مرد ژنده پوش

 صفحات تاریخ گواهند که، دولت حقّ، دولتی پایدار است و اگر مجالی برای جولان باطل پیش آید لرزان است و ناپایدار. منتهی باید برای رسیدن به این واقعیّت، صفحات تاریخ را عجولانه ورق نزد. برای مثال: ما می گوئیم حکومت مأمون و امثال و اقران مأمون نه از مشروعیّت دینی برخوردارند و نه مقبولیّت سیاسی دارند و این چیزی نیست که حتیّ از نظر تیز بین خود آنان دور بماند. نهایت اینکه خودشان هم می دانند از باب « الحقّ لمن غلب » بیشرمانه و با کمال وقاحت حکمرانی می کننـد. لطفاً ببینیـد:
 مسعودی در مروج الذهب از " قول یحیی بن اکثم " آورده است: در مجلس ضیافتی که مأمون گسترده بود، خبر آوردند، مردی که لباس سپیدِ خشن به تن دارد بر پاشنۀ در ایستاده، اجازه می خواهد برای مباحثه وارد شود. دانستم که یکی از صوفیان است، تا خواستم بگویم اجازه ندهید مأمون گفت: بگوئید وارد شود. مردی که دامن لباس خود را بالا زده بود و کفش هایش را به دست داشت، آمد و یک طرف بساط ایستاد. مأمون اجازه داد بنشیند. نشست و گفت: اجازه می دهی با تو سخن گویم؟ مأمون گفت: هر چه می دانی که مایۀ رضای خداست بگو. گفت: به من بگو اینجا که نشسته ای به اجتماع و رضای مسلمانان نشسته ای یا به زور به مردم تحمیل شده ای؟ مأمون جواب داد: نه به اجتماع مسلمانان نشسته ام، و نه به زور. بلکه پیش از من سلطانی بود که کار مسلمانان را به عهده داشت و مسلمانان خواه نا خواه به او تسلیم شده بودند! و او ولیعهدی را از پس خویش به من و یکی دیگر داد و از حاجیانی که در بیت الله الحرام حضور داشتند برای من و دیگری بیعت گرفت. که آن ها نیز خواه ناخواه بیعت کردند! کسی که همراه من برای او بیعت گرفته بودند به راهی که می رفت، رفت. [ منظور مأمون برادرش امین بود ] چون نوبت من رسید فهمیدم که به اجتماع و رضایت مسلمانان شرق و غرب نیاز دارم ولی چون دقـّت کردم دیدم اگر از کار مسلمانان کناره گیرم، کار اسلام آشفته می شود و قلمرو آن بهم می ریزد و فتنه و هرج و مرج پدید می آید و کشاکش رخ می دهد و در نتیجه احکام خدا سبحانه و تعالی تعطیل می گردد و... لذا برای حفظ و دستگیری اهل اسلام این کار را به عهده گرفتم تا مسلمانان در بارۀ آن یک نفر که مورد رضایت همه باشد اتفاق کنند و من نیز کار را به دست او سپارم، و مانند یکی از مسلمانان باشم. اکنون تو ای مرد از جانب من به جمع مسلمانان پیغام ببر که هر وقت در مورد یکی هم داستان شدند و رضایت دادند، من به نفع او از خلافت کناره می گیرم. مرد گفت: السّلام علیکم و رحمت الله و برکاته. و برخاست. تا اینجا که باصطلاح « صغرای قضیّه » می باشد، مورد تأیید عقلا است. زیرا این آقا خودش دارد اقرار می کند در حکومتش اجماعی در کار نبود، بلکه از گذر تاریخ به بهای خون هزاران نفر، اجدادش به حکومت رسیده اند و اکنون نیز قرعۀ فال به نام او افتاده، آمده است دارد حکومت می کند. حال اگر مردم روی کسی دیگر اجتماع بکنند حاضر است تحویل دهد ومثل دیگر مسلمانان باشد. و خدا پدرش را نیامرزد. لااقل دستور نداد مرد زیر شکنجه بمیرد، یا برای عبرت دیگران مورد تجاوز قرار گیرد بلکه با ملایمت فرستاد دنبال نخود سیاه! امّا « کبرای قضیّه » غیر این است. در عمل هر جائی که، چهار نفر جمع شوند تا راجع به نارسائی های حاکمیّت رایزنی کنند و بگویند؛ این آقا که در رأس هرم قدرت نشسته، دارد همۀ قوانین شرعی وعرفی و قانونی را مطابق امیال و هوسهای شخص خود تعبیر و تفسیر و تأویل می کند و... بلا فاصله نفر پنجمی پیدا می شود، سریعاً به آن جائی که می باید خبرچینی کند، گزارشات لازم را می دهد، که بلی این ها می خواهند بر علیه حاکمیّت حضرت خلیفه که نشأت گرفته از حاکمیّت الله است اقدام کنند! سپس به قول مرحوم شریعتی، ملاّ فتوا می دهد، ژاندارم اجرا می کند، در نتیجه رایزنی ها در نطفه خفه می شود و آن کسیکه در رأس هـرم قـدرت نشسته از برکت دو عامل فتوا و اجرا با خیال آسوده زندگی می کند. و چه آسوده زیستنی؟ لطفاً ببینیـد: مأمون در شعبان سال 209 هـ.ق سوی فم الصلح رفت و خدیجه دختر حسن بن سهل را که " پوران خانم " لقب داشت به عقد خویش در آورد. حسن بن سهل در این عقد، آن قدر مال بپراکند که هیچ پادشاهی در جاهلیت و اسلام نپراکنده بود. علاوه ریخت و پاش های معمولی، در میان هاشمیان و سرداران و دبیران گویچه های مشک به اندازۀ فندق پخش کردند که درون آن کاغذ ها جای داشت. نام ملک ها و کنیزها و وصف اسب ها، بر آن کاغذ نوشته شده بود. هر گویچه بدست هر کسی می افتاد، چیزی را که به اقبال خویش در آن می یافت، پیش مسئولی که به این کار گماشته شده بود می رفت و ملک و یا کنیز و یا اسبی را که در قرعۀ فال به نامش اصابت کرده بود مطالبه می کرد و آن را تصرّف می نمود و... خـُطبا به میمنت و مبارکی این وصلت خطبه ها خواندند و شعرا شعرها سرودند، از جملۀ اشعار جالبی که سروده شده بود، شعر " محمدبن حازم باهلی " بود: « این جشن به حسن و پوران مبارک باد. ای پسر هارون ببین دختر کی را به چنگ آورده ای »؟ و متأسفانه عده ای ذاتاً از مدح و تمجید بیهودۀ دیگران لذت می برند با اینکه حتی خودشان هم می دانند این تعریف و تمجیدها پشیزی ارزش ندارد. و البته نباید فراموشمان شود که اگر یک جو غیرت کنار گذاشته شود کار نان و آب داری است. عنصری در مدح سلطان محمود غزنوی گفته بود: « سحر آمدم به کویت به شکار رفته بودی ــ سگ خود نبرده بودی به چه کار رفته بودی ». مردانگاهی شاعر شهر ماهم از قافله عقب نمانده و به مناسبت بیست و پنجمین سال سلطنت محمد رضا پهلوی سروده بود: « گفته شیخ شهر ما از روی این قرآن ما ــ ظل الله است در روی زمین سلطان ما » همچنین زمانی که محمد رضا شاه با خانم فرح دیبا ازدواج کرد به حساب این که فرح سیّده است، شاعری سروده بود: « شاه داماد پیمبر شده و همسر شاه ــ دخت پیغمبر و دردانۀ زهرا باشد » هیچ خجالت هم نمی کشیدند، بلکه برای تحمیق عوام الناس بارها این سروده از رادیو ایران پخش شد. چه می دانم! چرا اینجوری می شود؟ ابن الوقت ها کارشان همیشه همین بوده و اغلب نانشان هم توی روغن است. سایر مردم هم با اینکه تقریباً همه می دانند که این اوصاف و اشعار همانند موادغذائی تاریخ مصرف دارد ولی از ترس چاره ای ندارند برای اینکه از قافله عقب نمانند، به فراخور حال و قال، گاهی کف می زنند و گاهی هم صلوات می فرستند. امّا با تمام این اوضاع و احوال، در هر عصری هم عده ای هستند و لو اینکه تعدادشان اندک است، زندان و شکنجه و آواره شدن در دشت و بیابان ها را به جان می خرند و مانند ناصر خسرو قبادیانی همچون درختان سر به فلک کشیده مردانه می ایستند و می سرایند و سرانجام هم ایستاده می میرند:
من آنم که در پای خوکان نریزم
مر این قیمتی درّ لفـظ دری را


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com