت برنامۀ حسینیه از بلندگوهای شهر پخش شود. نکتۀ بعدی « آقای میرزا کریم رحیم زاده » مدّعی بود که قاضی لشکر است و لذا به مناسبت اینکه در حسینیۀ جوانان منبر می رود اقدام کرده بود بلند گوهای شهر برنامۀ حسینیه را رله می کردند. علی ایحال، شب نوزدهم در حسینیه بودم که آقای رحیم زاده منبررفت، هر چه به دهنش می آمد می گفت، این جملۀ ایشان دقیقاً یادم هست: « کما اینکه اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر فرمودند: سلطنت برای مشتی ملت فقیر برای من افتخار نیست » خوب من از تبریز می آمدم. هنوز هم فریاد اعتراض منبری های مشهور تبریز نظیر: ناصر زاده، اهری، انزابی، وحدت، بنابی، بکائی و... در گوشم نجوا می کند. لذا بعد از ختم مراسم به آقای فرجام گفتم: دعوت از آقای رحیم زاده هیچ کار خوبی نبود، فردا می گویم نیاید. بنده خدا هیچ نگفت. فردا بعد از ظهر « نذر منبری » را گذشتم داخل پاکت و رفتم به مسجد جامع شهر و در حجرۀ مرحوم حاج میرزا محبوب خدائی، ایشان را پیداکردم. خواهش کردم تشریف بیاورد بیرون. پاکت را دادم، گفت: مولانا این چیه ؟ گفتم: از امشب نیائید. گفت: آقای فرماندار به من گفته بیایم و دستور داده بلندگوها را نصب کرده اند. پاکت را از دستش گرفتم و گفتم: بی زحمت نذر منبری را هم از آقای فرماندار بگیرید، بگوئید بلند گوها را هم قطع کنند ولی نیائید. دید نذر منبری هم از دست می رود به ناچار پاکت را گرفت. ساعت نه شب رفتم مسجـد ملامحمـود که می دانستم مرحوم آیة الله علوی در آنجا منبرمی روند. به محض اتمام سخنرانی خواهش کردم تشریف بیاورند. خدا رحمتش کند. بزرگواری فرمودند و آمدند. آمد و با خطابۀ بیشتر از یک ساعتۀ خود به سخنان ده روزۀ میرزا رحیم مهر ابطال زد. پس از اتمام برنامه حسینیه، به شدّت مورد اعتراض بعضی از دوستان واقع شدم، حتیّ استوار نقوی گفت: چرا اینکار را کردید؟ من هم عصبانی شدم و به تندی گفتم: با پول تو جیبی که پدرم می دهد اینجا را سرپا نگه داشته ام، نمی گذارم دراینجا به شاه دعا شود. بیچاره فرجام فوری مرا به آبدارخانه خواند وگفت: آقاجان این شخص مأمور است. علی ایحال بعضی ها از جمله چند نفر از افرادی را که نام بردم برای همیشه رفتنـد. خاطرم هست یکی از آنها موقع رفتن گفت: « از اینجا بوی خون می آید »

خاطره قبلی ------ فهرست خاطره ها ------ خاطره بعدی


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com