کلاس فشردۀ تاریخ
استفاده از مطالب با ذکر منبع آزاد است

سال روز ولادت حضرت فاطمۀ زهرا (س)
 03/ 03/ 1390

کلاس فشردۀ تاریخ:

 سرنوشت مکتب تشیع از « قولوا لااله الاّالله تفلحوا » آغاز شد. علی رغم اینکه به الهام، آورندۀ وحی قبل از رحلتش سرنوشت امّت را رقم زده بود؛ لکن رایزنی های قافله سالاران سقیفۀ بنی ساعده به روز دوشنبه بیست و هشتم صفر سال دهم هجرت، با سخن نا گفتنی مرد شمارۀ دو برملا گردید که بی شرمانه گفت: « انَّ الرَّجل لیهجر » و در تعاقب آن گفتند: علی باید با بیعت خود از خلافت تمکین کند. در تفسيرعيّاشى و نيز در الامامة والسياسة ابن قتيبه دينورى آمده: « هنگامی كه على بن ابيطالب را ريسمان بر گردن به طرف مسجد مى‏كشيدند آن حضرت رو به سوى قبر پيامبر (ص) به تأسّى از هارون همان گفت كه او در مقام شكايت از ستم بنى اسرائيل به برادرش حضرت موسى گفته بود: « قالَ اْبنَ اُم اِنَّ اْلقَوْمَ اسْتَضعَفُونى وَ كادُوا يَقْتُلوُنَى» ( اعراف/ 150 ) گفت: اى پسرمادرم، اين قوم مرا ناتوان يافتند و نزديك بود كه مرا بكشند.
 تداوم مکتب، زمانی به ثبت رسید که دوازده سال بعد، امام شان در شورای شش نفری به دعوت عبدالرحمن ( لا ) گفت و سپس فرزندانش در وقعۀ طفّ با صلابت فرمودند: « هیهات منـّاالذلـّه » و « مَا رأیت إلاّ جمیلا ». و پس از آن سرنوشت مکتب ــ در عبادت سجّاد، در علوم باقر، در دانشگاه صادق، در زندان موسی، در ولیعهدی رضا، در مسمومیّت جواد، درهجرت هادی وغربت امام عسکری صلوات و سلام خداوند بر آنان باد ــ گره خورد. لکن با تمام این احوال، جای شگفتی است که زیبائیهای عشق و عرفان در جای جای این مکتب، شیدائی و آراستگی خود را از دست نـداد، از آن جمله است شاهکارهای زیـر که همۀ آزاد اندشان وعرفای عالم را به تحسین وا می دارد:
شيخ راضى آل ياسين در کتاب صلح الحسن به استناد: تاريخ يعقوبى، الارشادِ شيخ مفيد، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، مى‏نويسد: پس از تنظیم قرارداد ترک مخاصمه، حسن بن علی (ع) در پایان خطبۀ مفصل و تاریخی خود فرمود: « اى كه نام على را بردى! من حسنم و پدرم على است، و تو معاويه ئى و پدرت صخر است، مادر من فاطمه است و مادرتو هند، نياى من پيامبر است و نياى تو عتبه، جدّه من خديجه است و جدّه تو فتيله، خدا لعنت كند از ما دو نفر آن را كه نام و نشانش پست‏تر و اصل و تبارش ننگين‏تر و گذشته‏اش شرارتبارتر و سابقۀ كفر و نفاقش بيشتر است!!» راوى گويد: گروه هائى از اهل مسجد فرياد برآوردند: آمين.

 **********

هنگامی که عبدالله بن عمر از راه خیر خواهی امام حسین (ع) را از رفتن به سوی کربلا بر حذر داشت و او را به سازش و مماشات و بیعت با یزیدبن معاویه فراخواند، امام(ع) در جواب او فرمود: « ای ابا عبدالرّحمن آیا نمی دانی که یکی از شوخی های دنیا آن بود که سر مطهّر « یحیی بن زکرّیا » را به یکی از بدکاران بنی اسرائیل هدیّه فرستادند؟ »

**********

زمزمۀ امام سجاد در سحرگاهان: « بـِکَ عَرَفتـُکَ، وَأنتَ دَللتـَنی عَلـَیک، وَ دَعَـوتـَنی إلـَیکَ، وَ لـَولآ أنتَ لـَم أدرِ مآ أنت...؛ من با تو ترا شناختم، و تو بودی که مرا بر ذات أقدست رَهنمائی کردی و مرا به سوی خودت فرا خواندی، و اگر تو نبودی من نمی دانستم تو چه می باشی... ای مولای من و سیـّد و سالارم، رَهنمای من بر ذات أقدست شناخت من بوده است، و معین و مددکار من در وصول به تو محبّت من بوده است، امّا پشتیبان من در شناختنم جذبه ای است که تو به من عنایت کرده ای، و آرام بخـش من در معاونت و مدد کاری ام معاونت و مددکاری ایست که از ناحیۀ تو به من رسیده است! »

 **********

امام باقر (ع) به « جابربن یزید جعفی » نامه فرستاد، جابر در مصلای نماز ظهر نامۀ را زیارت کرد، از آورنده پرسید: چه وقت از آقایم جدا شدی؟ گفت: همین ألآن، پرسید: قبل از نماز یا بعد از نماز؟ مرد گفت: بعد از نماز. جابر نامه را بوئید و بوسید، فردای روزی که به کوفه رسید، کوچه های شهر کوفه شاهد منظرۀ عجیبی بود. جابر مثل بچه ها سوار بر چوبی کوچه به کوچه می دوید و فریاد می زد: آهای! مواظب باشید، مواظب باشید! اسبم شما را زیر نگیرد!

**********

درماجرای قیام عباسیان برعلیه حاکمیت اموی، رهبران اصلی انقلاب( ابوسلمۀ خلال و ابومسلم خراسانی ) به امام صادق(ع) نامه نوشتند. ابوسلمه نوشت: «... اگر پذیرای پیشنهاد من باشی، از این پس به سوی تو دعوت می کنم و اهل خراسان را به بیعت با تو بر می انگیزم » و ابومسلم نوشت: «... من مردم را به دوستی اهل بیت دعوت می کنم، اگر مایل هستید کسی برای خلافت شایسته تر از شما نیست. » ملاحظه می شود که تقریباً مفهوم هر دو نامه به یک مضمون است! وقتی محمدبن عبدالرحمن بن اسلم به محضر امام صادق (ع) شرفیاب شد. و با معرفی خودش نامۀ ابوسلمه را تقدیم کرد. امام فرمود: « مرا با ابوسلمه کاری نیست، او شیعۀ دیگران است » محمد گفت: من فرستاده ای بیش نیستم، نامه را بخوانید هر پاسخی می خواهید بدهید. امام چراغی خواست و بی آنکه نامه را بگشاید روی شعلۀ آتش بگرفت و تا به آخر سوخت. فرمود: آنچه را دیدی به رفیق خود باز گو. هم چنین امام (ع) در جواب نامۀ ابومسلم خراسانی فرمودند: « ما أنت من رجالی و لا الزمان زمانی؛ نه تو از یاران منی و نه زمانه زمانۀ من است »

 **********

 اگر چه در قاموس شیعه همکاری با حاکمیّت جور ممنوع است و از آن، کمک به ظلمه و اعانت ظالم تعبیر می شود، ولی حضرت موسی بن جعفر(ع) خود به علی بن یقطین فرمود سعی کن با استفاده از حضور و نفوذ پدرت در دستگاه خلافت عباسی جای پائی بدست آور. علی بن یقطین با همین پیش فرض، مراتب و درجات ترقی را پیمود و روزی که از طرف هارون به او پیشنهاد وزارت داده شد، پس از کسب اجازه از محضر امام زمانش پیشنهاد هارون را پذیرفت. ناگفته نماند هدف امام (ع) از تشویق علی بن یقطین برای تصدی مقام وزارت، حفظ جان و مال و حقوق شیعیان و کمک به اهداف شیعه بود. لذا به وی فرمود: علی! تو برای من یک چیز را تضمین کن، تا در مقابل آن من هم برای تو سه چیز را تضمین کنم. علی عرض کرد: آن سه کدامند؟ امام (ع) فرمود: هرگز با شمشیر کشته نشوی، هرگز تهیدست نگردی، هیچ وقت زندانی نشوی. امّا آنچه که تو باید تضمین کنی این است که هر وقت یکی از شیعیان ما به تو مراجعه کرد، هر کاری و نیازی داشته باشد، انجام دهی و برای او عزّت و احترام قائل شوی. علی بن یقطین هم قبول کرد، و تاریخ گواه است که چنان هم شد.

 **********

 زمانی که امام ابوالحسن علی بن موسی الرضا(ع) عهد نامۀ ولایتعهدی را امضاء می کرد، زیر ورقه نوشت: « به درستی که او مرا ولایت عهد و امارت بزرگ قرار داده، اگر بعد از او زنده بمانم. و لکن ــ جفر و جامعه ــ دلالت بر خلاف این معنی دارد. »

 **********

علامۀ مجلسی نقل می کنـد: قاسم بن عبدالرّحمن که زیدی مذهب بود می گوید: روانۀ بغداد شدم و چون بدان جا رسیدم مردم را دیدم که می دوند وسپس می ایستند. پرسیدم: چرا چنین می کنید؟ در حالی که با دست اشاره می کردند، گفتند: إبن الرضا، إبن الرضا. همین که نگاه کردم محمدبن علیّ جواد (ع) را دیدم که سوار بر استری سوی من می آید. با خویشتن اندیشیدم: خداوند امامیه را لعنت کند که معتقدند پروردگار، اطاعت این کودک را واجب کرده است! دراین هنگام، که او به نزدیک من رسیده بود، رو به من کرده و فرمودند: ای قاسم بن عبدالرّحمن « فقالوُا أبَشراً مِنـّا واحِداً نتـَّبـِعُهُ إنـّا إذاً لفی ضَلال ٍوَ سُعُـر؛ پس گفتند آیا سزد که ما یک بشری از جنس خودمان را پیروی کنیم؟ در آن صورت دچار گمراهی و سردرگمی خواهیم بود. »( قمر/24 ) پس از شنیدن آیۀ قرآن از لسان مبارک امام که از ضمیر باطنم خبر داده بود، با خود گفتم: به خدا او ساحر و افسونگر است. امّا آن حضرت باز گشته و رو به من گفت: « أءُُلقِیَ الذِکرُعَلیهِ مِن بَینِنا بَل هُوَ کذابٌ أشِر؛ آیا از میان همۀ ما، ذکر[ وحی وقرآن ] فقط به او رسید، نه بلکه او دروغگوی بی باکی است» ( قمر/25 ) قاسم می افزاید: از آن جا که باز گشتم به امامت آن حضرت معتقد شدم و شهادت دادم که امام جواد (ع) حجّت خدا بر مردم است و به او ایمان آوردم.

**********

محمد بن فرج از قول أبودعامه نقل کرد: در اثنای بیماری « علی بن محمدبن علی بن موسی »( امام دهم ) که ازهمان بیماری وفات نمود، به عیادتش رفتم. وقتی می خواستم باز گردم فرمود: ای ابودعامه رعایت حق تو واجب شد می خواهی حدیثی برایت بگویم که خرسند شوی؟ عرض کردم: ای پسر پیغمبر خدا، بسیار به اینکار مایلم. فرمود: پدرم محمدبن علی برای من نقل کرد و گفت: پدرم علی بن موسی برای من نقل کرد و گفت: پدرم موسی بن جعفر برای من نقل کرد و گفت: پدرم جعفربن محمد برای من نقل کرد و گفت: پدرم محمدبن علی برای من نقل کرد و گفت: پدرم علی بن الحسین برای من نقل کرد و گفت: پدرم حسین بن علی برای من نقل کرد و گفت: پدرم علی بن ابی طالب (ع) برای من نقل کرد و گفت: پیغمبر خدا (ص) فرمود: « ای علی بنویس: عرض کردم چه بنویسم؟ فرمود بنویس: « بسم الله الرّحمن الرّحیم، ایمان آن است که دل بدان وابسته و عمل مؤیّد آن باشد. اسلام آن است که به زبان آید و مجوز زناشوئی شود » ابودعامه گوید، گفتم: ای پسر پیغمبر خدا نمی دانم حدیث بهتر است یا اسناد آن؟ فرمود: این صحیفه ای است به خط علی بن ابیطالب(ع) و املای پیامبر خدا(ص) که ما، کوچک از بزرگ به میراث می بریم.

 **********

 ابوهاشم جعفری گوید: در دوران مهتدی عباسی، هنگامی که در زندان بودم، امام عسکری(ع) را به زندان آوردند. شبی امام(ع) به من فرمودند: ای اباهاشم! این طغیانگر امشب می خواهد با مشیّت خداوند بازی کند، امّا خداوند تبارک و تعالی عمر او را قطع کرده و حکومت را برای جانشین او قرار داده است. من فرزندی ندارم ولی به زودی فرزندی روزی من می شود. سپس ابوهاشم افزود: صبح که شد ترک ها به مهتدی حمله کرده، او را به قتل رسانیدند و معتمد جای او بر تخت نشست، خداوند هم ما را از دسیسۀ مهتدی به سلامت حفظ کرد. و شاید به همین مناسبت باشد که از امام حسن عسکری(ع) نقل شده است: فرمود؛« زَعَمَتِ الظـَلمَة ُ أنـَّهم یَقتلوُنني لِیَقطعوُاهذاالنـَّسل فکیف رأوا قـُدرَة َالله؛ ستمگران برای قطع کردن این نسل مبارک خیال کردند که مرا به قتل می رسانند، پس قدرت خداوند را چگونه دیدند؟ » ( غیبت شیخ طوسی. حدیث 173 و 197)

 **********

 بدینسان؛ شیعیان بعد ازطی این فراز و نشیب ها رسیدند به ایّام امامت یازدهمین پیشوای خود، و می دانستند که بعد از آن حضرت ایام غیبت فرا می رسد و آموخته بودند که « اگر از روزگار باقی نماند مگر یک روز، خداوند، آن یک روز را طولانی می کند تا فرزند پیامبر ظهور کند و روی زمین را پر از عدل و داد نماید، هم چنانکه پر از ظلم و جور شده باشد.» و قطعاً همین آمال و آرزوها بود که خیل عظیم شیعیان را بی تاب می کرد و کسانی را که جرأت بیشتری داشتند به در خانۀ امام عسکری (ع) می کشانید تا سالها افتخار خدمتگزاری پیدا کنند و ملازم بیت امام شوند شب ها را به عبادت و روزها را در اطاعت بگذرانند بدان امید که توفیق یابند یک لحظه جمال مبارک صاحب خود را ببینند. لطفاً ببینید؛ ضوءبن علی از قول مردی از اهل فارس که نامش را هم برده نقل می کند: به سامرّا آمدم و ملازم درب خانۀ أبی محمد (ع) شدم تا اینکه روزی مرا به اندرون فرا خواندند. فرمودند: برای چه آمده ای؟ عرض کردم برای اشتیاقی که در خدمت شما باشم. اجازه دادند ماندم. در خانه خدمت می کردم و گاهی اوقات به بازار می رفتم و حوایجشان را تهیه می کردم. روزی بدون إذن واردصحن خانه شدم ناگاه صدائی مرا درجایم میخکوب کرد؛ سرجای خودت بایست و حرکت مکن! درهمین حین کنیزی که همراهش را با پارچه ای پوشانیده بود وارد شدند لحظاتی بعد امام (ع) اجازه دادند وارد شدم. به کنیز فرمودند: پارچه را بردار. کنیز روپوش را از چهرۀ مبارک پسری برداشت که سفید و نیکو روی بود. آنگاه امام(ع) فرمودند: « هذا صاحِبُکـُم » این است صاحب شما. سپس به کنیز فرمود او را ببرد و من دیگر او را ندیدم تا اینکه امام (ع) وفات کرد. ( به نقل از اصول کافی کلینی، کتاب الحجّة. و کتاب غیبت شیخ طوسی حدیث 8/202 )

روی این جهات است که شیعه هزارو اندی سال است نه تنها منتظر ظهور منجی خود، بلکه در انتظار منجی عالم بشریّت روز شماری می کند و با آن امید و دلبستگی، به همۀ نظام های خود کامۀ زور مدار اعمّ از استبداد سیاسی و استبداد دینی پشت نموده است. زیرا به خوبی می داند در استبداد سیاسی انسانی که شب مستطیع حـجّ است شاید صبح مستحق زکاة شود، و در استبـداد دینی سرنوشت انسان ها به مراتب بدتر از آن است. کسی که امروز « بهشتی » هست چه می داند که فردا به فتوائی « جهنمی » خواهد شد!

 امّا از شوربختی انسان ها است؛ که کاربُرد هر دو نوع استبدادِ: « حجّاج بن یوسفی » و « مهتدی باللهی » یکی بوده و آن سرک کشیدن به زندگانی خصوصی انسان هائی است که با پیام « لآاِکراهَ في الدّین » می باید خوی می گرفتند و بر آن منهج می باید به معروف دعوت و از منکر نهی می شدند تا در وادی معرفتِ « قـَد تـَبیَّنَ الرُّشد » وارد گردند ولی هیهات که حوصلۀ زورمداران وعجلۀ دین مداران مانع از آن است که محور و مدار « لِیَستـَنقِـذ َعِبادَکَ مِنَ الجَهالـَةِ؛ جانش را در راه تو فدا کرد تا بندگانت از جهالت و سرگردانی و ضلالت نجات یابند.» را تشخیص دهند و بفهمنـد.

آنانی که در اجرای فرمان « وَقاتِلوهُم حَتـّی لا تکوُنَ فتنة ٌ» تعجیل می کنند باید فراموش نکنند که خداوند به پیامبرش می فرماید: « وَلـَوشآءَاللهُ ما أشرَکوُا وَ ما جَعَلناکَ عَلیهِم حَفیظاً وَ ما أنتَ عَلیهِم بوَکیلٍ » و اگر خداوند می خواست آنان شرک نمی ورزیدند و تو را نگهبان آن ها نگماشته ایم و تو کارساز و وکیل آنان نیستی. « البته باید توجه داشت که این آیه جواب یک سؤال فرضی است؛ که چرا خداوند همۀ انسان ها را به راه راست هدایت نکرده است؟ در حالیکه سنت الهی در بارۀ هدایت انسان ها همواره بر این جاری بوده که ابزار هدایت را در اختیار بشر قرار داده و او را به راه راست هدایت کرده و به وسیلۀ عقل و پیامبران پیامهای خود را به او رسانده و در عین حال به او آزادی و حق انتخاب هم داده است و هیچ گونه اجباری در کار نیست و بشر با میل و ارادۀ خود می تواند حق را انتخاب کند و می تواند به راه باطل برود. و اگر اجباری در کار بود حق پرستان از اهل باطل مشخص نمی شدند.» (به نقل از تفسیر کوثر، مجلد سوم)

اگر صفحات تاریخ از خون شمشیر چنگیزها، نرون ها و آتیلاها، و در قرن اخیر از عملکرد وحشیگری های آدلف هیتلر، ژوزف استالین و بنیتوموسولینی سران احزاب نازیست، کمونیست و فاشیست، و ترومن فرماندۀ پرتاب بمب به دو شهر هروشیما و ناکازاکی و شیطنت های مخرب انگلستان رنگین باشد باکی نیست. امّا متأسفانه کارنامۀ عملکرد حکومتهای دینی کیسانیه، راوندیه، زیدیه، اسماعیلیه و حتی فاطمیان، ادریسیان و صفویان نیز چندان قابل دفاع نمی باشد. و افسوس که دولتهای آنان نه تنها در ادارۀ امور کشور از وضعیت دلخوش کننده ای برخوردار نبوده اند بلکه حتی آثار تخریبی در ارکان حریم دین نیز از خود به یادگار گذاشته اند. آنان که حکومت های خود را حکومت الهی قلمداد می کردند از خدای زیبای دوست داشتنی وعاشق زیبایی، چهرۀ کریه و بد منظر درهم شکنندۀ سرکشان ترسیم کردند و شعار « إنَّ اللهَ جَمیلٌ و یُحِّبُ الجَمال » را به « بسم الله القاصِم الجَبّارین » تغییر دادند، و خود را هم وکیل مدافع او جا زده و به هر بهانه ای انسان ها را قلع و قمع نمودند. تو گوئی مأموریت داشتند حقانیت و شأن نزول روایات منقول از ائمّه علیهم السلام را به تصویر بکشند.

لطفاً توجه فرمائید:

حضرت امام سجّاد(ع) می فرماید: « وَالله لا یخرج واحدٌ منـّّا قبل خروج القائم إلا کان مَثله فرخٍ طارَ مِن وَکرِه قبـل أن یستوی جناحاه فاخـذه الصبیان فعبثوا به؛ به خدا سوگند هیچ یک از ما قبل از قیام قائم (ع) خروج نمی کند مگر آنکه خروج او مثل خروج بچّۀ پرنده ای است که هنوز پرو بال در نیاورده از لانه اش خارج شود، که در نتیجه گرفتـار دستان بچه ها شـده با او به بـازی مشغول شونـد و خروجش بـه تباهی کشیده شود.» ( وسائل الشیعه ج 11 )
و امام صادق (ع) فرمود: « مآخَرَجَ وَلآ یَخرُجُ مِنـّآ أهلَ البَیتِ إلی قِیامِ قآئِمُنا أحَدٌ لِیَدفـَعَ ظـُلماً أو یَنعَشَ حَقاً إلاّ اصطـَلـَمتـَهُ البّلـِیَّة،ُ وَ کانَ قِیامُهُ زِیآدَة ًفی مَکرُوهِنا وَ شیعَتِنا؛ هیچ یک از ما اهل بیت تا روز قیام قائم ما [ حجّة بن الحسن العسکری عجّل الله تعالی فرجه الشریف ] برای جلوگیری از ستمی یا برای بر پا داشتن حقی خروج نمی کند مگر آنکه بلاء و آفتی او را از بیخ بر کند، و قیام او بر اندوه ما و شیعیانمان بیافزاید.»( روایت متوکل بن هارون در اسناد صحیفۀ سجادیّه)


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com