زندگینامه -11

حمالی هم افتخار است:
اینکه عرض کردم تا حدودی از مشکلات مالی راحت شدیم به دو مورد اشاره می کنم: فوقاً از آقای فرجام نام بردم او و کسی که امور چایخانه حسینیه را اداره می کرد شاهدند. این را هم بگویم آن روزها اینجوری نبود که پول از پارو بالا رود و تصادفاً لذت معنوی اش هم در آن بود. یادم هست شبی ازشبهای ماه رمضان به مسجد آمدم، مسئول چایخانه گفت: هیزم فقط به مقداری است که در بخاری ها می سوزد و اگر تمام شود دیگر هیزم نداریم. ساعت هشت شب در هوای زمستانی بسیار سرد، بیرون آمدم، تا انتهای خیابان هشترود رفتم ( گمان می کنم فاصله اش تا حسینیه کمتر از یک کیلومتر نباشد ) و آنجا مغازه علافی را پیدا کردم. هیزم هر مَنی ( شش کیلو) دوازده ریال بود. پولی که داشتم شمردم؛ چهل و شش ریال بود. گفتم: می شود چهار من بدهید امّا چهل و شش ریال حساب کنید. گفت عیب ندارد. وزن کرد، بستیم و به کولم گرفتم، امّا از ترس اینکه همکلاسی هایم ببینند از کوچه پس کوچه ها آمدم و راه هم طولانی شد. بالاخره خودم را به حسینیه رسانیدم. دوم اینکه، در یکی از سال ها که به مناسبت نیمۀ شعبان جشن مفصلی راه انداخته بودیم، پس از پایان مراسم و پرداخت هزینه ها، از بابت شیرینی مصرفی هزار تومان به مغازۀ قنـّادی بدهکارمانـدم. تابستان همان سال رفتم در میدان بار فروشان سه ماه کار کردم مزدم هزار تومان شد، بدهی حسینیه را پرداخت کردم، این داستان را به غیر از قنـّادی و کسی که برایش کارگری کردم هیچ کس نفهمید. منظورم این است که مرحوم آیة الله تقوی از اینگونه قضایا خبر نداشت. ایشان فقط ظاهر قضایا را می دید نه تنها او خبر نداشت بلکه همچنانکه گفتم به غیر از افراد مرتبط، کسی از این داستان ها خبر ندارد و نباید هم داشته باشد. بازگوئی اش بعد از قریب به پنجاه سال صرفاً به خاطر اینست که همه، مخصوصاً جوان ها قدر و قیمت آنچه که هست بدانند و سرمایه های معنوی خود را به ثمن بخس معامله نکنند. باری از علمائی می خواستم نام ببرم که در روزهای جمعه و اعیاد و وفیات به حسینیه می آمدند:

خاطره قبلی ------ فهرست خاطره ها ------ خاطره بعدی


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com