بحران در کشور لیبی
استفاده از مطالب با ذکر منبع آزاد است


  05/ 12/ 1389

بحران در کشور لیبی:

کشـور لیبی پس از رهایی از چنگ امپراطوری عثمانی تا سال 1951 میلادی (1330شمسی) مستعمرۀ ایتالیا بود. پس از استقلال، محمد إدریس امیر اسبق منطقۀ « بریقه » در آن کشور به سلطنت رسید و 18 سال و اندی به نام ملک ادریس اول به کشوری که 97 در صد مردم آن مسلمان سنی مالکی مذهب هستند خلافت کرد. در سال1969با اغتنام فرصت از غیبت إدریس که در کشور ترکیه به سر می برد، افسران جوان غیر ارشدِ ارتش به رهبری سرهنگ معمر القذافی بر علیه وی کودتا کردند و چون شاه به محض شنیدن صدای کودتا از سِمَتِ خود استعفا نمود، لذا قذافی بدون خون ریزی زمام امور کشور لیبی را در دست گرفت. سرهنگ 27 ساله پس از براندازی حکومت پادشاهی، صنعت نفت و صنایع سنگین را ملی اعلام کرد، و پس از ثبات نسبی، از سال1970میلادی انقلاب فرهنگی را آغاز نمود، سپس با محدود کردن ثروتهای شخصی، اقتصاد اشتراکی را بنیاد نهاد و نام کشور را به « جماهیر عربی سوسیالیستی خلق لیبی » تغییر داد. مصرف مشروبات الکلی را قدغن کرد، و با اجرای بعضی از حدود و قوانین شرعی، چهرۀ ظاهری لیبی را به کشوری شبه اسلامی پیوند زد.
یاد آن روزها بخیر؛ مرحوم فخرالدین حجازی در تهران با سخنان مهیج و پر شور خود، در یکی از شب های ماه رمضان سال 1350 مردم را تشویق کرد تا بر خیزند و رو به طرف کشور لیبی به خاطر اجرای بعضی از قوانین اسلامی، برای سرهنگ معمرالقذافی ادای احترام کنند. ناگفته نگذریم که آن روز تنها حجازی نبود بلکه دیگران نیز تا حدودی فریب لاف زنی های قذافی را خوردند، لطفاً توجه کنید: آقای طاهراحمدزاده اولین استاندار بعد از انقلاب استان خراسان ضمن مصاحبه در آبان 1359 که در کتاب « محراب 2 » چاپ شد می گوید: « در اردی بهشت سال 58 که نخست وزیر کشور انقلابی و برادر " عبدالسّلام جَلـّود " برای برقراری رابطه با ایران، به ایران آمده بود، مورد بی مهری بعضی از مقامات قرار گرفت... [ آیت الله طالقانی از این امر بسیار ناراحت بودند ] ناراحت از اینکه چرا بعد از انقلاب در حالیکه ما با همۀ کشورهای شرق و غرب، سرمایه داری و سوسیالیستی و حتی کشورهای ارتجاعی وابستۀ منطقه رابطه داریم، تنها با " لیبی " هیچگونه رابطه ای نداریم. وحال آنکه لیبی کشوری است که در دوران طاغوت، به انقلابیون و ملت ما برای مبارزه با آن رژیم، کمک می کرد... چرا باید نخست وزیر این کشور انقلابی مورد بی مهری بعضی از مقامات ایرانی قرار بگیرد؟ » بعد آقای احمد زاده، ضمن گزارشی از سفر خودش به کشور لیبی با آب و تاب فراوان تعریف می کند: « وقتی مقامات لیبیایی، در کنفرانس هایشان برای ما اصل واگذاری قدرت به خلق را تحت عنوان شوراهای خلقی یا به تعبیر خودشان "مؤتمرات الشعبی" تفسیر و تبیین می کردند، ما متوجه می شدیم که این، همان آرزو و آرمان بزرگ طالقانی بود... اما اصل واگذاری ثروت به مردم؛ بر اساس حدیث نبوی که می گوید: " المال مال الله و الخلق عیال الله " آن ها معتقد بودند که همه چیز از آن خدا است و به خلق خدا تعلق دارد، برای آنکه خلق، خلیفه و نمایندۀ خداوند در زمین هستند... همچنین شعار دیگری بر اساس قرآن و سنت استخراج کرده اند که می گوید: " البیت لِساکنه " یعنی، خانه مال کسی است که در آن نشسته است. »
اما امروزـ با دیدن این همه مصیبت عظیم ـ انسان آرزومی کند ای کاش مرحوم طالقانی و حجازی زنده بودند و می دیدند چگونه آیات ششم و هفتم سورۀ علق در بارۀ قذافی و همفکرانش جامۀ عمل پوشیده است: « إنَّ الإنسانَ لیطغی أن رءاهُ استغنی؛ بیگمان انسان زمانی که خود را توانگر ببیند سر به طغیان می نهـد.» قذافی خود، بدون هیچگونه ترس و واهمه از خدا و شرم و آزرم از مقررات بین المللی ــ با استفاده از هواپیماهای جنگی که با پول نفتِ ملت بیچاره و مستضعف لیبی خریداری شده است، بر سر مردم بی پناهی که در روی طلای سیاه، از برکت حکومت چهل و دو سالۀ « اسلامی ـ سوسیالیستی » وی هنوزهم پابرهنه اند ــ بمب می ریزد، و فرزندش سیف الاسلام هم در وسایل ارتباط جمعی متعلق به ملت عربده می کشد که: « قذافی، مبارک و بن علی نیست فرار کند » و بدینسان قذافی با ادعای اینکه؛ من رهبر هستم و صاحب انقلاب، با ایجاد حمام خون قیام مردم دموکراسی خواه کشور لیبی را به سوی یک جنگ تمام عیار داخلی پیش می برد. و هیهات، از این آدم نمای دیوانه، که در27سالگی با همفکرانش از فرصت عدم حضور ملک ادریس، طی کودتای بدون خون ریزی حکومت قانونی کشور را برانداخته و خود را رهبر گروه انقلابی اعلام کرد، نه اینکه قصد خدمت به مُلک و ملت داشتند، بلکه در جهت رسیدن به نان و نوا بود، که خودشان را به آب و آتش می زدند، پس نباید کسی انتظار می داشت که به وعده هایشان عمل کند. بدیهی است در آن روزگار، قذافی نه دیکتاتور بود و نه بخاطر شهوت ریاست چند روزه خویش می خواست همۀ هست و نیست کشور لیبی را در آتش بسوزاند. اما با همۀ این اوضاع و احوال او چهل و دو سال کشور لیبی را بدون قانون اساسی اداره کرد و در این مدتِ بی قانونی، کار بجائی رسید که یک افسر ارتش اتوماتیک وار، هم فقیه تمام عیار شد، هم مفسر برجستۀ قرآن، هم بزرگترین سیاستمدار، و نیز متخصص ترین کارشناس درهمۀ مسایل علوم عقلی و نقلی. مؤلف « کتاب الأخضر»( قذافی ) در سال 1975، یعنی در سی و دو سالگی و در هنگامه ای که انقلابشان پنجساله شده بود مانیفست خود را به تقلید ــ از " کتاب سرخ " مائوتسه تونگ تئوریسیـن مارکسیست لنینیسم جمهوری خلق چین، و کتاب " فلسفۀ انقلاب " جمال عبدالناصر که در آوریل1954 در کشـور مصر کودتا کرده بود ــ نوشت. او در اثر سـه فصلی خود، اندیشـه های « سوسیالیستی، عربی و اسلامی » را بهم تلفیق داده و معجونی ساخته است که بزعم خودش مثل کتابهای آسمانی مورد تقدیس و ستایش می باشد، و لذا دستور داده بود در سطوح تحصیلات متوسطه و دانشگاهی تدریس شود.
قذافی مدعی است در کتاب سی و سه صفحه ای خود به حقایقی دست یافته که تو گویی تا آن زمان از ذهن هیچ آدمیزادی خطور نکرده است. در فصل اول کتابش که بخش سیاسی آن می باشد بیان می فرماید که « بافت مجلس شورایملی نوعی فریب جامعه بوده و خلاف اصل دموکراسی است، و نیز وجود احزاب را موجب بروز دیکتاتوری گروهی تلقی کرده و قابل ردّ می داند »! و در بخش اقتصادی کتاب بیان می فرماید: « وسیلۀ حمل و نقل برای خانواده ها ضروری است و لذا هیچ کس حق ندارد برای اجاره دادن این وسایل صاحب آن باشد »! و نهایت در خواندنی ترین بخش آن یعنی بخش اجتماعی می نویسد: « جایگاه زن خانه است زیرا درست است که زنان به مانند مردان هستند و این واقعیتی غیر قابل انکار است، منتهی فرقی که دارند زن ها در هر ماهی یک بار دچار قاعدگی می شوند و اگر بچه بدنیا آورند باید مدت دو سال بچۀ شان را شیر دهند در حالیکه مردها از چنین سیستمی بی بهره اند »! و نهایت در یک کلام باید گفت که تا بحال کسی آنگونه که باید و شاید به عمق مفاهیم این کتاب کم نظیر پی نبرده است زیرا ترکیب جملات آن نوعاً ناقض یکدیگر است. با این حال انسانهای دو رو، پر رو، فرصت طلب، پیروان حزب باد و بادمجان دور قابچین که متأسفانه همیشه و در همه جا بوفور حضور دارند، جناب سرهنگ را چنان بادش کردند که او خود را رهبر منحصر بفرد و ناجی کشور لیبی دانست و کسی هم جلودارش نشد. مشهور است که روزی خانم " اوریانا فالاچی "، خبرنگار معروف و چیره دستی که تقریباً با همۀ سران کشورهای جهان مصاحبه کرده است ضمن مصاحبه، از قذافی می پرسد: آیا شما به خدا اعتقاد دارید؟ قذافی جواب می دهد البته که اعتقاد دارم، چرا چنین سؤالی از من می کنید؟ فالاچی می گوید: به این سبب که فکر می کردم شما خود خدا هستیـد! به هر حال، اگر روزی روزگاری پروندۀ جنایات سرهنگ دیوانۀ دیروز و فراری امروز، گشوده شود از جمله جنایات فاحش او بر علیه ملت ایران، داستان ناپدید شدن امام موسی صدر است. اسناد شرکت هواپیمائی لیبی حاکی از این حقیقت است که امام صدر به همراه دو نفر از همراهانش به نام های شیخ محمد یعقوب و عباس بدرالدین در ساعت هشت و سی دقیقۀ روز پنجشنبه نهم شهریور 1357 با پرواز 881 طرابلس را به مقصد رُم ترک کردند و لکن امام موسی صدر رهبر شیعیان لبنان ــ که آن روزها از وی به عنوان اولین رئیس جمهور بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران یاد می شد ــ با همراهانش هرگز به رُم نرسیدند. و تا به امروز هم که سی و دو سال بر آن حادثه می گذرد ماجرای امام صدر همچنان جزو متشابهات تاریخ معاصر باقی مانده است. امّا در هر حال باید اذعان نمود که قذافی در آن لحظۀ سرنوشت ساز تاریخ با ربودن امام صدر مانع از آن شد که آن رهبر متفکر و اندیشمند که طی سالیان سال در کوران حوادث تفتیده شده بود نقش تاریخی خود را در انقلاب اسلامی ایران ایفا کند. و همانگونه که فوقـاً اشارت رفت؛ اندک زمان بعـد از پیروزی انقـلاب اسلامی، سرگرد عبدالسّلام جلـّود ( نخست وزیر ) قذافی به ایران آمد. حضرت آیة الله آقا سید محمد صادق روحانی طی مصاحبه ای گفت: جلود را در ایران نگهدارید تا سرنوشت آقا موسی صدر روشن شود. اگر چه این درخواست ایشان در آن روز، همانند داستان ربوده شدن امام صدر خارج از شئون و عرف بین المللی بود، لکن ذات برخورد با وی نیز خلاف شأن و نزاکت برخورد با یک مرجع تقلید شیعه بود، متأسفانه شیخ صادق خلخالی طی مصاحبه های متعددِ مطبوعاتی از هیچ اهانت و تهمت برعلیه آیت الله روحانی دریغ نکرد و با عناوین مختلف آن مرجع تقلید بزرگوار را مورد پرخاش و تهدید و شانتاژ قرار داد. به هر حال هرچه بود آن روزها با تمام شادی ها و تلخی هایش بر ملت ما گذشت، و اما امروز و در این بحرانی ترین روزهائی که مصیبت بر سر مردم کشور مسلمانی دیگر، یعنی مردم لیبی روی آورده است، سخن آخر ما با جوانان عزیز آن کشور است؛ عزیزانم آن روزی که سرود « فردا که بهار آید » را زمزمه کردید، سعی کنید آزادی و رهایی را که با چنگ و دندان بدست آورده اید تا به آخر با همان چنگ و دندان ها نگهش بدارید، عزیزش شمارید و مواظب باشید که بدست بی خردان، نا اهلان و اجنبی صفتان نیفتـد، زیرا قرار نیست ملت مظلوم و محروم و ستم کشیدۀ لیبی در هر دورۀ چهل ساله یکبار جوانانش را در راه بدست آوردن آزادی و دموکراسی قربانی بدهد. اگر می خواهید لیبی، به ویرانه ای تبدیل نشود و گاهوارۀ تمدن؛ انسانی ــ اسلامی ــ لیبیایی در کشورتان، پاک، آزاد، سرفراز و انسان ساز باقی بماند و پرچم آن کشور هماره بر محور حاکمیت مبتنی بر استقلال و مردم سالاری در اهتزاز باشد، تلاش کنید انسان های گندۀ عوام فریب جرئت نکنند مردم را صغیر و خود را قیم صغار جا بزنند، و نیز زینهار نامردانی را در رأس هـرم قدرت قرار ندهیـد که تِـز منحـطّ « نخبه کشی » را جایگزین اصل دموکراتیکِ « جانشین سازی » بکنند. و نهایت، از آنانی که به بهانۀ بستن در میخانه، درهای تزویر و ریا را می گشایند جداً دوری کنیـد. و همصدا با لسان الغیب دست بر دعا بردارید کـه:
در ِ میخانـه ببستنـد خدایـا مپسنـد
که در خانۀ تزویر و ریا بگشاینـد
*****************************
امروز پنجم شهریور1390 است، و دقیقـاً ششماه از تاریخ تحریـر مقالۀ فوق می گذرد، اگرچه چند روز قبل خبرگزاری ها اعلام کردند طرابلس بدست نیروهای انقلابی سقوط کرد و لکن هنوز از سرنوشت سرهنگ معمرالقذافی خبری در دست نیست. یعنی معلوم نیست دیوانه ای که تا دیروز سران کشورهای دیگر را موش خطاب می کرد امروز خود در کدامین سوراخ خزیده است که خواه ناخواه باید سرنوشتش به یکی از دو گونه زیرین رقم بخورد؛ یا باید خودکشی کند و درغیر آن صورت بالاخره روزی مثل صدام حسین گرفتار خواهد شد و سرنوشتی بهتر از او هم نخواهد داشت. حال اگر بخواهیم بحران کشور لیبی را بعد از ششماه کشتار بیرحمانه، و یا حکومت چهل و دوسالۀ سرهنگ 27 سالۀ را در پایان خط، بیطرفانه تجزیه و تحلیل کنیم ناگزیر از تذکار دو نکتۀ اساسی ذیل هستیم: اول ـ تفاوت دو بینش شرق و غرب نسبت به جایگاه رأس هرم قدرت. دوم ـ قذافی چه می توانست بکند که نکرد؟
در رابطه با تفاوت دو بینـش شرق و غرب نسبت به جایگاه رأس هرم قدرت؛ باید اذعان کرد ده ها سال است که اردوگاه غرب با گذرانیدن واحدهای خشونت و سرکوبِ حاکمیت برعلیه ملت، نگرشش را به جایگاه رهبری، با اصل مترقی جانشین سازی تنگاتنگ گره زده و تا بدانجا پیش رفته است که صراحتاً گفته می شود شایسته سالار و رهبر مردمی کسی است که جانشینش را آنگونه که جامعه نیاز دارد بسازد. در حالیکه متأسفانه در اردوگاه شرق رهبرانش با نخبه کشی، خود را آنسان بالا می کشند که بدنۀ جامعه بجز آنان کسی را نمی بیند و یا نمی گذارند ببیند. یعنی در جوامع شرقی همه چیز برای یک نفر است، و لاجرم همه باید در خدمت آن یک نفر باشند، همگان تیول او و او سرور و سالار همه باید باشد. جامعه طوری پرورش می یابد و باصطلاح شستشوی مغزی داده می شود که بدون اینکه خود بداند و بفهمد، حتی خیلی هم آزادانه در مسیری گام بر می دارد که آن یک تن می خواهد، تو گوئی فقط او " تن " است و بقیه " رأس " حساب می شوند و قلباً هم همه در آرزوی این اند که از عمرشان کاسته شود تا عمر او طولانی گردد. و در یک کلام باید طوعاً و کرهاً گویند: « پسندم آنچه را جانان پسندند. » و حتی در این راستا، اعتقادات دینی مردم هم دستکاری می شود، بت می تراشنـد و اسطوره سازی می کننـد و اصلاً مردم آنچنان تربیت می شوند که آن یک " تن " را با اسطوره هایش بیشتر دوست دارند، یعنی دوست ندارند سرور وسالارشان را آنگونه که هست بشناسند، بلکه می خواهند بزرگش و گـُنده اش و خارق العاده اش بکنند، تا برازنده تر ببینند. یادم نمی رود روزی که آقای ابوالحسن بنی صدر رئیس جمهور شد خیلی سریع شایعه راه انداختند؛ « آره عزیزم، گویا بنی صدر در کلاس ششم ابتدائی که درس می خونده، در إنشایش که ــ دوست دارید در آینده چه کاره شوید؟ــ نوشته بود: من اولین رئیس جمهور ایران خواهم شد!»( شد پیشگو)، یا در طول روزهای تبلیغ برای انتخابات، بچه های محل که داشتند عکس وی را به درو دیوار می چسباندند سیّدی را که شال سبز بر گردن داشته می بینند که گفت: « بنی صدر صد درصد »( شد نظر کرده). و هنوز دورۀ ریاستش به نصف نرسیده بود که شعار « سپهسالار ایرانی بنی صدر » گوش ها را کر می کرد( بت تراشیدند)، یعنی ما همیشه سالارخواه بار آمده ایم تا با جان و دل غلام حلقه بگوشش باشیم آنهم اگر سرورمان رخصت دهد و بپذیرد. در حالیکه در تعالیم اصیل بما آموخته بودند: « لاتکن عبد غیرک قد جعلک الله حُرّاً؛ بندۀ دیگران مباش، زیرا خدا ترا آزاد آفریده است ». و از این قبیل که متأسفانه نمونه هایش یکی و دوتا، حتی ده تا و صدتا هم نیست. درعهد صفویه، افشاریه، زندیه و قاجاریه نمونه هایش را فراوان داشتیم تا میرسیم به دوره اخیر؛ پهلوی اول که خودش حکومت را جمهوری اعلام کرد ما، یعنی بزرگان ما نگذاشتیم. و یادمان نرود در آن برهه از زمان که در سطح جهانی نوعاً حکومت ها از سلطنتی به جمهوریت تغییر می یافت پدران ما در بازار تهران، دکاکین را بستند و در میدان بهارستان میتینگ راه انداختند و شعار دادند که: « ما پیرو قرآنیم، جمهوری نمی خواهیم ». پس این ما بودیم که خواستیم رضا خان میرپنج شاه بشود آن هم از نوع کبیرش، و او هم که از خداش بود شد رضاشاه کبیر. دومی را کمر بستۀ حضرت ابوالفضل العباس(ع) نموده و آریامهرش لقب دادیم و خیلی راحت پذیرفتیم که « چه فرمان یزدان چه فرمان شاه ». اما نکتۀ خیلی جالب اینکه تا طرف، به هرعلت کلـّه پا و سرنگون شد، آنوقت آن روی سکه را هم نگو و نپرس، که خیلی خیلی دیدنی است. با لحن و صدای خودش اَدا در می آوریم: « اَعوذ بالله، منم شیطان الرّجیم ». آری ما شاهد بودیم روزی که تاریخ مصرف آن « پدر و پسر » تمام شد؛ پدر زندیق از آب در آمد، یعنی همان کسی بود که می باید در آخرالزمان از شهر قزوین خروج می کرد و نبش قبر راه انداختند که باید آبریزگاه بشود. فرزندش هم از اول نوکر ِسر سپردۀ استعمار بود که بعد از جنگ دوم جهانی سران متفقین در روی پل پیروزی بر حکومتش به توافق رسیدند و 37 سال به ملت ایران تحمیل شد، عجب!
تصور نشود که ما فقط با رهبران سیاسی مان اینگونه هستیم، لطفاً ببینیـد؛ در جنگهای ایران و روس درعهد فتحعلی شاه، آقا سید محمد اصفهانی اواخر شوال 1241 از کربلا به تهران آمد و با اعلام جهاد، به طرف آذربایجان حرکت کرد. در سلطانیۀ زنجان چنان استقبال گرمی از وی شد که مردم برای بوسیدن لباس و حتی خاک پای الاغش سرو دست می شکستند، گویند به هنگام وضو مردم آب را چنان تبرک کردند که نگذاشتند یک قطره بر زمین بچکد! اما در تعاقب اختلافی که بین وی وعباس میرزا رخ داد، آقا از جبهه باز گشت و بر اثر بی توجهی و حتی اهانت مستقیم مردم از غصّه دق کرد و وفات نمود. این را هم قاطعانه می گویم؛ لطفاً ذهنتان به جای دیگر نرود و تصور نکنید ــ اینگونه حلوا حلوا کردن و اسطوره سازی ها و بدنبالش خیلی سریع به زباله دان تاریخ ریختن ها ــ مربوط به ایران و یا اعتقادات اسلامی است، اصلاً و ابداً. زیرا نه تنها در سیستم حکومت اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی دیروز، بلکه در روسیه و کشورهای همجواری که بعد از فروپاشی بوجود آمده اند نیز وضعیت همینگونه است، و حتی امروز هم که می گویند دوران گفتگوی تمدن هاست، هر دو کشور صاحب حق وتو در سازمان ملل یعنی روسیه و چین از لحاظ منافع با همۀ رژیم های آدمخوار آفریقائی همسو حرکت می کنند و حافظ منافع سران آن ها هستند. ناگفته نماند که در این خصوص وضعیت کشورهای لائیک آفریقائی بمراتب بدتر از کشورهای دینمدارش می باشد، یعنی می خواهم بگویم متأسفانه دو پدیدۀ نخبه کشی و اسطوره سازی مربوط به اردوگاه شرق است و نه اعتقادات دینی و ایدئولوژی اسلامی. اما در غرب امروز، نه تنها قضیه اینگونه نیست بلکه کاملاً برعکس است و حتی عموماً بدشان می آید که کسی را بیش از آنچه که هست گنده اش بکنند. لذا رهبری که برای مدت معینی تعیین می شود، در حدّ توان وظایفش را انجام می دهد بعد از پایان دوره، و با انتخاب شایسته ای دیگر ازطرف ملت، خیلی راحت وطی تشریفات ویژه مسئولیتش را تحویل می دهد، نیک و بدش هم بعهدۀ خود ملت است چون خودشان تعیین کرده اند، ضمناً کسی هم از وی انتظار کار خارق العاده ای را ندارد. او هم بعد از کنار رفتن نه درفکر پاپوش دوزی برای کسی است و نه در اندیشۀ بد نام کردن گذشتگان و یا نامزدهای آینده می باشد. حداقـل باید اذعان کرد که در دوران معاصر اینگونه دیده می شوند. کما اینکه دیدیم وقتی " اوباما " به ریاست جمهوری امریکا انتخاب شد، " بوش " طی مراسم باشکوه مسئولیتش را تحویل داد و برای استراحت و یا رسیدگی به کارهای شخصی خودش پایتخت را به مقصد زادگاهش ترک کرد و تا امروز هم نامی از ایشان به میان نیامده است. یا زمانی که " تونی بلر " رئیس دولت بریتانیا احساس خستگی کرد خیلی راحت استعفا داد و بدون اینکه آب از آب تکان بخورد یا شعار مرده باد و زنده بار راه بیفتد خود را کنار کشید. اما در روسیه الله کلنگ بازی می کنند و تقریباً هیچ یک از سران کرملین عاقبت به خیر نبوده اند. یا هنوز هم در نگاه خیلی ها " حسنی مبارک " پس از سی سال تکیه بر قدرت در مصر، و " زین العابدین بن علی " پس از بیست وسه سال ریاست در تونس، بشدت در زیر سئوال هستند که چرا به راحتی استعفا دادند و لذا " بشار اسد " مردم سوریه را به توپ می بندد تا مدت زمان بیشتری سرور بماند و " معمر قذافی " هم که در لیبی حمام خون راه انداخته است.
بیچاره فخرالدین حجازی و طاهر احمدزاده، آنروزها چه می دانستند که این سرهنگ پابرهنه هنوز "عقرب" است، وقتی بزرگ و " اژدها " شد؛ خیلی سریع و در یک چشم بهم زدن، سخن معاویه بن ابوسفیان را بر حدیث نبوی ترجیح خواهد داد که گفته بود: « المال مال الله و اَنا خلیفة الله » و شعار دهن پرکن و فریبندۀ همه باهم را به شعار دیکتاتوری همه با من تغییر خواهد داد و همه را تیول خود خواهد ساخت و هر کس هم دم برآورد به جرم مخالفت با اسلام و محارب با خدا سر به نیست خواهد کرد. و ناگفته نماند که یکی از بزرگترین شوربختی ماها این است که تغییر شعارها و لاجرم تغییر روش ها و منش ها از اسلام محمدی به اسلام معاویه ای چنان زیرکانه و ماهرانه انجام می گیرد که نه تنها عوام این تغییرات را در جهت نزول اخلاقیات و صعود به خودمحوربینی متوجه نمی شود بلکه حتی در مقابل خواص معترض هم قد علم می کند و به دفاع از دیکتاتور می پردازد. متأسفانه با توجه به اینکه اکثریت خواص هم عافیت طلب تشریف دارند لذا می ماند شماری اندک از روشنفکران معترض ِمتعهد، و آنان هم به انهام منحرف و معاند سر از زندان ها در می آورند و یا سر به نیست می شوند که بدبختانه « تا بود چنین بود و تا هست همین است »!
لطفاً اشتباه نشود نمی خواهم به این بهانه ها از غرب ستایش کنم متأسفانه آن ها هم خون آشامانی هستند که قسمت اعظم فلاکت امروز جهان به پای برتری خواهی آنان نوشته می شود، لکن تکیه گاه سخنم اینست که آن ها در فکر انهدام ملتهای مظلوم و زجر کشیده دیگرند و لااقل با ملتهای خودشان بیگانه نیستند. اگر در فکر استحمار و استثمار و استعمار ملل دیگر هستند بخاطر آسایش ملت خودشان است، و الا چیست که نداند غرب بدنبال هوس های شوم جمع کردن ذخائر ارزی حاصل از فروش معادن کشورهای در بند افتاده ای است که با نام دهن پرکن « کشورهای در حال رشد » منتظرند که روزی و روزگاری به مرحلۀ رشد برسند. و تصادفاً یک راهش هم همین است که؛ الکی مدت زمان نسبتاً طولانی زیر بغل سران کشورهای جهان سوم هندوانه می دهند بعد به بهای فراهم آوردن آسایش نسبی به آنان و خانوادۀ شان، ذخائر ملتشان را به غارت می برند درعین حال تلقین می کنند که برای روز مبادی خود باید در بانکهای ما ذخیره داشته باشید لکن وقتی که تاریخ مصرفشان تمام شد وسایل انهدامشان را فراهم می کنند، تا طرف فرار کند و در غربت از غصّه دق مرگ شود آنوقت همۀ وجوه ذخیره شده بلامعارض اندوختۀ بانکهای اروپا و امریکاست. لطفاً توجه کنید: یک ــ 27 بهمن1389 کد خبر 4759 روزنامۀ انگیسی زبان گاردین: ثروت خاندان مبارک ما بین40 تا70 میلیارد تخمین زده می شود! دو ــ 30 اسفند 1389 پس از آمریکا، انگلیـس و سویس، سه کشور اروپائی آلمان، اتریش و ایتالیا دارائیهای قذافی را مسدود کردند! سه ــ 29 خرداد 1390 کد خبر 52777 بر اساس گزارش سالانۀ بانک جهانی در خصوص فساد مالی دولتمردان در سطح بین المللی، دولت های فاسد سالانه 20 تا 40 میلیارد دلار از سرمایه کشورهای محل تولد و سکونت خود را خارج می کنند و این در حالتی است که رقم بازگردانده شده در جریان 15 سال گذشته فقط پنج میلیارد بوده است! چهارــ 29 خرداد1390 وزارت امورخارجه سوئیس اعلام کرد: حسنی مبارک 474 میلیون دلار؛ زین العابدین بن علی 69 میلیون دلار و معمر قذافی 415 میلیون دلار در بانکهای آن کشور دارائی دارند ( لطفاً توجه کنید این اقلام فقط مربوط به سوئیس است سایر کشورها نه اعلام کرده اند و نه می کنند ) و لذا دیکتاتورها گفته اند بانکهای سوئیس أمن نیست! پنج ــ3 شهریور1390خبرگزاریها اعلام کردند میراث حکومت چهل و دوسالۀ قذافی تونلهای زیر زمینی عجیب و غریبی است که معلوم نیست راه به کجا می برد. و این خبر در حالی پخش شد که گفته می شود 12 میلیون گرسنه در آفریقا در معرض هلاکت هستند. حال؛ آیا جناب سرهنگ معمرالقذافی نمی دانست که از آن تونلهای عجیب و غریب جان سالم بدر نخواهد برد؟ قرآن در آیۀ 78 سورۀ نساء می فرماید: « اَینـَما تـَکونوُا یُدرککـُمُ المَوتُ وَلـَوکـُنتـُم فِی بُـرُوج ٍمُشَیـَّدَة؛ هرجا که باشید و لو در حصارهای سخت استوار، مرگ شما را در می یابد ». آیا رهبران کشورهای غربی و سران کشورهای عضو " ناتو » دلشان به حال مردم ستم کشیدۀ لیبی می سوزد که با تانک و تفنگ و بمب جهت نجات آن ها از زیر فشارهای روحی و جسمی قذافی و حامیانش، به کشور بی پناه لیبی لشکر کشی کرده اند؟ و براستی در این میان جان و مال و ناموس چه کسانی در زیر پای چکمه پوشان ناتو پایمال می شود؟ اگر جواب این سؤال این است که؛ بلی اَعراض مردم لیبی و سرمایه های آن هاست که در زیر بمب های ناتو محو و نابود می شود، پس چرا جوانان کشورهای عربی و اسلامی پایکوبی راه انداخته اند و داستان « خر کشی، خر خوری و خر برفت » مولانا را تجدید می کنند؟
حال از باب « گذشتـه چـراغ راه آینـده است » باید دید آقای قذافی چه کارها می توانست بکند که نکرد؟ آیا او نمی توانست بجای ساختن پناهگاههای امن و استخدام مزدور از سایر کشورها برای حفظ جان و روز مبادای خود ــ که دیدیم هیچ دردی را دوا نکردند ــ با ساختن جاده ها و عمران آبادی کشور و نیز با تأسیس کارخانجات اشیاء و اجناسی را تولید کند که علاوه بر کشور خود در قارۀ آفریقا نیز بازار مصرف داشته باشد؟ آیا او نمی توانست بدور از تزویر و ریا، هزینۀ چاپ میلیون ها نسخه از کتابش را ــ که در « مرکز جهانی پژوهشی و مطالعاتی کتاب سبز » به چاپ می رسید و رایگان در کشورهای عربی پخش می شد ــ در جهت بالا بردن سطح آگاهی و معلومات جوانان لیبیائی مصرف کند و آن ها را به کشورهای اروپائی و آمریکائی و اسلامی بفرستد تا با کسب تخصص و اخذ مدرک قابل قبول در رشته های مختلف علمی و فنی به کشور خویش باز گردند؟ آیا قذافی نمی توانست بجای اندوخته کردن دلارهای نفت در بانک های آمریکا و اروپا آن کشور را به یکی از مراکز جذب توریست تبدیل کند، که هم برای مردم ایجاد کار بود و هم برای کشور لیبی بزرگترین منبع درآمد؟ آیا او نمی توانست بجای شاخ و شونه کشیدن به خودی و بیگانه و مباهات بر این تغافل، از دریچۀ تفاهم و تعامل وارد شود؟ و آیا او نمی توانست... آری این ها و بسیاری کارهای مثبت دیگری را، آقای قذافی می توانست بکند، که نکرد. اما یک کاردیگری را نمی توانست بکند که متأسفانه در طول دوران حکومت چهل و دو ساله اش بارها بصورت نسبی انجام می داد ولی خوشبختانه در این دور آخری که می خواست از همان تاکتیک درسطح گسترده استفاده کند نتوانست و با شکست مواجه شد. قذافی می دانست قرار دادن نیروهای نظامی در مقابل مردم غیر مسلح جنایت جنگی است. و ارتکاب چنین جنایت به صورت سازمان یافته و در سطحی گسترده، جنایت علیه بشریت است. اما با این حال با وقاحت تمام این کار را کرد و حتی روی آن سماجت هم به خرج داد و البته دنیا هم می دانست که او چنان دیوانۀ ریاست و مست فرمانروائی و انتقال آن به فرزندانش می باشد که اگر در این راه قرار باشد همۀ مردم لیبی را اعدام دسته جمعی بکند، می کند. و شاید در این جهت کاری که " ناتو " انجام داد قابل تقدیـر باشـد. بدیهی است که قـذافی بخاطر همیـن گستاخی و وحشیت مـورد محاکمـه قرار خواهد گرفت هم چنانکه " بشاراسد " باید روزی جواب پس بدهد!
اما اینکه بعضی ها معتقدند دستور قذافی به ارتش برای مقابله با انقلابیون و معترضین امری طبیعی است و رهبر هرکشوری درشرایط مشابه حق دارد این کار را انجام دهد، نظریۀ احمقانه و قضاوت اخلاقی بیمارگونه است. سال گذشته شاهد بودیم که افسران وظیفه شناس ارتش تونس با شهامت تمام از آتش گشودن بر جمعیت معترض تونسی به خاطر حفظ دیکتاتوری زین العابدین بن علی خودداری کردند و همچنین افسران ارتش مصر از آتش گشودن بر روی معترضان مصری به خاطر حفظ دیکتاتوری حسنی مبارک امتناء نمودند. چرا؟ برای اینکه نیروهای نظامی هر کشوری موظف به حفظ حدود و ثغور و سرحدات آن کشور است در مقابل تهاجم بیگانه، و نه سرکوب ملتِ خود برای نگهداری دیکتاتوری که بخاطر اطفاء شهوت ریاست خود می خواهد دنیا را زیر و زبر کند. لذاست که انسانهای آزاده عملکرد خشونت بار افسران ارتش لیبی در مقابل معترضان را برای همیشه تقبیح خواهند کرد. اما با تمام این تحلیل ها و داوری ها، اکنون که " ناتو " به کمک هم پیمانانش سرزمین لیبی را شخم می زند گذشته از مردم آن کشور که به دلیل خستگی از دست خـُل بازی های قذافی با چهره ای گشاده و خندان به اسقبال دشمن شتافته اند، در سطح جهانی حتی یک کشور می شناسید که از عاقبت این حملات دل نگران باشد؟ در حالی که همه می دانند تأسیساتی که کوبیده می شود شیرۀ جان مردم لیبی است. و اینک گرگی که در لباس میش و دشمنی که در لباس دوست وارد صحنۀ نبرد شده و بی محابا همه چیز را درهم می کوبد و ویران می سازد، به امید آینده ای است که خودش تکنولوژی خواهد آورد تا طلای سیاه ببرد. آیا پالایشگاهها، کارخانجات و تأسیساتی که منهدم می گردند املاک شخصی قذافی است یا خون رگهای ملت لیبی است که به باد فنا می رود؟ آیا بعد از نابودی قذافی و خانواده اش، کشورهای غربی و اعضای ناتو به این راحتی از سرمایۀ نفتی آن کشور دست خواهند کشید؟ مگر از ذخائر عراق دست کشیدند؟ مگر افغانستان را به حال خود رها کردند که از لیبی هم دست بردارند. همه می دانند و می دانیم که ــ به بهانه های واهی ما متضرر شده ایم ــ با کلی منت و بستن قراردادهای چند ده ساله همۀ هزینه های حملات " ناتو " را بر گردن ملت مظلوم لیبی هموار کرده و باز پس خواهند گرفت. و براستی برای غرب چه معامله ای پرسودتر از اینکه هم تسهیلات نظامی شان را مصرف و امتحان کردند، هم عقده های چهل سالۀ شان را گشودند، هم بدون درد سر و بلا معارض سالها به آنچه که می خواستند دست یافتند، و هم گوشمالی خوبی به دیگران دادند که مواظب باشید سرتان بر لـَشتان سنگینی نکند. و سخن آخر؛ بگذریم از اینکه در گذشته چه ها شد، اگر آقای قذافی به ملتش دل می سوزانید لااقل در همان اوایل کار، آبرومندانه کنار می رفت و در آن صورت، اولاً به بهای آوارگی ملت مفلوک لیبی اینهمه خرابی ببار نمی آمد و ثانیاً خود و خانواده اش محو و نابود نمی شدند.
چوعاشق می شدم گفتم که بردم گوهرمقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com