نظـامی ویـژه در مکتب تشیع
استفاده از مطالب با ذکر منبع آزاد است

بمناسبت روز نیمۀ شعبان
 16/ 05/ 1388
 
نظـامی ویـژه در مکتب تشیع:

 آخرین توقیع حضرت ولی عصر(عج) که درنقطۀ آغازین دورۀ غیبت کبری به نام نایب چهارم صادر گردید، طلیعۀ نظام ویژه ای است که جانشین نظام امامت شد، زیرا؛ طی آن فرمان صراحتاً اعلام شده بود، هر کس پیش از خروج سفیانی و صیحۀ آسمانی ادّعا کند که امام زمان (ع) را دیده است، دروغگو و افترا زننده است. امّا درخصوص تکلیف و وظیفۀ شیعیان در دوران غیبت کبری، مدّت ها قبل از آن، طی فرمان مشهوری که به نام نایب دوم صادر گشت، بدین شرح تعیین تکلیف شده بود: « وَ أمَّا الحَوادِثُ الواقِعَة ُفـَارجِعُوا فِیها إلی رُواةِ حَدِیثِنا، فـَأنـَّهُم حُجَّتِي عَلَیکُـم وَ أنـَا حُجَّة ُاللهِ (عَلَیکُـم)؛ و امّا حوادثی که درآینده واقع می شوند در آن ها [ وبرای پیداکردن راه هدایت ] به راویان حدیث ما مراجعه کنید. چون آن ها حجّت من بر شما هستند و من حجّت خدا بر شما هستم »( غیبت شیخ، روایت 3/ 247) پس معلوم می شود؛ شیعیان باید در ایام غیبت کبری، به کسانی که رواة احادیث هستند به عنوان « نایب عامّ » مراجعه کنند و شرایط انتخاب چنین اشخاصی را هم که نامزدهایش « فقهاء » می باشند، امام جعفرصادق (ع) با نشان دادن چهار ویژگی، چنین تبیین فرموده بود: « أمّا مَن کان من الفقها صائناَ لنفسه، حافظاً لدینه، مخالفاً لهواه، مطیعاً لأمر مولاه فللعوام أن یقلدوه؛ عامۀ مردم موظف هستند در میان فقهاء از کسی که، نگهبان نفسش، حافظ دینش، مخالف امیال شخصی اش و مطیع امر مولایش باشد، تقلید کند » ( بحارالانوار ج 2 ، مجمع البیان طبرسی، وسائل الشیعه شیخ حرّ عاملی )، نکات ادبی: 1ــ « فقهاء » جمع فقیه. فقیه: در اصطلاح یعنی عالم به احکام شرع، متخصّص در علم فقه. فقـه: علم احکام شرع. پس فقهاء یعنی؛ کسانیکه متخصص در علم فقه و عالم به احکام شرع هستند.
 2ــ « صائن » حافظ و نگهبان.
 3ــ « نفس » وجود، ولی نه وجود جسمی و مادّی، بلکه وجود معنوی، همان که از خود می پرسـد: « من » کیستـم؟ یا به دیگران می گویـد: من گفتم! در قرآن از این « من » با سه تعبیر یاد می شود: نفس امّاره، نفس لوّامه، نفس مطمئنـّه. می فرماید: « إنَّ النـَّفسَ ِلأمّـارةٌ بالسّـُوء؛ همانا نفس، همواره انسان را به بدی فرمان می دهد.»( یوسف/ 53) و « وَ لآ اُقسِـمُ ِبالنـَّفس اللّوّامَـةِ؛ سوگند به نفس ملامتگر.»( قیامة/ 2) و « یا أیَّتُهَا النـَّفسُ المُطمَئِنـّة؛ هان ای نفس به اطمینان و آرامش رسیده.»( فجر/ 89 ) پر واضح است که نفس ملامتگر و نفس به آرامش رسیده، نگاهبانی نمی خواهد. بلکه می باید پیوسته حافظ و نگاهبان نفسی بود که ممکن است انسان را به بیراهه بکشاند.
 4ــ « هوی » میل نفس، وسوسه های درونی، خواسته های شخصی.
 5ــ « مولا » مولا در مانحن فیه کیست؟ مگر بحث بر سر « نیابت عامّه » نیست پس مشخص است که منظور از مولا در زمان غیبت حضرت مهدی صاحب الزمان (عج) می باشد، که فقیه در اجتهاد خویش و اصدار احکام فقهی، به غیر از اینکه در مقابل مقلدین خود مسئول است در مقابل حضرت صاحب الأمر(عج) نیز مسئولیت تامّ دارد.
 6ــ « عوام » جمع عامّه، به معنای همه، در مقابل خواصّ
 7ــ « تقلید » پیروی کردن از فتوای فقیه و مجتهد در امور شرعی و مسایل جدیدی که خواه نا خواه بوجود می آید ( حوادث واقعه )

منشور جواز تقلید:

در این منشور؛ که منحصراً « فقهاء » نامزدهای آن برای « تقلید » کردن هستند با چهار ویژگی خاصّ شناخته می شوند که دقیقاً روی آن ها تکیه شده است. بنابراین، بر اساس این منشور فقیه باید: صائناَ لنفسه، یعنی نگاهبان و حافظ نفس امّارۀ خویش باشد. حافظاً لدینه، یعنی مواظبت کند که از اوامر دینش نلغزد. مخالفاً لهواه، یعنی در راه تلاش برای یافتن، از امیال نفس پیروی نکند. مطیعاً لأمر، مهم تر از همه اینکه تابع محض ارادۀ صاحب امر؛ یعنی حضرت مهدی (عج) باشد. و با خویشتن چنین بیاندیشد که اگر این مسئله را از خود امام (ع) می پرسیدند، چه جوابی می داد؟ یا اگر برای چنین حادثه ای امام (ع) اظهار نظر می کرد، چه می فرمود؟ و الاّ قضیّه اینچنین نیست که؛ هر کس طالب علم دین شد و خواند و به مقام فقاهت و اجتهاد رسید، می تواند درِ خانۀ خویش را بروی مسلمانان باز کند و فتوی دهد. و در بُعد دیگر قضیه هم، شیعیان شدیداً مسئولیت دارند و نمی توانند از هر مدّعی فقاهت و اجتهادی تقلید کرده، به بهانۀ اینکه اگر مشکلی پیش آمد، تقصیرش به گردن اوست، مسئولیت را از گردن خود بیاندازند
. رسول اکرم (ص) می فرماید: « آفة الدّین ثلاثة: امام جائر، مجتهد جاهل و عالم فاجر؛ سه چیز آفتِ دین به شمار می رود [ یعنی آنگونه که یک آفت، گیاهی یا حیوانی را از پا در می آورد، این سه هم دین را از پا درمی آورند، که عبارتند از ] پیشوای ستمگر، مجتهد نادان و عالم گناهکار» و نیز می فرماید: « إثنان في اُمّتی إذا صلحا صلحت اُمَّتی وإذا فسد افسدت اُمَّتی: الاُمراء والفقهاء؛ دو گروه در امّتم هستند، اگر صالح باشند امّتم صالح می گردد و اگر فاسد شدند امَّتم فاسد می گردد: امیران و فقیهان » همچنین امام صادق(ع) می فرماید: « الفقهاء اُمناءالرسل فإذا رأیتم الفقهاء قد رکبوا إلی سلطان فاتّهموا؛ فقیهان اُمنای پیامبرانند، اگر فقیهی را ببینید که پیش سلاطین رفت و آمد دارد او را متهم کنید. » بنابراین؛ وقتی شیعه ای با توجه به معیارهای داده شده، فقیه مورد نظر خود را یافت، باید در طریق شناختن و عمل به احکام دینی از او تقلید نموده و به فتاوای وی عمل کند. مرحوم دکتر شریعتی، در توضیح این معنی؛ می گوید: تقلید نه تنها با عقل ناسازگار نیست بلکه، اساساً کار عقل همین است که هرگاه « نمی داند » از آنکه « می داند » تقلید می کند و لازمۀ عقل این است که در اینجا خود را نفی نماید و عقل آگاه را جانشین خود کند. [ مثلاً ] بیمار خردمند کسی است که در برابر طبیب متخصّص خردمندی نکند، چه، خردمندی کردن در اینجا بی خردی است و اقتضای تعقـّل تعبّد است و تقلید. [ و همینطور ــ اصولاً ] مهندس، طبیب، حقوقدان، رهبر یک تشکیلات انقلابی یا حزبی، همیشه تربیت شده ترین و فهمیده ترین افراد را، در میان مراجعان و اعضاء خود، مطیع تر و مجری تر از همه یافته اند. زیرا شعور؛ این فضیلت علمی و عقلی را به آنان آموخته است که ابراز فضل در آنچه نمی دانند فضولی است و این شیوۀ عقل است که در یک رشتۀ علمی از متخصص تقلید کند و این قانونی است که در همۀ رشته های زندگی جاری است و هر جامه ای که پیشرفته تر و متمدّن تر است، اصل تقلید و تخصص در آن استوار تر و مشخص تر است. بـه این ترتیـب می بینیـم که در دورۀ غیبـت کبـری یک نظـام انتخاباتـی خـاصّ [ باصطلاح امروزی ] دموکراتیک بوجود می آید، امّا یک دموکراسی آزاد نیست، گر چه انتخاب شونده بوسیلۀ « مردم » انتخاب می شود، اما در برابر « امام » مسئول است. و البته در برابر مردم نیز، که انتخاب کنندگان و موکلین او هستنـد مسئول است. این است که مردم « نائب عامّ » را خودشان، با تشخیص و آراء خودشان، بر اساس ضوابط انتخاب کرده و رهبری او را می پذیرند، واو را جانشین امام تلقی می کنند، و این جانشین امام در برابر امام و مکتب او مسئول است یعنی بر خلاف نماینده ای که در نظام دموکراتیکِ انتخاب شده، مسئول این نیست که ایده ها و ایده آلها و نیازهای مردمی که او را انتخاب کرده اند بر آورده کند، بلکه مسئول است که مردم را بر اساس قانون و مکتبی که امام رهبر و هدایت کنندۀ آن مکتب است هدایت کرده و آنها را بر اساس آن مکتب تغییر و پرورش دهد. البته این انتخاب که یک انتخاب تقیـّدی است، به این معنی نیست که همۀ مردم بیایند رأی بدهند و هر کس شمارۀ آرائش بیشتر بود به جانشینی امام منتخب شود و در مسند نیابت امام قرار گیرد. بلکه چون این فرد یک شخصیت [ دینی ] اجتماعی است و درعین حال یک شخصیت علمی است، بنا براین تودۀ نا آشنا باعلم و [دین]، خود به خود شایستگی انتخاب او را ندارند و عقل هم حکم می کند کسانی که آگاهی و علم دارند و می دانند که عالم ترین، متخصص ترین، آشناترین، متعهدترین ومتقی ترین فرد به این مکتب کیست، یعنی « علم شناسان »[ باصطلاح اهل خبره ] به این انتخاب مبادرت ورزند. و مردم هم که خود به خود با فضلا و روحانیون و علمای مذهب خودشان تماسّ و به آن ها اعتماد دارند و از آن ها پیروی می کنند، طبعاً رأی آن ها را برای انتخابِ [ نائبِ اعتباری امام(عج)] می پذیرند. و این یک انتخاب طبیعی است. همانطوری که در بارۀ متخصصین دیگر این کار را می کنیم. مثلاً من که بیماری قلب دارم و شخصاً هیچگونه آگاهی طبّی هم ندارم، بزرگترین متخصص قلب راخودم انتخاب نمی کنم و معمولاً از دانشجویان پزشکی، اطبـّاء و داروسازان و یا کسانی که آگاهی به این مسایل دارند استخبار می نمایم که بهترین متخصص قلـب کیست. بنابراین اعتقادی که به ایشان دارم رأیشان را به عنوان رأی خودم می پذیرم، [ یعنی، در این معنی انتخاب مجتهد به عنوان مرجع تقلید ] یک نوع انتخابات دو درجه ای است.( انتظار مکتب اعتراض )

مراجعه به اهل خبره:

 در راستای آشنائی نسل جوان با « نحوۀ مراجعه و مشاوره با اهل خبره » جهت یافتن مرجع تقلید، به نقل سه داستان اکتفا می کنم: اــ مرحوم حضرت حجة الاسلام والمسلمین آقای سید جلال صفوی نقل می کرد: در زمان فوت مرحوم حضرت آیة الله العظمی حاج آقا حسین طباطبائی بروجردی در حوزۀ علمیۀ قم طلبه بودم. چند روز بعد از وفات آن مرحوم، همزمان از طرف پدرم و برادرم دو تا نامه دریافت شد که ضمن تسلیت و اظهار ناراحتی خواسته بودند با توجه به اینکه در قم مقیم هستم در رابطه با مسئلۀ تقلید و مرجع جدید تحقیق و نتیجه را برایشان بنویسم. اما شرایط و جو حاکم بر حوزه طوری بود که هنوز کسی جرئت نمی کرد در آن خصوص اظهار نظری بکند. در آستانۀ چهلم مرحوم آقا، مجدداً دو تا نامۀ دیگر رسید، با توجه به اینکه مرحوم پدرم و برادرم در دهات اطراف کلیبر( ارسباران ) ساکن بودند لذا نامۀ دوم بر اساس درخواست مردم نوشته شده بود تا تکلیف خودشان را در رابطه با مسئلۀ تقلید بدانند. بعد از ختم مراسم چهلم آیة الله بروجردی، در بین الصَّلاتین نماز مغرب و عشاء مرحوم حضرت آیة الله حاج سید احمد زنجائی، به خدمت آقا رفتم با نشان دادن نامه ها و توضیح اینکه آقای ابوی و برادرم منتظر جواب نامه ها هستند؛ از آیة الله زنجانی کسب تکیف کردم. فرمودند: حضرت آیة الله آقا سیّد عبدالهادی و حضرت آیة الله آقا سیّد محمد کاظم، حائز شرایط مرجعیّت هستند، البته اگر آقا سید عبدالهادی اعمی نمی شد مرجع علی الاطلاق می بود، ولی هم اینک می شود گفت آن دو در یک سطح هستند، بنابراین از هر کدام خواستید می توانید تقلید کنید. آقای صفوی افزود؛ عرض کردم: حضرت آیة الله برای اهالی دهات که نمی شود به این نحو توضیح داد، بنابراین به نظر حضرتعالی اگر در جواب نامه ها از قول شما بنویسم: از حضرت آیة الله العظمی آقا سید محمد کاظم شریعتمداری می شود تقلید کرد شرعاً حق مطلب ادا می شود؟ فرمودند: بنویس، آیا بین الصّلاتین در محراب نسشته، دینم را می فروشم؟ نه خیر مشکلی ندارد، بنویس. 2ــ یادم هست؛ چند روز بعد از وفات مرحوم حضرت آیة الله العظمی آقا سید محسن طباطبائی حکیم، در خدمت حضرت آیة الله آقای حاج سید جواد خطیبی بودم، یکی از تجّار معتبر و معروف تبریز به خدمت آقا آمد و اظهار داشت: من و خانواده ام از حضرت آیة الله العظمی حکیم تقلید می کردیم اکنون می خواهیم تکلیف خودمان را بدانیم. مرحوم آقای خطیبی ضمن بر شمردن اسامی پنج تن از مراجعین تقلید مشهور آن عصر ( که خدا به همۀ شان رحمت کند ) فرمودند: از هر یک از این آقایان خواستید می توانید تقلید کنید. آن آقای تاجر تبریزی گفت: حضرت آیت الله شما خود خوب می دانید که سالهاست به خدمت حضرتعالی ارادت دارم و هم اینک نیز شما را خبرۀ واقعی می دانم، بنابراین خواهش می کنم دریغ نفرمائید و هر یک از این آقایان را اعلم می دانید معرفی کنید. ( با توجه به اینکه حضرت آیة الله العظمی حکیم در سال 1349 وفات نموده است، یعنی چهل سال بر آن تاریخ می گذرد ) اما خدا شاهد است این مطالب عین جواب مرحوم آیة الله آقای خطیبی است که نقل می کنم. فرمودند: « خدا شاهد است امروز غیر از خدا کسی نمی داند که در میان این بزرگواران کدام یک اعلم است، بنابراین از هر کدام تقلید کنید مقبول است إن شاء الله.» 3ــ و داستان سوم که راه گشاست؛ در طریقی که، در ایام غیبت صغری و نیابت عامّه، نباید اصرار داشت به اینکه فلان مرجع نایب خاصّ حضرت است زیرا به شرحی که گذشت باب نیابت خاصّه برای همیشه بسته شده است. و یا وقتی که مرجعی را اعلم شناختیم و از او تقلید کردیم، دیگران را به هیچ انگاریم و یا پشت سرشان غیبت کنیم، زیرا باید توجه داشت وقتی شخصیّت بزرگواری مثل مرحوم آیة الله خطیبی در مقام احتیاط می گوید « خدا شاهد است امروز غیر از خدا کسی نمی داند چه کسی اعلم است » بنابراین اساساً امثال ماها موظف نیستند در این امر به این مهمّی دخالت کنند، تا چه رسد به اینکه اظهار نظر کنند و یا در راستای تأیید یکی، دیگران را تکذیب کنند و یا آنان را بکوبند زیرا که مسئولیت سنگین شرعی دارد! باری: مرحوم حاج شیخ عباس قمی در کتاب « منتهی الآمال » به نقل از کتاب های « جنة المأوی » و « نجم الثاقب » با تأیید صحت داستان می نویسد: حاج علی بغدادی نقل کرده؛ که هشتاد تومان سهم امام (ع) در ذمّه ام بود. در نجف اشرف، بیست تومان آن را به جناب « شیخ مرتضی » دادم. بیست تومان دیگر را به جناب « شیخ محمد حسن مجتهد کاظمینی » و بیست تومان هم به جناب « شیخ محمد حسن شروقی » دادم. بیست تومـان باقی مانـد که تصمیم گرفتـم در بغـداد به جناب « شیخ محمدحسن آل یاسین » بدهم. [ سنت حسنه ] پس از بازگشت به بغداد، روز پنجشنبه ای جهت زیارت قبور حضرت امام کاظم و حضرت امام جواد علیهما السّلام به کاظمین رفتم، ضمناً به خدمت جناب « شیخ محمدحسن » هم رسیدم مقداری از آن بیست تومان را دادم و بقیّه را هم وعده کردم به تدریج حواله دهند پرداخت کنم. عصر هنگام به طرف بغداد حرکت کردم، حدود یک سوم راه را پیموده بودم، سید بزرگواری را دیدم که از طرف بغداد به سوی کاظمین می آید وقتی نزدیک شد سلام کرد و با من مصافحه نمود، فرمود: « اهلاً و سهلاً » حاج علی! خیر است کجا می روی. عرض کردم: کاظمین علیهما السّلام را زیارت کرده ام و به بغداد بر می گردم. فرمودند: امشب شب جمعه است بیا به کاظمین بر گردیم. عرض کردم: آقای من، نمی توانم. فرمود: می توانی! برگرد نزد جدّم شهادت دهم که از دوستان و موالیان ما هستی، شیخ هم شهادت می دهد و ما دو شاهد می شویم که خدای متعال فرموده: دو شاهد بیاورید. البته این مطلب اشاره ای بود به آنچه که من در دل داشتم و مصمم بودم به شیخ بگویم شهادت دهد من از موالیان اهل بیت(ع) هستم. لذا عرض کردم: شما این مطلب را از کجا می دانید؟ فرمود: کسی که حقّ او را به او می رسانند چگونه رساننده را نمی شناسد؟ گفتم: چه حقی؟ فرمود: آنچه که به وکلای من رساندی! [ این نکته خیلی جای تأمل دارد ] گفتم: وکلای شما کیست. فرمود: شیخ محمد حسن! گفتم: او وکیل شماست؟ فرمود: بلی وکیل من است. بدون اینکه متوجه باشم در محضر چه شخصیّت بزرگواری دارم بلبل زبانی می کنم، عرض کردم: آقا! از حقّ شما پولی نزد من است [ منظور باقیماندۀ بیست تومان بود ] با اجازۀ آقا شیخ محمد حسن می شود مقداری از آن را به شما تقدیم کنم؟ به روی من تبسمی کرد و فرمود: بله بعضی از حقوق ما را به وکلای ما در نجف رساندید. گفتم: آنچه را که داده ام قبول است؟ فرمودند: بله... عزیزان جوان به این جمله توجه نمایند: می فرماید: « به وکلای من رساندی » یعنی با این فرمایش امام (ع) هر چهار مرجع مذکور در فوق را تأیید می فرمایند.


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com