جناب زیـد شهیـد
استفاده از مطالب با ذکر منبع آزاد است


  مقالۀ پیش رو، پژوهشی است بمناسبت یکهزار و سیصد و سیزدهمین (1313) سالگرد شهادت زیدبن علی بن الحسین(ع)، که جناب زید در روز جمعه اوایل ماه صفر سال 121 هـ. ق در کوفه به شهادت رسید.

انشعاب در مذهب:

     اجمالاً گفتنی است که در طول تاریخ و کوران حوادث، مذهب شیعه نیز همچون سایر مذاهب از خطر انشعاب در امان نمانده و مثل تقسیمات اهل سنت به مذاهبی چون « حنفی، مالکی، حنبلی، شافعی، وهابی و...»، در مذاهب « کیسانیه، زیدیه، اسماعیلیه و امامیه » ظهور و بروز نموده است. اگر کیسانیه را اولین انشعاب بدانیم که امروز از آن اعتقاد، جز نامی در کتابهای ملل و نحل باقی نمانده است، دومین انشعاب « زیدیه » می باشد، و علی الظاهر در طول تاریخ همۀ قیام هائی که به نام مذهب زیدی صورت گرفته، خود را منسوب به جناب زید شهید نموده و مدعی شده اند که زیدبن علی بن الحسین، به امامت برادرش (محمدبن علی باقرعلیه السلام) اعتقاد نداشت و از امام چهارم به بعد طایفۀ زیدی برای خود امامانی دیگر داشته اند. اگر برخی از امامان هم عصر ائمّۀ امامیۀ، آن فرقه را بخواهیم فهرست کنیم، به این شرح خواهند بود.

1ــ جناب زید شهید ( برادر ناتنی امام پنجم) که درسال 121 هـ.ق به شهادت رسید.

2ــ یحیی بن زید که در سال 125 هـ.ق به شهادت رسید.

3ــ محمد نفس زکیه فرزند ( عبدالله محض فرزند حسن بن حسن بن علی(ع) )

4ــ ابراهیم برادر محمد ( که به ترتیب سال145 و 146هـ.ق به شهادت رسیدند.)

5ــ عیسی بن زید ملقب به « موتم الاشبال »

6ــ جعفرالحجّه فرزند عبدالله أعرج ( نوۀ امام چهارم )

7ــ حسین بن علی ( ازاحفاد امام مجتبی ) که سال 169هـ. در فـخّ به شهادت رسید.

     تذکار این نکته خالی از فایده نیست؛ هم چنانکه در ظهور و بروز فرقۀ کیسانیه، و داستان جناب محمد حنفیّه، با قاطعیت می شود گفت که شخص جناب محمد حنفیّه نه تنها ادّعای امامت نداشت بلکه مقام و درجۀ معرفت به مقام شامخ امامت، و اطاعت از « أمر مولا » در آن بزرگوار در حدّی بود که می باید ساحت مقدسش را مبرّی از این گونه ادعاها دانست. آن بزرگوار، در سال 81 هـ.ق به سنّ شصت و پنج سالگی با همان اعتقادی وفات یافت که پیش از آن، به نمایندگان شهر کوفه فرموده بود: « قوموا بنا الی امامی و امامکم علی بن الحسین؛ برخیزید برویم خدمت امام من وامام شما علی بن الحسین(ع).» هم چنانکه "إبن ابی الحدیدِ شافعی مذهب" نیز بر این نکته تأکید دارد: امام صادق(ع) در خصوص تأیید صحت اعتقاد او می فرماید: « محمدبن حنفیه نمُرد مگر آن که به امامت علی بن الحسین(ع) اقرار و اعتراف داشت.» به اعتقاد ما؛ در خصوص جناب "زیدبن علی بن الحسین" نیز باید بر همان مُدَّعا پای فشرد و گفت؛ جلالت علمی، معرفت به حقانیّت مقام امام، رتبه و شأن، منزلت و شخصیّتِ خود آن بزرگوار در حدّی نیست که چنین تهمت های نا روائی بر ایشان روا داشته شود. قیام آن شهیدِ راه حق و فضیلت که «إحدَی الحُسنیین» بوده، هرگز در راستای ادّعای امامت نبود، بلکه حقیقت قضیه این است که همۀ این تهمت ها در بارۀ ایشان و حتـّی جناب محمّد حنفیّه بر می گردد به دو گِره کور؛ « دوستان نادان و دشمنان دانا »

     گـروه اول؛ دوستانِ نادان از ــ بنی فاطمه ــ که برای برانـدازی حکومت امـوی

قیام کردند، این نغمه ساز نمودند که بعد از علی بن الحسین(ع) « امام » زیدبن علی است زیرا قیام به شمشیر کرده است. بعدها هم در خصوص مقام "امامت"، از پیش خود، منشور و بیان نامه ای تبیین کرده و این گونه توجیه نمودند که « امام » از اولاد فاطمه بدون تسلسل، ــ هر کس می خواهد باشد ــ امامتش فقط به شرط قیام به شمشیر راست می آید. و لذا می بینیم در فهرست هفت نفره ای که در سطور بالا اشاره شد، چهار نفرشان از احفاد امام حسین(ع) می باشند و سه نفرشان از اعقاب امام حسن(ع)، و بعدها هم به همان ترتیب ادامه پیدا کرده است. و حتی آنانی که فرقۀ زیدیه را دنبالۀ حرکت و قیام کیسانیه می دانند، در خصوص مختصات و مشخصات « امام » شرط "فاطمی" بودن را به شرط "علوی" بودن تغییر جهت داده اند. یعنی امام کافی است از اولاد علی(ع) باشد. اگر منسوب به حضرت فاطمه نشد ایرادی نخواهد داشت و لذا در قاموس این گروه حتی « ابراهیم بن محمد » فرزند عبدالله بن حسن بن عبدالله بن عباس بن علی(ع)، و به عبارت اُخری؛ ابراهیم از نوادگان حضرت ابوالفضل العباس(ع)، که صاحب "مقاتل الطالبیین" می نویسد در قزوین قیام کرد و در جنگ با «طاهربن عبدالله» به قتل رسید، امام است. زیرا اولاً علوی می باشد، ثانیاً به شمشیر قیام کرده است. و به همین دلیل است فِرَق «زیدیه» که در طول تاریخ ــ به در دنبال هر سیّدِ علوی شمشیر به دستی ــ راه افتاده انـد در جنبۀ اعتقادی مجبور شدند دنباله رو « فقـه » ابوحنیفه باشند و در علم « کلام » پیرو مذهب معتزله شدند. و به پیروی از آن ها مکتب إعتزال را قبول کردند یعنی با وجود افضل (علی علیه السلام) ازمفضول ( ابوبکر، عمر و عثمان ) می توان تبعیت کرد. و در همین راستا حتی، بعضی از فِرَق زیدیه به خلافت خلفاء ثلاثه صحّه گـذارده، و نهایتاً رسیدند به جائی که اگر بگوئیم از نظر اعتقادی و فقهی

و فکری نزدیکترین فرقه به اهل سنت می باشند، سخن گزاف نگفته ایم.

     گروه دوم؛ دشمنان آگاه، که خود می دانستند چه می گویند و چه می کنند. از أیادی بنی امیه گرفته تا نوکران بی مزد آنان، برای لکه دار ساختن عظمتِ قیام زید شهید « أنگ و تهمت » مدّعی امامت بودن جناب زید را دامن زدند تا بدینوسیله در حلقۀ شیعیان اختلاف افکنی کنند و هم بدانوسیله ارزش قیام و شهادت او را بی اعتبار و یا لا اقل کم رنگ جلوه دهند و متأسفانه می بینیم که هم نا آگاهی دوستان و هم آگاهانه عمل کردن دشمنان در طول تاریخ، در این راستا کارساز بوده است. در حالیکه کافی است از این آقایان فقط یک کلمه سؤال شود: شماها که خط امامت را تا امام زین العابدین(ع) قبول دارید. آیا امام دوّم قیام به شمشیر کرد یا امام چهارم؟ اگر به این یک سؤال ــ عالمانه و از روی منطق بتوانند پاسخ گو باشند ــ همۀ مشکلات خود به خود حلّ می شود. البته از فِرَق زیدیه، هستند کسانی که به دلیل نداشتن پاسخ معقول به سؤال، ناچار شده اند به دلیل عدم قیام بالسیف، امامت امام مجتبی و امام زین العابدین علیهماالسلام را انکار کنند. صاحبان چنان اعتقادی باید پاسخگو باشند، آیا علی بن ابیطالب(ع) که بیست و پنج سال خانه نشین بود. امام بود یا نبود؟ آیا حسین بن علی(ع) از سال چهلم هجرت، بعد از شهادت حضرت علی(ع)  تا قیام عاشورا، یعنی در طول بیست سال امام بود یا نبود؟ آیا جناب زید که در سال 120 هـ.ق قیام کرد و در سال 121 به شهادت رسید، قبل از سال 120 یعنی در طول دوران زندگی قریب به چهل سالۀ قبل از قیامش، امام بود یا امام نبود؟ و بالاتر از همۀ اینها، با توجه به اینکه جناب زید در سال 79 هـ.ق متولد شده است، اگر فرض بر این باشد که چون حضرت علی بن الحسین(ع) با شمشیر قیام نکرده، پس نمی تواند امام باشد، آیا عالم تشیع ــ با وجود حدیث نبوی مورد قبول فریقین « مَن مَاتَ وَ لـَم یَعرِف اِمامَ زَمانَهُ مَاتَ مَیتَة َالجَاهِلیَّة؛ هر کس بمیرد و امام زمان خویش نشناسد، مثل اینست که در عهد جاهلیت مرده است » ــ در طول مدت 29 سال فاقد امام بوده است؟ ومتأسفانه باید گفت جواب این سئولات می رسد به جائی که بگوئیم: « چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند »

     مگر اینکه همۀ فِرقه های زیدیه به اعتقاد فرقۀ « زیدیۀ حسینیّه » راست آیند که

می گویند: « هر کس از خاندان محمد(ص) مردمان را به خداوند بزرگِ ارجمند فرا خواند امام واجب الإطاعه است »!! یعنی علی بن ابیطالب(ع) در آن زمان که امر خویش را اظهار نمود؛ امام شد. پس از وی پسرش حسین(ع) به جای او نشست. پس از او زیدبن علی بن الحسین است که در کوفه قیام کرد و به قتل رسید. پس از وی فرزندش یحیی بن زید امام شد و... » نا گفته نماند که خلاء های ایّام بی امامی را هم باید با بزرگواری بخشید و حدیث مشهور عامّه و خاصّۀ مذکور در فوق را هم باید نا دیده انگاشت!!

 

مورد تأیید معصوم:

     باری، جناب زیدبن علی بن الحسین(ع) برادر ناتنی پنجمین پیشوای شیعیان امامیه (امام محمد باقر) است، مادرش امّ ولد بود که احتمالاً از کنیزکان آفریقایی تبار می باشد. محمد أبوزهره مؤلف کتاب "ألإمام زید" تولد او را سال 79 هـ.ق دانسته است، و این مطابقت دارد با مدعّای نویسندگان "مقاتل الطالبیین" و "تتمة المنتهی" که می نویسند: « زیدبن علی روز جمعه، اوایل ماه صفر سال 121 هـ. ق به شهادت رسید » و در منتهی الآمال به نقل از شیخ مفید نقل شده: « مدت عمرش چهل و دو سال بوده است » ( 79 = 42 ــ 121 ) با این احتساب فاصلۀ سنی جناب زید با برادرش امام باقر(ع) نزدیک به بیست و دو سال است. جناب زید قریب به پانزده سال با پدر بزرگوارش هم عصر بوده و سپس درحلقۀ درس برادرش شرکت داشته است. و به هنگام وفات حضرت امام باقر(ع) حداکثر سی و پنج ساله بود. هدف از تجزیه و تحلیل فواصل سنی، بازی با اعداد نیست بلکه، می خواهیم بگوییم ادعای امامت زید با حضور برادرش با عقل سلیم سازگاری ندارد. زیرا گذشته از فاصلۀ سنی، ارجحّیت مادر برادرش مزید برعلـّت است که مادر امام باقر(ع) ــ علیامخدره فاطمه، دختر امام حسن مجتبی(ع) می باشد و آن حضرت نقطۀ التقاء بین السِبّطین است ــ و نیز از مجموع روایات استفاده می شود که "فاطمه بنت الحسن" علاوه بر این که دارای مقامات علمی بوده، به فضل الهی متصرّف و صاحب کشف کرامات بوده است. پس اینها همه أماره است بر اینکه مدعیان امامت برای زید بیراهه رفته، و ره افسانه پیموده اند. بالخصوص، از امامان معصوم ــ که می دانیم نه اغراق می کنند و نه سخن گزاف می گویند ــ اقرار صریح داریم بر اینکه دعوت و قیام جناب زید به « رضا از آل محمد »(ص) بوده است و اگر منتج به پیروزی می شد قطعاً وفای به عهد می کرد. لطفاً ببینید:

1ــ ابوالجارود المنذر روایت کرده است که به حضرت اباجعفر باقر(ع) عرض کردم کدام یک از برادرانت افضل و محبوب تر است فرمود: عبدالله باهر دست من است با آن حمله می کنم. عمرالاشرف چشم من است که با آن می بینم. زید زبان من است که با آن نطق می کنم. امّا حسین حلیم و بردبار است.

2ــ حسین بن راشد روایت می کند که زیدبن علی قصد خروج داشت، نزد امام باقر (ع) آمد. حضرت فرمود: « لاتفعل یا زید فإنّی أخاف أن تکون المقتول المصلوب بظهر الکوفه...؛ ای زید! این کار را مکن زیرا می ترسم از اینکه قیام کنی، در پشت کوفه تو را بکشند و مصلوب نمایند. مگر نمی دانی که تا قبل از خروج سفیانی هر کس از نسل فاطمه خروج کند کشته خواهد شد.» بعضی ها این فرمایش امام را دلیل بر این دانسته اند که زید از دستور ولیّ أمر خود سرپیچی کرده است: اولاًــ جمله کاملاً رسا است، امام(ع) نهی نفرمود بلکه گفت: خوف آن دارم که قیام کنی ترا بکشند. و این یک مسئلۀ عاطفی میان دو برادر است. ثانیاًــ تاریخ می گوید، جناب زید از فرمایش مولای خود سرپیچی نکرد، بلکه صبر نمود. فاصلۀ زمانی شهادت امام باقر(ع) با قیام جناب زید قریب به هفت سال می باشد زیرا که امام در سال 114هـ.ق رحلت کرد در حالی که زید در سال 120 قیام کرد و در سال 121هـ.ق به شهادت رسید. ثالثاًــ همین فرمایش امام(ع) دلیل بارز به امامت آن حضرت می باشد که با فاصلۀ زمانی حدود ده سال ( اندکی بیشتر یا کمتر) خبر از آینده و نتیجۀ قیامی می دهد که دقیقاً به وقوع پیوست. و هم دلیلی آشکار است بر حقانیّت شهادت جناب زید، که داستان قیام بر حقش در صُحُف حضرت فاطمه(س) مضبوط و جزو ودایع امامت به حضرت محمدبن علی باقر(ع) رسیده بود.

3ــ شیخ صدوق از « عبدالله بن سبابه » روایت کرده است: هفت نفر بودیم از کوفه بیرون آمدیم و در مدینه خدمت حضرت امام صادق(ع) رسیدیم. فرمود: از عمویم زید چه خبر دارید؟ عرض کردیم:  آماده می شد برای قیام. فرمود: اگر خبر تازه رسید به من اطلاع دهید. چند روز بعد خدمت آن حضرت رسیدیم و گفتیم که روز چهارشنبه اول ماه صفر قیام کرده و روز جمعه به شهادت رسیده است. امام گریست و فرمود: از خدا می طلبم مزد مصیبت عمویم زید را، همانا زید نیکو عموئی بود و از برای دنیا و آخرت ما نافع بود. به خدا قسم عمویم شهید از دنیا رفت مانند شهیدانی که در خدمت رسول خدا و علی و حسن و حسین صلوات الله و سلامه علیه شهید گشتند. و در روایت « حمزة بن حمران » است که فرمود: خدا لعنت کند قاتل و خاذل زید را و به سوی خداوند شکایت می کنم از آنچه را که بر ما اهلبیت، بعد از پیامبر(ص) از این مردم می رسد.

4ــ ناگفته نماند که برخی از تحلیل گران، در تحلیل آن گوشه از تاریخ، که مربوط به قیام جناب زید می شود ــ و در آن حتی برخی از تلامذ زاهد و فقیه مکتب امام صادق(ع) نیز شرکت داشتند که از جمله آنهاست "سلیمان بن خالد" و در آن نبرد یک بازویش قطع گردید ــ خود را ملزم دیده اند توضیح دهند؛ همراهی آنان با زيد، بدين معنا نبود که به مذهب زيديه گرایش پيدا کرده اند، ــ در حالیکه به نظر ما آنروزها اصلاً، مذهبی به نا " زیدیـّه " وجود نداشت ــ بلکه آنان به زيدبن علی به عنوان چهره‌ای ضدّ ستم می ‌نگريستند که قصد دفاع از حقوق و حريم امامت و ولايت امامان اهل بيت(ع) را دارد. و در مورد اعتقاد سلیمان بن خالد افزوده اند؛ "عمّار ساباطی" می ‌گويد: در ميدان جنگ، مردی از ياران زيد از سليمان پرسيد: « نظر تو در باره شأن زيد چيست؟ آيا او بهتر است يا جعفر (امام صادق(ع)؟» سليمان که گويی انتظار چنين پرسشی را نداشت، با صراحت به او گفت: « قلتُ والله لَيوْمٍ من جعفر خيرٌمن زيد ايّام الدنيا؛ می ‌گويم به خداوند سوگند که يک روز از عمر جعفر، از تمام عمر زيد در دنيا بهتر است.» سپس به سوی زيد رفت و حاصل گفتگوی مذکور را برايش باز گفت و اعتقاد خود را در مورد امام صادق(ع) ابراز داشت. زيد بعد از شنيدن سخنان او گفت: « جعفر در مسائل حلال و حرام، امام و پيشوای ما اهل بيت است.»

5ــ مؤلف "عیـون اخبار الرضـا" نقل می کنـد؛ حضرت امام رضا(ع) فرمود: « به

درستی که مرا خبر داد پدرم موسی بن جعفر(ع) که از پدرش جعفربن محمد(ع) شنیده بود: خدا رحمت کند عمویم زید را. او مردم را به « رضا از آل محمد » دعوت می کرد، اگر به پیروزی می رسید به دعوتی که کرده بود وفای به عهد می نمود. [ دقت: امام رضا(ع) از قول پدرش و او از قول امام صادق(ع) نقل می کند ] زید در باب قیام خویش با من مشورت کرد. گفتم: ای عمّ، اگر رضایت می دهی که مقتـول و مصلـوب در کُناسه باشی پس به قصد خود باش. و چون دست به کار شد ــ

جعفربن محمد(ع) ــ گفت: وای بر آن کس که فریاد وی را بشنود و اجابتش نکند.

6ــ دست پرورده و دنباله رو قیام زید، جوان شجاع و بی باکی است به نام یحیی، که پس از شهادت پدر و دفن وی، شبانه با اندک یاران خود، به سوی خراسان می تازد. قریب به چهار سال بعد، در نبردی نا برابر به شهادت می رسد. نکتۀ بسیار روشنی که در بیانات جناب یحیی بن زید ــ در انگیزۀ قیام و شهادت آنان به تصویر می کشد ــ این است که خود اذعان دارند، مدّعی امامت نیستند، بلکه می دانند امام غیر از اینان است. لطفاً توجه فرمائید:

 

اسناد صحیفۀ سجادیه:

     بدون شکّ نقل سلسلۀ اسناد و راویان کتاب مبارک « صحیفۀ سجادیّه » آنگونه که در مقدمۀ آن آمده برای خوانندگان این سطور خسته کننده و ملال آور می شود. قطعاً علاقمندان خود مراجعه خواهند کرد. آنچه که باعث شگفتی است این نکتۀ مهم است که گذشتگان برای نگهداری این ذخائر عظیم چه زحماتی را تحمّل نموده اند. از اسناد مذکور استفاده می شود، دعاهای مندرج در صحیفه، نخست در دو نسخه تدوین گردیده است. بدین شرح؛ که حضرت علی بن الحسین امام سجّاد(ع) املاء فرموده، همزمان فرزندانش حضرت محمّدبن علی امام باقر(ع) و جناب زید شهید نوشته، در حالیکه حضرت امام صادق(ع)  نیز شاهد این صحنه ها بوده است.

     نسخه ای که امام باقر(ع) نوشته به عنوان میراث به امام صادق(ع) رسیده، و نسخه ای که جناب زید نوشته، بعد از شهادتش به سال 121 هـ.ق در اختیار یحیی بن زید بوده است، که به هنگام شهادت پدر بزرگوارش چهارده سال داشت. چهار سال بعد متوکل بن هارون (راوی حدیث) که خود از شیعیان صادق آل محمد(ع) می باشد، یحیی بن زید را در خراسان زیارت می کند. این اتفاق در سالی به وقوع می پیوندد که جناب یحیی قصد خروج بر عمّال بنی امیه را در سر می پرورانیده، و از جهاتی برای نگهداری صحیفۀ سجادیه بر جان خویش می ترسیده است؛ که مبادا به دست نا اهلان بیافتد و آن را از بین ببرند.

     از آنجائی که یحیی می دانست متوکل بن هارون از شیعیان امام صادق(ع) می باشد، در محاورات خود از وی می پرسد: در سفر حجّ پسرعمویم (جعفربن محمد) را ملاقات کردی؟ متوکل جواب مثبت می دهد. یحیی می پرسد: راجع به کار و نهایتِ أمرمن چیزی گفتند؟ متوکل می گوید: فدایت شوم دوست ندارم آن را بازگوئی کنم. یحیی می گوید: مرا از مرگ می ترسانی؟ و پس از شنیدن خبر مرگ خویش می گوید: « به همۀ ما علم و دانش عنایت شده، ولی آنان می دانند آنچه را که ما می دانیم. لکن آنچه را آنان می دانند ما نمی دانیم » پس از این گفتگو، یحیی صحیفه را که در صندوقچه ای نگهداری می شده به رسم امانت به متوکل می سپارد و وصیّت می کند به شرط حیات، خود آن را تحویل بگیرد. و در صورت شهادت، متوکل موظف می شود؛ صندوق را به پسر عموهایش « محمد و ابراهیم » پسران عبدالله محض تحویل دهد. و در نهایـت به هنگام تحویل « صحیفۀ سجّادیه » می گوید: « متوکل! سوگند به خدا اگر نبود آنچه که از پسر عمویم نقل کردی هر آینه در دادن صحیفه بخل می ورزیدم ولی [ بنا به گفتۀ ایشان مسلـّم است که ] من کشته و به دار آویخته می شوم.» پس با توجه به اقرار صریح، یحیی بن زید که «آنچه را که آنان می دانند ما نمی دانیم» و با قبول پیش گوئی امام که می گوید: «بنا بگفتۀ ایشان من کشته و به دار آویخته می شوم » معلوم می شود که: اولاًــ نه جناب زید و نه جناب یحیی مدعی امامت نبوده اند. ثانیاًــ امامت ائمه را نیز قبول داشته اند. ثالثاًــ نسبت به اقرار آن بخل نمی ورزیده اند.

     باری؛ متوکل بن هارون می گوید: پس از شهادت جناب یحیی، به مدینه آمدم. در خدمت امام صادق(ع) شهادت پسر عمویش (یحیی بن زید) را تسلیت گفتم، سپس داستان صندوقچه و وصیت یحیی را تعریف کردم. امام به فرزندش اسماعیل امر کرد صحیفۀ ای را که نزدشان موجود بود، بیاورد. گویی همان صحیفه ای را دیدم که همراهم بود. از امام(ع) اجازه گرفتم آن دو را باهم مقابله کنم. متوکل می افزاید: به خدا قسم حتیّ یک حرف هم نیافتم که اختلاف داشته باشند... فردای آن روز، به امام(ع) عرض کردم، اجازه می دهید « صنوقچه » را بنا به وصیت یحیی به فرزندان عبدالله بن حسن برسانم. فرمود: بنشین، سپس کسی را به دنبال « محمد و ابراهیم » فرستاد. چون باز آمدند، فرمود: این میراث پسر عموی شما یحیی است. امّا در بارۀ آن با شما پیمان می بندم که از مدینه بیرون مبرید. عرض کردند: چرا؟ فرمود: « پسر عموی شما در بارۀ صحیفه از چیزی بیم داشت که من در بارۀ شما آن بیم را دارم، به زودی خروج کرده و کشته می شویـد.»

     متوکل ادامه می دهد: آن دو برخاستند و در حالی که می گفتند « لاحول ولا قوّة الا بالله العلیّ العظیم » [ بی آنکه کتاب را همراه ببرند ] خانۀ امام را ترک کردند. سپس امام(ع) به پاره ای از حوادثی که در آینده اتفاق خواهد افتاد و از اجداد طاهرینش شنیده بودند اشاره نموده و نهایتاً فرمودند: « مآخَرَجَ وَلآ یَخرُجُ مِنـّآ أهلَ البَیتِ إلی قِیامِ قآئِمُنا أحَدٌ لِیَدفـَعَ ظـُلماً أو یَنعَشَ حَقاً إلاّ اصطـَلـَمتـَهُ البّلـِیَّة،ُ وَ کانَ قِیامُهُ زِیآدَة ًفی مَکرُوهِنا وَ شیعَتِنا؛ هیچ یک از ما اهل بیت تا روز قیام قائم ما [حجة بن الحسن العسکری ــ عجّل الله تعالی فرجه الشریف] برای جلوگیری از ستمی یا برای بر پا داشتن حقی خروج نمی کند مگر آنکه بلا و آفتی او را از بیخ بر کند، و قیام او بر اندوه ما و شیعیانمان بیافزاید.»

 

دلیل قیام پیش از موعد:

     اما در خصوص قیام پیش از موعد، باید گفت: در عصر حاکمیت هشام بن عبدالملک ــ دستگاه حاکم اموی ــ تبلیغات گسترده و حملات زهراگین خود علیه اهل بیت را شدت بخشیده بود. همین امر بر دوش زید جوان سنگینی می کرد و تحمّل حملات آنها را نداشت. و لذا در نهان و آشکار علیه امویان بد گوئی می کرد و اعمال ضد اسلامی آنان را بر ملا می ساخت. چون طبع زید تحمل سرکشی ها و خلافکاری های سفلگان آل امیّه را نداشت. بر سر هر کوی و برزنی فریاد می زد: « من علیه هشام قیام می کنم حتی اگر به قیمت جانم تمام شود.» آری! جناب زید بر اساس فرمایش برادر و برادر زاده اش که ( امام زمان شان ) بودند می دانست که قیامش، فرجامی جز شهادت نخواهد داشت. ولی قیام کرد تا از شعاع تبلور عاشورا کاسته نشود و رودِ عظیم خونینی که به مثابۀ سند رسوائی همۀ بیدادگران، در پهن دشت تاریخ جریان یافته بود از خروش و غرّش نیافتـد. اینجاست که در بررسی و تحلیل تاریخ در همان بادی امر با دو سلسله از روایات مواجه می شویم که به نظر می رسد، ظاهراً مغایر یکدیگرند. و حتی برای افرادی که از قضاوت عجولانه پرهیز می کنند نیز، داستان جناب زید و قیام هائی از این دست، به صورت معمّائی جلوه می کند که در حلّ اش و تشخیص سره از ناسره عاجز می مانند.

     اوّل ــ سلسله روایاتی است که در آن، از قیام پیـش از موعد نهی شده است. مثل فرمایش امام صادق(ع)، که به متوکل بن هارون فرمودند: « هیچ یک از ما اهل بیت تا روز قیام قائم برای جلوگیری از ستمی یا برای به پا داشتن حقی خروج نمی کند مگر آنکه بلاء و آفتی او را از بیخ بر کند، و قیام او بر اندوه ما و شیعیانمان بیافزاید.» و یا حدیثی که در "روضۀ کافی" و "وسائل الشیعه" از حضرت امام سجّاد(ع) نقل شده است، که فرمود: « وَالله لا یخرج واحدٌ منـّا قبل خروج القائم إلا کان مَثلـه فرخٍ طارَ مِن وَکرِه قبل أن یستوی جناحاه فاخذه الصِّبیان فعبثوا به؛ به خدا سوگند هیچ یک از ما قبل از قیام قائم(ع) خروج نمی کند مگر آنکه خروج او مثل خروج بچه پرنده ای است که هنوز پرو بال در نیاورده، از لانه اش خارج شود، که در نتیجه گرفتار بچه ها شده، با او به بازی مشغول شوند و خروجش به تباهی کشیده شود.»

     دوّم ــ سلسله روایاتی است که در تأییدِ قیامِ قیام کننده، از ائمّه علیهم السَّلام نقل شده است، مثل حدیثی که در « ألارشاد » شیخ مفید از امام صادق(ع) نقل شده، که می فرماید: « نگوئید زید خروج کرد که، زید مردی مؤمن و عارف و عالم و راستگو بود. او شما را به خود دعوت نکرد بلکه شما را به « رضا از آل محمد » دعوت کرد و اگر [ بر دشمن ] غالب می آمد به وعدۀ خود وفا می کرد » در تحلیل این گونه دو گانگی در روایات، باید گفت:

1ــ نیت رهبریّت قیام خیلی مهم است، و بلکه در درجۀ اول اهمیت قرار دارد. باید مشخص شود؛ آیا شخص قیام کننده به خاطر حبّ ریاست قیام کرده؟، یا برای عقده گشائی و لو به هر قیمت می خواهد باشد قیام کرده؟ یا برای فریب مردم شعار اسلام سر می دهد و گرنه در ته دلش اثری از حبّ اسلام وجود ندارد؟ یا حقیقتاً هدف از قیام « رضا از آل محمد » است؟

2ــ آیا شخص قیام کننده به شعار « الرِّضا من آل محمد » وفادار خواهد ماند و بعد از پیروزی وفای به عهد خواهد کرد؟ آیا این عنوان را برای گرمی بازار و مَحملی برای پیروزی خود قرار داده است؟!

3ــ چون أئمّـه(ع) می دانستند هنوز « ظرفیّت انسانها » برای تحمّل حکومت حقـّه تکمیل نشده، لذا قطعاً حرکت ها، یا در ابتدا با شکست مواجه خواهد شد. مثل قیام جناب زید، خروج محمد نفس زکیه، قیام شهید فخّ.  و یا پس از پیروزی بر طاغوت زمان، و نهادینه شدن حرکت، همۀ وعده و وعیدها از یادها خواهد رفت. و نهایت زورگوئی و تبهکاری حاکمیّتِ جدید در قالب استبداد دینی به مراتب بیشتر و بدتر از استبداد سیاسی و بی عدالتی حاکمیّتِ قبلی خواهد شد، مثل خروج عباسیان و براندازی حکومت امویان، که به شهادت تاریخ؛ جنایات بنی العبّاس به مراتب شدیدتر و گسترده تر از جنایات بنی امیه بود. زیرا بنی امیه با شمشیر سر به نیست می کرد. ولی بنی العباس ماهرانه، با پنبه سر می برید!   

4ــ نکات حائز اهمیّت دیگر که اولاً ــ مرز میان دین و سیاست ــ  را به خوبی به تصویر می کشد. ثانیاًــ مثل حلقه زنجیر به هم متصل است: اول ــ این گونه قیام کنندگان حتی اگر مثل جناب زید، برادر امام هم باشند از منظر مکتب تشیّع، چون معصوم نیستند، پس جایز الخطا هستند. دوم ــ و چون جایز الخطا هستند حکومتشان حکومت دینی و الهی نمی تواند باشد. سوم ــ وقتی حاکمیّت نا مشروع شد نمی تواند مخالفین سیاسی خود را به نام معیار های شرعی و دینی سرکوب کند!!

5ــ منشأ مغایرت ظاهری احادیث با یکدیگر و پیچیده بودن تحلیل آنها از همین نکات ظریف ناشی می شود. از یک طرف امام(ع) می داند که نتیجۀ قیام به تأسیس حکومت الهی منجر نخواهد شد، و لذا با عدم تأیید آن، مآلاً مردم را برای شرکت در جنبش تشویق نمی کند. ازطرف دیگر نیّت و ذهنیّت شخص رهبری قیام، مثل جناب زید و یا شهید فخّ، مبرّی از خدعه و نیرنگ و خیانت است. اما چون توان تحمل بیدادگری و بی عدالتی ها را ندارد  می خواهد « إحدی الحُسنیین » کند. یعنی یکی از دو نتیجۀ مطلوب؛ یا توفیق می یابد طاغوت را سرکوب می کند و یا به شهادت می رسد! لذا امام صادق می فرماید: به عمویم گفتم: « اگر رضایت می دهی که مقتول و مصلوب کُناسه باشی بسم الله » به این ترتیب قیام و حرکت به صورتِ موردی، مورد تأیید معصوم قرار می گیرد.

6ــ اما اینکه می فرمایند: « خروج او همانند خروج جوجه پرنده ای بال در نیاورده از لانۀ خویش است » یا می فرمایند: « قیام او بر اندوه ما و شیعیانمان می افزاید » در زیر نتیجۀ قیام جناب زید، تشکـّل فِرَق زیدیه، و پی آمد نابسامانی های آن را، مطالعه می کنیم، تا ببینیم چگونه جوجۀ بی بال اسیر دست می شود، و چه سان بر اندوه شیعیان افزوده می شود. هر چند قضاوت نهائی با خوانندگان است.  

 

داستان قیـام جناب زید:

     آنچه که در زیر نقل می شود گزارشی است از قیام جناب زید شهید، بر گرفته از"مروج الذهب" ابوالحسن مسعودی، "مقاتل الطالبیین" ابوالفرج اصفهانی، "تاریخ یعقوبی" احمدبن ابی یعقوب، "شرح نهج البلاغه" إبن ابی الحدید معتزلی و تتمة المنتهی و منتهی الآمال مرحوم حاج شیخ عباس قمی به ( تلخیص و تلفیق ):

     جناب زید شهید در هر مجلسی که با هشام بن عبدالملک روبرو می شد  او را می کوبید و غرورش را می شکست. به خلیفه ای که کسی جرأت نداشت بگوید بالای چشمت ابروست، زید با کمال صراحت همۀ بدی هایش را در مقابل اطرافیان بر می شمرد. وقتی بر او وارد می شد به جای اینکه بگوید:« السلام علیک یا امیر المؤمنین » می گفت: « السَّلام علیک یا أحوَل » یعنی سلام بر تو ای لوچ چشم. و چشمهای هشام بن عبدالملک لوچ و أحوَل بود. ( باصطلاح چپ چشم و دو بین ) نوشته اند « خالدبن عبدالله قسری » که به روزگار ولیدبن عبدالملک والی مکه بود، بعدها به سبب خوش خدمتی هایش به هشام در امر استقرار حاکمیت، والی کوفه شد. سالها بعد، از وی سعایت کردند و از حیف و میل بیت المال سخن به میان آمد (رقمی بالغ بر سی و شش میلیون درهم ) هشام به « یوسف بن عمر ثقفی » عامل خود در یمن مأموریت داد محرمانه به کوفه وارد شود. خالد و هم دستانش را بازداشت و اموال دولتی را مطالبه نماید. بی درنگ دستور خلیفه اجرا شد و خالد بازداشت گردید.

     در گزارش اموال تلف شده، نوشتند: خالد مدّعی است بخشی از این اموال را به ــ زیدبن علی بن الحسین، محمدبن عمربن علی(ع)، داودبن علی عباسی، سعدبن ابراهیم و ایوب بن سلمه ــ داده است. هشام همه را به حضور طلبید، بر اساس گزارش والی کوفه، ماجرا را عنوان کرد. ولی همه دسته جمعی موضوع دعوی و ادعای "یوسف بن عمر" را تکذیب کردند. هشام گفت: ناگزیر باید جملگی به کوفه روید و با خالد روی در روی شوید. در همان نشست، هنگامی زید وارد مجلس شد که تقریباً جای خالی نبود، زید جائی برای نشستن نیافت و پایین مجلس نشست. هنگام صحبت، هشام را به تقوی فرا خواند. هشام گفت: « ای بی مادر ساکت شو، تو که مادرت کنیز بود با این حال داعیۀ خلافت داری » زید گفت: این سخن سخت جوابی دارد که اگر خواهی بگویم و اگر خواهی خاموش باشم. هشام گفت: بگو. زید گفت: « مادران مانع از این نخواهند شد که مردان هدف بلند نداشته باشند، مادر اسماعیل کنیز بود و مادر اسحق زنی آزاد. لکن خداوند فرزندان اسماعیل را برگزید تا آنکه پیامبر اکرم(ص) از میان آنان ظهور کرد. اکنون من هم فرزند فاطمه و پسر علی هستم و تو را نیز به تقوی و پرهیزگاری می خوانم.» هشام گفت: آیا مانند توئی مرا به پرهیزگاری أمر می کند؟ زید گفت: « هیچ کس پائین تر از آن نیست که به آن أمر کند، و هیچ کس هم بالاتر از آن نیست که آن را بشنود.»

     باری؛ آنان به کوفه باز آمدند و به دستور والی کوفه، خالدبن عبدالله را که به زنجیری سنگین بسته بودند در جلسه حاضر کردند. یوسف بن عمر گفت: ادعای تو بر اینان چیست؟ خالد جواب داد: من از بیش و کم هیچ دعوی بر علیه اینان خبر ندارم. والی کوفه به خالد تفهیم کرد که، این زیدبن علی است و تو مدعی هستی که ششصد هزار درهم نزد او داری، خود بر این ادعا اقرار کن، ولی خالد گفت: به خدایی که جز او خدایی نیست، مرا نزد وی، نه کمی و نه بسیاری هیچ نیست. و شما از احضار او جز ستم کردن بر وی هدف دیگری ندارید! توضیح واضحات است که، از فحوای کلام بر می آید: لابد به خالد دستور داده بودند اگر اینگونه بر علیه زید اقرار کند، از بقیۀ مجازات رهائی می یابد. ولی به هر علت خالدبن عبدالله مردانگی نمود و به دروغ اقرار نکرد. اما جای شگفتی است، که در طول تاریخ و در همه جای این خراب آباد، دژخیمان ــ در جهت تحکیم پاشنۀ حکومت متزلزل خود و سرکوب ناجوانمردانۀ مخالفینشان ــ چه تراژدی های غم باری آفریده، و به چه جنایات وحشتناکی دست یازیده اند!!

     یوسف بن عمر که از خالد انتظار شنیدن این سخن را نداشت گفت: پس تو، من و امیرالمؤمنین را به استهزاء گرفته بودی؟ دستور داد وی را سخت در شکنجه و عذاب قرار دهند. سپس به زید گفت: لاجرم باید کوفه را ترک کنی. زید اظهار داشت مریض حال هستم و چند روزی به استراحت نیاز دارم. والی گفت: این دستور "امیرالمؤمنین" است که بی درنگ باید کوفه را ترک کنی. جناب زید ناچار کوفه را ترک کرد. اما چون به « قادسیّه » رسید، شیعیان از او به گرمی استقبال کردند و به کوفه باز گردانیدند. زید در کوفه ماندگار شد. کوفیان در خفا با او بیعت کردند و او نمایندگان خویش بنام "داعی" به اطراف اعزام نمود تا از قبایل و طوائف برایش بیعت بگیرند. تا جائی که نوشته اند درمدتی اندک، بالغ برچهل هزار نفر برای قیام اعلام آمادگی نموده و با وی بیعت کردند. زید قریب به ده ماه در کوفه بود تا مقدمات قیام فراهم گردید.

     از جمله افرادی که زید را نصیحت کرد که فریب کوفیان را نخورد، داودبن علیّ عبّاسی بود. نیز محمدبن عمربن علی، سلمة بن کـُهیل، مؤمن الطاق و دیگران، که جملگی در یک نکته اتفاق نظر داشتند: کوفیان، با از تو بهترین ها مثل علی بن ابیطالب(ع)، حسن بن علی(ع) و حسین بن علی(ع) بیعت کردند لکن موقع نیاز، اطرافشان را خالی نمودند. سلیمان اعمش پیغام فرستاد، « من فدای تو شوم، بر این قوم اعتماد نیست. من اگر فقط سیصد مردِ مطمئن در زیر پرچم تو ببینم، ورق تاریخ را بر می گردانم.» امّا با تمام این احوال، زید از راهی که بر گزیده بود نمی خواست باز گردد. او امید داشت پیروز می شود و یا نهایت به شهادت می رسد. بالخصوص در شمار یارانی که با وی بیعت کرده بودند افراد نام آور صاحب نفود و صاحب عدّۀ قبائل و طوائف، و مهمتر از آنها فقهائی به چشم می خوردند که برای زید مایۀ امیدواری بودند، مردانی امثال؛ یزید بن ابی زیاد، هارون بن سعد، هاشم بن برید، حجّاج بن دینار، ابوهاشم رمانی و بالاتر از آنان؛ ابوحنیفه فقیه مشهور ــ که امروز حداقل نصف عالم اهل سنت و جماعت ( به نام مذهب حنفی ) پیرو و تابع او هستند ــ با زید شهید بیعت کرده بود. حتی ابوحنیفه فتوی داد که یاری زید واجب است و خروجش به خروج رسول الله(ص) در روز بدر می ماند و خودش هم ضمن ارسال سی هزار درهم برای تهیۀ اسب و اسلحه، سفارش کرد که نزد من اموالی است که در راه این نهضت به تو خواهم سپرد.

     خُب؛ لابد خواننده عنایت دارد که چگونه حرکت و قیام شیعی که در رأس آن، زیدبن علی بن الحسین [ فرزند امام، برادر امام و عموی امام ] قرار دارد، در یک فاصلۀ کوتاه ده ماهه چنان استحاله می شود که نه راهی به پیش رو دارد، و نه می تواند عقب نشینی کند، با معجونی از اعتقادات شیعه و سنی. چرا؟ برای اینکه وقتی از ابوحنیفه کمک مالی می گیرد، پس به فتوای او حداقل پنجاه درصد بیعت کنندگان سنیّ مذهب هستند. لذا باید در فقه راه ابوحنیفه را رفت و در کلام طریق معتزله را پیمود که می گفتند: علی افضل بود و خلفای سه گانه فاضل تا اینکه نه سیخ بسوزد و نه کباب، و گرنه نهضت متلاشی می شود. در حالی که باید اتحاد و وحدت کلمه را حفظ نمود! امّا آنانکه شیعۀ ناب بودند مثل "مؤمن الطاق"، برای خویشتن دلایلی داشتند که نمی توانستند با ـ زیدبن علی ـ بیعت کنند. کما اینکه زید کسی را به سوی او فرستاد. و دعوت کرد که در امر قیام وی را همراهی کند. مؤمن الطاق خیلی مؤدبانه عذر خواهی کرد. زید گفت: آیا به جان از من دریغ می ورزی؟ مؤمن الطاق گفت: فدایت گردم، این گونه نیست. اما همی اندیشم: « اگر خدای را در زمین حجّتی باشد آن وقت هر کس با تو خروج کند به هلاکت می رسد، و کسی که از تو تخلف کند نجات یافته است. اما اگر زمین خالی از حجّت باشد، آن وقت هر کس با تو تخلف کند و یا به تو کمک رساند مساوی خواهد بود.» و نکتۀ فوق العاده مهم اینکه در هیچ اثری نوشته و یا دیده نشده که زید در جواب مؤمن الطاق گفته باشد: امام و حجّت خدا که دنبالش هستی من هستم. و مهم تر از آن اینکه؛ شیعیانی مثل "سلیمان بن خالد" هم که در اردوی زید بودند، بعدها مورد مذمت قرار گرفتند.

 

روز موعـود:

     جناب زید تاریخ قیام را روز چهارشنبه اول ماه صفر سال121هـ.ق تعیین کرده بود و طبیعی است که می بایست روز موعود، به اطلاع تمام بیعت کنندگان برسد. ولی متأسفانه عوامل رژیم به هر طریقی بود از تاریخ قیام مطلع شدند. یوسف بن عمر( والی کوفه ) به « حَکـَم بن صلت » فرمان داد همه جا، جار بزنند که روز سه شنبه همۀ مردم کوفه و توابع برای ادای نماز در مسجد کوفه حاضر باشند. منادی ندا داد که « هر مردی از عرب و موالی در خانه اش بنشیند خون و مالش مباح خواهد بود.» هیچ کس نمی دانست هدف (رئیس شرطۀ شهر) از این فراخوانی چیست. و البته ممکن بود بعضی ها حدس بزنند، که ــ شاید در خصوص وعدۀ قیام چهارشنبه چیزی به گوشش خورده، می خواهد التیماتوم بدهد که هر کس بخواهد به ایادی زید کمک کند، چنین و چنان می شود ــ ولی بر خلاف تصور مردم، پس از اینکه همه در مسجد جامع شهر ( مسجد بزرگ و مشهور کوفه ) حاضر شدند. به دستور حَکم بن صلت درهای مسجد بسته شد و ده هزار مرد مسلح مسجد را به محاصره در آوردند و به حاضران در مسجد هم اخطار شد هر کس به فکر خروج از مسجد باشد بی درنگ گردنش زده می شود.

     به این ترتیب رابطۀ "زیــد" با گروه کثیری از بیعت کنندگان قطع شد. و طبیعی

است که با پیچیدن خبر محاصرۀ مسجد جامع شهر، بقیه هم حساب کار خودشان را کردند. بالخصوص اهالی کوفه که تا به آن روز بارها چنین صحنه های بگیر و  ببنـد، و مخفی شدن ها را تجربه کرده بودند. و در بیعت شکنی شهرۀ آفاق بودند،  لذا تاریخ می نویسد: در سحرگاه روز چهارشنبه (روز موعود) که در پشت بام خانه های کوفه، شعار: « یا منصور اُمّت » و « زیدُنا یا منصور » سر دادند. تنها دویست و هیجده مرد مسلح توانستند خود را به اردوگاه زید برسانند. یعنی حتی خیلی از منادیان و شعار دهندگان نیز حضور نداشتند. زیدِ منتظر 40 هزار مرد مسلح، حیرت زده پرسید: «سبحان الله فأین الناس» حاضران خجلت زده گفتند: مردم در مسجد کوفه در محاصرۀ نظامیان هستنـد.

     روز چهارشنبه اول ماه صفر، زید با همان اندک یاران خود در جهت شکستن حصر مسجد جامع به شهر حمله کردند. و تا شامگاه آن روز در کوچه های کوفه کشتار عجیبی به راه افتاد. اگر چه جناب زید و یارانش خود را به مسجد جامع رسانیدند ولی مسجد هم چنان در محاصره بود و شاید هم کوفیان بی وفا، ماندن در مسجد را بهانه ای برای سالم ماندن ترجیح دادند. ولی هر چه بود با اندک نیروی کمکی روز پنجشنبه، زید با پانصد نفر از یاران خود از اردوگاه بیرون آمدند. آن روز هم کوچه های کوفه محلّ جنگ و گریز بود. از بامداد تا شامگاه نبرد در کوچه ها ادامه داشت. جان برکفان اردوی زید مردانه می جنگیدند و ازهمه طرف نظامیان حکومت را به عقب نشینی وا می داشتند. ولی هزار افسوس که در آخرین ساعات روز، ناگهان تیری بر شقیقۀ چپِ زید اصابت کرد که تا مغز سر فرو رفت.

     جناب زید باز گشت، یارانش نیز از صحنۀ نبرد به اردوگاه عقب نشستند. دشمن تصوّر کرد مثل روز قبل به خاطر فرا رسیدن شب، دست از جنگ کشیدند. چند نفر از یاران، زید را به منزل « حَرّان بن أبی کریمه » بردند. بعضی از یارانش به دنبال طبیب رفتند. مردی بنام "شقیـر" را بر بالین زید آوردند، شقیر گفت: اگر پیکان را در آوریم او از دنیا می رود.  زید گفت: مرگ برایم راحت تر است از این

حالتی که دارم، و اندکی بعد زید به شهادت رسید. یارانش اندیشیدند، جسدش را در جائی دفن کنند که امویان به آن دسترسی نداشته باشند. شبانه جنازه را به کنار نهر «عباسیّه» انتقال دادند و پس از دفن، آب نهر را به روی مدفن او برگردانیدند، تا در امان بماند. روز جمعه اردوگاه تخلیه شده بود و از لشکریان خبری نبود. به دستور والی کوفه مأمورانش برای یافتن زید به بازرسی خانه به خانه پرداختند. حتی زخمی های هوادار زید را نیز بازداشت کردند. در این میان « غلام سِندی » برای "یوسف بن عمر" خبر آورد، دیشب هنگامی که مزرعه های اطراف نهر عباسیه را آب می دادم، دیدم که زید را در کنار نهر دفن کردند، همچنین نوشته اند که « شقیر حکیم » از ترس، این خبر را به یوسف بن عمر داد. مأمورین حکومتی بی درنگ به کنار نهر رفتند و با نبش قبر جنازۀ زید را بیرون کشیدند. سرش بر بالای نِـی برای هشام بن عبدالملک فرستاده شد و جسدش را در کـُناسۀ شهر کوفه مصلوب کردند. جسد جناب زید پنجاه ماه بر صلیب بود تا به فرمان "ولیدبن یزید" پیکر را سوزانیدند و خاکسترش را به روی نهر فرات به باد و آب دادند، رحمت الله علیه.

 

جناب یحیی بن زید:

     مؤلفین بزرگوار "مقاتل الطالبیین" و "منتهی الامال" برآنند که زیدبن علی بن الحسین(ع) چهار فرزند داشت، بنام های: یحیی، حسین، عیسی و محمد. بزرگترین فرزندش یحیی است که به هنگام شهادت پدر چهارده ساله بود. مادرش « ریطـَة » دختر ابوهاشم فرزند جناب محمد حنفیه بود. یحیی بن زید پس از دفن پدر، با ده نفر از یاران خود کوفه را به سوی کربلا ترک کرد. اندکی بعد به مدائن رفت و سپس به سوی خراسان عزیمت کرد. یحیی شنیده بود که شیعیان خراسان آمادگی دارند به رهبری یکی از سادات علیه بنی امیه قیام کنند. لذا ابتدا در سرخس سکونت گزید و شش ماه بعد به بلخ رفت. در بلخ توسط "عقیل بن معقل" دستگیر و مدتی بعد با امان آزاد گردید. اندکی بعد به بیهق رفت. هفتاد نفر با او بیعت کردند. یحیی با همان هفتاد نفر خود را به اردوی ده هزار نفری "عمروبن زراره" زد. عمرو کشته شد، لشکر متلاشی گردید و غنائم زیادی به دست آوردند.

     سپس یحیی به هرات رفت و بعد به طرف "جوزجان" حرکت کرد. در این هنگام "نصربن سیّار" ( والی خراسان ) لشکر هشتهزار نفری مجهزی را به جنگ یحیی فرستاد. دو سپاه در سرزمین « ارغوی و یا ارعونه » ماوراء النهر به هم رسیدند. جنگ سه روز به طول انجامید. سرانجام هفتاد نفر بیعت کنندگان اولیۀ سپاه یحیی قتل عام شدند، تیری بر پیشانی خودش اصابت کرد و در هجده سالگی، به سال 125 هـ ق در ایام خلافت ولید بن یزید، به قتل رسید. سر بریدۀ یحیی را به شام فرستادند و جسدش تا هنگام قیام ابومسلم خراسانی همچنان در دروازۀ جوزجان بر سر دار بود. در قیام ابومسلم مراسم کفن و دفن یحیی به انجام رسید. هفت روز برای او عزاداری کردند، همان سال اکثر نوزادان را درخراسان  "یحیی و یا  زید" نام گذاری کردند. مقبرۀ یحیی هم اینک نیز زیارتگاه ارباب کمال می باشد.

 

اولاد زیـد شهیـد:

     دومین فرزند زید حسین است که در شهادت پدر هفت ساله بود. حسین تحت کفالت امام صادق(ع) در آمد. او محدّث معروفی است که از امام صادق و امام کاظم علیهماالسّلام روایت کرده است. حسین در سال 145هـ.ق در قیام « نفس زکیه و برادرش ابراهیم » در اردوی آنها حضور داشت و پس از شکست مدتها متواری بود. حسین را به جهت کثرت گریستن در نماز شب « ذوالدَّمعه » لقب دادند. از اعقاب حسین « یحیی بن عمربن یحیی بن حسین » است که در سال 250 هـ.ق به هنگام خلافت مستعین عباسی در کوفه قیام کرد. نخست مردم کثیری با وی بیعت کردند ولی هنگام نبرد یک تنه جنگ نمود تا به قتل رسید.

     سومین فرزند زید عیسی است ملقب به « موتم الأشبال » یعنی یتیم کنندۀ شیر بچگان. عیسی در قیام محمد نفس زکیّه و برادرش ابراهیم شهید باخمری، حضور فعال داشت و طبق وصیت محمد، بعد از برادرش ابراهیم، رهبری فرقۀ زیدیه به وی رسید. (محمد و ابراهیم ــ فرزندان عبدالله محض ــ همان ها هستند که یحیی بن زید به "متوکل بن هارون" وصیت کرده بود کتاب صحیفۀ سجادیه را به آنان تحویل دهد.) در سرگذشت عیسی می خوانیم که بعد از شکست ابراهیم و متلاشی شدن اردوی زیدیه، تا پایان عمر، به صورت ناشناس در کوفه به سر برد. از فرزندان عیسی است: « حسین، احمد، زید و محمد ».

     "علی بن زید بن حسین" نوۀ اولین فرزند عیسی است که به سال 255 هـ.ق در عهد خلافت "مهتدی بالله" عباسی، در کوفه قیام کرد و در عهد معتمد او را گردن زدند. دومین فرزند عیسی احمد است. او بیشتر عمرش را پنهانی و در مخفی گاه ها به سر برد و به همین دلیل  او را « احمد مختفی » می نامیدند. محمّد فرزند احمد مختفی نیز در زندان بغداد وفات یافت. فرزند او به نام "علی بن محمد بن احمدبن عیسی" که به صاحب الزنج معروف است، در هفدهم شوّال سال 257 هـ.ق در بصره خروج کرد و متأسفانه جوی خون راه انداخت. دربارۀ او امام حسن عسکری (ع) فرمودند: « صاحب زنج از ما اهل بیت نیست »

     بالاخره آخرین فرزند زیدِ شهید، محمد است که به فضل، کمال و جوانمردی معروف بود. فرزندش « محمدبن محمدبن زید » است که به سال 199 هـ.ق، مردم کوفه با وی بیعت کرد. سپس او را بازداشت، و به نزد مأمون عباسی فرستادند. داستان آن را علی بن حسین مدائنی در "مقاتل الطالبیین" بدین شرح می نویسد: هنگامی که "محمدبن ابراهیم بن اسماعیل بن حسن مثنی" در کوفه خروج کرد همۀ مردم در بیعت با او همداستان شدند. محمدبن ابراهیم در اولین خطبه اش گفت: من شما را به سوی کتاب خدا و سنت رسول الله(ص) دعوت می کنم. مرام ما این است که یک تن از فرزندان پیامبر اکرم(ص) را به خلافت بر گزینیم و بر اساس قرآن کریم در سایۀ دولتش ایمن نشینیم  مرام ما عمل به قرآن و امر به معروف و نهی از منکر است. مرگ "محمدبن ابراهیم" زود هنگام بود. یعنی اندک زمان بعد از بیعت کوفیان مریض شد و وفات یافت. او را در نجف اشرف به خاک سپردند.

     در مرض موتِ "محمدبن ابراهیم"، ابوالسّرایا، بر بالینش بود. وصیت کرد: "ابوالحسن علی بن عبدالله بن حسن حسینی" که مردی عابد، زاهد و شب زنده دار بود، به جای او قرار گیرد و اگر قبول نکرد انتخاب با مردم است. پس از انجام مراسم دفن، ابوالسّرایا، وصیت را به حاضران اعلام کرد. مردم نگران شدند و به راستی هم نمی دانستند نام چه کسی را بر زبان آورند! در این هنگام "محمدبن محمد بن زید" که جوانی نورس بود به پا خاست و گفت: از میان فرزندان « علی » آن کس که از میان ما رفت به خیر رفت و هر یک که به جای مانده ذخیره گرانبهائی است. دین خدا با تشویش و تردید یاری نمی شود. "محمدبن ابراهیم" مردی بود که، توانست خون ما را از دشمنانمان باز گیرد. اینک او ما را به بیعت با « ابوالحسن علی بن عبدالله » وصیت کرده، ما هم با او بیعت می کنیم.

     "علی بن عبدالله" بپا خاست و گفت: خداوند محمدبن ابراهیم را رحمت کند. مرا در میان شما بر گزید. اما در این انتخاب تنها عواطف و اندیشه های خود را ملاک امر شمرد. من انتخاب او را از سر بی اعتنائی و توهین باز نمی گردانم بلکه می بینم اگر امامت شما را بپذیرم اعمال دیگر که به عقیدۀ من برای من از امامت شما سودمند تر است از دست می دهم. و رو به "محمد بن محمدبن زید" کرد و گفت: «خدا تو را رحمت کند، به کار خویش برخیز و بر جای پسر عمّ خود قرار گیر. ما همه تو را به ریاست انتخاب می کنیم. آن بر گزیدۀ آل محمد (ص) که باید امام باشد توئی! [ لابد بیشتر به خاطر اینکه فرزند زادۀ زید شهید بود ] به دنبال این سخن خود با محمد بیعت کرد و بی درنگ ابوالسرایا هم بیعت کرد و سپس همۀ مردم با اشتیاق تمام با این جوان بیست سالۀ هاشمی بیعت کردند. اما دیری نپائید که سپاهیان مأمون الرّشید (خلیفۀ عباسی) کوفه را فتح کردند و محمد را تحت الحفظ به « مَرو» فرستادند. صاحب منتهی الامال می نویسد: وقتی "محمدبن محمد"ِ بیست ساله را نزد مأمون آوردند. گفت: « کیف رأیت صنع الله بابن عمِّک. محمد گفت: رأیت أمین الله فی العفو والحلم وکان یسیـراَعنده اعظم الجُرم » مأمون نخست با وی به مهربانی رفتار کرد. او چهل روز در مَرو بود، تا اینکه خلیفه دستور داد: زهر خورانیدند و جگرش پاره پاره شد.

 

فِـرَق زیـدیـه:

     اگر چه با تمام وجود معتقدم: « أفضـل الجَهـاد کلِمـة حـَقٌ عِنـد سُلطـان جائِـر » امّا تصور می کنم این، به آن معنا نمی تواند باشد که انسان مثل "ابوالسّرایا" در به در بیافتد دنبال هر سیّدِ علوی شمشیر به دستی که درعمل بعد از هدر رفتن خون و ناموس هزاران نفر، و بی خانمان شدن صدها هزار، مأیوس و بی تفاوت شدن میلیون ها نفر، وقتی که شکست خورد در مقابل امثال "مأمون الرّشیدها" بگوید: «رأیت امین الله فی العفو و الحلم.» بی جهت نیست که حضرت امام جعفر صادق (ع) دعوت نامه های ابو سلمۀ خلاّل و ابومسلم خراسانی را بدون جواب می گذارد. در حالی که آنان از خیلی از « ابوالسّرایا » ها، قدرتمندتر و با نفوذتر و سیاست مدارتر بودند. کما اینکه در عمل هم می بینیم کار آن دو به استقرار حکومت بنی العباس ختم شد که پانصد و بیست و چهار سال ( 656 ــ 132 ) بر کشور پهناور اسلامی خلافت کردند.

     اما « صراط مستقیم » همان است که ائمّه علیهم السَّلام نشان می دهند. نباید جلوتر افتاد که موجب هلاکت است و نشاید باز پس ماند که باعث گمراهی می شود. کما اینکه امام باقر(ع) می فرماید: « مردم کجا می روید؟ به کجا رانده می شوید؟ شما در آغاز به وسیلۀ ما اهل بیت هدایت شدید. و سرانجام کار شما نیز با ما پایان می پذیرد » پس هم چنانکه دیدیم، در عمل راه انتخابی "زید شهید" منجر شد به قیام و حرکت و خروج های بی نتیجه ای که کشتار و بی خانمانی های عظیمی را به دنبال داشت. و تازه این ظاهر قضیه بود، اگرچه به قیمت سنگینی هم تمام شد. اما از نظر اعتقادی، همان گونه که پیش تر توضیح دادیم متأسفانه عقاید زیدیه به دلیل نیاز آن زمان، معجونی شد از اعتقادات شیعه و سنیّ و تقسیمات عجیب و غریب: اقویای زیدیه و ضعفای زیدیه، که اجمال انشعاب اعتقاداتشان به این شرح می باشد:

ــ "عجلیّـه" پیروان هارون بن سعید عجلی هستند. « بتریّه » از انشعابات همین فرقه است و اینان مردم را به دوستی علی بن ابیطالب(ع) فرا می خواندند در حالی که امامت ابوبکر و عمر را نیز استوار می دانستند. در امامت، شخص معینی در نظرشان نیست إلاّ هر یک از فرزندان علی(ع) خروج کند از هـر بطن و شکمی که

باشد او را "امام" دانند.

ــ "إدریسیـّه" پیروان ادریس بن "عبدالله محض" هستند. اگر چه خود در سال 177 هـ.ق به امر هارون الرّشید مسموم شد. لکن ادریسیه یا ادریسیان از سال 173 تا 375هـ.ق در مراکش و آفریقای شمالی حکومت داشتند.

ــ "جارودیـّه" یا سرحوبیّه، پیروان ابوالجارود هستند. اینان بر خلاف فرقۀ عجلیه معتقد بودند که اکثریت صحابۀ پیامبر با تبعیت از ابوبکر و عمر به گمراهی و ضلالت دچار شدند. جارودیه معتقدند بر اینکه امامت از آن هر یک از اعقاب واجد شرایط حسن و یا حسین علیهماالسَّلام است که مردم را به تبعیت خود فرا خواند. اینان گفتند هر کس خروج نکند نمی تواند امام تلقی شود.

ــ "حَسنیـّه" پیروان امیر حسن بن زید بن الحسن ملقب به "داعی کبیر" هستند که در سال 250 هـ.ق در طبرستان خروج کرد. و پس از وی برادرش محمدبن زید جانشین وی گردید. این دو برادر مجموعاً سی و هفت سال بر طبرستان حکومت کردند. اینان که خود را منسوب به طایفۀ زیدیه می کردند و بر همان عقیده هم قیام کردند از نوادگان زیدبن حسن ( امام مجتبی(ع) ) می باشند.

ــ "مغیریـّه" یاران مغیرةبن سعید بجلی هستند، که بر امامت محمد نفس زکیه  گردن نهادند اما بعد از کشته شدن محمد بی امام ماندند. بعدها خودِ مغیره ادعای امامت و سپس ادعای پیامبری نمود. او حتی دعوی زنده کردن مردگان نیز می کرد و به تناسخ قایل بود. و نهایت به دستور ( خالدبن عبدالله قسری) به دار آویخته شد.

ــ "حُسینیـّه" اینان پیروان "حسین بن علی" شهید فـخّ می باشند. و انشعابات دیگر: "خلفیّه" یاران خلف بن عبدالصمد. "دو کینیّه" یاران فضل بن دوکین. "ذکیریّه" یاران ذکیربن صفوان. "صباحیّه" یاران صباح بن المزن. "قاسمیّه" یاران قاسم بن ابراهیم. "نعیمیّـه" یاران نعیم بن نعمان. "یعقوبیّـه" پیروان یعقوب بن عدی کوفی و... و نهایت اینکه « تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل »

     در خاتمه باید اذعان کرد؛ به راستی با توجه به بینش تاریخی قضیه، و اختصاراً از آنچه گذشت، اگر توانسته باشم تحلیل درستی بنمایم، در عصر غیبت مبانی اعتقادی تشیّع در مخمصۀ عجیبی گرفتار آمده است. از یک طرف جامعه هست با مسئولیت هایش که به هر حال باید جهان بینی مکتبی که ادعای جهان شمولی دارد جواب گو باشد. از طرف دیگر احادیث و اخباری است که به نمونه هایی از آن اشاره شد به انضمام ده ها حدیث و روایات دیگر از قبیل اینکه: سادات بنی الحسن عموماً و ابومسلم خراسانی و ابوسلمۀ خلال و دیگران خصوصاً در آن برهه از زمان که تصوّر می کردند می توان حکومت اسلامی تشکیل داد به امام صادق(ع) مراجعه کردند و نامه ها نوشتند و اجازه خواستند که از جانب امام(ع)، مردم را دعوت به قیام نمایند. حضرت هم عموماً امر به صبر کردند و جائی هم که مجبور شدند جواب کتبی صریح بدهند، در یک کلام نوشتند: « مـا أنتَ مِـن ّرجـالی وَ لآ الـزَّمانُ زَمـانی؛ نه تو از یاران منی و نه زمانه، زمانۀ من است.» ( نامۀ امام صادق(ع) به ابومسلم خراسانی)

     و طبیعتاً بازگوئی این گونه احادیث با طبع هیجان زده و پرشور و احساساتی نسل جوان که کم و بیش با جهان بینی مکاتب دیگر نیز آشنائی داشته باشند، سازگاری نخواهد داشت و نهایتاً خیلی مؤدبّانه خواهند گفت: آقاجان به جای این همه «رطب و یابس» بافتن بگو، جهان بینی شیعی برای امروز بشریّت فاقد برنامه است. و آنانی که از ترس « أنگ » زدن بی محابا، ترسیدند، و خواستند با هزار من مواد پاک کننده، دامن تشیع را از این گونه آلودگی ها پاک نمایند در عمل چنان در باطلاق تعجیل در تشکیل حکومت شیعی گری سقوط کردند که با یک صد دستگاه جرثقیل هزار تنی هم نمی توان بیرونشان کشید.

     اما حقیقت اینست که؛ چه ما بخواهیم و چه نخواهیم، در عمل نباید تعجیل کرد و کاسۀ گرم تر آش شد. بلکه باید بدون تعصب کورکورانه جوانب قضیه را سنجید، و نخست هم از خود شروع کرد، براستی اگر همین فردا، با طلوع آفتاب، ظهور اعلام شود. من ــ آری شخص من ــ چگونه می باید باشم تا بتوانم در آن نهضت عظیـم شرکت کنـم. آیا با این طرز تفکـر و عمل؛ « همه با من به جای همه باهم » « قیصریه ای را برای یک دستمال آتش می زنم » « چون به مسند می رسم همۀ وعده و وعید ها را فراموش می کنم » « با یک ندانم کاری، میلیاردها سرمایۀ ملی را به باد فنا می دهم بانضمام یک چیزی هم طلبکار » « همۀ سرمایه های دینی را فدای شهوت ریاست طلبی خود می کنم » « همه را به معروف امر و از منکر نهی می کنم، و خود را فراموش کرده ام که در کجای گردونه قرار دارم » و... آیا با این رفتاری که دارم می توانم با آن اجتماع موعود همساز باشم؟ اینجاست که مضمون آن روایت به وقوع می پیوندد: « آزاری را که قائم به هنگام رستاخیز خویش، از جاهلان آخرالزمان بیند بسی سخت تر است از آن همه آزاری که پیامبر از مردم جاهلیت دید. برای همین است که "خواجه نصیرالدین طوسی" می گوید: « ما لیاقت یاوری و طرفداری آن حضرت را نداریم، و زمینۀ روحی و اجتماعی ما مساعد آن چگونگی نیست.»

     نکتۀ مهم دیگر اینکه نباید این جمله را فراموش کرد که « گذشته چراغ راه آینده است » سرگذشت من و امثال من همان است که محمدبن مسلم می گوید: شنیدم از امام محمدباقر(ع) که فرمود: « هرکس دینداری خدای عزوجل کند به وسیلۀ عبادتی که خود را در آن به زحمت افکند ولی امام و پیشوائی که خدا معین کرده نداشته باشد، زحمتش ناپذیرفته و خود او گمراه و سرگردان است، و خدا اعمال او را مبغوض و دشمن دارد. حکایت او حکایت گوسفندی است که از چوپان و گلـّۀ خود گم شده و تمام روز سرگردان می رود و بر می گردد، چون شب فرا رسد گله ای با شبانی به چشمش آید، به سوی آن گراید و به آن فریفته شود. شب را در خوابگاه آن گله به سر برد، سحرگاه چون چوپان گله را حرکت دهد، گوسفند گمشده، واله و حیران در جستجوی شبان خود به راه افتد. چوپانی او را صدا زند که بیا و به چوپان و گلۀ خود پیوند که تو سرگردانی و از گله و چوپان خود گمگشته ای. او ترسان و لرزان و گمراه به سوی چوپان حرکت کند، چوپان او را به چراگاه رهبری کند اما او مأیوس است از اینکه این جا، جایگاه اصلی او نیست. در این میان گرگی، گم شدن او را غنیمت شمارد و او را بخورد. [ بعد امام فرمود ] و به خدا قسم ــ ای محمد ــ چنین است حال کسی که، از این امت باشد و امامی هویدا وعادل از طرف خدای عزّ و جلّ نداشته باشد. گم گشته و گمراه است اگر به این حال بمیرد با کفر و نفاق مرده است.»

     این مثال به اندازه ای عمیق، پر معنی و غم انگیز است که تو گوئی سرنوشت انسان ها را در طول تاریخ، و از گذشتۀ های بسیار دور تا کنون ــ بلی حتیّ هم اکنون نیز ــ در داستان گوسفند گم گشتۀ حیران و سرگردان ترسیم می کند، که پیوسته از این گله به آن گله و از فریب این چوپان به آن شبان، سردر گم و پریشان، و عاقبت در زیر پنجه های گرگ درنده ای، فقـط استخوان هایش باقی می ماند که آن هم نصیب سگهای ولگرد بیابان می شود.

                                                           اَللهمّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرج، إن شاءالله


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com