قاضی القضات و پیر بادیه
 

صالح بن علیّ هاشمی گوید: یک روز که مهتدی ( محمد بن واثق از خلفای عباسی ) به رسیدگی مظالم نشسته بود حضور داشتم و دیدم که دسترسی بدو آسان بود و دربارۀ شکایت ها که به او می شد نامه ها به اطراف می فرستاد و درمجموع رفتار او را پسندیدم. هنگامی که مشغول خواندن شکایات بود در او خیره می شدم و چون سر برمی داشت چشم فرو می بستم گوئی مکنون مرا دانست گفت: ای صالح! تصوّر می کنم چیزی می خواهی بگوئی. گفتم: بله یا امیرالمؤمنین. و دیگر چیزی نگفت، همین که از کار جلوس فراغت یافت، به من گفت باشم، و برخاست. مدتی طولانی بنشستم، آنگاه مرا خواست پیش او رفتم که بر حصیر نماز نشسته بود، به من گفت: ای صالح! تو آنچه را در خاطر داری می گوئی یا من بگویم؟ گفتم: امیر المؤمنین بگوید بهتر است. گفت: مثل اینکه مجلس ما را پسندیدی و با خویشتن گفتی: چه خلیفۀ خوبی بود اگر قایل به خلق قرآن نبود. گفتم: راست گفتید. گفت: مدتی بر این عقیده بودم تا « پیر مردی » از اهل فقه و حدیث را از مردم « اذنه » شام پیش پدرم واثق آوردند که به بند کشیده بودند. مردی بلند قامت و خوش منظر بود، بدون ترس سلام کرد و دعائی مختصر گفت و من در چشمان واثق دیدم که از او شرمگین است و نسبت به وی مهربان بود. واثق بدو گفت: ای پیر به سئوالات ابوعبدالله احمدبن ابی دؤاد جواب بده. پیر گفت: ای امیرمؤمنان احمد از مناظره فرو می ماند. دیدم که واثق بجای رأفت و مهربانی که داشت خشم آورد و با تعجب بدو گفت: ابوعبدالله از مناظره فرو می ماند؟ پیر گفت: ای امیرمؤمنان سخت نگیر، اجازه می دهی با او سخن گویم. واثق گفت: اجازه داری. پیر رو به احمد کرد. گفت: ای احمد! می گویی مردم به چه چیز معتقد باشند؟ گفت: به خلق قرآن. پیر گفت: این اعتقاد به خلق قرآن که مردم را بدان می خوانی جزو دین است که دین بدون آن کامل نیست؟ گفت: بله. پیر گفت: پیغمبر خدا(ص) مردم را به این عقیده خواند یا نخواند؟ إبن أبی دؤاد گفت: نخواند! پیر گفت: پیغمبر(ص) این را می دانست یا نمی دانست. گفت: می دانست. پیرگفت: پس چرا مردم را به عقیده ای می خوانی که پیغمبرخدا(ص) آن ها را بدان نخوانده است؟ احمد خاموش ماند. پیر گفت: یا امیرالمؤمنین این یک. سپس پیر گفت: ای احمد! خداوند در کتاب عزیز خویش فرموده: « ألیَومَ أکمَلتُ لکُم دِینکِم وَأتمَمتُ عَلیکُم نِعمَتِی وَ رَضیتُ لکُمُ الإسلامَ دِیناً؛ امروز دینتان را برای شما به کمال آوردم و نعمت خویش را برای شما تمام کردم و مسلمانی را دین شما انتخاب نمودم »( مائده/3 ) و تو می گوئی دین جز با اعتقاد به خلق قرآن به کمال نمی آید، آیا خدا راست می گوید که دین کامل است یا تو که می گویی ناقص است؟ احمد خاموش ماند. پیر گفت: یا امیرالمؤمنین این
دو.

پیر مدتی خاموش ماند، بعد گفت: ای احمد! با توجّه به این سخن خدای عزّ و جلّ که فرماید: « یاأیُّهاالرَّسُولُ بَلـِّغ مآ اُنزلَ إلیکَ مِن رَّبکَ وَإن لـَّم تفعَل فمَابَلـَّغتَ رسَآلتـَهُ؛ ای پیغمبر آنچه را به تو نازل شده است ابلاغ کن، و اگر چنین نکنی، رسالت او را به جای نیاورده ای » ( مائـده/67 ) حال، این اعتقاد که مردم را بدان فرا می خوانی از جمله چیزهائی است که پیغمبر (ص) به امّت ابلاغ کرده است یا نه؟ احمد خاموش بود. پیر گفت: یا امیرالمؤمنین این سه. بعد اندکی سکوت کرد، سپس گفت: ای احمد! به من بگو وقتی که پیغمبر (ص) این اعتقاد خلق قرآن را که تو مردم را بدان می خوانی می دانست آیا روا بود که آن را به مردم بگوید یا نه؟ احمد گفت: روا بود. پیر گفت: برای ابوبکر و عمر و همچنین برای عثمان و علی روا بود؟ احمد گفت: بله. پیر رو به واثق کرد و گفت: ای امیرمؤمنان اگر آنچه برای پیغمبر خدا (ص) و اصحاب او روا بود، چرا برای ما روا نباشد و خدا هیچ چیز را برای ما روا نکند؟ واثق گفت: درست است، بند او را باز کنید. وقتی بند را گشودند پیر آن رابرداشت. واثق گفت: کارش نداشته باشد. سپس به پیرگفت: چرا بند را نگهداشتی؟ گفت: قصد دارم آن را نگهدارم و وصیّت کنم که در کفنم بگذارند تا به خداوند عرض کنم: پروردگارا از این بنده ات بپرس چرا به ستم مرا در بند کرد و کسانم را ترسانید؟ واثق بگریست و پیر و حاضران نیز بگریستند. پس از آن واثق بدو گفت: ای پیر مرا حلال کن. پیر گفت: ای امیرمؤمنان به احترام پیامبر خدا(ص) تو را حلال کردم. چهرۀ واثق بگشود و خرسند شد بعد به پیر پیشنهاد کرد پیش ما بمان که با تو انس گیریم. پیر گفت: اقامت من در محل خودم بهتر است که پیری فرتوتم و حاجتی دارم. واثق گفت: هرچه می خواهی بخواه. پیر گفت: امیرمؤمنان اجازه دهد به همان جا که این ظالم مرا از آنجا بیرون کرده باز گردم. گفت اجازه دادم، و بگفت تا جایزه ای به او بدهند امّا قبول نکرد و رفت. بعد مهتدی افزود که من از آن وقت از عقیدۀ « اعتقاد به مخلوق بودن قرآن » بر گشتم و پندارم که واثق نیز از آن بر گشت. ( به نقل از مروج الذهب، مجلد دوم )


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com