مَزنه و خیزران

ابوالحسن علی بن حسین مسعودی در مروج الذهب می نویسد: روزی خیزران همسر مهدی عباسی با زینب دختر سلیمان بن علی نشسته بودند، یکی از خدمه آمد و گفت: « زنی زیبا روی به سراغ شما آمده که لباسی کهنه و پاره به تن دارد، از نام و حال و نشان خویش جز با شما نمی خواهد سخن گوید » خیزران گفت: او را بیاورید. لازم به یادآوری است؛ زینب دختر سلیمان، پیره زنی که ــ دختر عموی پدر بزرگ ــ مهدی عباسی (خلیفۀ وقت) بود، و مهدی به همسرش خیزران سفارش کرده بود: این پیره زن گذشته ها و متقدمان ما را دیده، و زن دانائی است از او کسب آداب و اخلاق کنید. اندکی بعد زن زیبا رویی با لباس مندرس وارد شد، که با زبانی فصیح و بیانی ملیح سخن می گفت. پرسیدند: تو کیستی؟ گفت: من " مَزنه " دختر مروان بن محمد هستم، روزگار مرا چنین کرده است که می بینید. به خدا قسم این کهنه پاره لباس هم عاریه است. ما هر آنچه داشتیم به هنگامی که شما خلافت از ما ستاندید از دست برفت در این مدت سی سال سوخته ام و ساخته ام. اکنون با وجود کمال حاجت از آمیزش عامّه بیم دارم مبادا چیزی رخ دهد که شرف ما را ببرد. لذا پیش شما آمدم تا به هر حال در سایۀ شما باشم تا دعوت خدای در رسد.
چشمان خیزران که گذشته ها را ندیده بود و نمی دانست پر از اشک شد، اما زینب دختر سلیمان گفت: ای مزنه خدا گشایشت ندهد، یادت هست بعد از آنکه به دستور پدرت مروان، ابراهیم امام را کشتند، در حرّان پیش تو آمدم، تو روی همین فرش نشسته بودی و زنان خویشاوند تو بر همین مخدّه ها تکیه داده بودند، من از تو خواهش کردم که جسد ابراهیم امام را به ما پس بدهید تا خود به خاکش سپاریم، اما تو در جواب من گفتی: « زنان را چکار که در کار مردان دخالت کنند » و با خشونت امر کردی بیرونم کنند؟ مزنه سر به زیر انداخت و آهسته زیر لب گفت: به خدا سوگند در نتیجۀ همان اعمال قبیح بود که از آن شیرینی به این تلخی گرفتار شدیم، و اکنون تو نیز خیزران را تشویق می کنی که بدی را با بدی مقابله کند. بعد گفت: دختر عمو، حال که می بینی خدا حق ناسپاسی ما را چگونه سزا داد، از تقلید رفتار ما اجتناب کن، آنگاه با چشمانی گریان مجلس آنان را ترک کرد. خیزران به ظاهر با رأی زینب مخالفت نکرد و بی آنکه چیزی بگوید، به یکی از کنیزان اشاره کرد که او را به یکی از قصرها ببرید و سرو وضع اش را تغییر دهید. وقتی مهدی آمد، خیزران همه چیز را تعریف کرد. مهدی بسیار گریست و گفت: « خدایا از زوال نعمت به تو پناه می برم » بعد به خیزران گفت: به خدا، اگر جز این رفتار می کردی هر گز با تو سخن نمی گفتم.
اولاً همین داستان، در منتهی الآمال نیز نقل شـده با این تفاوت؛ کسی که با لباس مندرس آمد « مزیّنه » زن مروان بن محمد بود. ثانیاً باید از این داستان ها عبرت گرفت و دانست که نتیجۀ اعمال هر چه که باشد، در طول زمان با گره خوردن سرنوشت انسان ها در یکدیگر، نتیجۀ اعمال روزی ظهور و بروز خواهد داشت. ثالثاً در همین داستان: « ابراهیم امام » برادر بزرگ سفاح اولین خلیفۀ عباسی در سال 128هـ.ق کشته شد، حکومت مروان بن محمد مشهور به مروان حمار آخرین خلیفۀ اموی در سال132سقوط نمود، که در نتیجه او متواری گشت و در مصر کشته شد، آمدن مزنه و یا مزیّنه بعد از مرگ منصور و در ایام حکومت مهدی، یعنی حدود سالهای 160 هـ.ق اتفاق افتاده است! پس به روزگار اقبال، نباید از روزگار اِدبار و مکافات عمل غافل ماند. که نیکو گفته اند « دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد ».
در دوران ملوک الطوایفی قاجاریه، یکی از مظاهـر قدرت علمـا و مجتهدیـن، « بست نشستن » در خانۀ آن ها بود. شاید ریشۀ اصلی قضیه این باشد که مبارزان سیاسی وقتی جانشان به خطر می افتاد از ترس عمّال حکومت به خانۀ آقایان علما پناهنده می شدند و باصطلاح بست می نشستند. دولت هم از ترس نفوذ علما در میان مردم، عملاً نمی توانست مجرمین سیاسی را از بست خانه بیرون کشیده و بازداشت کند. امّا به مرور زمان قاتلین و دزدان و حتی گاهی اوقات افراد شرور به بست نشینی پناه بردند و چون ذات بست نشستن برای آقایان علما اعتبار محسوب می شد لذا مخالفتی با آن نداشتند، و نهایت اینکه به مرور زمان ارزشی شد ضد ارزش. باری می گویند: در شهر تبریز، طویلۀ یکی از علمای بزرگ را به چند اطاق تقسیم کرده بودند، هر جانی و یا فراری از قانون که بدانجا پناه آورده و بست می نشست از تعرّض حکومت در امان بود. اتفاقاً والی عوض شد، وقتی که در خدمت والی جدید از این سنـّت دیرین بست نشینی سخن به میان آمد سخت عصبانی شد و دستور داد فوراً طویلۀ شیخ الاسلام را با خاک یکسان کنند. چند کارگر با بیل و کلنگ مأمور اجرای حکم شدند. به آقا خبر رسید که مأمورین حکومت در صدد تخریب طویله هستند، آقا در حالیکه به قلیان پک می زد گفت: بگوئید یک اطاق برای روز مبادای خودش نگه دارد! بدیهی است هدف از ذکر مثال مذکور، ترویج و صحه گذاشتن روی فرهنگ هرج و مرج و بی قانونی نیست بلکه می خواهم بگویم به روزگار اقبال باید به جای انتقام در فکر گذشت بود. شاید آنان که به بقای دین اسلام از پیامبر اسلام دل سوز ترند، بفرمایند با مماشات نمی شود قوانین اسلام را پیاده نمود. می خواهم بگویم می شود و تصادفاً خیلی هم خوب می شود. مگر پیامبر اکرم (ص) در روز فتح مکه با بزرگواری از اهالی مکه، یعنی از همانهائی که آن همه ستم دیده بود سئوال نکرد: « حال شماها چه فکر می کنید، و در بارۀ سرنوشت خود چگونه می اندیشید؟ » و وقتی آنان گفتند: مثل شخصیت بزرگواری پیروز شده ای، گمان ما بر امرخیر است. فرمود: به شماها همان را می گویم که برادرم یوسف [ به برادرانش ] گفت؛ « لآ تثریبَ علیکمُ الیومَ یَغفِرُاللهُ لکم وهوارحم الراحمین؛ امروز بر شماها هیچ مذمّتی نیست، خدا شما را می بخشاید که او مهربان ترین مهربانان است »( یوسف/92) سپس فرمود: « بروید همگی آزاد کرده هستیـد ».


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com