شانتاژ در امر ولایتعهـدی
 


ابن اعثم كوفى در الفتوح، بر آنست، اگرچه معاويه تا سال 55 هجرى قمرى، عملا در خصوص وليعهدى فرزندش يزيد اقدامى نمى‏كرد لكن پيوسته مى‏كوشيد تا این مهم را درفرصتى مناسب به انجام رساند. و لذا درهمان سال، بزرگان و اشراف و معارف شهرهاى كوفه، بصره، مصر، مدينه و ساير بلاد اسلامى را به شام فرا خواند تا در خصوص نظر خود با آنان مشورت كند. در طول تاريخ، سران حكومت‏ها، اين قدر از اينگونه مجالس مشورتى تشكيل داده‏اند كه ناگفته پيداست، چگونه دستور كار اين جلسات تهيه مى‏گردد وچه سان به انجام مى‏رسد. اين يكى هم مثل همه آن هاى ديگر ــ وقتى مدعوين در پايتخت فراهم آمدند ــ معاويه به ضحاك بن قيس شحنه شام ( رياست محترم شهربانى كل كشور ) بفرمود: چون جلسه رسميت يافت، هرجا كه من خاموشم، تو مرا در سخن آرى و بر وليعهدى يزيد تشويق كنى. او هم گفت: سمعاً و طاعتاً. جلسه رسميت يافت، آقاى معاويه ابتدا تحميدى گفت و بر رسول خدا(ص) درود فرستاد و در معناى آيه « اطيعوا اللّه‏ و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم » چند كلمه‏اى افاضه فرمود!! و آنگاه از يزيد ذكرى به ميان آورد و در فضل و شجاعت وعلم و جوانمردى و سخاوت او كلماتى اِفاده نمود. ضحاك بيدرنگ بپاخاست و گفت: يا اميرالمؤمنين! همين جا كه سخن از سرور همۀ ما ( یزید ) بميان آمد، عنايت فرمائيد كه اين خانه زاد را عرضى است: اگر خاكم به دهن روزى براى شما... لابد براى رعيت والى بايد، و امروز يزيد از حُسن سيرت و يُمن بصيرت، جود و سخا و علم و شجاعت بر همگان رجحان دارد، او را وليعهد خويش بگردانيد و بدين طريق مصلحان آسوده باشند و مفسدان ماليده، و منتى بر گردن امّت محمد [ص] كه بعد از سايه بلند پايه شما بى‏رهبر نباشند! بعد از او سعيد بن عاص به پاى خاست و گفت: يا اميرالمؤمنين! يزيد الحق براى تو فرزند خلفى است در اداره مملكت و براه انداختن امور حكومت، معاويه گفت: آفرين، راست گفتى. آنگاه يزيد بن مقنع الكندى بر پاى خاست و گفت: يا اميرالمؤمنين! وليعهد اين امّت ( به يزيد اشاره كرد ) این است و اگر كسى رضا ندهد، اين است (اشاره كرد به شمشير). و بالاخره حُصين بن نُمَير بر پاى خاست و گفت: اى اميرالمؤمنين! والله‏ اگر تو از دنيا بروى و يزيد را وليعهد نكرده باشى، امت محمد را ضايع كرده‏اى!!! و بيچاره امت محمد(ص) كه تكليفشان در كاخ سبز معاويه، احسنت گويان معلوم گشت و با بيعت به ولايتعهدى يزيدبن معاويه مجلس به اتمام رسيد. و فرداى آن روز به اطراف و اكناف بخشنامه شد تا از مردم براى وليعهدى يزيد بيعت بگيرند. آنگاه مثل هميشه، از تمام بلاد و شهرها، تبريكات و تهنيت‏ها به سوى شام سرازير شد... از ثمرۀ این بیعت نامبارک، یزیدبن معاویه سه سال و هشت ماه امارت کرد. سال اول حکومتش پایان نیافته بود که تراژدی عاشورا به صحنه نشست. تاريخ با تمام چموشى هايش نكات جالب و عبرت‏انگيز و فراموش ناشدنى‏هائى را براى ما نقل مى‏كند. از جمله علامه سیدمحسن امین العاملی در دائرة المعارف اعیان الشیعه می نویسد: از جمله كسانى كه حضرت ابيعبدالله‏ الحسین(ع) را به مماشات توصيه مى‏كرد و از رفتن به سوى كوفه برحذر مى‏داشت، عبدالله‏ بن عمر ( فرزند خليفه دوم ) بود، امام (ع) در جوابش فرمودند: « اى ابا عبد الرّحمن، آيا مى‏دانى يكى از شوخيهاى دنيا آن بود كه سر مطّهر يحيى بن زكريا به عنوان هديه براى يكى از بدكاران بنى اسرائيل فرستاده شد؟ »
 یزید در سال دوم حکومتش « مُسلم بن عقبۀ مُرّی » را عازم مدینه نمود و فتوی داد پس از پیروزی سه شبانه روز جان و مال و ناموس اهل مدینه بر سپاهیانش مباح است. در این مدت سپاهیان شام هر چه خواستند و توانستند از قتل نفوس، تاراج اموال گرفته تا هتک ناموس نسبت به مردم مدینه " شهرپیغمبر " انجام دادند. تا جائی که صاحب کتاب " الشیعة و التاریخ " از حادثه حَرّه گزارشی می دهد که وحشت آور است بنام انسانیت، و حیرت آور است بنام اسلامیت. او از " تاریخ خلفای سیوطی " و کتاب " الفخری " نقل می کند: « بعد از حادثۀ حرَّه اگر مردی از اهل مدینه، دخترش را شوهر می داد، باکره بودن او را برعهده نمی گرفت که شاید در حادثۀ حرّه بکارتش از بین رفته باشد. در آن حادثه، بکارت هزار دوشیزه از دختران مهاجر و انصار از میان رفت » ابن ابی الحدیدِ سنی شافعی معتزلی مذهب در شرح خطبۀ 51 نهج البلاغه می نویسد: « هنگامی که لشکر حرّه به مدینه رسید مسلم بن عقبه سه روز کشتار درمدینه را حلال کرد، و مردم را از لبۀ شمشیر گذرانید همان گونه که قصّابها گوسپندان را می کشند و چنان شد که شدت کشتار پاها در خون فرو شد.» و نهایت در آخرین ماههای حکومت یزید، لشکریانش اطاعت از ولی امر مسلمین جهان را بر حرمت به قداست کعبه اولویت داده و خانۀ خدا را به آتش کشیدنـد. به دستور یزید، حُصین بن نـُمیـر به مکۀ معظمه لشکر کشید و در حرم با إبن زبیر آغاز جنگ کرد و آتش ها به سوی کعبه انداخت تا آنکه آنجا را سوزانید. عبدالله بن عمرولیثی قاضی إبن زبیر، هر گاه که دو سپاه روبرو می شدند بر بالای کعبه می ایستاد و با صدای بلند فریاد می زد: ای مردم شام، این حرم خداست که در جاهلیت هم جای امن بود. پس از خدا بترسید، اما شامیان فریاد می زدند: اطاعت، اطاعت. حمله، حمله. پیشروی قبل از رسیدن شب... این وضع ادامه داشت تا کعبه آتش گرفت. یاران إبن زبیر گفتند: آتش را خاموش می کنیم. لکن او از اقدام آنان جلوگیری کرد یعنی سوختن خانۀ کعبه را در جهت تحریک احساسات مردم سرمایه گذاری کرد و دستور داد آتش را خاموش نکنند تا مردم به خاطر کعبه به خشم آیند. امّا شامیان فریاد می زدند: اطاعت، اطاعت. یعنی حرمتِ « کعبه » و اطاعتِ از « خلیفه » باهم جمع شد، امّا اطاعت بر حرمت غلبه کرد. امّا شنیدنی تر اینکه دقیقاً در گرماگرم نبرد به اردوی شامیان خبر رسید که یزید مُرد. با شنیدن خبر مرگ یزید، حصین بن نمیر دستور آتش بس داد. سپس به إبن زبیر پیغام فرستاد: کسی که ما را به جنگ تو فرستاده بود نابود شد، آیا حاضری صلح کنیم و درهای مسجد را بگشائی که ما طواف کنیم؟ إبن زبیر پیشنهاد وی را پذیرفت، دستور داد درهای مسجدالحرام را گشودند. إبن زبیر با یارانش شروع به طواف کرد، إبن نمیر هم با یاران خودش طواف می کرد. پس از نمازعشاء که إبن نمیر مشغول طواف بود، ناگاه با إبن زبیر روبرو شد. آهسته دست او را گرفته و پوشیده با وی گفت: امروز هیچ کس را شایسته تر از تو نمی دانم، آیا حاضری با من به شام بیائی تا مردم را به بیعت با تو دعوت کنم زیرا کار مردم شام درهم ریخته است، و مطمئناً هم کسی با نظر من مخالفت نمی کند؟ عبدالله به شدت دست خود را از دست او بیرون کشید و فریاد بر آورد: فقط در صورتی که در مقابل هر یک از کشته شدگان حجاز، ده تن از مردم شام را بکشم. إبن نمیر گفت: هر کس تو را از زیرکان عرب تصّور کنـد اشتباه کرده است. من با تو پوشیده سخن می گویم و به خلافت دعوتت می کنم اما تو آشکارا مرا به جنگ فرا می خوانی. سپس با همراهان خود به شام باز گشت. ( به نقل از اخبار الطوال. مروج الذهب. تاریخ یعقوبی )


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com