سیمای مدیریت در چشم انداز وحی
استفاده از مطالب با ذکر منبع آزاد است

مسابقات قرآنی ویژۀ مدیران سراسر کشور « مرکز مدیریت دولتی »
 01/ 11/ 1375

سیمای مدیریت در چشم انداز وحی

 مقدمه:
 الحمدلله علی ماهَدینا و له الشکرعلی ما اَولینا
حضرت مولی الموحدین علیه افضل صلواة المصلین در وصیت مشهورش به حسنین علیهما السلام و نیز برای همۀ نسل ها در همۀ عصرها (1) بویژه به کارگزاران نظام های اسلامی می فرماید: اوصیکما... بتقوی الله و نظم أمرکم... والله الله فی القرآن لایسبقکم بالعمل به غیرکم. سفارش می کنم شما را به تقوی و ترس از خدا، و نظم امور... شما را بخدا در بارۀ قرآن، مواظب باشید دیگران در عمل کردن به آن بر شما پیشی نگیرند. محور سخن در این رساله که با الهام از برخی آیات سوره های مبارک « طه » و « نمل » تدوین یافته است، نظم نظام است در منظرگاه اسلام. و اینکه نظام قرار نگیرد الا باینکه: هر فرد به کار خود پردازد و از دخالت در امور دیگران بپرهیزد. این پیام اگر از مرحلۀ شعار داخل درمقام عمل شود برای همۀ مردم ثمربخش است. لکن شایستگان و فرزانگان و نخبگان امّت که بیگمان کارگزاران آن ها هستند باید بر خویشتن نهیب زنند که: در این مسند، من نه اولین هستم و نه آخرین. به روز داوری در بارۀ دیگران هر آنچه گفته اند از من نیز دریغ نخواهند کرد (2) بنابراین نیکو آن، که از این سِمَت بجای ساختن سدّ هوس برای دنیای دَنی، پلی سازم بسوی عقبای عزت و جاودانگی. لاجرم اگر بر این اساس کارها نظم گیرد و پُست ها تقسیم شود احدی از وظیفه شانه خالی نکند و به حوزۀ مسئولیت دیگری گردن نکشد وعنان سرکش نفس را در چشم دوختن به مقام دیگری مهار کند و پا به حریم شغلی دیگران نگشاید و در یک کلام پیوسته با خود زمزمه سر دهد که » هذا من فضل ربی لیبلونی ءأشکر أم أکفر ( نمل/ 40 )

شرط اول قدم آنست که مجنون باشی:
 آدمی مادامی که مجنون نشده نمی تواند به غیر نفس دل ببندد « إنّ النفس لأمارة بالسوء إلا ما رحم ربّی؛ نفس سرکش همواره امر کننده است به سوی ناروائی ها.» ( یوسف/ 53 ). پس باید نخست خود ا درحوزۀ مغناطیسی جذبات حضرت حق قرار داد تا رحمت واسعه اش شامل حال گردد. و وقتی رحم کرد چشم دل ِانسان را به سوی چشمه سارهای فیّاض خود باز کند. آنگاه: اولاً راه حقیقت پیش پایش مثل روز روشن می شود. ثانیاً دشواری های راه برایش آسان می گردد. و چون به شوق کعبۀ آمال گام بر می دارد از سرزنش خارهای مغیلان هراسی به دل راه نخواهد داد. و این چنین است که اولین تیر را درست به سوی هدف اصلی نشانه می گیرد. او با طاغوت های کوچک کاری ندارد زیرا اصلاً از اصنام سبک که تابع دستورند کاری ساخته نیست، اینان همه ساخته و پرداختۀ بت بزرگ اند. باید به سوی او شتافت. و در همین نشانه و هدایت است که می بینیم پروردگار حضرت موسی علی نبینا و آله و علیه السلام برایش فرمان می دهد: إذهب إلی فرعون إنـّه طغی ( طه/ 24) امّا، قبل از حرکت باید مجهّز بود، هم چنانکه از آیات ما قبل آیۀ مذکور مستفاد می شود پروردگار موسی پیش از دستور حرکت، آن ولیّ بر حق خویش را با پیراستن وآراستن تجهیز می کند: « فاخلع نعلیک... فاستمع لما یُوحی ... أقم الصلاة؛ کفش هایت را در آر.. گوش فرا دار.. نماز بخوان » سپس می فرماید: « ما تلک بیمنک یا موسی... ألقها یا موسی... تخرج بیضآء... لنریک من آیاتنا الکبری » ( طه/ 12 الی 23 ) تمرینش می دهد: « چیست در دستت؟ آن را بیفکن، عصای دستش ماری شتابان می شود تا آنجا که خودش هم می ترسد. و مشتش تابنده...» و این چنین با آیات و نشانه های آشکار به سوی دشمن رهسپار می شود. و این درسی است بزرگ، که قبل از عزم باید مجهّز شد و إلا حرکت نه تنها سودی نمی بخشد بلکه به شکست می انجامد. دومین درس؛ آهنگ حرکت نباید مغرورانه و متکبرانه باشد « ولا تمش فی الأرض مرحاً »( اسراء/ 37 ) بلکه باید با استعانت از پروردگار دست حاجت تنها و تنها به سوی او دراز کرد و یاری خواست و عزم سفر بست. رابطۀ کارگزار با ربّ جلیل و جمیل همیشه و در همه وقت باید این چنین باشد. می فرماید: « و لقد آتینا داود و سلیمان علماً و قالا الحمدلله؛ به داود و سلیمان دانش دادیم. گفتند: سپاس از آن ِخدایی است که ما را بر بسیاری از بندگان مؤمن خود برتری داد.»( نمل/ 15 ) چرا گفت: الحمدلله... برای اینکه علم و دانش برای انسان یک ارزش است هم چنانکه مأموریت یافتن و قد علم کردن در مقابل طاغوت نیز یک ارزش است. امّا: در انسان کامل باید « همۀ ارزش های انسانی » « در حدّ اعلی » و بطور « هماهنگ » رشد بکند. اگر همۀ ارزش ها بطور هماهنگ رشد نکند، هر ارزشی که رشد کرده، با رشد سرطانی خود، ارزش یا ارزش های دیگر را تحت الشعاع خود قرار می دهد. و لذا می بینیم اولیاءالله به هر ارزشی دست یابند بلا فاصله به خود تلقین می کنند که من انسان بدون درک فیض از رحمت بیکران حضرت حق جیفه ای بیش نیستم، اگر از مبدأ هستی ببرم مثل جسد، خیلی سریع بو گرفته و گندیده می شوم. پس باید کوشید و پیوسته متصّل به دریاهای رحمت حضرت حق بود و لاغیر. اینکه مولوی می سراید و زیبا می سراید: متصل گردان به دریاهای خویش. یعنی نباید مغرور بود، نباید گفت این منم. نه، بلکه حرکت با ناموس خلقت و همگام با دستگاه آفرینش و سیران با جهان و هستی، ارزش است و معیار انسانیّت در همین است که با کل نظام هستی در حرکت باشد و قطرۀ وجودش را در بیکران دریای آفرینش محو و فانی ببیند. یا من له الدّنیا والآخرة ارحم من لیس له الدّنیا والآخرة. و لذا می بینیم حضرت سلیمان (ع) در اوج اقتدارش نه تنها مغرور نیست بلکه بلافاصله به خود تلقین می کند و هشدار می دهد که این از عنایات پروردگار است. قرآن این داستان را چنین توصیف می کند: ... وقتی سپاهیان، حضرت سلیمان که متشکل از جنّ و انس و پرندگان می بود صف بستند، در گذرشان به وادی مورچگان، مورچه ای خطاب به دیگران گفت: به لانه های خود روید که مبادا لشکریان سلیمان بدون توجه شما را درهم کوبند. پیامبر خدا بدون اینکه عظمت و شکوه سپاهیانش و ضعف مورچگان او را از خود بی خود کند « فتبسّم ضاحِکاً مِن قولها و قال رَبّ اَوزعنی اَن اَشکر نعمتک... لبخندی زد ( نمل/ 19 ) ( یعنی از سخن گفتن مورچه و توصیۀ او به افراد تحت فرمان، خنده اش گرفت ) ولی بلافاصله عرض کرد پروردگارا توفیقم ده که بتوانم شکرگزار نعمت هائی باشم که به من و پدر و مادرم ارزانی داشته ای. ( و باز بلافاصله تأکید می کند که شکر نباید فقط لقلقۀ زبان باشد؛ بلکه با عمل باید ترجمان دل گردد و اضافه می کند ) وَ اَن اَعمَلَ صالحاً ترضیه؛ و کارهائی شایستـه کنم که تو خوشنـود شوی و مورد پسند تو باشد ( یعنی ممکن است عملی سرزند که خود تصوّر کند کاری نیکو کرده است، نه منظور این نیست بلکه آن عملی مورد قبول است که پسندیدۀ او باشد ) و اَدخِلنی برحمتک فی عبادک الصّالحین، و مرا به رحمت خود در شمار بندگان شایسته ات در آور. ( نمل/ 19 ) و باز درسی به عموم که اولاً نباید به داده ها مغرور شد، ثانیاً زبان از شکر نعمت بازداشتن حتی برای یک لحظه ممنوع و موجب غفلت است، ثالثاً دعا باید توأم با عمل باشد، رابعاً نباید تک رو بود بلکه همگامی با بندگان صالح نیکو و پسندیده است، خامساً آن عملی قابل قبول است که فقط برای رضای خدا بوده و توانائی کشیدن انسان به رحمت واسعه پروردگاری را داشته باشد و گرنه به حال او سودی نخواهد بخشید.

رَبّ اشرَح لِی صَدری:

 از خدا باید خواست که سینه را فراخ و برای تحمل ناملایمات گشاد گرداند. بقول وحشی بافقی: الهـی سینـه ای ده، آتـش افـروز در آن سینـه دلی وآن دل همه سـوز هرآن دل را که سوزی نیست دل نیست دل ِ افسرده غیر از آب و گِـل نیست اول سعۀ صدر و استقامت و تحمل به بخش سپس بار امانت را عنایت کن. وقتی سینه گشاده باشد شعله های آتش را بجان می خرد. مگر آنگاه که حضرت ابراهیم شراره های آتش را از دور نظاره می کرد و لهیب آن را در صورت رعنا و زیبا و ملکوتی خود حسّ می کرد، می دانست که آتش برایش سرد و گلستان خواهد شد؟ هرگز، ولی تنها و تنها به یاد خدا بود و اصلاً شاخصۀ مردان حقّ و فضیلت با دیگران درهمین نکتۀ باریک تر از مو، نهفته است که آنان خوابشان و بیداری شان، نمازشان و عبادتشان همه و هم برای خدای بی نیاز عالمیان است و لاغیر. « قل إنَّ صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله ربِّ العالمین. ( انعام/ 192 ) دعا برای این است که سنگینی راهی که در پیشروست سبک و آسان جلوه کند و خدا هم وعده فرموده دعا کنید استجابت می کنم « اُدعونی أستجب لکم »(مومن/ 60) و نکتۀ ظریفی اینجاست که باید توجه شود: هرکس ـ موسی وار ـ دعا کند یقیناً دعایش مستجاب می شود کما اینکه آن حضرت دعا کرد؛ خدایا سینه ام را فراخ گردان، کارم را آسان ساز، و گره از زبانم بگشای تا گفتارم را بفهمند و یاوری از خاندانم برایم قرار ده، برادرم هارون را تا پشتم بدو محکم گردد.( طه/ 25 الی 32 )

اهلیّت کارگزاران:

 در هرم سرپرستی و مدیریت ( نه قدرت مطلقه و استبداد سیاسی و دینی که بنایش بر نخبه کشی استوار است ) تنها وارستگی و شایستگی رأس هرم قدرت کفایت نمی کند بلکه سیستم وحرکت بایستی به سوی رهبریت صالحان و برجستگان سوق داده شود ( اصل جانشین سازی ). به دودلیل: اولاً آن کس که در رأس هرم قرار دارد جاودانه نیست، ثانیاً گستردگی جامعه اجازۀ نمی دهد که رهبریت بتواند به همۀ آحاد امّت به یک میزان برسد به عبارت دیگر تک محوری در مقابل تکثر تاب مقاوت ندارد. پس باید او جانشینی داشته باشد، و آن جانشین، جانشین هایی تا با یک سازماندهی قوی و نیرومند مجموعه اداره شود. اینجاست که می بینیم حضرت موسی بن عمران از خدا می خواهد که پشتش را بوجود برادرش هارون گرم کند. باز برمی گردیم به مسئلۀ استعانت از خدا. با اینکه خود می داند برادرش شایستۀ این أمر مهم است لکن از خدا می خواهد که شایستگی و برازندگی او همیشگی باشد و برایش دعای خیر می کند. و أشرکه فی أمری. یعنی در این مأموریّت مهمی که برایم واگذار شده او شریک من باشد و آن چنان شایستگی برایش عنایت کن که وقتی هم من نباشم بتواند این قافله را به سر منزل مقصود رهنمون شده و راهنما باشد. سرمنزل مقصود کجاست؟ بالاخره چه می شود؟ کی نسبّحک کثیراً و نذکرک کثیراً؛ تا تو را فراوان ستایش کنم و تو را فراوان یاد کنم. ( طه/ 33 و 34 ) پس بُعد اول مسئله بر می گردد به اصل کلی هدف از خلقت که: و ما خلقت الجن والإنس إلآ لیعبدون ( ذاریات/ 56 ) همۀ انبیاء علیه السلام در اصل جانشین سازی این چنین بوده اند. حضرت ابراهیم در برابر خلعت برازندۀ « إنی حاعلک للناس اِماماً » بدون اینکه خود را گم بکند بلافاصله بفکر تداوم حرکت افتاده و عرض می کند: « و من ذریتی »؟ یعنی این حرکت ریاست عامّۀ و ولایت در جهت هدایت بشریت در خط سیر کمال در اولاد من باقی خواهد بود؟ خطاب می شود « لاینال عهدی الظالمین » ( بقره/ 124 ) یعنی شرط اصلی؛ فرزند ابراهیم بودن، برادر موسی بودن، پسرعمومی محمد (ص) بودن نیست، بلکه شرط اساسی اینست که از ظالمین و تبهکاران نباید بود. و این درسی است بزرگ که کسانی باید جانشین و جانشینان کارگزان در نظام الهی باشند که ستمگر نباشند. و شرط دوم اینکه علاوه بر تعهد دارای تخصص ویژه بوده ولا اقل مثل « آصف برخیا » باید باشند که به یک حرف از حروف هفتاد و دو گانه آشنایی داشت.(3)

اُدعُونی اَستجب لکـُم:

 وعدۀ خداوند همیشه و در همه حال تحقق پذیر است. و لذا دعای حضرت موسی به استجابت رسید، أمر شد: إذهبا إلی فرعون إنُّه طغی ( باهم ) به سوی فرعون بروید که او سرکشی می کند و بعد أمر شد: فقولا لهُ قولاً لیّناً لعلـّهُ یتذکـّر او یخشی؛ با او به نرمی سخن گوئید شاید پند گیر یا بترسد ( طه/ 44 ) و این درسی است بزرگ کـه: اُدع إلی سبیـل ربّک بالحکمة و الموعظـة الحسنة ( نحل/ 125 ) دعوت به سوی پروردگار بایستی با اندرز و کلام نیکو و پسندیده باشد. زیرا در جهان بینی توحیدی قصد و هدف اصلی قدرت نمایی نیست بلکه جلب و جذب و کشانیدن و سوق دادن طرف به سوی ذات اقدس باریتعالی است به هر طریق ممکن. کوبیدن بینی طرف بر زمین و شکستن و از بین بردن در منتهی الیه این خط ّسیر گنجانیده شده است، تنها زمانی است که طرف دست به شمشیر و تخریب بزند. رسولخدا (ص) در مقابل عدم تمکین و فشار روحی و جسمی اهل مکه مجبور شد به مدینه مهاجرت کند، امّا آنان به هر حیله ای متوسل شدند و عاقبت لشکر کشی کردند لکن آنگاه که پس از هشت سال پیامبر اسلام قدرت مقابله به مثل یافت و به مکه باز گشت. هر صاحب قدرتی در هر کجای روی زمین به جای وی بود دمار از روزگار اهل مکه در می آورد. همچنانکه تاریخ از این قبیل قتل عام ها، با سرهای بریده مناره ساختن ها و مباح دانستن مال و جان و ناموس مردم حکایات عبرت انگیزی ثبت کرده است، ولی پیامبر رحمت بعد از فتح مکه فرمود همگی آزادید. براستی چقدر لذت بخش است اینگونه گذشت کردن که بقول علی (ع) « در عفو لذتی است که در انتقام نیست». ولی افسوس که از این اسوه و سرمشق نیکو نه تنها کم استفاده شده بلکه گاهی اوقات کارهایی کردند که موجب سرافکندگی است. باری، خداوند به آن دو بزرگوار ( موسی و هارون ) فرمود: با فرعون به نرمی سخن بگوئید تا اتمام حجت شود، شاید پند گیرد یا بترسد. عرض کردند: إننا نخاف أن یفرط علینا أو أن یطغی؛ بیم آن داریم که بر ما تعدّی کند یا طغیان از حدّ بگذراند. فرمود: ترس بخود راه ندهید، من با شما هستم می شنوم و می بینم. (طه/ 46) وقتی تاریخ را ورق می زنیم می بینیم حضرت امیر (ع) در سه نبردِ با ناکثین، قاسطین و مارقین ( جمل ، صفین و نهروان ) با اینکه در اولی با ناکسان و سخت سران و در دومی با نابکاران و حیله گران و در سومی با خرمقدّسان ِپینه جبینان طرف مقابله بود لکن در آغازیدن جنگ با اینکه قدرت داشت امروز و فردا می کرد. چرا؟ برای اینکه شاید بتواند دلهای سخت و مردۀ آنان را نرم کرده و برایشان زندگی دوباره ببخشد. ممکن است افراد سریع التصمیم و باصطلاح ششماهه ها بگویند در مقابل نامردی، مردی و مردانگی جواب نمی دهد. می گوئیم؛ بلی وقتی دنیوی بیاندیشیم درست است اما ما دنبال عقده گشائی نیستیم، بلکه داریم در جهان بینی الهی و توحیدی سیر می کنیم. در این وادی، دل در سراغ کسی یا کسانی است که اغفال شده اند و در خط و جبهۀ باطل اند، همان یک تن را اگر نجات دهیم شاهکار کرده ایم. ما بر آنیم که از حرّبن یزید ریاحی فرمانده سپاه خط مقدم جبهۀ باطل، آزاد مردی بسازیم که امام زمان بر بالینش نشیند و گوید: « أنت حرٌّ کما سمّتک اُمّک » بی گمان، علی (ع) می توانست با حیله گری هر سه گروه را درهم شکند و بکوبد ولی امروز در باره اش قضاوتی غیر از این داشتیم که می گویند: « الإمام علی صوت العدالة الإنسانیه...» امام علی صدای عدالت انسانیت است و بزرگ بزرگان و نسخۀ منحصر به فردی که نه در شرق و نه در غرب عالم همتای او را نمی توان یافت (4) آری، در این وادی، جانشینی و خلیفة اللهی انسان به نمایش در آمده است بنابراین هدف اصلی سرکوبی و مشت مال دادن و به ضلالت کشانیدن دشمن نیست بلکه إحدی الحسنیین است، مابقی هرچه پیش آید خوش آید.

ما که خندان می رویم:

 درمکتب خون و شهادت دیده ها قوی و گسترۀ آن تا پایان جهان کشیده می شود. ممکن است نتیجۀ ظاهری منجر شود به اینکه: ــ جسد پیشوا در زیر سنگهای بیابان نینوا که بدست پلیدترین مردم پرتاب شده است پنهان گردد و یا مدفنش در زیر گلهای زنان سناباد پوشیده شود ــ فرقی نخواهد کرد. زیرا برای سیر در وادی رضاً بقضائک نمرۀ نهائی را خداوندی که می شنود و می بیند خواهد داد که خود فرمود: لا نخاف إننی معکما أسمع و أری. منتها باید دانست که شکیبائی در مقابل ظلم ظالم ــ و در این مقال ــ صبر و شکیبائی در برابر تخلف زیر دستان هم حدّی دارد. خداوند در ترسیم سیمای رسول الله (ص) می فرماید: والذین معه أشدّاء علی الکفار رحماء بینهم (فتح/ 29) پس اگر پند و اندرز سودی نبخشید باید تهدید کرد. چنانکه حضرت سلیمان(ع) وقتی هُدهُد را متخلف یافت و ملاحظه کرد برای اطاعت امر در جمع حاضران حضور ندارد فرمود: لاعذبنه عذاباً شدیداً أو لأذبحنه ( نمل/ 21) به سخت ترین وجهی عذابش می کنم یا سرش را می برم مگر آنکه برای من دلیلی روشن بیاورد. پس درسی دیگر به کارگزاران که؛ اولاً بایستی زیردستان و ابواب جمعی را پیوسته مدّ نظر داشته و باصطلاح آنان را به هوای خود و به امان خدا رهایشان نکنند. می فرماید: وقتی لشکریان صف بستند حضرت سلیمان فرمود چرا در میان مرغان، هدهد را نمی بینم؟ سپس فرمود: اگر غیبتش بدون عذر موجه باشد چنین و چنان کنم، مگر اینکه برایم دلیل روشن بیاورد.( مدلول آیۀ 21 سورۀ نمل) ثانیاً اگر متخلف با دلایل روشن توانست خود را تبرئه کند باید او را بخشید و حتی اگر نیاز باشد باید رسماً عذرخواهی کرد. و در این مقام باید مهربانی و شفقت را از مورچگان آموخت که دلش نمی خواهد زیردستانش در زیر سم اسبان متلاشی شونـد و برایشان نـدا در می دهد که در آشیانه های خود خزیـد تا این لشکر از ما در گذرد. ولی اگر تخلف محرز شد باید تأدیب نمود و اگر عصیان در حـدّی باشد که نباید می شد، باید عذرش را خواست و حتی اگر نیاز باشد باید متخلف تحت پیگرد قانون قرار بگیرد. یعنی ترور شخصیت و اعدام شغلی و اخراج در مراحل آخر قرار گرفته است و نباید نسنجیده دست به کاری زد که پشیمانی بعدی دردی را دوا نکند. وَالعاقِبَـة ُلِلمُتـَّقیـن: تاریخ می گوید: بعد از پیروزی لشکر خدا به راهبری رسول خدا (ص) در جنگهای بدر و حنین و خندق و احد و تشکیل اولین حکومت اسلامی در مدینة النبی، و سرانجام رحلت نبیّ مکرم اسلام (ص) و متعاقباً پیروزی بر قیصر روم و کسرای ایران و مقوقس مصر... و سرازیری اموال خارج از حدّ تصوّر به بیت المال مسلمین در مدینه و متأسفانه تقسیم نابرابر آن توسط کارگزاران وقت، چه فساد اجتماعی و اخلاقی و بیعدالتی را به ارمغان آورد خدا می داند. و نتیجه آن شد که شمش های طلای میراث عبدالرحمن بن عوف ها را با تبر تقسیم می کردند و در آنسوی دیگر ابوذرها فریاد بر می آوردند: « وَالذین یکنزون الذهب و الفضة و لا ینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم؛ و کسانی را که زر و سیم می اندوزند و در راه خدا انفاقش نمی کنند، به عذابی دردآور بشارت ده »( توبه/ 34 ) و اندک زمانی بعد، پیروزی ظاهری معاویة بن ابوسفیان در صفین و دیگر ماجراها که منجر به شهادت مولای متقیان گردید، بسربن ارطاة ها، زیابن ابیه ها و حجاج بن یوسف ها یکه تاز میدان گشتند و حجربن عدی ها، میثم تمار ها و سعیدبن جبیرها در قربانگاه عشق شربت شهادت نوشیدند. پس احتمالاً آیۀ ولاتمدن عینیک... اشاره به هر دو سرانجام می تواند باشد. یعنی اگر بعد از پیروزی عدّه ای از سردمداران و راهیان همین قافله ــ با رسیدن به مال دنیا، عقبی را به بوتۀ فراموشی سپردند و شما شکست خورده ها، آنان را در قلۀ پیروزی مستانه مشاهده کردید که هر قدر می خورند سیر شدنی برایشان متصور نیست ــ شما ای بندگان صالح خدا، با نگاه کردن به آن ها غمگین و محزون نشوید بلکه « وأمر اهلک بالصلوة واصطبر علیها... کسان خود را به نماز فرا خوانیـد و خود نیز در آن کار پای بفشاریـد... زیرا که سر انجام پیروزی با پرهیزگاران است.»( طه/ 132 )

سرانجام اشک حسرت ندامت است:

درسی دیگر به عموم مسلمانان و مخصوصاً به کارگزاران که: « به روز نیک کسان گفت غم مخور زینهار، بسا کسا که به روز تو آرزومند است » چرا؟ برای این که اشک حسرت ریختـن و توجه به رفاه حال دیگـران انسـان را حریص بار می آورد و در نتیجه حس حسادت را تقویت می نماید، که سرانجام از انتقام سر در می آورد. ولی استعانت از نماز و صبر که فرمود: « وَاستعینوا بالصَّبر والصَّلوة و إنـَّها لکبیرة ٌ إلاعلی الخاشعین؛ یاری خواستن از صبر و نماز برای غیر فروتنان مشکل است » ( بقره/ 45 ) یعنی: « کار هر بز نیست خرمن کوفتن، گاو نر می خواهد و مرد کهن ». در جای دیگر می فرماید: « یاایهاالذین آمنوا استعینوا بالصبر والصلوة إن الله مع الصابرین؛ ای کسانی که ایمان آوره اید از صبر و نماز یاری بجوئید ــ چرا؟ برای اینکه ــ خداوند با صبر کننـدگان است »( بقره/ 153 ) و این که می بینیم در هر دو آیه سفارش به استقامت و نماز می شود، منتها در اخذ نتیجه در یک جا می فرماید: این عمل برای غیر فروتنان مشکل است و در جای دیگر می فرماید: خدا با صبر پیشه گان است، اشاره به سنگلاخ بودن راه می باشد که روندگان از آن راه بایستی تمرین و ممارست لازم را داشته باشند و گرنه حرکتشان کـُند خواهد بود و یا بعید نیست که منجر به سقوط شود. پس کارگزاران باید سعی کنند خود و اهل و عیال خود را در قافلۀ صابران و فروتنان جا بیاندازند ــ راهش هم صبر وصلوة است و پیمودنش همگامی و همراهی با مردان خدا است ــ براستی سعدی چه نیکو می سراید: « شبِ مردان خدا روز جهان افروز است، روشنان را به حقیقت شب ظلمانی نیست ». چرا آن ها ظلمات شب تاریک را پشت سر گذاشته اند و مثل روز آن را برای خود روشن کرده اند؟ برای اینکه بطور مداوم از خدا می خواهند آنان را به « مقام محمود » یعنی جایگاه ستوده برساند. در زیارت عاشورا می خوانیم: « وَ اَسئله اَن یُبلغنِی المقام المحمودَ لکم عندالله؛ و همی خواهم از خدا که برساند مرا به آن مقام ستوده ای که شما در پیشگاه او دارید.» حال جای سؤال است که مقام محمود کجاست؟ قرآن شاهراه رسیدن به جایگاه ستوده را این چنین وصف و نمایانده است: « و من الیل فتهجد به نافلة لک عسی أن یبعثک ربک مقاماً محموداً؛ پاره ای از شب را زنده بدار با خواندن نماز، این نافله خاصّ توست، باشد که پروردگارت تو را به مقامی پسندیده برساند »( اسراء/ 79 ) و این چنین شایستگان و ره یافتگان بر اثر ممارست خود را به جائی می رسانند که دنیای دیگران در نظر آنان به پشیزی نمی ارزد. اینان خود را ارزان نمی فروشند. این کلام، بیان بزرگمردی است که گفته اند کلامش فروتر از کلام خدا و فراتر از بیان همۀ بندگان خداست. می فرماید: « لیس لأنفسکم ثمن إلا الجنة فلا تبیعونها إلا بها؛ انسان ها! جان شما به اندازۀ بهشت ارزش دارد، مواظب باشید آن را به غیر بهشت مفروشید که ضرر خواهید کرد » ( فرمایش علی (ع)) پس اگر خداوند توصیه می فرماید: وأمر اَهلک... یعنی اگر عیال و اولاد انسان اهل نماز شوند مرغشان هوای هندوستان نمی کند و گذر آدمی را به بهای تنعمات و تنقلات زندگی از قعر جهنم نمی اندازند، همین.

وَ ما اُوتیتـُم مِنَ العِلم اِلاّ قلیلا:

در دنبالۀ داستان حضرت سلیمان و غیبت شانه بسر می رسیم به جائیکه: فمکث غیر بعیدٍ... درنگش به درازا نکشید و هدهد آمد و گفت: به چیزی دست یافته ام که تو دست نیافته بودی « اَحطت بما لم تحط » از سبا برایت خبری آورده ام. زنی را دیدم که بر آنها سلطنت می کند از هر نعمتی برخوردار است و تختی بزرگ دارد. ممکن است بعضی ها را این خطا دست دهد که چگونه است؛ پیامبر خدا از این امر خبر نداشته است و شانه بسر می گوید: من به چیزی احاطه یافتم که تو بدان اطلاع کافی و کامل نداری؟ در جواب می گوئیم: چه کسی مدعی شده است که پیامبران خدا از همه چیز با خبر بوده اند؟ این قرآن محمد (ص) است پیش روی ما، که برای تخطئۀ اینگونه اباطیل بخشنامۀ صریح و گویا صادر کرده و صراحتاً می فرماید: ای پیامبر از تو می پرسند: روح چیست؟ بگو روح امر پروردگار من است و از علم جز اندکی به تو داده نشده است. ( مدلول آیۀ 85 سورۀ اسراء ) حالا، این اندک یعنی چه و چقدر است؟ این رساله را توان وصفش نیست. همین قدر می توان گفت که همین سورۀ اسراء اینگونه آغاز می شود: « سبحان الذی اَسری بعبده لیلاً من المسجد الحرام... منزه است آن خدائی که بندۀ خود را در شبی از مسجدالحرام به مسجد الاقصی که گرداگردش را برکت داده ایم سیر داد، تا بعضی از آیات خود را به او بنماییم » منظور این است پرداختن به این بحث که چرا هدهد می دانست و پیامبر خدا نمی دانست، در این مقوله سالب بانتفاع موضوع است تنها می توان گفت: آفرینش بقدری وسیع و گسترده و متنوع و پیچیده و اسرار آمیز و حیرت انگیز است که تنها و تنها خالق هستی از نهانیهای آن آگاه است و لا غیر، سبحانه و تعالی عمّا یصفون.( انعام/ 100 )

هرسخن جائی و هر نکته مقامی دارد:

در اینکه انسان ها همه خطا کارند جای شک نیست، اما به اعتقاد مشایخ ما که در جای خود نیکو استدلال و اثبات شده است فقط چهارده معصوم علیهم السلام هستند که از مقام عصمت برخوردارند، دربارۀ عصمت انبیاء علیهم السلام هم بحث های مستوفای کلامی شده که در این مختصر نمی کنجد. آنکه می خواهم بگویم این است که اگر خطاکار به خطای خود اذعان کند و موقع شناس بوده و بدون اینکه با تلاش مذبوحانه بخواهد گناه قبلی را با عصیان جدیدی شستشو دهد، با کم گوئی و گزیده گوئی و پوزش از آنچه که پیش آمده می تواند جبران مافات کند. حال باید آموخت که بر همین اساس هُدهُد چسان حقیقتی را که دیده بود با الفاظی رسا که مورد توجه حضرت سلیمان واقع شود بر زبان آورد: « وجدتها و قومها یسجدون للشمس من دون الله... دیدم که خود و مردمش بجای خدا آفتاب را سجده می کنند و شیطان اعمالشان را برایشان زینت داده و از راه راست منحرفشان کرده است، چنانکه روی هدایت نخواهند دید. تا خدائی را سجده کنند که در آسمانها و زمین هر نهانی را آشکار می کند و آنچه را نهان کنند و یا عیان سازند می داند. خدائی یکتا که خدائی جز او نیست و پروردگار عرش بزرگ. (حضرت سلیمان) گفت: خواهیم دید، آیا راست می گوئی یا از دروغگویانی ( نمل/ 24 تا 27 ) ( توجه ) پیامبر خدا با آن همه عظمت: اولاً با بزرگواری برای شنیدن این همه توضیح شانه بسر حوصله بخرج داد. ثانیاً آخرالامر هم از قضاوت عجولانه پرهیز نموده و داوری نهائی را به آینده موکول کرد. ثالثاً هُدهُد هم بدون توسل به حرفهای بی ربط تمام مشهودات خود را در قالب جملاتی که قابل قبول نبیّ خدا باشد به نیکوترین وجهی بر زبان آورد. و از همه مهم تر اینکه به قدرت لایزال الهی اشاره نمود که: الله لااله الاهو رب العرش العظیم ویکتا پرستی خود را با اشاره به عظمت و قدرت خداوندی که مافوق همۀ قدرت هاست بیان داشت.

ایجاذ در کلام:

إذهب بکتابی هذا فالقه إلیهم ثم... از فحوای کلام پیـداست مثل اینکه می فرمایـد: ( پس سلیمان نامه ای نوشت و به هُدهُد سپرد و گفت : این نامۀ مرا ببر و نزد ایشان بیفکن، سپس دور شو و ببین چه می گویند ( بُعدِ حرکت شانه بسر و افکندن نامه در جان کلام مستتر است ـ ملکۀ سبا یعنی بلقیس وقتی نامه را دریافت ـ خطاب به مشاوران حاضر در مجلس خود ) گفت: « یا ایهاالمَلؤا إنی اُلقِیَ إلی کتابٌ کریمٌ؛ ای بزرگان نامه ای گرامی به سوی من افکنده شد. ( از جانب سلیمان است ) « بسم الله الرحمن الرحیم الا تعلوا علی واتونی مسلمین؛ بنام خدای رحمان و رحیم است، بر من برتری مجوئید و مطیعانه پیش من آئید »( نمل آیات 28 الی 32 ) پیام انبیاء عظام و أئمّۀ معصومین علیهم السلام و بزرگان دین نوعاً اینگونه است. نامه هائی که رسول الله (ص) به سران کشورهای ایران، روم، مصر، حبشه و سران قبائل نوشته از چند سطر تجاوز نمی کند و یا فرمانهائی که حضرت امیر (ع) به حکام بلاد می نوشته نوعاً همینطور است الا به ندرت، مثل فرمان مبارک مفصل می باشد. خلاصه؛ رعایت جامعیت و درعین حال اختصار درمکاتبات، در فرهنگ اسلامی سنتی جا افتاده است و نتیجه اش هم نیکو و پسندیده می باشد. « اسلم تسلم » سخن آخر است. می خواهد خسرو پرویز دیوانه شود و نامه را پاره کند می خواهد نجاشی باشد پیام را ارج نهاده و آن را دریابد. ببینید چگونه یک پیام یک خطی امّا رسا مثل فتوای تحریم تنباکو توسط مرحوم میرزای شیرازی پدر استعمار بریتانیای کبیر را در آورد: « الیوم استعمال تنباکو بایّ نحو کان در حکم محاربه با امام زمان علیه السلام است ». در داستان مورد بحث هم؛ وقتی ملکۀ سبا ( بلقیس ) نامۀ حضرت سلیمان را می بیند، اگرچه آفتاب پرست است ولی چون شعور دارد آن را ارج می نهد و به بزرگان دربار خود می گوید: « یاایهاالملوا افتونی فی امری...ای بزرگان مرا در کارم نظر دهید که من بی حضور شما فیصل دهندۀ هیچ کاری نبوده ام » ملکۀ سبا با اینکه پادشاهی مقتدر و از نظر اعتقادی هم وثنی مسلک است که تیره ای از صابئین بشمار می آیند، ولی در عمل می بینیم صراحتاً می گوید: مرا در کارم نظر دهید که بدون مشورت و مصلحت اندیشی با شما کاری انجام نمی دهم. رسول گرامی اسلام می فرماید: « الملک یبقی مع الکفر ولا یبقی مع الظلم » یکی از مصادیق ظلم تکروی است، و اینکه می بینیم این زن مقتدر ــ کشوری را که بقول هُدهُد از هرنعمتی برخوردار است با اقتدار اداره می کند، دلیلش اینست که کشورش بر اساس مشاوره اداره می شود. و این نیز درسی است بزرگ برای کارگزاران که بر تکروی و خود محور بینی باید خط بطلان کشید و امور حوزۀ مأموریت را باید با مشورت افراد آگاه اداره نمود. اما تصمیم نهائی را چه کسی باید بگیرد قرآن راه نماست، می فرماید: «... وشاورهم فی الامر فإذا عزمت فتوکل علی الله إنَّ الله یحب المتوکلین؛ و در کارهایت با ایشان ( با مسلمانان ) مشورت کن و آنگاه که آهنگ کردی بخدا توکل کن که خداوند متوکلین را دوست می دارد »( آل عمران 159 ) دستور خیلی صریح و روشن است و مشتی است محکم بر دهان یاوه سرایان خود بزرگ بینی که می گویند: ــ نه خیر اگر مشورت کنیم روی زیردستان باز می شود، شما نمی دانید اینان از چه قماشی هستند و از این قبیل مهملات ــ در داستان مورد بحث هم می بینیم بلقیس مشاوره می کند ولی هم خود متوجه این أمر مهم است و هم مشاورانش می دانند که تصمیم نهائی را باید او بگیرد، و لذا می گویند: « ما نیرومند و جنگ آورانی سخت کوش هستیم ولی کار به ارادۀ تو بستگی دارد. ببین چه فرمان می دهی تا اطاعت کنیم. ( زن ) گفت: پادشاهان وقتی به شهری در آیند تباهش کنند و عزیزانش را ذلیل سازند، کارشان همواره چنین بوده است » یعنی سرنوشت محتوم خلقت بدینگونه است که عدالت و قدرت در یک مرکز جمع نمی شود، و در نظام طبیعت ضعیف پامال است. زن تصمیم نهائی را اعلام می کند « و إنی مرسلة ٌالیهم بهدیة فناظرة بم یرجع المرسلون؛ من هدیه ای بسوی آن ها می فرستم به بینم قاصدان چه خبر می آورند.»( نمل/ 35 ) پس کارها باید با مشاوره انجام پذیرد. اما مشاوران نباید افرادی بدخواه، ترسو و دو دل باشند و تصمیم گیرندۀ نهائی هم بایستی خود مدیر بوده و وقتی آهنگ کرد باید بخدا توکل کند.

اَلرَّاشِی وَالمُرتشِی وَ یَمشِی بَینهُما فِی النـَّار:

 
حضرت سلیمان علی نبینا و آله و علیه السلام پیام آور خداست، مگر می شود پیامبران را با تقدیم هدایا از مقصد اصلی شان، که دعوت بسوی حق و اشاعۀ توحید است باز داشت. لذا آن حضرت سخت بر آشفت و فرمود: « اَتمدونن بمال فما آتنی الله خیر مما آتیکم؛ آیا مرا به مال مدد می دهید؟ آنچه خدا بمن داده بهتر از این است که بشما داده است » ( توجه ) نفرمود من خود متمول هستم، بلکه فرمود خدا بمن داده، و او مرا متمکن ساخته است! فرمود: مشکل ما با شما اختلاف عقیده و جهان بینی است، سودای دنیا نیست که بتوان آن را معامله کرد. با همین هدایای خود باز گردید که ما مجبوریم سپاهی بسوی شما آریم که طاقت آن را نداشته باشید. بلی؛ اینگونه با رشوه دهنده باید معامله کرد و این سخن، سخن پیامبر ماست که فرمود: رشوه دهنده و رشوه گیرنده و واسطۀ آن ها در آتشند. و در تشخیص رشوه از هدیه این پیام، پیام رسول خداست که فرمود: « أفلا قعد فی بیت أبیه و اُمّه فینظر هل یهدی له اَم لا؟ آنان که مدعی اند برایشان هدیه داده اند چرا در خانۀ پدر و مادر خود ننشستند تا ببینند هدیه ای برایش می دهند یانه ؟» ( نهج الفصاحة شماره 539 و 2230 ) آری؛ با تعالیم اسلام نمی شود شوخی کرد و آن ها را ببازی گرفت، ربا را به قصد بیع و رشوه را بعنوان هدیه قبول نمود. زیرا هر جامعه ای که بازارش به ربا و اداراتش به رشوه آلوده شود قطعاً روی سعادت نخواهد دید، این یک مطلب، و مطلب دیگر اینکه: مسلمین باید قوی و نیرومند باشند تا در مقام نیاز و مقابله خیلی قاطع و سریع و صریح بتوانند تصمیم بگیرند همچنانکه پیامبر خدا فرمود: فلناتینهم بجنود لاقبل لهم بها... سپاهی بر سرشان می کشیم که هرگز طاقت آن را نداشته باشند، و بخواری و خفت از آنجا بیرونشان می کینم. ( نمل/ 38)

تخصّص و تعهـّـد:

پیامبر خدا در مقابل دشمن آفتاب پرست و برای گوشمالی دادن وی دست به اقدام عجیبی زد، به اطرافیان خود فرمود: چه کسی قدرت دارد تخت او را قبل از اینکه خودش به تسلیم پیش من آید به اینجا بیاورد. یکی از حاضران در آن محضر گفت: من قبل از آنکه از جایت برخیزی آنرا نزد تو می آورم که من بر این کار هم قوی هستم و هم امین. در قرآن ــ قریب به همین مضمون ــ علی الظاهر به سه نکتۀ ظریف برخورد می کنیم. اول؛ فرد حاضر در محفل حضرت سلیمان گفت: « من بر این کار هم قوی هستم و هم امین »( نمل/ 37). دوم؛ وقتی که قرار شد حضرت موسی (ع) در خدمت حضرت شعیب شبانی کند، دختر شعیب به پدر گفت: « این جوان را برای خدمت اجیر کن و اگر چنین کنی مرد نیرومند و امین را اجیر کرده ای ».( قصص/ 26) سوم؛ زمانی که حضرت یوسف از زندان آزاد شد به حاکم مصر گفت: « مرا بر خزائن این سرزمین بگمار که من نگاهبانی دانایم ».( یوسف/ 55 ) پس در نظام اسلام کارگزاری می تواند خادم خوب باشد که هم در کارش نیرومند و هم در قلمرو خدمتش حافظ حقوق مردم و هم عالم باشد و امین، و در یک کلام هم متخصص باشد و هم متعهد. سؤال: با دو طبقه دیگری که امین است ولی غیر متخصص و ناتوان است، و یا تواناست ولی امانت دار خوبی نیست چگونه باید رفتار کرد؟ بعبارت دیگر آیا متخصص غیر متعهد و یا متعهد غیر متخصص را باید از جامعه طرد کرد و از میان مسلمین راند؟ هرگز. بلکه باید آهنگ حرکت نظام جامعه در سوئی باشد و فرهنگ عامه در جهتی بگردد که متعهدین غیر متخصص سعی کنند تخصص لازم را فرا گیرند و تا روزی که مهارت لازم را بدست نیاورده اند، از قبول مسئولیت خودداری کنند زیرا تقبل مسئولیت از طرف آنان نه تنها بسود نظام نخواهد بود بلکه از ارج و منزلت خودشان می کاهد و نظام جامعه اسلامی را هم به بدنامی و فرجام نا مطلوب سوق می دهد. اما در رابطه با نحوۀ برخورد با متخصص غیر متعهد، قرآن راه گشاست. می فرماید: به سبب رحمت خداست که تو با این ها این چنین خوشخوی و مهربان هستی، اگر تند خوی و سخت دل می بودی از گرد تو پراکنده می شدند. پس بر آن ها ببخشای و برایشان آمرزش بخواه و در کارها با ایشان مشورت کن ».( آل عمران/ 159) بنابراین نه تنها آنان را نباید طرد کرد و دور ساخت بلکه باید به تخصصشان ارج نهاد و با آنان مشورت کرد و حتی اشتباهاتشان را بخشید و از خدا برایشان طلب مغفرت کرد و این چنین می توان تألیف قلوب نمود. بدیهی است این دستور کلی اسلام است و هر کجا غیر از این باشد قطعاً چیزی غیر از اسلام است.

لئِن شَکرتـُم لأزیدَنـَّکـُم:

سخن در بارۀ تصمیم حضرت سلیمان بود که می خواست تخت ملکۀ سبا را که در کشور یمن فعلی قرار داشت در بارگاه وی واقع در بیت المقدس حاضر گردانند. (5) « قال الذی عنده علمٌ من الکتاب... و آن کس که از علم کتاب بهره ای داشت گفت: من، پیش از آنکه چشم برهم زنی آنرا نزد تو می آورم. چون آنرا نزد خود دید، گفت: این بخشش پروردگار من است تا مرا بیازماید که سپاسگزارم یا کافر نعمت.» ( نمل/ 40) جملۀ اخیر در مقابل جملۀ ماقبل « قالَ عِفریتٌ من الجنّ...» مؤید این نکته است که مدّعی از انس بوده، روایات رسیده از أئمّه معصومین (ع) هم مؤید بر آنست که او آصف بن برخیا وزیر حضرت سلیمان و نیز وصیّ او بوده است. (6) در بارۀ این آیه مطالب زیادی می توان عرضه نمود، لکن در این مقال باید به دو نکته عطف توجه شود: اول اینکه حضرت سلیمان نمی گوید؛ من یا وزیر من این کار را انجام دادیم بلکه می گوید « هذا من فضل ربّی؛ این از فضل پروردگار من است » بعد آن همه عنایت را محل آزمایش و امتحان خود می داند و می گوید: پروردگارم عنایت فرمود تا مرا بیازماید که شکورم یا کفور. و این معنی اشاره به این نکتۀ حساس و اساسی است که در منظرگاه اسلام و یا در جهان بینی توحیدی، انسان با کوله باری از مسئولیت، همواره دو راه در پیش رو دارد؛ هم می تواند به اعلی علیین پرواز کند و مشمول « فسجدالملائکة کلهم اجمعون »(حجر/ 30) شده و برتر از ملائکه شود. هم می تواند به اسفـل سافلین سقوط کند و مشمول « اولئک کالانعام بل هم اضل » ( اعراف/ 179) شده و پست تر از چهارپایان گردد. و این نه بدان معنی است که یک رویۀ انسان ستودنی، و رویۀ دیگرش نکوهیدنی است. بلکه بدان معناست که او ( انسان ) با کوله باری از مسئولیت، بالقوه دارای همۀ کمالات « شکـور و کفـور » است و بالفعـل انتخـاب گـر، که بایـد در عمـل یکی از دو راه « شکر و کفر » را بر گزیند؛ در زمین در بوتۀ آزمایش قرار گرفته تا بتواند استعدادهایش را در یکی از دو بُعد « ملکوتی و حیوانی » به فعلیت برساند و البته باید توجه داشت که پیشاپیش برایش آموخته اند و در برهه ای نیز یادآوری اش کرده اند که: « اگر شکر گزار باشد نعمتش فزونی خواهد یافت و اگر کفر بورزد عذابی سخت در کمین اوست » ( ابراهیم/ 7 ) و نهایت اینکه؛ حضرت سلیمان (ع) با امعان نظر به همین اصل اساسی ولایتغیر قانون خلقت، وحکمتِ ناموس الهی می گوید: « ومن شکر فإنما یشکر لنفسه و من کفر فإنَّ ربی غنیٌ کریم؛ پس هرکس سپاس گوید برای خود گفته است و هرکس کفران ورزد پروردگار من بی نیاز و کریم است.»( نمل/ 40)

کَیفَ اَسکنُ فِی النـَّار وَ رَجآئی عَفوُک:

اینکه می فرماید: هرکس سپاس گوید برای خود گفته است، یعنی چه؟ در بُعد فردی اش یعنی اینکه؛ انسان شاکر خود را در جریان حرکتِ کلی آفرینش از چنگال عفریتِ « غیّ؛ ضلالت وگمراهی » رهانیده و در گاهوارۀ « رُشد؛ ترقی وبالیدگی» رها می کند، و زهی سعادت که پیوسته در تلاش است بلکه دعایش باستجابت رسد و چنگالش بر ریسمان استوار الهی گره خورده و او را ( آری، تنها او را ) از ظلمات طاغوت بر روشنی الله برساند.(7) امّا در بُعد اجتماعی؛ که بُعد مدیریّتی جامعه است، این سؤال مطرح می شود: هدف نهائی از دعا و ذکر چیست؟ آیا غیر از این است که هر آن تسبیح و ذکری که نتواند روح انسان را تعالی بخشد لقلقۀ زبانی بیش نخواهد بود؟ این دعای شبانۀ حضرت مولی الموحدین علی (ع) است که از ربّ جلیل استدعا می کند: « وَهَبنی یا الهی صبرت علی حرّ نارک فکیف اَصبر عن النظر اِلی کرامتک... » در مسند خلافت و در بیان: سوگند به خداوندی که میان دانه را شکافت، انسان را خلق نمود اگر حاضر نمی شدند جمعیت بسیار که حجّت تمام شد و نبود عهدی که خدای تعالی از علما و دانشمندان گرفته که هر گز بر سیری ظالم و گرسنگی مظلوم راضی نشوند؛ « لألقیت حبلها علی غاربها » تجلی می یابد و نمود پیدا می کند.(8) پس، بی شکّ یکی از وظایف سنگین سازندگان عصر سازندگی باید این باشد که، باور تخریبی تودۀ مردم از دعا را از دامن « دعا » بزدایند و به آن عزّت و کرامت ببخشند. و این فرهنگ غلط و منحطّ ِ( شستشوی گناهان روزانه در دعاهای شبانه ) را برگردانند به هدف اصلی آن؛ که اگر دعای شبانه در اعمال روزانه اثر نبخشد، نه تنها ورد زبانی بیش نخواهد بود بلکه خاصیّت افیونی نیز خواهد داشت و بیگانگان خواهند گفت: « دین افیون ملتهاست» اینک جا دارد حسن ختام مقاله، همچون آغازینش به بیان شیوای رهبر موحدین مزین شود که خطاب به عثمان بن حنیف والی بصره نوشت: « الا و إنَّ لکلّ مأموم إماماً یعتدی به و یستضئ بنور علمه...؛ آگاه باش هر پیروی کنندۀ را پیشوائی است که از او پیروی کرده و بنور دانش او روشنی می جوید، بدان که پیشوای شما از دنیای خود به دو کهنه جامه، و از خوراکش به دو قرص نان اکتفا کرده است. و شما بر چنین رفتاری توانا نیستید. ولی مرا به پرهیزگاری و کوشش و پاکدامنی و درستکاری یاری کنید. ( نهج البلاغه ) این پیام خیلی صریح و روشن و راه گشاست. و برای همۀ کارگزاران و مدیران که ادعای اسلامیت نموده و پیروی از مذهب تشیع را با خود یدک می کشند درسی است فراموش نشدنی. مثل امام نمی توان شد لکن باید با پرهیزگاری، پاکدامنی، کوشش و راست کرداری او را یاری داد، و هرگز نباید فراموش کرد که اگر انسان حسینی نباشد لاجرم باید زینبی شود وگر نه بی سکّ یزیدی خواهد بود و بینابینی هم وجود ندارد، والسّلام علی من اتبع الهدی.


 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 1) مقتبس از: و من بلغه کتابی ( نهج البلاغۀ فیض الاسلام ص 968 )
2) برداشت از فرمان امام (ع) به مالک اشتر نخعی: وأن الناس ینظرون من امورک فی مثل ما کنت تنظر فیه من امورالولاة قبلک. ( نهج البلاغه ص 983 )
3) در تفسیر آیاتِ: و یقول الذین کفروا لست مُرسلاً قل کفی بالله شهیـداً بینی و بینکـُم و من عنـده علمُ الکتاب ( رعد/ 43 ) قال الذی عنده علمٌ من الکتاب أنا آتیک به قبل أن یرتدّ إلیک طرفک... الخ ( نمل/ 40 ) آمده است؛ کسی که در نزد او دانشی از کتاب بود آصف بن برخیا وزیر حضرت سلیمان است. و بزرگواری که علم کتاب در نزد او بود حضرت علی (ع) می باشد که شاهد رسالت نبی مکرّم اسلام است. و ناگفته نماند که علم کتاب 72 حرف ( 72 رمز یا کلید ) است و آصف برخیا فقط به یک حرف آشنا یی داشت.
4) شبلی شمیّل ماتریالیست. به نقل از کتاب « امام علی » نوشتۀ جرج جرداق مسیحی لبنانی.
5) فاصلۀ مستقیم هوائی بین یمن و بیت المقدس حداقل دوهزار کیلومتر است.
6) مقتبس از تفسیر المیزان.
7) لااکراه فی الدین قد تبیّن الرشد من الغیّ...( بقره/ 256)
8) نهج البلاغه، فرازی از خطبۀ شقشقیه


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com