یتیم کنندۀ شیربچگان

داستان مظلومیّت " عیسی بن زید بن علی بن الحسین " را ابوالفرج علی بن الحسین اصفهانی در " مقاتـل الطالبیین " آورده است این داستان بقـدری عجیـب و شگفت انگیزاست کـه مرحوم حاج شیخ عباس قمی، آن را عیناً درهر دو کتاب خود " منتهی الآمـال " و " تتمة المنتهی " با اضافاتی از صاحب کتاب عمدة المطالب نقل کرده است. و در تتمه المنتهی افزوده که موافق روایتی در اصول کافی، مدح او (عیسی بن زید) تأمل برانگیزاست چرا که جسارتی از او نسبت به امام صادق(ع) ثبت و ضبط شده است. بدیهی است قصد ما از نقل این داستان نه به عنوان تمجید از اوست، که مسلماً اگر روایت کافی مقرون به صحّت باشد، جسارت عیسی به امام(ع) قطعاً در ایام جوانی و مثل خیلی از جوان های شبه انقلابی در راستای اعتراض به اصل تقیّه بوده است و یقیناً در ایام پیری که خودش تقیّه را در حدّ اعلای آن بکار می گرفته، به اشتباهش نیز پی برده است. اینک غرض ما از نقل این داستان، نشان دادن رنج و مشقتی است که گذشتگانمان در راستای ترسیم سیمای راست قامتان جاودانۀ تاریخ بر خویشتن هموار کردند تا تعالیم حیات بخش اسلام را به مثابۀ میراثِ جاویدان برای آیندگان نگه دارند، و نیز عمق فاجعۀ دوران مظلومیّت و سخت ترین روزگار بر بنی هاشـم است که از آن جمله داستان " عیسی بن زید " می باشد. ولی دریغا از ماها، که ناجوانمردانه ارزشهای آن همه عزت و شرف را به ثمن بخس ِ ریاست دنیوی خود سرمایه گزاری می کنیم.

عیسی از جمله چهار فرزند " جناب زیدبن علی بن الحسین (ع) "( امام چهارم ) است که به هنگام شهادت پدر کمتر از هفت سال داشت و سه فرزند دیگر عبارتند از : یحیی بن زیدِ شهید، حسین ذوالدّمعه، و محمدبن زید، که کوچکترین آن ها بود. جناب زیدبن علی بن الحسین، برادر نا تنی امام پنجم ( حضرت امام محمدباقر(ع)) می باشـد. باری این داستان با نثری متفاوت از ترجمۀ مرحوم جواد فاضل بر کتاب " مقاتل الطالبیّیـن " و نیز دو کتاب مذکور در فوق با حفظ اصالت تاریخی آن برای خوانندگان نقل می گردد: عیسی بن زید در پیری، انسان مظلومی شده بود تا جائی که حتیّ اصل ونسب خود را ازترس عمّال بنی العبّاس به تنها دخترش آشکار نکرد. با این که در نوجوانی به دلیـل این که شیری را کشت به « مُوتـم الأشبـال » ( یتیم کنندۀ شیربچگان ) ملقب گشت. پدر و برادر بزرگتر عیسی ( یحیی ) ــ اوّلی به سال 121هـ.ق، درعهد خلافت هشام بن عبدالملک در کوفه، و دوّمی به سال 125هـ.ق در ایام خلافت ولیدبن یزید بن عبدالمک در جوزجان، ما بین مرو و بلخ که در آن ایام جزو بلاد خراسان محسوب می شد ــ به شهادت رسیدند. عیسی سال ها پس از شهادت آن دو، در ایام خلافت منصور دوانیقی، دومین خلیفه از خلفای بنی العباس، به نهضت " محمد نفس زکیّه " از نوادگان امام حسن مجتبی (ع) پیوست. محمد وصیت کرده بود که رهبری قیام پس از او با برادرش ابراهیم، و پس از ابراهیم با عیسی بن زید خواهد بود. محمد نفس زکیه در رمضان سال 145هجرت در مدینه، و اندکی بعد، برادرش ابراهیم در بصره خروج نمودند و هر دو به شهادت رسیدند. لشکری که اکثریت آنرا پیروان فرقۀ زیدیه تشکیل می داد، متلاشی گردید و از آن به بعد، عیسی بن زید از ترس عمّال حکومت عباسیان متواری و مجبور به زندگی مخفیانه شد. وی سال های سال در دوران خلافت منصور و مهدی عباسی هم چنان در عزلت و عسرت به سر برد. ابوجعفر منصور هر چه تلاش کرد نتوانست محل اختفای " عیسی " را پیدا کند. پس از او فرزندش مهدی همچنان به این جستجو ادامه داد. مهدی دستور داد که همه جا ندا در دهند و امان عیسی بن زید را اعلام دارند بلکه از پردۀ استتار و اختفا بیرون آید ولی ثمری نبخشید. مهدی عباسی دستور داد: طرفداران او را بازداشت کنند ولی آنان هم مثل: صباح زعفرانی، حسن بن صالح، إبن علاّق صیرفی، وحاضر، درخفا به سرمی بردند. سرانجام " حاضر" را دستگیر کردند ولی او در مقابل شکنجۀ عمّال حکومت استقامت خود را از دست نداد و در زیر شکنجه به قتل رسید ولی محل اختفای عیسی را اعتراف نکرد.

 روزی حسن بن صالـح به عیسی گفت: پس چه وقت قیام خواهیم کرد، هم اکنون در دیوان نظامی ما، نام ده هزار مرد مسلح به ثبت رسیده است. آیا این عدّه کافی نیست؟ عیسی در جواب گفت: وای بر تو، که سیاهی لشکر به من نشان می دهی. اگر در میان این ده هزار، سیصد نفر مرد بشناسم که جز خدا و رضای خدا هدفی نداشته باشند و مطمئن شوم که در برابر دشمن پایدار و بردبار خواهند ایستاد پیش از سپیده دم فردا قیام می کنم. ولی هیهات که در میان این ده هزار، یک تن که طرف اعتماد و اطمینان من باشد نمی بینم. و امّا داستان گوشه نشینی و مظلومیّت و تنگ دستی عیسی بن زید: برادر زاده اش « یحیی بن حسین » پیوسته به اصرار از پدر می خواست که از عموی خود عیسی دیدار کند، پدرش " حسین ذوالدَمعه " که پس از کشته شدن جناب زید شهید تحت کفالت امام صادق (ع) تربیت یافته بود، از فحُول علماء و اعاظم شیعه به شمار می رفت. سیّدی بود عالم وعابد و زاهد و مجتهد، که از کثرت گریستن در نماز شب او را « ذوالدمعه » می گفتند. در جواب فرزندش طفره می رفت و حاضر نبود محل اختفای برادر را به پسرش بگوید. سرانجام بر اصرار او تسلیم شد و گفت: فرزندم محل زندگانی عمو را برایت می گویم، ولی به شرطی که بیشتر از یک بار به دیدارش نروی، زیرا که موجب آوارگی آن پیرمرد خواهی شد و مجبور می شود جای خود را عوض کند. یحیی بن حسین نیز قبول کرد. پدر گفت: وقتی به کوفه رسیدی، سراغ محلۀ " بنی حیِّ " بگیر، و در آن محله، کوچۀ فلان و خانه ای با چنین اوصاف... اما زنهار که در نزنی و بر در خانه ننشینی، بلکه هنگام غروب، دور از خانه و در اوّل کوچه منتظر باش. پیر مردی است بلند قامت و نیکو صورت، که آثار سجده در جَبهۀ او نمایان است. جُبّه ای از پشم بر تن و شتری آبکش در پیش انداخته، که از سقـّائی بر می گردد. هر قدمی که بر می دارد زبانش مترنـّم به ذکر خداست، و از چشمانش اشک می ریزد. همو، عموی تو عیسی است. وقتی او را زیارت کردی، فوراً دست در گردنش انداز و آهسته نام و نسب خویش بگو، تا پیر مرد قالب تهی نکند. و سعی کن ملاقات خود را طولانی نکنی. یحیی با نشانیهائی که از پدر گرفته بود، عمویش را ملاقات کرد. عیسی ابتدا ترسید ولی وقتی برادرزاده را شناخت، او را در آغوش کشید و از احوال همه جویا شد. آن گاه احوال خویش چنین تعریف کرد: سال هاست که در این شهرمانند غریبی که هیچ کس را نمی شناسد و سعی دارد کسی هم او را نشناسد، سقائی می کنم. شتر از آن ِصاحب خانه است که هر شب بعد از کار، کرایه اش را می پردازم. و اگر روزی به علت مریضی کار نکنم، آن روز به نان شب محتاجیم. سال ها پیش صاحب خانه بی آنکه مرا بشناسد دخترش را به عقدم در آورد. حق تعالی از او دختری به من عنایت کرد. چون به حدّ بلوغ رسید، شبی از شب ها همسرم با شادی زایدالوصفی گفت: عیال فلان سقـّا، از دخترمان برای پسرش خواستگاری کرده است. من سکوت کردم بی آنکه بتوانم به همسرم بگویم که دخترش اولاد پیامبر است و هم کفو پسر فلان سقا نیست. امّا زوجه ام که این راز مهمّ را نمی دانست، دلش می خواست دخترش را با فرستادن به خانۀ بخت از خانه ای که گاهی نان خشک و خالی هم در آن پیدا نمی شد برهاند. یحیی ادامه می دهد؛ عمویم در حالی که اشک در حدقۀ چشمانش جمع شده بود گفت: همسرم بیش از حدّ مبالغه می کرد و من از تدبیر کار عاجز ماندم. لاجرم در جهت رهائی از این بن بست، دست تضرّع به دعا بر داشتم، دعایم به استجابت رسید، دخترم وفات یافت. و مرا از غصّه خود باز رهانید. اما یک غصّه پیوسته بر دلم سنگینی می کند، که در طول این مدت نتوانستم به او بگویم که، نوردیده ام؛ تو فرزند زهرائی نه دختر سقـّا.

پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن ازصحبت پیمان شکنان


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com