نمازی که ناخوانده ماند
استفاده از مطالب با ذکر منبع آزاد است

پس کوچه های حکومت دینی:

     در آخرین روز ماه رمضان؛ مأمون (خلیفۀ عباسی) کس فرستاد: « اباالحسن! استدعا می کنم فردا نماز عید فطر را شما اقامه فرمائید » امام(ع) قبول نکرد، تا جائی که فرستادگان میان آن دو، چندین بار رفت و آمد کردند. نهایت آن حضرت، علی رغم میل باطنی خود، سفارش نمود: « مشروط بر آنکه همانند اجدادش رسول الله(ص) و علی بن ابیطالب(ع) اقامۀ نماز کند.»، خواهش خلیفه را قبول فرمود. ناگفته نماند؛ نقشۀ مأمون بر این بود؛ امام را در شرایطی قرار خواهد داد که ــ مانند امامان جمعۀ علاقمند به تشریفات، که از عهد امویان و عباسیان الی زماننا هذا متداول است ــ با لباس رسمی عیـد، اسکورت حکومتی، دبدبه و کبکبه، و بطور کلی آنگونه که او می خواهد به مصلی برود. سپس در میان خودی و بیگانه، منبر بگذارد که « علی بن موسی دنیا را ترک نکرده، بلکه دنیا او را ترک کرده بود، اکنون که فراهم گشت دیدید چه سان با طنطنه به نماز رفت؟ بلی این خاندان بعلت عدم دسترسی به "دنیا" تظاهر به "عقبی" دوستی می کنند و گرنه درصورت جمع شدن شرایط، کم از دیگران ندارند و از این قبیل سم پاشی و ترور شخصیت!!»

     سحرگاهان روز عید اهالی پایتخت (مـرو) و تمام شهرک ها و روستاهای اطراف به شوق شرکت در نماز عید فطر به امامت فرزند پیامبر ــ دسته دسته و گروه گروه ــ به سوی مصلی در حرکت بودند. همزمان شیفتگان ولایت در گردِ خانه، مقدم امام زمانشان را انتظار می کشیدند. امراء لشکری و کشوری، گارد ویژه و فرستادگان مسلح حضرت امیرالمؤمنین مأمون! نیز، به عنوان ملتزمین رکاب همایونی، دم در و کوچه های اطراف کشیک می دادند تا در محضر حضرت ولیعهد در نماز عید مبارک فطر شرکت کنند. ناگهان درب خانه روی پاشنه چرخید، امرای دولتی منتظر مقدم ولیعهد، بهت زده مشاهده کردند؛ امام(ع) در حالی که عمامه ای سفید از کتان بر سر نهاده، تحت الحنک آویخته، پابرهنه و شلوار را تا نصف ساق بالا کشیده و آستین ها بالا زده، از خانه بیرون آمد و بدون توجه به ترکیب منتظران، تکبیرگویان به طرف مصلـّی راه افتاد، اللهُ اکبرُ اللهُ اکبر، اللهُ اکبرُعلی ما هدانا، اللهُ اکبرُعلی مارَزقنا من بهیمة الأنعام، وَالحمدللهِ علی ما أبلانا... ( و چنین هیبت، یعنی؛ روزی برای مسلمانان عید واقعی برپا می شود که، امام مسلمین در کسوت پابرهنه های جامعه در آید تا بتواند درد آنان را لمس کند.) بدینسان مردم به استضعاف کشیده شدۀ منتظر، پشت سر امام خویش به سوی مصلی به حرکت در آمدند... طنین تکبیر چنان شد که گویی آسمان و در و دیوار پایتخت با امام هم صدا هستند. اللهُ اکبرُ اللهُ اکبر، اللهُ اکبرُعلی ما هدانا، مأموران دولتی نیز، ناچار از اسب ها پیاده شده و پابرهنه در هیبت امام، همگام با مردم مستضعف، پشت سر امام راه افتادند... آنروز پایتخت با دیدن شکوه ظاهری اسلام و شوکت معنوی امام و شنیدن تکبیرهای وی، از کثرت گریه و فریاد، به لرزه در آمد. در همان حال بود که ناجناب "فضل بن سهل"(ذوالریاستین) خود را به مأمون رسانید و گفت: اگر « رضا » با این وضع به محلّ نماز رسد، تمامی مردم از تو روی بر می گردانند و به فتنه می افتنـد، صواب در آنست که از او بخواهی باز گردد... رایزنی فضل کار خودش را کرد. بیدرنگ مأمورین دستگاه خلافت مسلمین! سر رسیدند که؛ امیرالمؤمنین! سلام می رسانـد و عذر می خواهد از اینکه شما را به زحمت انداخته است، می گوید: « پسرعمو! بیش از این راضی به زحمت شما نیستیم، لطفاً به خانه بر گردید.» (برگرفته ازعیون اخبارالرضا و اصول کافی)

     امام(ع) دو راه که بیشتر نداشت؛ یا باید استقامت کرده و همچنان راه خود به طرف مصلی را پیش می گرفت تا برسد، نماز اقامه کند و خطبۀ سیاسی بخواند. محققاً پشت سر چنان نمازی حمام خون راه می افتاد و کثیری کشته می شدند بی آنچه بدانند چرا کشته می شوند!! و یا اینکه باز می گشت، و باز گشت... آن روز پایتخت کشور پهناور اسلامی عید فطر را بدون نماز عید، جشن گرفت. بلی عزیزان، اندر خم پس کوچه های حکومت دینی، اینگونه بازی های بچه گانه راهم می شود دید! و آنروز خیلی ها فهمیدند چرا حضرت علی بن موسی الرضا(ع)، از اوّل مسئولیّت خلافت را قبول نمی کردند.

     پس، آنانکه پای می فشارند « دین ما عین سیاست ماست » بالخصوص در بُعد تشیّع اش، و اصلاً به ذرّه ای فاصله هم معتقد نیستند. نه بدان معنی است که انسان گستاخانه و بی پروا برای دست یافتن به کرسی ریاست به آب و آتش بزند، و همۀ ارزشهای اخلاقی و معنوی را در راه امیال شخصی و حسّ ریاست طلبی خود سرمایه گذاری کند، وقتی هم به کرسی آرزوها نشست همۀ وعده ها را به بوتۀ فراموشی سپارد و برای خویش نیروئی را دست چین کند که کسی را یارای سخن گفتن در برابرش نباشد. و چنان دبدبه ای بسازد که حتی شیرخوارگان نیز درگهواره بفهمند آقا دارد می فرماید: « اناالقائم الذی انتم بظهوره توعدون.» یقیناً این چنین دین، دینی است که استحاله شده، رنگ و بوی متعفن سیاست به خود گرفته است، منتها چون برای بالا رفتن از پله های ریاست، لاجرم نردبان معنویت بکار گرفته می شود، لذا به راحتی قابل تشخیص نمی باشد!!

     باری؛ واقعیّت این است که حضرت اباالحسن رضا(ع) می دانست وضعیّـت ناهنجاری را که محصول نزدیک به دو قرن انحراف است، یک تنه نمی تواند اصلاح کند. آن هم در موقعیّتی که نیروی کافی و فداکار برای این امر مهمّ ندارد. لطفاً توجه کنید ــ اینان از نزدیک ترین کسان خود آن حضرت هستنـد که راحت می توانند خواسته دلشان را مطرح کنند ــ در روز عدم قبول مسئولیت ولایتعهدی "محمدبن ابی عباد" با لحن اعتراض آمیزی به امام گفت: « چرا از موقعیّت پیش آمده استفاده نکردی، چرا مسئولیت ولایتعهدی را نپذیرفتی؟ » براستی کدام موقعیّت، کدام مسئولیّت؟ کدام ولیعهدی... ولی چون امام(ع) از باطن او و امثالش ــ که شعاع دیدشان تا نوک بینی شان است ــ آگاه بودند و می دانستند، دلشان برای تصاحب پستی نان وآبدار لک می زند، تا بروند برای تأمین آیندۀ خود و فرزندانشان بچاپند، بقاپند و بلیسند! امّا امام(ع) خیلی صریح فرمود: « اگر این کار به دست من بود و تو نیز همین موقعیّت را نزد من داشتی، حقوق تو از بیت المال برابر حقوق مردم عادی می شد » ("حیات فکری و سیاسی امامان شیعه") یعنی می خواهید من مسئولیّت قبول کنم، شماها بنام من هر آنچه که دلتان می خواهد و می توانید به یغما برید؟ « برو این دام بر مرغی دگر نه/ که عنقا را بلند است آشیانه » بلی عزیزانم! « دین ما عین سیاست ماست » بشرطی که حریم آن به ملعبۀ سیاست بازانِ دین فروش، که خود را متولـّی دین تصوّر می کنند، آلوده نشود، والسّلام.

 

داستـان دعـوت:

     اکنون برای درک این واقعیت های تاریخی، بجاست که صفحاتی از تاریخ را به عقب بر گردانیم؛ امّا متأسفانه تاریخ هم از زندگانی حضرت ابالحسن علی بن موسی الرضـا(ع)، قبـل از حرکت تاریخی اش به ایـران خیلی نمی دانـد. وعلی القاعـده هم  

چنین باید باشد، زیرا:

اولاًــ آنچه که از تشکیلات خلافت بود، هارون به قول خودش نمی خواست دست خود را به خون حضرتش آلوده نماید. چنانکه در مجلد دوم کتاب "عیون اخبار الرضا" نقل شده است: « یحیی بن خالد برمکی که توطئۀ قتل امام کاظم(ع) را فراهم ساخت، کینه توزانه هارون را بر آن داشت که امام رضا(ع) را نیز به پدرش ملحق کند. روزی به هارون گفت:  این علی فرزند موسی بن جعفر جانشین پدر شده و مدّعی امامت است. هارون گفت: آنچه با پدرش کردیم برای ما بس نیست، تو می خواهی همۀ آنان را بکشیم؟»

ثانیاًــ در خصوص نصّ بر ولایت آن حضرت می باید این نکتۀ مهم را یاد آوری نمود که عصر شهادت امام کاظم(ع) همانند زمان شهادت امام صادق(ع) نبود. درست است که امام کاظم در زندان هارون مسموم گردید ولی تاریخ می گوید حتیّ خود هارون الرّشید نیز از مسئلۀ شهادت امام به شدّت وحشت داشت لذا به دستور وی، رجال و بزرگان بغداد را جمع کردند تا شهادت دهند که « موسی بن جعفر در حالت عادی دار فانی را وداع گفته است.» غرض این است که در راستای تعیین جانشین لااقل در آن برهه از زمان هیچ جای تقیه نبود، و مسئلۀ امامت از دیدگاه سیاسی، بر مبنای اعتقادات شیعه مسئله ای روشن و کاملاً جا افتاده بود.

     چنانکه از صفوان بن یحیی نقل شده است، هنگامی که ابوالحسن موسی(ع) به دیار باقی شتافت، و امام رضا(ع) سخن از امامت خود به میان آورد؛ بر او بیمناک شدیم، وعرض کردیم: امر بزرگی را اظهار می کنی، و ما بر جان تو از این طاغی بیمناکیم. امام(ع) فرمود: او هر کاری بکند، نمی تواند بر من دست یابد. همچنین در کتاب "الامام رضا تاریخٌ و دراسة" به نقل از روضۀ کافی آمده است محمدبن سنان گفت: در روزگار خلافت هارون، به ابوالحسن الرضا(ع) عرض کردم: تو در جای پدر خود نشسته و امامت خویش را آشکار کرده ای، در حالی که خون از شمشیر هارون می چکد. امام(ع) در جواب فرمودند: « رسول الله(ص) فرمود: اگر ابوجهل بتواند مویی از سر من کم کند همه گواهی دهید که من پیامبر خدا نیستم. اکنون من نیز به شما می گویم: اگرهارون مویی از سر من کم کند بدانید من امام نیستم.»

     نکتۀ مهم دیگر اینکه؛ در آن برهه از زمان، امین و مأمون برای تصرف قدرت

سرگرم زور آزمائی بودند که عاقبت به بهای خون هزاران انسان بی گناه، عبدالله مأمون برمحمد امین پیروز گردید. و از آنجائی که امام(ع) حسب وظیفه و تشخیص خود در هیچ یک از قیامهای علوی شرکت نکرد، بنابراین با توجه به اینکه در طول مدت هفده سال ( از رجب سال 183 ــ شهادت امام کاظم(ع) ــ تا شعبان سال 200 هـ.ق ــ دعوت امام به پایتخت مروــ ) آن حضرت به غیر سفرهای حجّ، از پایگاه مدینه خارج نشده بود، علی القاعده این برهه از زندگانی امام(ع) دوران تاریخ سازی نباید باشد. اینک، تلخیص داستان حرکت امام (ع) را آنگونه که از "مقاتل الطالبیین" ابوالفرج اصفهانی می توان اخذ کرد، با توضیحات اضافی نقل می کنیم، سپس موارد ابهام را با استفاده از منابع دیگر پی خواهم گرفت.

     او می نویسد: عبدالله مأمون گروهی از آل ابیطالب را به سوی مرو فرا خواند. به دستور مأمون این کاروان از مدینه به خراسان عزیمت کردند. علی بن موسی الرضا(ع) نیز از همین گروه بود که مدینه را به عزم ایران ترک گفته بود... این کاروان علوی را که شخصی به نام عیسی بن یزید (جلـّودی) از اهالی خراسان، تصدّی می کرد به ریاست "رجاءبن ابی ضحّاک" از راه بصره به مرو رسانید، همه را در یک خانه و علی بن موسی الرضا(ع) را در یک خانه ای ویژه اسکان داد سپس خود جهت عرض گزارش به خدمت عبدالله مأمون رسید... مأمون وقتی که از حضور امام(ع) در مرو اطمینان یافت با فضل بن سهل (ذوالرّیاستین) و حسن بن سهل (والی عراق) به رایزنی نشست و گفت؛ می خواهم کار خلافت را به ابوالحسن علی بن موسی واگذارم. آن دو سخت مخالفت کرده و گفتند با این عمل، خلافت از خاندانی که اهل آن هستنـد بیرون می رود. مأمون (جهت متقاعد کردن آن دو برادر) گفت: « زمانی که با برادرم (امین) بر سر خلافت پیکار می کردیم، با خدای خود عهد کردم اگر مرا بر امین پیروز گرداند خلافت را به شریف ترین فرد از فرزندان ابوطالب وا گذارم. اکنون که دعایم به استجابت رسیده باید به عهد خویش وفادار باشم. اینک که علی بن موسی را در میان فرزندان ابوطالب فاضل ترین فرد می بینم چاره ای جز این نیست که به عهد خویش وفا نمایم.»

     حسن و فضل ( فرزندان سهل) به منطق مأمون تسلیم شدند و متفقاً به دیدار امام (ع) رفته و جریان را به عرض حضرتش رسانیدند. امام قبول نکرد. فرزندان سهل به اصرار و الحاح پرداختند، امّا امام(ع) همچنان بر امتناع خود پای فشرد. تا اینکه یکی از آن دو با لحن تهدید آمیزی گفت: « اگر قبول نکنی ما مجبور خواهیم شد به وظیفۀ خود عمل کنیم » و آن دیگری هم گفت: « به خدا قسم، او ما را فرمان داده که اگر ازقبول این مقام امتناع کنی با شمشیر گردنت را بزنیم » عجب! یعنی یا باید امام ( رهبر، راهبر، پیشوا، قائد، اسوه، سرمشق ) دینی و سیاسی ما باشی، یا باید سر به نیست شوی!! عجالتاً همین جا، در گزارش صاحب مقاتل، توقف می کنیم.

 

تحلیل داستان دعوت:

1ــ آیا براستی مأمون قبل از دعوت از امام(ع)، به فرزندان سهل که یکی وزیرش و دیگـری والی وی در مهم ترین محل تحت حکومتـش ( بغداد و عراق و عرب ) و

علی القاعده محرم اسرارش بودند، هیچ نگفته بود؟!

2ــ تاریخ می گوید مأمون که در میان خلفای عباسی اعم از سابق و لاحق، عالم ترینش بود خیلی بهتر و بیشتر از بنده و شما به عمق اعتقادات شیعه واقف بود و از مقام و منزلت و علم امام آگاهی داشت، تا جائی که بعضی ها پا فراتر نهاده و به حساب اینکه مادرش (مراجل) ایرانی است، به غلط تصوّر کرده اند مأمون شیعه بود. ناگفته نماند موافقین در دلایل شیعه بودن مأمون گفته اند:

الف ــ در "علم کلام"؛ برخلاف پدرش که با نظریۀ مخلوق بودن قرآن به شدت مخالف بود، مأمون اعتقاد داشت که قرآن مخلوق است.

ب ــ اعتقاد به جواز متعه داشت و در این راه، به صحّت جواز صحّه می گذاشت و خلیفۀ دوم را در تحریم متعه محکوم می دانست.

ج ــ مأمون قویاً به تفضیل علی(ع) استدلال می کرد و او را نسبت به بقیۀ صحابه برتری می داد. و می گفت که علی به خلافت از همه کس شایسته تر بود.

دــ به دستور مأمون، لعن و طعن "معاویة بن ابوسفیان" مرسوم گردید و آن را بر همه مردم لازم شمرد.

هـ ــ به علوی ها توجّه بیشتر داشت و نسبت به آنان مهربانی می کرد تا جائی که فدک را به آنان باز گردانید و عمل پیشینیان را محکوم کرد.

وــ علاوه بر همۀ اینها در"عیون اخبارالرضا" از خود مأمون داستانی نقل گردیده که شنیدنش خالی از لطف نیست، او می گفت: در مدینه بودیم، روزی موسی بن جعفر(ع) به هارون وارد شد. و من دیدم که پدرم در برابر او نهایت درجه تعظیم و تجلیل کرد. روزی دیگر در خلوت گفتم: ای امیرالمؤمنین آن مردی که او را در صدر نشاندی و در برابرش آن همه احترام کردی و به ما دستور دادی رکابش را برگیریم، که بود؟ پدرم گفت: « او پیشوای مردم، حجّت خدا بر آفریدگان، نماینده و جانشین او در میان بندگانش می باشد.» گفتم: اگر این صفات در او می باشد چرا این مسند را تحویل نمی دهیم تا ماهم در رکابش باشم. هارون گفت: فرزندم اگر تو هم در بارۀ سلطنت، با من به نزاع بر خیزی، به خدا سوگند که سر از تنت بر گیرم، زیرا پادشاهی عقیم و نازاست.

3ــ براستی اگر داستان « عهد ومیثاق با خداوند » آنگونه است که ابوالفرج گزارش

می دهد، قاعدتاً می بایست مأمون قبلاً با محارم اسرارش رایزنی می کرد سپس به امام(ع) نامه می نوشت و اگر براستی به مقام امامت وی معترف بود رسماً از امام (ع) اجازه می خواست که خودش به حضور آن حضرت شرفیاب شود، و یا با بازگوئی کتبی داستان « عهد و میثاق » خود با خداوند، رسماً از حضرتش دعوت می کرد که اگر خودِ امام به صلاح می بیند با قبول منصب خلافت به مرکز حکومت نزول اجلال فرماید. نه این که جلـّودی را که منحرف از امام بود، دستور می داد او را تحت الحفظ از مدینه به مرو، آن هم از مسیر شهرهائی که شیعیان در اقلیت هستند حرکت دهنـد.

4ــ براستی اگر دعوت مأمون از امام به مرو، و قبول امام(ع) به حرکت از مدینه، در شرایط عادی صورت گرفته است، چرا امام عائله و هیچ یک از افراد خانواده اش را همراه نبرد، مگر نمی رفت ولیعهد بشود؟ چرا روزی که می خواست از مدینه حرکت کند خاندان خود را گرد آورد و از آنان خواست برایش گریه کنند و فرمود: دیگر در میان شما نخواهم بود!

5ــ چرا به هنگام وداع قبر مطهّر نبوی(ص)، با صدای بلندِ گریه، آنجا را وداع کرد، و به "مُخَوَّل سجستانی"(محرم رازش) فرمود: از کنار قبر جدّم دور می شوم، در غربت جان می سپارم، کنار قبر هارون دفن می شوم.(عیون اخبارالرضا)، و در بین راه به "جعفربن محمد نوفلی" فرمود: در این راهی که می روم بر نخواهم گشت، در شهر طوس پهلوی هارون دفن خواهم شد.(جلاء العیون علامه مجلسی)

6ــ آیا علی بن موسی الرضا(ع) ازمرگ می ترسید یا با اینگونه اعمال می خواست شرایط غیر عادی مسافرت را به اطرافیان ــ و بالاتر از آن به تاریخ ــ بفهماند؟

7ــ آیا مأمون از صمیم قلب به امامت علی بن موسی الرضا(ع) معتقد بود و قلباً به حضرتش ارادت داشت و به قول خودش با خدا عهد و میثاق بسته بود که خلافت را به فرد شایسته از خاندان ابوطالب برساند و لذا از امام(ع) می خواست که منصب خلافت را قبول فرماید؟ چرا وقتی که آن حضرت به هرعلت، به خواستۀ وی جواب ردّ داد مأمورانش گفتند در اینصورت مجبور خواهند شد به وظیفۀ خود عمل کنند. و اضافه کردند: به خدا قسم، او ما را فرمان داده که اگر از قبول امتناع کنی با شمشیر گردنت را بزنیم؟ عجب!! آیا شیعه امامش را تهدید به مرگ می کند؟ منظور اینست که بدانیم از نظر اعتقادی ــ اظهار ارادت قلبی، با تهدید به قتل ــ قابل جمع نیست!!

8ــ پس داستان ــ دعوت و درخواست قبول خلافت ــ ساختگی بوده است. مأمون چون از قدرت امام واهمه داشت، از طرفی قیام های پیاپی سادات حسنی و حسینی ــ در نقاط مختلف کشور پهناور اسلامی، بالخصوص کوفه و حجاز ــ او را کلافه کرده بود و می دانست که اگر امام(ع) قیام کند، شیرازۀ حکومت آل عباس درهم شکسته و نابود می شود، با این ترفند خواست که آن حضرت را تا روزی که خود می خواهد در ید قدرتش نگه دارد و از نفوذ معنوی وی برخوردار گردد.

9ــ بلی، چرخ بازیگر عالم سیاست از اینگونه بازیهای سیاسی بسیار به یاد دارد. تاریخ می گوید هر وقت اسلامِ "سیاست و خلافت" در مقابل اسلامِ "عدالت و دیانت" قد علم کرده، آن را به چالش کشانیده و با آن گلاویز شده است، نتیجه اش ظهور و بروز حکومتهائی از قماش اُموی و عباسی در مقابل اسلامِ "ولایت و امامتِ" هاشمی بوده است که با برافراشتن عَلم مخالفت، کیان اسلام راستین را در دیدگاه عامّۀ مردم زیرسؤال برده، و باعث انحرافات شدید عقیدتی گردیده است. اینجاست که متولیّان امور، نه تنها یک رکن از ارکان حدیث ثقلین را، خانه نشین کرده اند، بلکه رکن دوم آن را نیز به انزوا کشانیده، و از گردونۀ سیاست و قانون گزاری خارج نموده، و کاری کرده اند که ناخود آگاه تنها در راستای ــ استخاره، زینت سفرۀ عقد، چشم زخم بچه، تزیین اتاق پذیرائی، تلاوت در افتتاح مجالس رسمی، به قصد استشفاء بر بالین بیماران و تلاوت در مجالس ختم مردگان ــ به درد بخورد! و امیرالمؤمنینِ دستگاه حاکمه هم صراحتاً بخشنامه کرده که تلاوت بلامانع، ولی تأویل آن خطر جانی دارد!!( لطفاً دقت کنید)

10ــ اگر حقیقتاً ( حسن و فضل ) فرزندان سهل از بازی سیاسی پشت پرده آگاه نبودند چطور جرئت کردند امام را تهدید به قتل کنند؟ آیا آنان تصوّر نکردند اگر امام منصب خلافت را قبول کند، آن وقت در فردای روزی که خلیفه می شود، ممکن است با آنان برخورد تلافی جویانه نماید؟ پس، نه خیر! اگر تاریخ هم کتمان کند، عقل می گوید: آنان که صحنه گردان سازمان سیاسی خلافت عباسی بودند می دانستند که دعوت از امام(ع) برای قبول خلافت، ترفندی بیش نیست. قبول ندارید؟ پس بفرمائید؛ چرا روزی که طنین تکبیر، آسمان و زمین پایتخت را به لرزه در آورد. فضل بن سهل دست و پاچه، خود را به دارالخلافه رسانید که اگر "علی بن موسی" جماعت را امامت کند مردم از خلافت بر گشته و به فتنه می افتنـد!!

  

"جَفـر و جامِعـَه" چیست:

     صاحب "مقاتل الطالبییـن" بی آنکه به شروط قبول ولایتعهدی اشاره کرده باشد می نویسد: در اولین ملاقاتی که امام(ع) با مأمون داشتند "عبدالله مأمون" قبول خلافت را پیشنهاد نمود، و امام آن را با قاطعیت ردّ کرد. ( در جائی ندیده ام که پیش از آن روز، همدیگر را دیده باشند. مگر اینکه بپذیریم، حسب بعضی از اقوال، چند روز قبل از آن، به هنگام ورود موکب امام(ع) به مرو، چند فرسنگ مانده به شهر مورد استقبال مأمون و کثیری از امرا و بزرگان لشکری و کشوری قرار گرفته باشد. آن روز مأمون 31 ساله بود، در حالی که امام(ع) نزدیک به 52 سال داشتند) مأمون بی آنکه اصرار ورزد صورت مسئله را تغییر داد و ولیعهدی را به امام پیشنهاد نمود، و بی آنکه منتظر جواب شود با لحن تهدید آمیزی گفت: «عمربن خطاب به هنگام مرگ، خلافت را به شورای شش نفری واگذاشت، یکی از آن ها جدّ تو علی بن ابیطالب بود. عمر مقرر داشت که هر کدام از این شش تن راه خلاف پیش گرفت گردنش را بزنید. منهم چنین مقرر می دارم، بنابراین چاره ای جز قبول نیست.» بدینسان علی بن موسی الرضا(ع) اجباراً پیشنهاد مأمون الرّشید را پذیرفت. اینک قبل از پیگیری مطلب در خصوص ولیعهدی، بد نیست همین جا، اشاره ای داشته باشیم به کتابهای "جفر و جامعه" و کلید رمز آنها که در ید قدرت ائمّه علیهم السلام می باشد و لاغیر.

     در "طبقات إبن سعد" روایتی است به این مضمون که از علی(ع) سؤال شد: چرا شما از همه بیشتر حدیث داری؟ فرمود: برای اینکه من هر وقت از رسول خدا (ص) سؤال می کردم جواب می داد، وقتی هم ساکت بودم خود آن حضرت شروع به سخن می کرد. همچنین در "ینابیع الموّدة" از علی(ع) نقل شده است که فرموده اند: رسول الله(ص) هزار باب از علم را به روی من گشود، که از هر بابی و دری هزار باب دیگر باز شد.  تا جائی که از گذشته و آینده خبر دارم. نکتۀ دیگر؛ اگرچه رسول الله(ص) در حقّ علی(ع) دعا فرموده و از خدا خواسته بود که او را از خطا و نسیان مصون بدارد، بنابراین احتیاجی به نوشتن نداشت. درعین حال مأمور بود، هر آنچه از آن حضرت می شنود، بنویسد تا برای امامان بعد از خودش به صورت نوشته باقی بماند. از مجموع احادیثی که در این مقوله روایت شده، سه کتاب به نام های « کتاب علی، جَفـر، جامِعَـه » کتابهائی است که به املای پیامبر و به خط علی جزو مواریث امامت است، به انضمام صُحف فاطمه.

     بکربن کرب صیرفی و عبدالله بن سنان روایت می کنند که از امام صادق(ع) شنیده اند: نزد ما کتابی است که مطالب آن را رسول خدا املاء فرموده وعلی به خط خودش نوشته است. تمام مسایل حلال و حرام در آن جمع آوری شده است. همچنین ابوعبیده روایت می کند: پرسیدم "جَفـر" چیست؟ فرمود: پوست گاوی است پر از مطالب علمی. پرسیدم "جامِعَه" چیست؟ فرمود: صحیفه ای است از پوست دباغی شده، که جمیع احتیاجات علمی در آن موجود است. هیچ قضیه ای نیست که حکمش در آنجا موجود نباشد.( قطعاً خواننده محترم عنایت دارد که در زمانهای قدیم، مطالب روی کتف شتر و پوست دباغی شدۀ گاو، گوسفند نوشته می شد.) ابومریم از امام باقر(ع) نقل می کند فرمود: "جامعه" نزد ماست که محتوی آن تماماَ مربوط به احکام قضا است، حتی دیۀ خراش. و فرمود "جفـر" نیز نزد ما است و آن پوستی است دباغی شده مشتمل بر تمام حوادث گذشته و آینده. همچنین جابر از آن حضرت روایت می کند، فرمود: ای جابر! ما اگر بر طبق رأی خودمان برای شما حدیث می کردیم هلاک می شدیم. لکن احادیثی که روایت می کنیم از رسول خدا(ص) ذخیره شده، هم چنانکه مردم طلا و نقره را ذخیره می کنند.

     از همین رهگذر است که هشام بن حکم و حمّاد بن عثمان و دیگران می گویند از حضرت صادق(ع) شنیدیم، فرمود: حدیث من حدیث پدرم، حدیث پدرم حدیث جدّم، حدیث جدّم حدیث حسین، حدیث حسین حدیث حسن، حدیث حسن حدیث امیر المؤمنین، حدیث امیرالمؤمنین حدیث رسولخدا، و حدیث رسولخدا قول خدا است. علی رغم اینکه قرآن بالصّراحه می فرماید: « بندگان مرا بشارت ده، آن کسانی را که بر سخن گوش می دهند و از بهترین آن پیروی می کنند، ایشانند که خدا هدایت شان کرده و اینان خردمندانند.» (سورۀ زمر/18) ولی برادران اهل سنـّت بدون توجه به آیات قرآن، شدیداَ تعصّب دارند هر مطلبی در کتابهای خودشان نباشد نمی پذیرند. حتی گاهی اوقات برای فرار از قبول واقعیّت معتبرترین کتابهای خودشان راهم ردّ می کنند. علی ایحال درخصوص کتابهای "جفر وجامعه" مدارک و اسنادی از کتب برادران اهل سنت ارائه می گردد. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

     سلیمان بلخی در ینابیع شرح مبسوطی از دُرّالنظم محمدبن طلحۀ حلبی شافعی نقل می کند: « جفر و جامعه مشتمل بر هـزار و هفتصد صفحه از مفاتیح علوم مخصوص امام علی بن ابیطالب می باشد » همچنین در تاریخ نگارستان از شرح مواقف نقل می کند: « به درستی که جفـر و جامعه دو کتاب است مخصوص علی که در آن دو کتاب جمیع حوادث تا انقراض عالم به طریق علم حروف ( یعنی به طریق رمز ) ذکر شده و اولاد آن حضرت حکم می کنند به آن کتاب. » و این همان کتاب است که ابوحامد غزّالی می نویسد: « امام المتقین علی بن ابیطالب را کتابی است مسمّی به "جفـر جامع الدنیا والاخره" و آن کتاب مشتمل است بر تمام علوم و حقایق و دقایق و اسرار و مغیّبات و خواصّ اشیاء و اثرات ما فی العالم و خواصّ اسماء و حروف که به غیر از آن حضرت و یازده فرزند بزرگوارش که مقام امامت و ولایت را منصوصاً از رسول خدا(ص) دارا بوده اند احدی مطلع بر آن نیست، چون به وراثت به ایشان رسیده است.» ( به نقل از شبهای پیشاور. مرحوم سلطان الواعظین شیرازی)

     توضیحاً، نظرعزیزان به این نکته جلب می شود که درگذشته بکار بردن کلمات (مفتاح و یا علم حروف) مشکل را حل نمی کرد و شاید تصوّرش برای خیلی ها ثقیـل بود اما امروزه که نوعاً مردم با کامپیوتر سرو کار دارند اصطلاح کلید رمز از پیش پا افتاده ترین واژه هاست که بی گمان همه می دانند بدون دانستن کلید رمز، باز کردن و خواندن مطالب تقریباً از محالات است. حال به این نکتۀ ظریف تاریخی عنایت فرمائید: « روزی علی(ع) در موقعی که فرزندانش همگی حاضر بودند آن جلده را به فرزندش محمد حنفیه داد ( با آنکه محمد بسیار عالم و دانا و تربیت یافته مکتب علی(ع) بود ) لکن او نتوانست از آن جلده چیزی درک نماید.» پس کلید رمز "جفـر و جامعه" تنها در ید قدرت ائمّه علیهم السلام می باشد و لاغیر. چنانچه محمد حنفیه در خدمت خود علی(ع) نتوانست آن را باز نماید. لکن امام ابوالحسن علی بن موسی الرضا(ع) ــ به شرحی که خواهد آمد ــ در سال دویست هجری یعنی حداقل یکصد و شصت سال بعد از واقعۀ فوق و نتوانستن محمد حنفیه، از محتوی "جفر و جامعه" خبر داد. و موقع امضاء عهدنامۀ مأمون الرّشید که امام را به عنوان ولیعهد خود انتخاب کرده و نوشته بود ــ بعد از مردنش خلافت به "علی بن موسی" منتقل خواهد گردید.ــ حضرت زیر ورقه مرقوم فرمودند: «... به درستی که او مرا ولایت عهد و امارت بزرگ قرار داده، اگر بعد از او زنده بمانم. و لکن ــ جفر و جامعه ــ دلالت بر خلاف این معنی دارد » 

     و نکتۀ فوق العاده حائز اهمیّت این است که آن روز نه تنها مأمون خلیفۀ عباسی

بلکه دیگران نیز از امام سئوال نکردند که "جفر و جامعه" چیست؟ چرا سؤال نشد؟ برای اینکه حتی برای خود آن آقایان معلوم و مشخص بود که چنین کتابهائی جزو ودایع و مواریث امامت است. هم چنانچه سعدبن مسعود بن عمر تفتازانی در کتاب "شرح المقاصدالطالبین فی علم اصول الدّین" هم، به کتابهای "جفر و جامعه" در عهد نامۀ مذکور، به قلم آن حضرت اشاره نموده و می نویسد: « جفر و جامعه نشان می دهد که مأمون بر سر عهد خود نخواهد ماند. و پسر پیغمبر و پارۀ تن رسول الله (ص) را به زهر جفا شهید نمودند، صداقت و حقیقت علم آن حضرت ظاهر و هویدا گردید و همه دانستند که آن خاندان جلیل، عالم به ظاهر و باطن امور هستند »

 

حدیث سلسلة الذهب:

     محمدبن علی بن بابویه قمی معروف به شیخ صدوق در "عیون اخبار الرضا" به اسناد معتبر از "اسحاق بن راهویه" روایت می کند: زمانی که علی بن موسی الرضا (در بین راه مدینه به مرو) از شهر نیشابور حرکت می کرد. محدّثینی که در آن دیار بودند، عرض کردند: ای فرزند رسول خدا(ص) از میان ما می روی، ما را به حدیثی از احادیث جدَّت آگاه ساز تا از آن بهره مند شویم. همچنین إبن صباغ مالکی در "الفصول المُهمّه" اَبونعیم اصفهانی در "حلیة الاولیاء" احمدبن حَجَر هیثمی در "الصواعق المحرقة" شیخ مؤمن شبلنجی در "نورالابصار" نیز برخی دیگر از علماء عامّه در کتابهایشان نقل کرده اند: هنگامی که موکب ابوالحسن علی بن موسی الرضا(ع) وارد شهر نیشابور شد در حالی که گروه زیادی از مستقبلین از شوق دیدار امام(ع) فریاد سر می دادند و می گریستند دو تن از امامان و حافظان احادیث نبوی به نام های اَبوزرعه رازی و محمدبن اَسلم ( به نمایندگی از طرف بیش ازبیست هزار محدّث قلم به دست )، پا پیش نهاده و از امام(ع) درخواست بیان

حدیث نمودند.

     امام(ع) فرمود: « سَمِعتُ أَبی مُوسَی بنَ جَعفـَرٍ یَقـُولُ...؛ شنیدم از پدرم موسی بن جعفر که گفت: شنیدم از پدرم جعفربن محمّد که گفت: شنیدم از پدرم محمّد بن علیّ که گفت: شنیدم از پدرم علیّ بن الحسین که گفت: شنیدم از پدرم حسین بن علیّ که گفت: شنیدم از پدرم امیرمؤمنان علیّ بن ابیطالب(ع ) که گفت: شنیدم از رسول خدا(ص) فرمود: شنیدم از جبرئیل که می گفت: شنیدم خداوند عزّ وجلّ فرمود: کلِمَة ُلاإلهَ إلاألله حِصنِي فمَن قالها دَخلَ حِصنِي وَمَن دَخلَ حِصنِي أمِنَ مِن عَذابي. کلمۀ « لااله الا الله » قلعه و حصار من است، پس هر کس آن را بگوید در حصار من داخل شده، و کسی که به قلعۀ من داخل گردد از عذاب من ایمن خواهد بود » إبن راهویه گوید: هنگامی که موکب امام حرکت می کرد آن حضرت، مجدداً از هودج سر بر آورده و فرمودند: « بشُرُوطِها وَ أنـَا مِن شُرُوطِها؛ شروطی دارد و من خود از جملۀ شروط آن هستم »

     (لطفاً توجه فرمائید) درست است که این حدیث از بار معنوی بسیار قوی برخوردار است زیرا که هفت نسل از فرزندان رسول الله(ص) با مقام عظیم عصمت پشتوانۀ روائی حدیث هستند، امّا به نظرم مهم تر و اساسی تر از بار معنوی، غنای بار سیاسی حدیث است، که 190 سال بعد از رحلت نبیّ مکرّم اسلام، برای اوّلین بار در میان جمع دهها هزار نفری از پیروان هر دو مذهب اهل سنت و شیعیان، سلسلۀ جلیلۀ امامت با این بیان بسیار شیوا معرفی می گردند که قبول ولایت و امامت ما ، از شروط اساسی ورود به قلعۀ ایمن توحید می باشد. 

 

دنبالۀ گزارش ابوالفرج:

     حال بعـد از اینکه دانستیـم "جفـر و جامعه" چیست و شروط قبولی ولایت را از

زبان مبارک امام(ع) شنیدیم بجاست بر گردیم گزارش ابوالفرج اصفهانی را از "مقاتل الطالبیین" پی بگیریم. او می نویسد: « آن روز، روز پنجشنبه بود، فضل بن سهل اعلامیۀ مأمون ــ مبنی بر ولایتعهدی علی بن موسی الرضا[ع] ــ را به اطلاع مردم رسانید، و دستور داده شد روز پنجشنبۀ آینده، همۀ مدعوین به جای لباس سیاه که "شعار آل عباس" بود، با لباس سبز"شعار بنی هاشم" در انجام مراسم بیعت حضور یابند.» سپس می افزاید: « در مراسم بار عامّ، مأمون بر سریر ویژۀ خویش قرار داشت، در کنار او برای علی بن موسی(ع) نیز کرسی شاهانه ای قرار داده بودند. امام پیراهن سبز پوشیده و برسرش عمامه ای بسته بود و شمشیری نیز حمایل داشت.» مأمون فرمان داد بیعت آغاز شود، و پیش از همه کس فرزندش عبّاس را فرا خواند تا با ولیعهد بیعت کند. به دنبال عباس، نام محمدبن جعفر که عموی امام رضا(ع) بود به زبان آمد، سپس به ترتیب یک تن از بنی عباس و یک تن از بنی طالب را برای بیعت فرا می خواندند تا مراسم بیعت به پایان رسید. 

     در این وقت مأمون از امام(ع) خواست که خطابه ای ایراد به فرماید. علی بن موسی(ع) ازجایش برخاست و پس ازحمد و ثنای پروردگار فرمود: « به نام رسول اکرم(ص) برای ما بر گردن شما حقی مقرر است، هم چنانچه به نام رسول الله حقی هم برای شما بر گردن ماست، در آن وقت که شما تکلیف خود را ایفا کنید ما نیز حقّ شما را ادا خواهیم کرد.» امام(ع) باهمین چند کلمه خطابۀ خود را پایان داد. به گفتۀ ابوالفرج؛ مأمون دستور داد جوائز و هدایائی به حاضران درمجلس اهدا شد. بعد تکلیف نمود به خاطر تحکیم مودّت فیمابین بنی العباس و بنو طالب، دختر اسحاق بن جعفر (عموی خلیفه) به عقد برادر امام(ع) "اسحاق بن موسی" در آید. و همچنین دستور داده شد، بنام "علی بن موسی الرضا" سکـّه زده شود، و در عموم شهرها به نام ایشان خطبه بخوانند. و بعدها یکی از دختران خود به نام "اُمّ حبیب" را به امام(ع) تزویج کرد، و دختر دیگرش "اُمّ فضل" را هم به فرزند آن حضرت، امام محمد تقی جواد(ع) تزویج نمود.

     اکنون وقت آن است که فرمایشات امام(ع ) را در مقاطع مختلف کنار هم نهاده، و باهم بسنجید. در شهر نیشابور از قول پدر و اجداد طاهرینش تا از جانب خداوند متعال نقل کردند؛ کلمۀ « لااله الا الله قلعه و حصار خداست، هر کس به آن قلعه و حصار داخل گردد از عذاب خدا ایمن خواهد بود» و سپس افزودند که اقرار و اعتراف به همین کلمۀ طیّبۀ « لااله الا الله » دارای شرط و شروطی است. اقرار و اعتراف به امامت آن حضرت (و ائمّۀ قبل از وی) از شروط آن می باشد. اینکه به ائمّۀ قبل از آن حضرت تأکید می کنیم، اولاً به این دلیل است که اگر به امامت ائمّۀ قبل از آن حضرت اقرار نشود، اعتقاد به امامت ایشان معنی نخواهد داشت. ثانیاً به استناد سلسله سند فرمایش خود امام(ع) است که زنجیروار، اسامی ائمّۀ قبل از خود را در نقل حدیث بیان می فرمایند، و به همین دلیل است که این حدیث، به « حدیث سلسلة الذهب » معروف گردیده است، یعنی حدیثی که حلقه های اتصال و زنجیر آن از طلا می باشد. و دیگر فرمایش امام(ع) که در مجلس خطبه خوانی، در حضور مأمون و مشاورانش و امراء لشکری و کشوری، بی هیچ واهمه و لکنت زبان خیلی صریح فرمودند: « ما را به سبب قرابت با رسول اکرم(ص)، بر شما حقـّی مقرّر است، و از همین جهت شما را نیز حقـّی بر گردن ماست، اگر شما به تکلیف خود وفا کنید، ادای حقّ شما بر ما واجب خواهد بود. » و فرمایش دیگر امام، که شیخ صدوق در "عیون اخبارالرضا" نقل می کند: در مجلسی که مأمون گفت: « اراده کرده ام خود را از خلافت خلع کنم و آن را به شما تفویض کنـم.» امام(ع) فرمودنـد:

« اگر خلافت را خداوند برای تو قرار داده است جایز نیست آن را به دیگری ببخشی، و اگر خلافت از آن تو نیست تو را اختیار آن نیست که به دیگری تفویض نمائی.

     لابد عزیزان خواننده عنایت دارند که محور فرمایشات امام(ع) در یک نکتۀ بسیار اساسی دور می زد، که در هرسه فرمایش آن حضرت با قاطعیّت به آن تکیه، و بر آن تأکید شده است. و آن اصل اساسی « ولایت و امامت » است که متأسفانه در طول زمان 190 سال، بعد از رحلت حضرت ختمی مرتبت(ص) با تردستی اصحاب سقیفه به فراموشی سپرده شده بود. بنابراین، اکنون که علی رغم میل باطنی امام(ع) ــ با حضور اجباری اش درپایتخت خلافت غاصب ــ برایش فرصتی پیش آمده، می بایستی از این فرصت استفادۀ بهینه فرماید. و لذا می فرمایند که "ولایت و امامت" ما، هم به "عقل و نقل"، و هم به "نصّ و سنـّت" از اوّل بر شما واجب بوده است. در نیشابور می فرمایند: « و أنا من شروطها »، در محفل اختصاصی خودش با مأمون می فرمایند: « اگر خلافت را خداوند برای تو قرار داده حقّ تفویض نداری » و در مجلس بیعت عمومی هم می فرمایند: « اگر شما به تکلیف خود وفا وعمل کنید »!! و به راستی این کدامین تکلیف است که امام(ع) آن را، به حاضران در مجلس، با صلابت و قاطعیت یادآوری می فرمایند؟

     بلی، این تکلیف، همان تکلیفی است که به روز رحلت، پیامبر اکرم(ص) می خواستند راجع به آن وصیّت کنند امّا آن مرد بی محابا گفت: « کفانا کتاب الله ». و امروز بعد از 190 سال مأمون به نیرنگ می گوید: حاضر است حقّ را به محلّ اصلی اش باز گرداند. امام(ع) هم که به نیرنگ او واقف است، می فرماید: اگر خلافت را خداوند بر تو قرار داده تو حقّ تفویض نداری. یعنی: آقای مأمون! به تصریح قرآن که فرموده: « اطیعوا الله و اطیعوا الرّسول و اولی الامر منکم » (نساء/59) و بدان وسیله اطاعت صاحبان امر را بر همگان واجب فرموده، اطاعت از صاحبانِ امری است که معصوم باشند. و از طرفی بر اساس نصّ صریح از رسول خدا(ص) که به روز غدیر فرمود: « من کنت مولاه فهذا علیٌّ مولاه » این حقّ، حقّ اختصاصی خاندان رسالت است. منتهی اگر مردم به تکلیف و وظیفۀ خود عمل کنند ــ نه اینکه بنا به مصلحت روزگار در آن نیرنگ نمایند ــ ادای حقّ مردم هم بر امامان واجب خواهد بود.

 

شـروطِ  ولایتعهـدی:

     علامۀ مجلسی در "جلاء العیـون" به نقل از کتابهای "عیون اخبارالرضا"، "امالی" و "علل الشرایع" شیخ صدوق رحمة الله، داستان قبول ولایتعهدی را به این شرح آورده است: مأمون چند روز پس از ورود موکب امام(ع) به مرو و بعد از استراحت و رفع خستگی راه، در اولیّن دور مذاکرات با حضرت أباالحسن علیّ بن موسی الرضا(ع) در حضور خواصّ اُمرای لشکری و کشوری گفت: « یابن رسول الله من فضیلت و علم و زهد و ورع و عبادت شما را دانستم، و تو را از خود به خلافت سزاوارتر یافتم. و لذا اراده کرده ام که خود را از خلافت عزل کنم و امامت را به تو واگذارم و با تو بیعت کنم.» امام (ع) فرمود: « ان کانت هذه الخلافة لک والله جعلها لک فلا یجوز ان تخلع لباساً ألبسک الله و تجعله لغیرک و إن کانت الخلافة لیست لک فلا یجوز لک أن تجعل لی مالیس لک؛ اگر این خلافت مال تو است و خدا آن را برای تو قرار داده است، در این صورت جایز نیست لباسی را که خدا به تو پوشانیده از خود خلع کرده و در اختیار دیگری قرار دهی، و اگر مال تو نیست در این صورت جایز نیست آنچه را که مال تو نیست به دیگران ببخشی.»

     توضیح: خوانندۀ محترم عنایت دارد که از قدیم الایّام تا به امروز و از این به بعد نیز مشروعیّت انواع حکومت ها از سه حال خارج نمی تواند باشد.

اوّل ـ حکومت، حکومتی الهی است مثـل: « یا داود إنـّا جَعلناکَ خلیفة ًفی الأرض »

(ص/26). خُب، حضرت داود(ع) نمی تواند زمام امور حکومتی را که مشروعیّت آن از جانب پروردگار متعال برایش تنفیـذ شده است، بدون اذن پروردگار به غیر واگذار نماید.

دوم ـ حکومت، حکومتی است که جواز آن از جانب ملـّت است، مثل اینکه: رئیس قبیله ای مرده، افراد قبیله جمع شدند متفقاً "کسی" را رئیس قبیله تعیین کردند. و یا آنچه که امروزه متداول است، ملت ها بر اساس قانون اساسی خود، که میثاق ملـّی نامیده می شود، بر اساس مقررات مدوّنه هر از چند گاه آزادانه رأی می دهند "فردی" را برای مدّتی رئیس کشورشان می کنند، خُب، رئیس قبیله و یا رئیس جمهور حق ندارد ریاستی را که خود صاحب و مالک آن نیست ــ بلکه صاحب و مالک آن افراد قبیله و یا یک ملت هستند ــ به غیر واگذار نماید.

سوم ـ غیراز این دونوع حکومت، می شود حکومت هردم بیلی. مثال هم لازم ندارد

منهای استثنائات « به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است » 

     باری؛ مأمون بی آنکه جواب امام را به روی خود بیاورد گفت: یابن رسول الله البته لازم است که این را قبول کنی. امام فرمود: به رضای خود هرگز قبول نخواهم کرد. و مدت دو ماه این سخن در میان بود، چندان که او مبالغه می کرد و امام(ع) باعلم به غرض وی، امتناع می نمود. علی بن عیسی الإربلی درکتاب "کشف الغمّه" از قول فضل بن سهل (رئیس الوزراء) نقل می کند، فضل گفت: خلافت را هیچگاه چون آن روز بی ارزش ندیدم، مأمون به علی بن موسی  واگذار می نمود و او خود داری می کرد. نهایت که مأمون پیشنهاد نمود: حال که خلافت را قبول نمی کنید پس ولایتعهدی را بپذیرید، که بعد ازمن خلافت با تو باشد. امام فرمود: پدران بزرگوارم مرا خبر داده اند از رسول الله(ص) که من پیش از تو از دنیا خواهم رفت و مرا به زهر ستم شهید خواهند کرد. مأمون از استماع این سخنان گریان شد و گفت: یابن رسول الله چه کسی می تواند تو را به قتل برساند؟ تا من زنده هستم چه کسی را یارای آن است که در حق تو بد بیاندیشد؟ آن حضرت فرمود: اگر بخواهم می توانم بگویم چه کسی مرا شهید خواهد کرد! مأمون گفت: غرض تو از این سخنان آن است که ولایتعهدی مرا قبول نکنی تا مردم بگویند که تو ترک دنیا کرده ای. امام فرمود: از روزی که پروردگارم مرا خلق کرده است هرگز دروغ نگفته ام و اکنون نیز غرض تو را می دانم. مأمون گفت: غرض من چیست؟

     فرمود: غرض تو آنست که مردم گویند علی بن موسی ترک دنیا نکرده بود، بلکه دنیا او را ترک کرده بود، اکنون که دنیا برای او میسّر گشت به طمع خلافت، ولایتعهدی را قبول نمود. مأمون غضبناک شد و ( از شدّت عصبانیّت نتوانست خُبث باطن خود را نگه دارد، و به قول معروف خود را در پیشگاه تاریخ لو داد ) گفت: همواره بر خلاف میل من پیش می آیی و خود را از قدرت من در امان می بینی، عمربن خطاب به هنگام مرگ خلافت را به شورای شش نفری واگذاشت، که یکی از آن شش نفر جدّ تو علی بن ابیطالب بود. عمر مقرّر داشت که هر کدام از این شش تن راه خلاف پیش گرفت گردنش را بزنید. منهم چنین مقرّر می دارم، بنابراین چاره ای جز قبول نیست. (آنگاه، پس از سکوتی معنی دار، افزود) به خدا سوگند اگر از قبول ولایتعهدی خود داری کنی تو را به جبر وادار به این کار می کنم. و چنانچه بازهم تمکین نکردی به قتل می رسانم. (جانم به قربان اباالحسنین علی بن ابیطالب و علی بن موسی. چقدر این برهه از زندگی شان به هم دیگر شباهت دارد. به قول مأمون: عمربن خطاب، علی(ع) را تهدید به قتل کرده بود، با اینکه لااقل به قول خودشان علی جزو ده نفری بود که برایش وعدۀ بهشت داده شده بود. «حدیث عشرۀ مبشره ای که اهل سنت خود ساخته اند» و مأمون که خودش می گوید: با خدا عهد کرده است، اگر به برادرش امین، پیروز شود حکومت را به علی بن موسی واگذارد، ولی برای به کرسی نشاندن حرف خود، او را به قتل تهدید می کند!)

     در این وقت امام(ع) فرمود: خداوند نفرموده است که خود را به مهلکه اندازم، هر گاه اجباری در کار باشد قبول می کنم به شرطی که: « أنا أقبلُ ذلک علی أنّی لا اُوَلـِّی أحَداً وَ لا اُعزِل أحداً وَ لا اُنقِض رسماً و لا سُنـَّة ً وَ أکون فی الأمر مِن بعیدٍ مشیـراً؛ هرگز در امور مملکت مصدر امری نباشم، کسی را نصب نکنم، احدی را عزل ننمایم، رسمی را بر هم نزنم، احداث امری نکنم، از دور بر بساط حکومت نظاره داشته باشم.» (حیات فکری و سیاسی امامان شیعه به نقـل از "الحیاة السیاسیّة للامام الرضا" و "نور الابصار شبلنجی") مأمون ناچار شد با این شروط موافقت نماید. سپس امام دست به سوی آسمان برداشت عرض کرد: « پروردگارا تو می دانی که مرا اکراه کردند و به ضرورت این امر، را اختیار کردم. پس مرا مورد مؤاخذه قرار مده، هم چنانکه مؤاخذه نکردی دو بندۀ پیغمبر خود، "یوسف و دانیال" را در هنگامی که ولایت را از جانب پادشاهان زمان خود قبول کردند. خداوندا عهدی نیست مگر عهد تو، و ولایتی نمی باشد مگر از جانب تو، پس توفیق ده مرا که دین تو را بر پا دارم و سنـّت پیامبر تو را زنده کنم، به راستی که تو نیکو مولائی و نیکو یاوری.»

     لازم به یاد آوری است که اولاً حضرت یوسف، به تصریح آیۀ 54 سورۀ یوسف

خود به حاکم مصر پیشنهاد همکاری داد و فرمود: « مرا بر گنجینه های این سرزمین بگمار، همانا من نگهبان و دانا هستم » ثانیاً آیا دست همکاری به جانب پادشاه غیر خدا پرست و به اصطلاح کافر و مشرک می توان داد؟ گفته شده: همکاری با حکومت کافران و یا ظالمان در صورتی که مصلحت مهمّی (مثل: رهانیدن مردم ازقحط سالی و امثال آن) در کار باشد، اشکالی ندارد و اگر همکاری با آنان باعث تقویت کفر و ظلم باشد کاری حرام است. (تفسیر کوثر. سورۀ یوسف) نکتۀ مهم دیگر اینکه، امام(ع) نه تنها مثل حضرت یوسف خود پیشنهاد نمی دهد بلکه، به هیچ وجه حاضر به همکاری با مأمون که مسلمان هم هست نمی شود و در نهایت امر اگر ولایتعهدی را می پذیرد مشروط بر آن می کند که، به هیچ وجه دخالتی در امور نداشته باشد. همچنین، دیدیم که حضرتش صراحتاً تصریح فرمودند که؛ ــ من زودتر از مأمون از دنیا خواهم رفت یعنی حتیّ به امید آینده نیست که این سِمَت را قبول می کند. چرا؟ برای اینکه مأمون می خواست از وجود امام برای تقویت حکومت جور و به رسمیّت شناختن حکومت عباسیّان استفاده کند، و حکومت خود را با حضور امام مشروعیّت بخشد. ولی درعمل امام با شرایطی که برای قبول ولایتعهدی عنوان نمود، نه تنها بی پرده دست ردّ بر سینۀ نامحرم زد. بلکه تاریخ گواه است که خود حضرتش از فرصتی که پیش آمده بود در راستای شناسانیدن مکتب تشیّع استفاده فرمود، تا جائی که دوست و دشمن اذعان دارند، برکت وجود قبر مطهر حضرت ثامن الحجج(ع) در ایران، از جمله دلایل آشکار گرایش ایرانیان به مکتب و مذهب تشیع می باشد.

 

دورنمای حاکمیت علوی:   

     آیا تا کنون اندیشیده ایـد که چرا نماز عیـد با آن عظمت ناخوانده مانـد؟ عزیزان!

ناخوانده ماندن آن نماز، دقیقاً به همان دلیل بود که اصحاب کهف راضی نشدند بیش از یک شبانه روز در میان آن مردم بمانند. زیرا بیدار ماندن بیش از آن مدت کوتاه آن بزرگواران، درجمعی که بیگانه با شأن آنان و دور از اهدفشان بودند ــ تا رسیدن روز موعود ــ هرگز به صلاح نبود. براستی آنان « چه شنیدند که خاموش شدند »؟ چه شنیدنـد؟ مگر نه اینست که متأسفانه همیشه هوس های مادّی انسان ها، بر آمال و امیال معنوی شان می چربد؟ پس آنروز هم در فرض بیدار ماندن آن گروه هفت نفرۀ (مشهور به اصحاب کهف)، و مآلاً با آمدنشان به شهر و میان مردم؛ جنبۀ سیاسی و مادّی قضیه، بر جنبۀ دینی و معنوی آن برتری می یافت. اقشار مختلف مردم، اعم از ــ حکـّام خود محور، روحانیون طمّاع، تجّار و کسبۀ سودجو، و حتی افراد عادی فرصت طلب ــ علی رغم اینکه همۀ شان مدعی خداشناسی و مؤمن به دین حضرت مسیح(ع) بودند، وجود و حضور، مردان خدا را که با فرهنگ و بینش سیصد سال قبل، برای حفظ دین و جان خود فرار کرده بودند، در جهت استفاده از مطامع سیاسی و بهره گیری منافع مادی، مورد سوء استفاده و بهره برداری قرار می دادند ــ پس نیکو همان بود و تصادفاً فلسفۀ شیدا شدن و واله گشتن انسان های عارف مسلکِ شوریده سر، به رخسار آن بزرگواران نیز به همان دلیل بود ــ که آنان، با اذن پروردگارشان، تنها در راستای اثبات حقانیت معاد، « وَكَذَلِكَ أَعْثَرْنَا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَأَنَّ السَّاعَةَ لَا رَيْبَ فِيهَا؛ و بدين گونه (مردم آن ديار را) بر حالشان آگاه ساختيم تا بدانند كه وعده خدا راست است و (در فرا رسيدن) قيامت هيچ شكى نيست.» پس از ــ سیصد سال و نه سال ــ « ابرو نمودند، جلوه گری کردند و... رو ببستند. » و گرنه زنده ماندن در میان آن جمعی که هر یک ساز خود را می زدند ــ غیر از اینکه حضور مردان با عظمت خدا، برایشان وسیلۀ کسب قدرت، خودنمائی، امرار معاش، و ابزار کارناوال " دینی ـ تفریحی" می شد تا در "سمیناهار" های متعدد شکمشان را از عزا در بیاورند و...، دیگر چه دردی را دوا می کرد؟

     آری؛ و همچنان بود داستان استفاده های سیاسی و مادی از نماز ناخواندۀ امام، که گمان می کنم اگر امام(ع) بدون توجه به دستور ثانوی مأمون، جهت اقامۀ نماز به مصلی می رفت، به هر حال روند کار از دو حال خارج نمی شد:

1ــ یا جناب مأمون با عقل غیر منفصل و وزیر اعظمش (فضل بن سهل)، اگر بر خلاف ترفند قبلی، در مقابل عمل انجام شده ای دیگر قرار می گرفتند که پیش بینی نکرده بودند، مطمئناً تا نماز تمام نشده، در جهت خنثی سازی اثرات مثبت آن، ترفند دیگری تدارک دیده، با ریختن ارازل و اوباش، صحنۀ عبادت و عید و شادی را به آشوب کشانده، حمّام خون برپا کرده و جان هزاران انسان بی گناه را می ریختند، سپس در راستای زدودن آثار جرم، کثیری از مردم بیگناه را به اتهامات واهی و جرائمی مثل همدستی با کفار، ایجاد فتنه در بیضۀ اسلام، شرکت در توطئۀ براندازی و... بازداشت و سر به نیست می کردند تا آنجا که « نه از تاک نشان می ماند و نه از تاک نشان ». نمونه هایش را در تاریخ فراوان دیده ایم.

2ــ یا فرض را بر این بگیریم که امام(ع) در خطبۀ نماز ــ با عزل مأمون و دستور بازداشت سران حکومت آل عبّاس و اعدام انقلابی امراء لشکری و کشوری ــ خود در مصدر امور قرار گرفته، و حکومت علوی تشکیل می داد! در این صورت آیا با چالش های متعددعظیم زیرین مواجه نمی شد؟

اول؛ در قضاوت تاریخ "علی بن موسی الرضا" با معاویة ابوسفیان ها، عبدالملک بن مروان و منصور دوانیقی ها چه فرقی می داشت؟

دوم؛ طرفداران رژیم قبلی بصورت گسترده دست به تبلیغات نمی زدند که؛ مگر خود مأمون، حاضر نبود زمام حکومت را دو دستی تقدیم این آقا بکند؟ چرا آن موقع قبول نکرد حالا با این کشتار عظیم و بگیر و ببند سیاسی آمد و در رأس هرم قدرت قرار گرفت؟

سوم؛ تاریخ می گوید پس از غلبۀ مأمون بر امین ( برادرش) یکی از دلایلی که وی بلافاصله نتوانست به بغداد وارد شود، قدرت بیش از حدّ عباسیان مخالف با علویان در بغداد بود. فراموش نکنیم که در آن برهه از زمان نزدیک به هفتاد سال بود که بنی العباس حکومت می کردند. بنابراین بدیهی است که در فرض تشکیل حکومت علوی در " مـرو "، جهان اسلام آنروز با حضور و بروز دو حکومت علوی و عباسی مواجه می شد که نتیجۀ این فرض غیر از جنگ و کشتار ثمرۀ دیگری در بر نمی داشت.

چهارم؛ پیشتر اشاره کردیم امام(ع) با کدامین نیروی کارآمد و امین می توانست به اهداف حکومت علوی دست یازد؟ در حالیکه به نزدیک ترین یاران خود (محمدبن ابی عباد) ها می فرماید: « اگر این کار به دست من بود و تو نیز همین موقعیّت را نزد من داشتی، حقوق تو ازبیت المال برابر حقوق مردم عادی می شد » آیا تشکیل حکومتی علوی به همدستی (محمدبن ابی عباد) ها که نتیجۀ آن، پس از فروکش کردن آتش انقلاب، فقط مهره ها عوض شده و همۀ اعمال زور و تزویر و آثار شوم آن به مراتب بدتر از حاکمیت عباسیان رخ نمی نمود؟ آیا چنین تغییر شکلی بظاهر سیاسی بی محتوا، می توانست از اهداف ماهوی و دینی حضرت ثامن الحجج باشد؟

 

تز جدائی دین از سیاست:

     اگرچه تقریباً در تمام کتابها و مقالاتی که از این قلـم تراوش یافتـه، براین حقیقت

پای فشرده شده است که « دین از سیاست جدا نیست»، لکن در این مقاله خواندیم: سیاست به علی بن موسی الرضا(ع) اقبال نمود و لکن آن حضرت به آن پشت نموده و نخواستند دامنشان آلوده شود. آیا نفس همین عمل، نشانگر این حقیقت نیست که دین از سیاست جدا می باشد؟ گمان می کنم جواب این سئوال، خیلی هم مشکل نیست. حتیّ می شود در یک جمله بیان داشت که مولا اباالحسن علی بن موسی الرضا(ع) در آن عصر که در سنین بالای پنجاه، علاوه بر مقام امامت، رسماً سیّد و سالار و آقای بنی هاشم بودند، حتیّ منهای مقام امامت هم باید گفت: سیاست مدارترین فرد زمان خود بودند تا جائی که مأمون، و سیاسیّون دور و برش با همۀ تلاشی که به کار بستند نتوانستند امام(ع) را بفریبند! مگر پیشتر نخواندیم آن حضرت در خطبۀ کوتاهی که به مناسبت قبول پیشنهاد ولایتعهدی ایراد فرمودند بی محابا، درخصوص حق و حقوق امام نسبت به مأموم و بالعکس سخن گفتند. براستی در این خطابۀ کوتاه، امام(ع) از کدامین « حقّ و حقوق » سخن گفت؟ و تصادفاً، هم مأمون وهم سیاستمداران حرفه ای حکومتش فهمیدند که امام می فرماید: می خواهید با آوردن ما به صحنۀ سیاست تا زمانی که خود را نیازمند می بینید استفاده کنید، بعد که بحران را گذراندید ما را عزل و یا سر به نیست کنید! امّا اشتباه می کنید. اولاً ما سیاست پیشنهادی شما را نمی پذیریم. ثانیاً اگر اصرار دارید می پذیریم ولی در هیچ امری دخالت نمی کنیم. آیا این خود، عین سیاست مداری نیست؟

     گذشته از همۀ اینها؛ می دانیم که از دوران امامت امام باقر(ع) آرزوی تشکیل حکومت از طرف آن حضرت و نیز از جانب امام صادق و امام کاظم علیهماالسلام قویا ردّ شده و فرموده بودند: دوران حکومت ما هنوز فرا نرسیده است و باید آنرا در عهـد امامت و ولایت حضرت صاحب الأمر(عج) منتظر باشیـد. اینک در همیـن

مقوله با آوردن شاهدی دیگر از حضرت ثامن الحجج(ع) دامنۀ سخن بر می چینیم: 

     به روایت شیخ صدوق در "عیون اخبارالرضا" حسین بن ابراهیم بن احمدبن هشام مُؤدّب و علیّ بن عبدالله ورّاق، مستنداً از عبدالسّلام هروی نقل می کنند که گفت: "دِعبل خُزاعی" در آن هنگام که حضرت علی بن موسی الرضا(ع) در مرو نزول اجلال فرموده بود بر آن حضرت وارد شد و گفت: یابن رسول الله من قصیده ای ساخته و سوگند یاد کرده ام که برای احدی قبل از شما نخوانم، امام فرمود: بخوان، دعبل شروع کرد به خواندن:

            مَدارس آیات خلـّت من تلاوة         و منزل وحی مقـفـّر العرصاتِ    

     مدارس و محافلی که در آن قرآن خوانده و تفسیر می کردند، اکنون خالی است و محل نزول وحی چون صحرائی بی آب و علف و خشک افتاده است... تا رسید به این بیت: و قبری دربغداد از آنِ نفس زکیّه ای است که خداوند در یکی ازغرفه های بهشت او را مأوا داده است. (مرادش حضرت موسی بن جعفر(ع) بود)

     چون دعبل این بیت را تلاوت کرد امام(ع) در حالی که به شدت می گریستند فرمودند: آیا در اینجا دو بیت به قصیده ات بیفزایم تا کامل کردد؟ دعبل عرض کرد: یابن رسول الله بفرمائید. امام این دو بیت را ( با همان وزن و قافیه) اضافه کرد:

          و قبـر بطوس یا لهـا من مصیبـةٍ        توقـد فی الأحشـاء بالحـرقـاتِ

          الی الحشـر حتی یبعـث الله قائما         یفـرّج عنـّا  الهـمّ  و الکربـاتِ

     یعنی: و قبری در شهر طوس است که وامصیبتا از غم و اندوهش که آتش مصیبتِ فاجعۀ مرگش در اعضا و رگ و ریشۀ بدن شعله می زند تا روز حشر، مگر خداوند "قائمی بر انگیزد" که بر ستم و ستمکاران پیروز شود و رنج ما را تا حدّی آرام بخشد. سپس دعبل، سخن سرای متعهدّی که به قول خودش یک عمر چوبۀ دارش را بر پشت خویش حمل می کرد، در محضر امام زمانش، دنبالۀ اشعار بلند و بیدار گرانه و دشمن کوب خود را پی می گیرد تا می رسد به این ابیات:

              خروج امام لا مُحالة خارج        یقـوم علی اسـم الله و البرکاتِ

              یُمیـِّز فینـا کلّ حـقّ و باطل        ویجزی علی النّعماء والنّقماتِ

     یعنی: به یقین وقوع خروج امامی که ناچار خارج شود و به نام خـدا همۀ برکات

را با خود آورد حتمی است، و در میان ما هر حقی را از باطل جدا می سازد و بر نیکی و بدی جزا می دهد، هر کس عملی نیکو کرد پاداش خیر، و هر که بدی کرد سزای بد به او می دهد.

     دعبل گوید: امام(ع) به سختی گریست، آنگاه فرمود: ای خُزاعی روح القدس از زبان تو این دو بیت را سروده، آیا تو می دانی آن امام کیست و در چه زمانی قیام می کند؟ عرض کردم: خیر ای سرورم، جز اینکه شنیده ام امامی از شما خاندان خروج می کند و روی زمین را از فساد پاک و جهان را پر از عدل و داد می نماید. آن جناب فرمود: « ای دعبل! امام پس از من فرزندم محمّد است، و پس از محمّد پسرش علیّ، و پس از وی فرزندش حسن و پس از او ولدش حجّت قائم که در زمان غیبتش انتظار او را کشند و در زمان حضور و ظهورش بر همۀ جهانیان مطاع و فرمانده باشد...» بعد فرمود: « لولم یبق من الدنیا إلا یومٌ واحدٌ لطوَّل اللهُ ذلک الیوم حتیّ یَخرج فیَملأها عدلاً کما ملئت جورا ظلماً؛ اگر از روزگار باقی نماند مگر یک روز، خداوند، آن یک روز را طولانی می کند تا او خارج شود و روی زمین را پر از عدل و داد کند، هم چنانکه پر از ظلم و جور شده باشد.»

                                                        اللهم عجّل لظهورک الفرج إن شاءالله

 


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com