مرحوم حاج سیّد سعادت آقا
استفاده از مطالب با ذکر منبع آزاد است

 

بمناسبت سی امین سال وفاتِ                                            15/ 7/ 1391

مرحوم حاج سیّد سعادت آقا:

 

     حجّت الاسلام والمسلمین حاج آقای سعادت مراغه ای از علماء خدوم و مبارز آذربایجان است در شهرستان مراغه. ایشان در حدود 1342 قمری [ سال 1300 شمسی ] در یکی از مضافات مراغه بدنیا آمده و پس از خواندن اولیات در شهر مراغه به تبریز عزیمت و از آنجا مهاجرت به قم نموده و پس از تکمیل سطوح از مدرّسین بزرگ، به درس خارج آیات عظام مرحوم بروجردی و آیت الله شریعتمداری و دیگران حاضر شده و از محاضر آنان استفاده ها نموده آنگاه به وطن مراجعت و به خدمات دینی و روحی از قبیل اقامۀ جماعت و ارشاد مردم پرداخته و در اثر فعالیتهای طاقت فرسا و حسن نیّت محبوبیّت خاصّی پیدا نموده و مورد اعتماد مراجع و بالاخص آیت الله العظمی آقای شریعتمداری گردیده.

     حاج آقای سعادت در مراغه و حومۀ آن آثار زیادی از خود به یادگار گذارده و همواره درب منزلش به روی مردم آشنا و بیگانه باز و با آغوش باز از واردین پذیرائی و سعی بلیغ در انجام مقاصد آنان می نماید. ( به نقل از کتاب گنجینۀ دانشمندان تألیف مورخ و دانشمند معاصر آقای حاج شیخ محمد شریف رازی جلد هشتم، چاپ 1358 صفحۀ 172)

 

محک تجربه:

     ما در کتاب دو جلدی « از عاشورا تا انتظار » در وجوه افتراق و اشتراک و زیبایی های « مرز میان دین و سیاست » به قدر امکان قلم زده ایم که امید است به زودی برای چاپ و نشر آماده شود. اجمال سخن اینکه، در جوامع شیعی عموماً یکی از برجستگی های این دو ( دین و سیاست ) در این بوده که گام نهادن در راه ترویج دین غیر قراردادی بوده و به اصطلاح بخشنامه پذیر نمی باشد و لذا شناختن مبلـّغ واقعی و دردِ دین دار، از طرف مردم بطیء است و سالها باید بگذرد تا محک تجربه، ناب را از ناخالصی باز شناساند. مرحوم حضرت حجة الاسلام والمسلمین حاج سید سعادت موسوی در این باره تعریف می کرد: زمانی که تصمیم گرفتم برای همیشه از حوزۀ علمیۀ قم به شهرستان مراغه نقل مکان کنم مرحوم حاج سیدمحمدحسین احسن مقسّم مرجع عالیقدرعالم تشیّع حضرت آیة الله العظمی حاج آقاحسین طباطبائی بروجردی با خبر شده و سفارش کرده بود که به دیدارش بروم. رفتم، گفت آقای میر سعادت! شنیده ام می خواهی برای همیشه در شهرستان مراغه رحل اقامت افکنی. گفتم درست است چنین تصمیم دارم. گفت: پس من هم از آقا برایت نمایندگی می گیرم. گفتم نمی خواهم شما به زحمت بیافتید و نیازی نیست.    مرحوم حاج محمّـد حسین، به گمان اینکه من مقلد آقا نیستم بشدت ناراحت شد و پرسید مگر شما از مرجع تقلید دیگری تبعیت می کنید. خندیدم و گفتم این چه حرفی است مگر با وجود آقا از کس دیگری می شود تقلید کرد؟ گفت: پس چرا در خصوص نمایندگی آقا جواب ردّ می دهید؟ گفتم: تصوّر من بر این است که من برای تبلیغ دین اسلام می خواهم در شهر مراغه ماندگار شوم، بنابراین اگر خدای ناکرده دین را ملعبه نموده و راه ناصواب پیشه کنم مگر نامۀ معرفی و جواز آقا تا چه زمان می تواند برای من در پیش مردم مراغه راهگشا باشد؟ و اگر حقیقتاً برای اهالی آنجا مبلـّغ دین باشم بتدریج مرا خواهند شناخت. حاج محمد حسین پیشانی ام را بوسید و برایم دعای خیر کرد و درعین حال چند روز بعدهم معرفی نامه و نمایندگی مرحوم آیت الله بروجردی را برایم فرستاد.

 

روز شهادت شهید رضا شکاری:

     اول وقت بود که رئیس شهربانی به حاج آقا زنگ زد و گفت رئیس شهربانی استان به مراغه آمده و می خواهد به حضور برسد. متعاقباً حاج آقا به من فرمودند شما به جایی نروید ــ و راستش را بخواهید من خود نیز بدم نمی آمد که در چنین جلساتی حضور داشته باشم ــ متعاقباً به حجة الاسلام آقای حاج شیخ علی اورومیان هم زنگ زدند و گفتند که ایشان هم در جلسه حضور داشته باشد. بلافاصله آقای اورومیان آمد و حدود ساعت ده صبح هم میهمانان آمدند.

     رئیس شهربانی و سرهنگ آزاد پیما فرمانده پادگان مراغه را که می شناختم رئیس شهربانی استان را هم از اونیفرمش می شد شناخت، نفر چهارم را نشناختم بعداً معلوم شد رئیس رکن دو هستند. بعد از معارفه و خیر مقدم، طبیعتاً خیلی سریع باید سخن روز مطرح می شد که هدف از آمدنشان هم همان بود... رئیس شهربانی استان گفت: حاج آقا کاردانی شما و تحمل مأموران انتظامی مراغه باعث شده که الحمدلله تا به امروز در این شهر خونی ریخته نشده است و بعد با خندۀ تلخی ادامه داد اگر چه از لحاظ راه پیمایی و دادن شعارهای تند انقلابی، شهر شما از شهرهای دیگر عقب نمانده است... و بعد از مکثی کوتاه ادامه داد؛ حاج آقا در راستای اینکه این شهر همچنان آرام بماند ما شعارهای « درود بر خمینی » را تحمّل خواهیم کرد ولی از شما هم خواهش می کنیم مردم « مرگ بر شاه نگویند » و نیز سفارش کنید به مجسمۀ شاه اهانت نشود.

     من، که مسؤل چائی دادن و نظاره گر بودم، ته دلم گفتم همۀ ناملایماتی را که تا کنون متحمل شده ایم زیر سر همین یک جمله است اگر شعار « مرگ بر شاه » حذف شود دیگر چیزی باقی نمی ماند. در عین حال چشم و گوشم به دهان مرحوم حاج آقا بود که چه جوابی خواهند داد. ایشان با همان « کیاست، و صراحت لهجه » که خاصّ خودشان بود و دیگران از آن بی بهره بودند، فرمودند: « نه آقا شما مطمئن باشید اهالی مراغه آدم های عاقلی هستند و به خاطر دو کیسه سیمان خودشان را به کشتن نمی دهند و می دانند که به موقعش شما خودتان زحمتش را می کشید و بر می دارید می برید »! 

     خدا شاهد است که هر چهار نفر خشکشان زد و از این صراحت لهجه و رُک گویی حاج آقا که در مقابل چهار مأمور عالی رتبه نظامی، مجسمۀ شاه را به دو کیسه سیمان تشبیه کرد مات و مبهوت ماندند... صدای بی سیم رئیس شهربانی سکوت را شکست. سریعاً آمد مقابل پنجره و آن را باز کرد تا صدا را واضح تر بشنود، در حالیکه صدای تظاهرات مردم در فضای شهر پیچیده بود گزارش دادند متأسفانه تیر اندازی شد، شخص تیر خورده را مردم بر دوش گرفته اند و شهر یک پارچه در آشوب فرو رفته، پرسید چه کسی تیر اندازی کرد؟ گزارشگر جواب داد می گویند: « بهلول پاسبان ». سپس رئیس شهربانی استان سؤال کرد دستور تیر داشتید؟ رئیس شهربانی مراغه گفت: نه خیر.

     بی درنگ هر چهار نفر با خدا حافظی جلسه را ترک کردند... و من بلافاصله خود را به گلشن زهرا رساندم گورستان از جمعیت عصبانی موج می زند. خدا رحمت کند مرحوم شهید شکاری ( دانشجوی رشتۀ فیزیکِ دانشگاه تبریز ) را که اولین شهید شهر مراغه بود و مرحبا به مردم قدر شناس شهر که حرمت پیشگامی او را پاس نهاده و لاله های سرخ بعدی را به ردیف در وسط بلوار گلشن زهرا پشت سر آن مرحوم کاشته اند.

 

اولین نماز جماعت:

     روز هفتم ماه محرم سال 1357، جوان های شهر طی تظاهراتی متشکل، سینه زنان به مسجد آقا محمدتقی (مسجدی که حاج آقا اقامۀ نماز می کرد) وارد شدند، پس از عزاداری و سخنرانی پر شور و انقلابی، ازحضرت حجة الاسلام والمسلمین آقای حاج سید سعادت موسوی خواستند که نماز ظهر را در خیابان اقامه نمایند. مرحوم حاج آقا دعوت آن ها را قبول نمود و مردم به خیابان خواجه نصیر ریختند. مرحوم حاج آقا به حضرت حجة الاسلام و المسلمین آقای حاج شیخ علی اورومیان سفارش فرستادند؛ می خواهیم نماز را در خیابان خواجه نصیر و در مقابل مسجد جامع اقامه کنیم در صورتیکه تمایل دارند تشریف بیاورند. متعاقباً ایشان هم آمدند و حتی عزاداران تکایای سرای حسینیه، سرای بزرگ و مسجد جامع نیز جهت شرکت در نماز جماعت به خیابان آمدند، و بدینسان اولین نماز وحدت به امامت مرحوم حاج آقا در خیابان خواجه نصیر شهر مراغه اقامه گردید. 

 

قطعاً شاه رفتنی است:

     درود بر جوانهائی که راه پیمایی عظیم کودکان را در شهر به راه انداختند. اگر اشتباه نکنم اواخر آذر ماه سال 1357 بود که راه پیمایی عظیم کودکان سه الی شش ساله با شعار « بیز بو شاهی ایستـه َمیریک والسّلام شد تمام » در شهر براه افتاد. البته پدران و مادرانشان در پیاده رو آنان را مواظبت و همراهی می کردند. راه پیمایی نوباوگان با همۀ عظمتش تمام شد. مردم برای اقامۀ نماز ظهر راهی مساجد شدند. آن روزها مسجد آقا محمدتقی مرحوم، که حاج آقا در آنجا اقامۀ نماز جماعت می کرد شکوه خاصّی داشت. حاج آقا هر روز بین الصلاتین دقایقی صحبت می کردند. آن روز هم وقتی پشت بلندگو قرار گرفتند، بدون مقدمه گفتند: « قطعاً شاه گتمه لی اولدو، چون کی بونا ساری قاریشقا داراشدی » یعنی مسلماً شاه رفتنی شد زیرا مورچه زرد اطرافش را فرا گرفت. و این سخن کنایه از این بود که در خانه ها، هر غذایی که مورد هجوم مورچه زرد قرار گیرد چون به هیچ عنوان قابل تمیز کردن نیست، می گویند این را باید دور انداخت.

 

بعضی از خصوصیات:

     ذیلاً به بعضی از خصوصیات اخلاقی مرحوم حاج آقا که در رابطه با مردم داری و نحوۀ تبلیغ و صراحت بیان در نشر معارف اسلامی داشتند اشاره می شود و انسان آرزو می کند ای کاش همگان دارای این ویژگی ها می بودیم:

     1ــ سعۀ صدر: در اواخر ماه محرم بود، روزی در خدمت مرحوم حاج آقا از منزل بیرون آمدیم، سر خیابان یک نفر که شغلش نوازندگی بود به حاج آقا سلام کرد و یواش یواش پشت سر ما با فاصلۀ چند قدم براه افتاد. وقتی داخل بازارچه شدیم حاج آقا ایستاد بلافاصله آن شخص به نزدیک آمد، حاج آقا پولی را که من هم نفهمیدم چقدر است به او داد. چند قدمی رفتیم و من با خود در فکر بودم که بگویم یا نگویم، شاید اصلاً این شخص را نمی شناسد. بالاخره گفتم: حاج آقا ببخشید اجازه می دهید چیزی بگویم؟ گفتند: حتماً می خواهی مرا نصیحت کنی! گفتم: نه، فقط خواستم بدانم این آقا را می شناسید؟ گفت: بلی، « پیشیک گوز » بود ( این لقب آن شخص بود که چشمانش تقریبا شبیه گربه بود ) گفت: حتماً می خواهی بگویی چرا به او پول دادی. گفتم: البته به من ربطی ندارد ولی آخر...، گفتند: می دانم چه می خواهی بگویی ولی باید بدانی، فرض کنیم اگر امروز هم عروسی بشود این آقا بدون در نظر گرفتن ماه عزا می رود و نوازندگی می کند و اصلاً فرض کنیم که این آقا صد در صد، و حتی خودش هم می داند اهل جهنم است. دیگر بالاتر از این که نمی شود، ولی تو به من بگو، زن و بچۀ این آقا چه خاکی بر سرشان بریزند؟ بعد با ملایمت و نصیحت گونه فرمود: عزیزم تو که نمی توانی به دور شهر حصار بکشی، اینجا شهر است، این شخص هم اگر نیاز نداشت و یا امید و پناه دیگری داشت پیش من نمی آمد!!!

     2ــ خاطرۀ سفر: مرحوم حاج یوسف قنادی تعریف می کرد: در مسافرت حجّ بیش از پنجاه نفر، که بعضی از روحانیون شهر مراغه هم بودند هم کاروان بودیم. بعد از انجام مناسک حجّ به مدینه آمدیم و تقریباً روزهای آخر بود، با بعضی از دوستان صحبت کردیم که در طول مدت مسافرت، به هر مناسبتی به این آقایان چیزی داده ایم الاّ حاج سید سعادت آقا، که نه تنها چیزی نگرفته، بلکه گاهی اوقات هم او خود برای ماها خرج کرده و یا حتی برای کاروانیان به هزینه خودش غذا و نوشیدنی خریده و کرایۀ ماشینمان را داده است. خلاصه مصمم شدیم فقط از آشنایان خیلی نزدیک مبلغی جمع کنیم و طوری تقدیم کنیم که سایر آقایان مُلاها متوجه نشوند. هفتصد تومان جمع کردیم. ( این مبلغ در آن زمان حد اقل یک پنجم کل هزینۀ سفر حجّ یک حاجی بود ) می دانستیم که معمولاً حاج آقا در بازگشت از قبرستان بقیع که دیگران برای خرید به بازار می رفتند، می آمد به منزل قلیان می کشید. قرار گذاشتیم پول را آن زمان بدهیم و دادیم. اول تعارف کرد وقتی اصرار کردیم چیزی نگفت و پول همچنان در روی کف اطاق ماند. به هم دیگر اشاره می کردیم که یکی بگوید آقا پول را بردارید، ولی خجالت می کشیدیم. بالاخره دو سه نفر از آن آقایان آمدند و نشستند. دقایقی بعد مرحوم حاج آقا آن پول را برداشت و داد به مرحوم آقای حاج شیخ حسین رائقی، گفت میان خودتان تقسیم کنید، بروید برای بچه هایتان سوغاتی بخرید.

     3ــ صله به شاعر عرب: در رابطه با دست و دل بازی مرحوم حاج سید سعادت آقا، مرحوم آیة الله حاج میرزا مجید واعظی در کتاب « خاطرات سفر » می نویسد: قبل از انقلاب، تابستان ها حضرت آیت الله شریعتمداری به قصد زیارت و استراحت یکی و دوماه به مشهد مقدس مسافرت می کردند. در یکی از سالها، روزی شاعر عربی به اقامتگاه آقا آمد و اجازه خواست قطعه شعری که در وصف آیة الله العظمی شریعتمداری سروده بود قرائت کرد. حاضران در مجلس که عمدتاً از روحانیون بلند مرتبه بودند مرتب احسنت احسنت می گفتند، (اما دست هیچ کدام به جیبش نرفت) در این میان حاج سید سعادت مراغه ای پانصد تومان به شاعر صله دادند.

     4ــ پشتیبانی از جوان ها: اگر اشتباه نکنم در آستانۀ نیمۀ شعبان سال 1343 بود که پس از مشورت با برادران فعال در حسینیۀ جوانان، تصمیم گرفته شد از حضرت حجة الاسلام والمسلمین آقای حاج سیّد سعادت آقا خواهش کنیم که از اوّل وقت شروع مجلس جشن تا پایان در « حسینیۀ » حضور داشته و با ایستادن در کنار درب ورودی صاحب مجلس باشند و با این عملشان ما را مورد حمایت خود قرار دهند. اگر چه ابتدا قبول نمی کرد ولی در نهایت قبول کردند و در سال های بعد هم همین حضور دوام داشت، و عملاً  پشتیبانی ایشان در خیلی از کارها، از جمله فعالیت های سیاسی ما یاری داد. یادم هست؛ در جشن روز عید فطر ِیکی از سال ها که مرحوم آیة الله حاج شیخ محمّد تقوی و مرحوم آیة الله حاج شیخ احمد امینی نیز حضور داشتند. بعد از ختم مراسم ، آیة الله تقوی به مرحوم آقای حاج سیّد سعادت آقا گفتند: از این جوان ها مواظبت کنید، به مشکلات مالی و نیازهای مادّی شان برسید تا اینان بتوانند با خیال آسوده کارهای تبلیغی خودشان را ادامه دهند. مرحوم آقای حاج سیّد سعادت آقا نیز از عدّه ای از بازاریان خواستند از کمک مالی دریغ نکنند. لذا تعداد شهریه دهندگان چندین برابر شد و ما تا حدودی از مشکلات مالی حسینیه راحت شدیم.

     5ــ نفوذ کلام: در راستای حمایت از جوان ها، و نفوذ کلام مرحوم آقا میر سعادت، این جمله را هم بگویم مراغه ای های هم سنّ و سال من یادشان هست که به مناسبت نیمۀ شعبان، از چند روز قبل تدارک جشن و چراغانی عمومی در شهر براه می افتاد. حتیّ از سال های 1348 به بعد، به امضای حسینیۀ جوانان آگهی پخش می شد: « اصناف محترم: لطفاً سردرب دکاکین و مغازه های خودتان را چراغانی و با فرش و پارچه تزیین کنید. اعضای حسینیۀ جوانان شب ها در شهر کشیک هستنـد » و الحق مردم هم چه استقبال گرم و پر شوری می کردند. در یکی از سال ها، احتمالا سال 1350، تصمیم گرفتیم با پرده های رنگارنگ و با شعار های « دینی ــ سیاسی » سرتاسر خیابان های شهر را آذین بندیم، اگر اشتباه نکنم بیش از پنجاه پردۀ رنگارنگ در عرض خیابان های شهر با شعارهای گوناگون نصب گردید. طبیعی است حافظه ام یاری نمی دهد آن همه را بنویسم. امّا یکی از شعارهای جنجال برانگیز این جملۀ کوتاه و کوبنده بود: « انتظار به ظهور مهدی یعنی اعتراض به وضع موجود »

     فردای نیمۀ شعبان که برای جمع و جور کردن کارها در حسینیه بودیم به من گفتند. حاج آقا سفارش کرده زود بیاید خانه. رفتم، رئیس شهربانی آنجا بود تا رسیدم مرحوم حاج آقا خیلی تند برخورد کردند: « صد دفعه گفته ام نکنید از این کارها و... فوری آن  پارچه ها را بفرست به خانه » خوب ما که کار خودمان را کرده بودیم، طبیعی است رئیس شهربانی هم از موقعیّـت خودش می ترسید. امّا به احترام مرحوم حاج آقا به جای اینکه دستور بازداشت و بگیر و ببند صادر کند خودش به عنوان گلایه به خانۀ حاج آقا آمده بود.

     6ــ فرماندهی پادگان: روز دوم و یا سوم انقلاب سال 57 بود طی تلگرافی که از تهران آمد مرحوم حاج سید سعادت آقا به فرماندهی پادگان مراغه منصوب شدند. روز بعد رفتند به پادگان، در بازگشت پرسیدم: حاج آقا چه شد؟ گفتند: افسران ارشد را در ستاد لشکر جمع کردم سخنرانی کوتاهی نمودم، سپس گفتم شماها خودتان را بهتر از هر شخص دیگری می شناسید. بنابراین برای فرماندهی موقت پادگان رأی مخفی بدهید. سپس با رأی اکثریت به فلانی تفویض اختیار کردم، ضمناً مراتب را به تهران تلگراف کردم و خواستم که سریعاً خودشان فرمانده پادگان را تعیین کنند. من گفتم حاج بهتر نبود خودتان فرماندهی می کردید؟ گفت عزیزم من پیشنمازی بلدم نه فرماندهی!!

     7ــ احتراز از مال مشکوک: در یکی از سال ها، نزدیکی های موسم حجّ بود، شبی یکی از همشهریان با همسرش برای شب نشینی آمدند. خانم ها در گوشه ای از اتاق سرگرم صحبت بودند، ماهم در گوشه ای دیگر نشسته بودیم و صحبت می کردیم. آن آقا گفت: حاج آقا می دانید که مصمم هستیم ان شاءالله امسال مشرف شویم لذا خواستم بدانم تکلیفم از لحاظ پرداخت وجوهات شرعی چیست؟ مرحوم حاج آقا، گویی که این سخن نشنید طوری صحبت را عوض کرد که قریب به نیم ساعت سؤال و جواب شد... بازهم آن آقا تجدید مطلع نموده و سؤال قبلی را تکرار کرد. بازهم حاج آقا مطلب دیگری را عنوان نمود. فهمیدم که نمی خواهد به سؤال وی جواب دهد. بعد از صرف چائی و میوه حدود ساعت دوازده بود که آن آقا مجدداً خواست سؤال کند، مرحوم حاج آقا یواشکی دوتا یکصد تومانی از جیب جلیقۀ خود در آورد و به وی داد و گفت برای خودت و حاجی خانم لباس احرام بخرید و بلند شد، که یعنی شب نشینی تمام.

     8ــ هدیۀ عروسی: یادم هست در شهریور ماه سال 58 فرزند بزرگ حاج آقا ازدواج کردند. روزی یکی از بازاریان شهر که خانه سازی هم می کرد به خانه آمد ضمن صحبت گفت: حاج آقا! به آقا سید عبدالله بفرمائید برود به دفترخانۀ آقای لیموچی و سندی را که به نام ایشان تنظیم شده امضاء بکند. مرحوم حاج آقا پرسید چه سندی است؟ گفت هدیۀ ناقابلی است بمناسبت ازدواج ایشان، سند یکی ازخانه هاست. گفتند: خیلی ممنون نیازی نیست، ایشان اصرار کردند، نهایت حاج آقا خیلی صریح گفتند: فلانی! نمی گویم شما رباخوار هستید پولتان حرام است زیرا از بدی و خوبی گذشته، شما هر چه که باشید من هم مُلاّی شماها هستم، لکن هدیۀ عروسی یک سماور می شود، یا یخچال و از این قبول، شما می فرستید ماهم تشکر می کنیم ولی از سند خانه هدیۀ عروسی نمی شود و قبول نکرد.

     9ــ مصادرۀ اموال: حدود دوماه از انقلاب شکوهمند اسلامی گذشته بود از تهران پاکت سر به مُهری آمد. حاج آقا در خانه نبود من پاکت را باز کردم فتوکپی نه (9) فقره سند مالکیت خانه های فرقۀ.... مراغه بود. و طی نامه ای دستور داده شده بود که املاک مذکور مصادره و ضبط شود. هنگام ظهر مرحوم حاج آقا تشریف آوردند، پاکت را دادم، پرسید چیست؟ گفتم خودتان بخوانید. نامه و کپی اسناد را در آورد و خواند سپس همه را داخل پاکت نموده و به کناری گذاشت. با اینکه نظرش را می فهمیدم سؤال کردم حاجی آقا چه خواهید کرد؟ گفت: راجع به چی؟ گفتم: راجع به مفاد نامه. با نگاه متعجبانه پرسید به نظر شما می شود مصادره و تصرف کرد؟ عرض کردم من که صاحب نظر نیستم.

     10ــ خانۀ أمن: خانۀ مرحوم حاج سید سعادت آقا نه تنها برای همۀ اهالی شهر بلکه حتی برای روستائیان اطراف، خانۀ أمن بود. در این راستا نه تنها قریب به اتفاق دخترانی را که به قصد ازدواج از خانۀ شان فراری می دادند به خانۀ مرحوم حاج آقا می آوردند، بلکه حتی سال های سال به دستور دادستان دخترانی را که گذرشان به دادگستری می افتاد بوسیلۀ مأمور به خانۀ ایشان تحویل می دادند و تا روزی که گرفتاری شان بر طرف شود در خانۀ آقا ماندگار بودند. لذا گاهی اتفاق می افتاد دو و یا سه دختر دم بخت در آن خانه به سر بودند. به دستور مرحوم حاج آقا، اگر مدت توقف دختری بیش از یکی و دو روز بود، حاج خانم از وی همانند بچه های خودش در کارهای خانه، مثل غذا پختن و شستن ظرف ها کمک می خواست تا احساس غریبی نکند.

     11ــ پذیرائی از واردین: فوقاً از قول صاحب کتاب گنجینۀ دانشمندان نقل شد که همواره درب منزل مرحوم حاج سیّد سعادت آقا به روی آشنا و بیگانه باز و با آغوش باز از واردین پذیرائی می کرد. در همین راستا، قطعاً مراغه ایهای هم سنّ و سال بنده از یاد نبرده اند که در جهت تنویر افکار عموم بالأخص برای استفادۀ بیشتر نسل جوان از فرصت هایی نظیر ماه مبارک رمضان، حاج آقا از دوستان اهل منبرش دعوت می کرد تا ماه رمضان را به مراغه بیایند و در مسجد ایشان به منبر روند. که از آن جمله است: حضور حضرات آیات حاج شیخ احمد پایانی اردبیلی، حاج شیخ... حقی سرابی، و حجج اسلام حاج شیخ ... زنجانی و حاج شیخ محمود وحدت، که هر کدام از آقایان یک ماه، ماهِ مبارک رمضان در خانۀ ایشان پذیرائی می شدند و در مسجد مرحوم حاج آقا منبر رفتند. 

     همچنین خاطرۀ خوشی که گفتنی است در یکی از سالهای بعد از 1350 مرحوم استاد علامه محمدتقی جعفری به مراغه تشریف آوردند و مدت سه روز در منزل مرحوم حاج آقا تشریف داشتند. علاوه بر اینکه در حسینیۀ جوانان از حضورشان استفاده شد، یک شب بمناسبت حضور ایشان، قضات دادگستری نیز به شام دعوت شدند و به خواهش مرحوم ملک آرائی، حضرت استاد داستان مصاحبه اش با برتراند راسل ( فیلسوف انگلیسی ) را شرح دادند. به یاد دارم که موقع خداحافظی رئیس دادگستری وقت با نهایت تواضع و ادب خطاب به استاد گفت نمی توانم بگویم همۀ فرمایشات شما را فهمیدیم بلکه می شود گفت به اندازۀ فهم خود خیلی بهره بردیم. حضرت استاد بعد از بازگشت به تهران یک دورۀ پانزده جلدی شرح مثنوی

را به رسم یادبود به خدمت مرحوم حاج سید سعادت آقا ارسال نمود.

     12ــ پول مسلمان ها: روزی یکی از دوستان گفت: آقای دکتر عزیززاده (خدا رحمتش کند) در فلان منطقه قطعه زمینی دارد، به دستور خودش تفکیک کردیم و به اقساط خواهیم فروخت. گفتم: من که نیازی ندارم به حاج آقا می گویم شاید قبول کند به آقا سید عبدالله بخرد. به همراه آقا سید عبدالله رفتیم زمین را دیدیم، قطعه ای که پسندید حدود بیست و هفت هزار تومان تمام می شد که می باید با اقساط پرداخت می کردیم. بعداً با مقدمه چینی به حاج آقا گفتم و نهایت افزودم که آقا سید عبدالله هم زمین را دیده و پسندیده است. گفت: آقاسید عبدالله غلط کرده با شما من نمی توانم با پول مسلمانها به عبدالله خانه بخرم. روحش شاد که متأسفانه نظیرش را کم دیده ام.

     13ــ مطیع أمر مرجعیت: در ایامی که مرحوم حاج آقا به گوهردشت کرج کوچ کرده بود، سعی می کردم با استفاده از ایام تعطیلی هر از چندگاه به کرج بروم. در یکی از سفرها، شب گفتم: حاج آقا! فردا به قم برویم، گفتند من نمی روم ولی اگر شما خواستید بروید من هم سفارشی دارم. بعد از نماز صبح گفتم حاج آقا برویم به قم و عصر بر گردیم. گفت: من نمی روم، ضمناً پاکتی را آورند گفتند: 14 هزار تومان پول است نام صاحبانش هم در داخل پاکت می باشد، به آقا سلام برسان و رسید وجوهات هم فراموش نشود.

     حرکت کردم، پس از رسیدن، جهت زیارت مرحوم آیة العظمی شریعتمداری به خانۀ شان رفتم هنوز آقا به بیرونی نیامده بودند، به اندرون رفتم پس از بوسیدن دستشان پاکت را تقدیم کردم. آقا رسید خواستند و مطابق نامۀ داخل پاکت رسید ها را نوشته پس از ممهور به مهر رسیدها را داخل پاکت گذاشته و مرحمت کردند. عرض کردم اجازه فرمائید فقط رسیدها را بردارم، فرمودند: می دانم حاج آقا هزینه اش زیاد است خودش هم تصرف نمی کند! پس از بازگشت به خانه، مرحوم حاج آقا ناراحت شدند و گفتند: به خاطر همین مسئله خودم نخواستم بروم. گفتم چرا ناراحت شدید؟ گفتند: در طول سالهای سال همیشه من به آقا پول داده ام و هرگز از ایشان  پول نگرفته ام.

     14ــ عید سعید غدیر: روز قبل از فوتش مصادف بود با عید سعید غدیر، و حاج آقا به تبریز آمده بود. عدّه ای از دوستان و آشنایان به دیدارش آمدند. از جمله دو نفر طلبۀ جوان هم ( یکی سید و دیگری شیخ ) آمدند، بیش از نیم ساعت حضور داشتند موقع خدا حافظی متوجه شدم که می خواهند من حضور نداشته باشم به بهانه ای از اتاق بیرون رفتم، دقایقی بعد خدا حافظی کردند و من تا دم درب حیاط مشایعت کردم. به اتاق باز گشتم متوجه شدم آن مرحوم به حالت ناراحت در اتاق قدم می زند، پرسیدم چه شد شما ناراحت به نظر می رسید؟ با ناراحتی گفتند: این ها به من پول دادند! چون دیدم خیلی ناراحت است، گفتم چه اشکالی دارد به قول نویسندۀ کتاب گنجینۀ دانشمندان؛ شما که در ِخانۀ تان به روی آشنا و بیگانه باز بود و امثال این آقایان هیچ وقت نا امید برنگشته اند یکبار هم اینان به شما پول دادند. گفت: آخر این ها هیچ وقت به مراغه نیامده بودند... سپس گفتند: یعنی به نظر شما کار بدی نشد؟ گفتم: حاج آقا! چرا باید بد بشود، درست است این ها به مراغه نیامده اند و لکن لابد تعریف شما را از دیگران شنیده اند حالا هم قصدشان این نبود که شما را ناراحت کنند، حتماً خواستند بدینوسیله از زحمات شما قدردانی بکنند. آیا روزی که شما به امثال اینها پول می دادید، بد می شد؟ گفت: پس بیائید من هم به شما عیدی بدهم و به نوه هایش عیدی دادند.

     15ــ کارهـای عام المنفعـه: تنها خدا می داند مرحوم حاج سید سعادت آقا، در طول مدت اقامتش در مراغه، جهیزیۀ چند دختر دم بخت را تأمین کرد، شرایط ازدواج چند جوان را فراهم آورد، به چند خانواده زمین خرید و یا در جهت احداث و یا تعمیر خانه برایشان یاری رسانید، هزینۀ خرید امتیاز و لوله کشی آب و سیم کشی برق چند عائله را پرداخت کرد؟ علاوه بر این ها آن مرحوم سالهای سال مدیریت افتخاری بیمارستان شیر و خورشید مراغه را بر عهده داشت، از طرفی با داروخانۀ صحت قرارداد داشت و بدینوسیله هزینۀ دارو و درمان خیلی از خانواده های بی سرپرست و یا کم درآمد را تأمین می کرد.

     گفتنی است: شاید روزی روزگاری بعضی از همشهریان این سطور را بخوانند و به تصور اینکه موارد مشروح در فوق از کارهای « صندوق ِکار ِنیک » بود، تصور کنند که حقیر کارهای عام المنفعۀ صندوق مذکور را به حساب أبی الزوجۀ خود جعل کرده ام. در حالیکه صندوق کار نیک را هم حسینیۀ جوانان تأسیس کرده بود و مؤسسین حسینیۀ جوانان هم بخوبی می دانند اگر کمک های بیدریغ مرحوم حاج سید سعادت آقا نبود آن ها نمی توانستند چنان خدمات شایانی را انجام دهند. وانگهی موارد مورد اشاره به غیر از خدمات کمک رسانی صندوق کار نیک می باشد. در هر صورت یک نکته را نباید فراموش کرد؛ بدیهی است تأمین این هزینه ها از پول شخصی خود حاج آقا نبود، ولی جان کلام این است که به قول حافظ:

   نشان ِاهل ِخدا عاشقی ست با خود دار    که در مشایخ ِشهر این نشان نمی بینـم  

         

امام جمعۀ مراغه:

     در تابستان سال 1358 از سوی مرحوم حضرت آیة الله العظمی شریعتمداری به امامت جمعۀ شهر منصوب شدند و اگر اشتباه نکنم اولین نماز جمعه در هفتۀ آخر ماه رمضان برگزار گردید، اولین سالی که از طرف مرحوم آیةالله منتظری به عنوان روز قـُدس اعلام شده بود. در بلوار کنار رود صافی اولین نماز جمعه به امامت حجة الاسلام والمسلمین حاج سید سعادت آقا اقامه گردید. این نماز تقریباً یک سال دوام یافت. در آستانۀ ماه رمضان سال 1359 آیة الله میرزا مسلم ملکوتی (امام جمعه تبریز) که آن موقع در قم اقامت داشت به مراغه آمد. مرحوم حاج آقا تعریف می کرد؛ تلفن ِخانه به صدا در آمد، پشت خط حجةالاسلام میرزا علی اصغر قسمی بود، گفت: آیة الله ملکوتی در مدرسۀ امامزاده تشریف دارند و می خواهند با شما ملاقاتی داشته باشند اگر ممکن هست تشریف بیاورید و گرنه اجازه دهید ما به خانۀ شما بیائیم. گفتم: سلام برسانید و بگوئید منتظر باشند من می آیم. بلافاصله زنگ زدم به حاج شیخ احمد آقا امینی، و ضمن تعریف ماجرا گفتم دلم می خواهد در این ملاقات شماهم حضور داشته باشید.

     خاطر نشان می شود مرحوم آیة الله حاج شیخ احمد امینی از فضلا و بزرگان علم و ادب شهرستان مراغه بود که برای خودش مسجد و محراب داشت، و تقریباً از هم سنّ و سالان حضرات آیات عظام شریعتمداری، خمینی و گلپایگانی بود که هم زمان در محضر آیة الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حایری تلمذ کرده بودند. و لذا از ایام طلبگی با آن بزرگان آشنایی داشتند. مرحوم آیة الله امینی به فاصلۀ زمانی خیلی کوتاه بعد از رحلت حضرت آیة الله العظمی شریعتمداری، وفات یافت، جنازه اش را حسب وصیت به شهرستان قم حمل کرده و در سمت چپ قبر مرحوم آقا در قبرستان ابوحسین دفن نمودند، همچنانکه مرحوم آیة الله حاج میرزا حسن تیلی هم در سمت راست قبر دفن شده بود. خداوند ارواح طیبۀ هر سه بزرگوار را غریق رحمت واسعۀ خویش قرار دهد. 

     باری؛ مرحوم حاج سید سعادت آقا در ادامه سخنشان افزودند: به مدرسه رفتم ولی از آنجائی که منزل حاج شیخ احمد آقا امینی نسبت به منزل ما نزدیک تر بود لذا ایشان زودتر رسیده بودند. وارد حجرۀ آقا میرزا علی اصغر قسمی شدم، دیدم هر سه نفر نشسته اند و باهم گرم صحبت هستند. نشستیم بعد از صرف چائی، متوجه شدم که آقای ملکوتی منتظرند تا آقای امینی بروند، لذا خطاب به ایشان گفتم: حاج آقا! حضرت آقای امینی بر اساس خواهش بنده تشریف آورده اند بنابراین اگر حضور آقای قسمی بلامانع است من در خدمت شما هستم... ایشان شروع کردند در خصوص اتحاد و وحدت کلمه مطالبی بیان داشتند تا مطلب را رسانیدند به این نکته که الان در همۀ نقاط کشور از لحاظ تقلید بدون اختلاف همه از حضرت امام تقلید می کنند بنابراین بر جامعۀ روحانیت مبارز فرض است که این وحدت و یکپارگی را ارج بنهند. گفتم: حاج آقا! ببخشید امام پانزده سال بود که در خارج از کشور در تبعید بسر می بردند پس در اثر همین وحدت و یکپارگی بود که الحمدلله تلاش ها به ثمر نشست و حکومت اسلامی تشکیل شد، الآن هم بنظر من، بزرگان باید هشیار باشند دو تا مسئلۀ ( رهبریت انقلاب و تقلید از مرجع) را باهم دیگر قاطی نکنند، مگر زمانی که امام در خارج از کشور بودند مقلدین سایر مراجع حول محور رهبریت ایشان جمع نشدند؟ طبیعی است که اگر غیر از این بود انقلاب به ثمر نمی رسید. اکنون هم شما چه کار دارید که مردم از کدام مجتهد تقلید می کنند بگذارید انسان ها آزاد باشند اما در خصوص رهبری تا آنجائی که من می دانم حتی خود مراجع تقلید نیز در رهبریت امام متفق القولند مشروط بر اینکه اطرافیان امام هم با مرجعیت آنان کاری نداشته باشد!!

     آقای ملکوتی مجـدداً مقداری صحبت کردند که تقریباً تکرار همان حرفهای قبلی

 در خصوص وحدت کلمه بود، نهایت افزودند؛ می دانیم شما امام جمعۀ شهر هستید طبیعتاً در اینجا برای خودتان هزینه هایی دارید بنابراین من از شما خواهش می کنم در یکی از بانک ها حسابی باز کنید ماهیانه صدهزار تومان به حساب شما واریز خواهد شد. وقتی که سخن بدین نکات باریک کشید گفتم: آقا میرزا مسلم! الحمدلله شما خودتان اهل خبره هستید و بهتر از همه می دانید که چه کسی به معنای واقعی کلمه « اعلم » است، وانگهی حاج آقا امینی و آقا میرزا علی اصغر شاهدند ـ بعد از رحلت مرحوم آیة الله العظمی بروجردی در این منطقه به غیر از نـُه خانواده، که از آیت الله حکیم تقلید می کردند، همۀ از آیت الله شریعتمداری تقلید کرده اند حالا ما چه کار کنیم بیائیم به مردم بگوئیم ببخشید اشتباه شده است!؟ بعد رو به طرف آقای امینی کرده و گفتم حاج آقا می بخشید که به شما زحمت دادم تشریف آوردید، خواستم در روز قیامت شما شاهد باشید که من دین ِمورد معامله به صد هزار تومان ندارم و با خدا حافظی مجلس را ترک کردم.

 

وفات و محل دفن:

     می بخشید، برخلاف معمول ِبیوگرافی آقایان علماء و فضلاء که نوعاً سعی بر این است با کشف کرامات و خوارق عادات مزیّن شود، این شرح حال فاقد آن زیبایی هاست. زیرا نه من مشتری آنگونه شدن ها بودم و نه تا جائی که می دانم از آن مرحوم کار خارق العاده ای دیده شده است. لذا به سراغ نشانه هایی رفتم که به قول ـ حافظ علیه الرحمه، نه تنها در مشایخ شهر بلکه حتی در مشایخ کشور نیز آن نشان ها خیلی کم دیده شده است! ناگفته نماند بعد از واقعۀ ملاقات با آقای ملکوتی... بالاخره مرحوم حاج آقا سعادت در شب نوزدهم رمضان سال 1359 برای حفظ آبروی خود و نیز جهت جلوگیری از درگیری هایی که ممکن بود پدید آید، مجبور شدند شهر را به قصد اقامت در تهران و یا قم ترک کنند. البته ناگفته نماند؛ در آن تاریخ نه تنها ایشان، بلکه خیلی از آیات و حجج اسلام مجبور به جلای وطن شدند که از جملۀ آنهاست: مرحوم آیة الله حاج سید یوسف حجم آبادی از تبریز به تهران کوچ کرد، مرحوم آیت الله شیخ محمد فوزی از ارومیه به قم رفت و مرحوم حجت الاسلام شادبادی از عجب شیر به تبریز کوچ کرد و...

     باری؛ پس از اسکان حاج آقا در تهران، با صوابدید بعضی از دوستان، آقای حاج هاشم خامنه ای (همشهری اش)، در گوهر دشت کرج خانه ای به ارزش چهار صد هزار تومان برایش خریداری نمود. ایشان در روز 12 مهرماه سال 61 جهت دید و بازدید به خانۀ دخترشان در تبریز تشریف آوردند. شب 15 مهر ماه در خانۀ یکی از همشهریان میهمان بودند، ساعت دوازده به ما خبر رسید که بواسطۀ عارضۀ کسالت در بیمارستان 29 بهمن بستری گردید، بلافاصله به بیمارستان رفتیم مداوا مثمر ثمر واقع نگردید و حدود ساعت چهار صبح، دار فانی را وداع گفت. اگرچه قبرستان گلشن زهرای شهرستان مراغه به همت ایشان خریداری و ساخته شده بود و در وصیت نامۀ رسمی شان هم خواسته بودند که در قبرستان مذکور دفن شوند و لکن به هر علت مانع شدند و لذا جنازۀ ایشان به شهر ری حمل گردید و در جوار مرقد مطهر امامزاده عبدالله به خاک سپرده شد.

     گفتنی است در وصیّت نامۀ حضرت ایشان صراحتاً قید شده بود ورّاث موظف اند با فاصلۀ زمانی چهل روز خانۀ کرج را فروخته و بدهی ایشان را پرداخت نمایند. اگر چه آقای خامنه ای با قاطعیت گفتند من آن پول را قرض نداده ام لکن وراث آن مرحوم گفتند ما موظفیم به وصیت عمل کنیم لکن شما لطف کنید مدت چهـل روز را به یکی دو سال تمدید نمائید، خلاصه ورّاث آن مرحوم بعد از مدتی خانه را فروخته و مبلغ چهارصد هزار تومان پول بدهی ایشان را پرداخت نمودند. در رثای آن مرحوم، خطیب توانا مرحوم حجّت الاسلام والمسلمین آقای جوانمرد ارومیه ای سروده بود:

                              سید سعادت اُولدی داغیلدی طوفاقیمیز

    آرتیـردی  درد  دردیمیـز  اُوستـه  بـو آیریلیـق 

                                      یوخسا اوزون زاماندی کی دردیله همسازیق

    بیر چاره سیز بلایه دوشوب اولموشوق یازیق

                                      چـوخدانـدی غـم قراسیـدی  باشـدان ایاقیمیـز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com