سُعـدی و مروان

به روزگـاری که معاویـه در شام خلافـت و مروان بن حکـم در مدینه امارت می کرد. مردی اعرابی بر معاویه وارد شد و از ستم مروان شکایت کرد. معاویه گفت: قصّه خویش بازگو. گفت: مردی بودم صاحب آلاف و اُلوف و امکانات مالی فراوان دختر عمویم « سُعدی » را هم، به زنی گرفته بودم. به واسطۀ بیماری که بر گوسفندان و شترانم رسید در اندک زمانی به بینوائی رسیدم و عمویم دختر خویش باز ستاند و مرا از خود راند. ناگزیر به مروان شکایت بردم. عمویم زناشوئی ما را انکار کرد، ولی مروان وصلت ما را احراز نمود. زنم را برای بازجوئی خواستند. چون چشمش بر رخسار زیبای او افتاد، دستور داد زنم را طلاق بدهم. چون قبول نکردم، کار ما شد اصرار و انکار و کتک خوردن و زندانی شدن. روز سوم، شمشیر و نطعی آوردند و مروان مثل شیر غرّید که اگر طلاق ندهی دستور می دهم سرت را از تن جدا کنند. از ترس طلاق دادم و دوباره زندانی ام کردند تا عدّه به پایان رسید. چون مروان با وی زفاف کرد مرا رها ساختند. معاویه از شدت تأثـر، خشمگینانه نامه ای تند و سرزنش آمیز به مروان نوشت و عمل او را زنای آشکار خواند: وُلـَّیتَ وَیحَکَ، أمراً لستَ تـُحکِمُهُ، فـَأستـَغفِراللهَ مِن فِعل أمریً زان ٍ

زمانی نامه معاویه به مروان رسید که کام دل گرفته بود. زن را طلاق داد. و برای این که معاویه را توجیه کند کارش خیلی هم ستم گرانه نبوده! " سعدی " را همراه نامۀ اعتذار پیش معاویه فرستاد. معاویه با دیدار سعدی بی اختیار عاشق وجاهت و زیبائی و دل ربائی او شد. آن گاه سعی کرد مرد اعرابی را با مال دنیا تطمیع کند. اعرابی فریادی از ته دل بر کشید و چون مردگان بر زمین افتاد. او را به هوش آوردند. معاویه گفت: تو خود اقرار کردی که زنت را طلاق داده ای و اینک مروان نیز او را مطلـّقه کرده است. حال، بگذار خودِ " سُعدی " صاحب اختیار باشد که از ما سه تن؛ امیرمؤمنان با این همه حشمت و جلال و شرف و صاحب همه چیز!، مروان ستمگر و زورگو و یا توئی که در هفت آسمان یک ستاره نداری، یکی را انتخاب کند. سُعدی بی اختیار به سوی پسر عمو نگاه کرد!

حال اگر، هم چون اعرابی بیچاره ما هم فریاد زنیم و وامصیبتا گوییم که باز هم آن جرثومه های فساد و تباهی سعی داشتند لااقل با عمل به ظواهر، طرف را مجبور کنند زن خویش طلاق دهد، بعد صبر می کردند عدّه طلاق سپری شود. متهم به طرفداری از معاویه و مروان نمی شویم؟ بلی این گونه اعمال خلاف، و نظایر آن در هرقالبی و در هرمقطعی از زمان به وسیلۀ خلفا، امیران، خان ها، ارباب ها، آقازاده ها ونمی دانم هر بی پدر ومادر دیگری که قدرت داشته و از آن سوء استفاده کرده و به حریم عصمت دیگران تجاوز کرده اند، و لو این که سعی داشته اند عمل خود را شرعی جلوه دهند، در ماهیّت قضیه فرقی نخواهد کرد. هر کس در هر مقامی هر فتوایی می خواهد بدهد، بدهد. دین ما از باب « کلما حکم به العقل حکم به الشرع » اعمالی نظیر داستان " سُعـدی " را ــ که به وسیلۀ هر صاحب قدرتی و به هر عنوانی و با هر اسمی و رسمی، و در هر برهه ای از زمان و در هر کجای این خراب آباد انجام پذیرفته باشد ــ حرام وعملش را از مصادیق بارز زنا می داند. زیرا این منطق، منطوق لایتغیر اسلام است که می گوید « هر عملی را بر خویش می پسندی از دیگران نیز دریغ مدار، و هر آنچه را که بر خویش روا نمی دانی بر غیر نیز روا مدار.» حال بفرمائید کدام آدم عاقلی می پسندد داستان سُعدی و پسر عمویش ــ در مورد او و همسرش، یا مورد دختر و دامادش و یا در مورد پسر و عروسش ــ تکرار شود؟


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com