ایران را پاس می دارم
استفاده از مطالب با ذکر منبع آزاد است


  1/ 7/ 1391

تاریخ: ایران را پاس می دارم


بنام

خداوند جان و خرد
اگر چه بقول مرحوم "اسماعیل حمیدیه" (مراغه ای)، متوفی به سال 1356 هجری شمسی، ادیب و سخن سرای متخلص به "نشید" که متأسفانه نا شناخته ماند:« می روم تا عالمی دلکش تر از رؤیا بسازم »
آری: «... می روم تا دور از این آلایش و آلودگیها
<br />
بند خود را گم کنم در وادی نابودگیها / وا رهانم خویش را از ننگ و دود اندودگیها<br />
گر نشد، چنبر کنم چرخ زمان را / یا بهم دوزم زمین و آسمان را<br />
با فغان سینه سوز... بی امان و کینه توز / هم گریزان می ستیزم...هم ستیزان می گریزم.<br />
در جهان خاکی از پاکی اثر کو؟ / گوشه ی امن و امان، یا خلوت بی درد سر کو؟<br />
زین متاع مختصر، کس را گذشتی مختصر کو؟ / با پسر مهر پدر کو؟ وز پدر شرم پسر کو؟<br />
زندگی خاکش به سر گشته، ولی اهل بصر کو؟ / جان به قربان بشر، اما بشر کو؟
وز بشر، جز شور و شر کو؟ / شد عیان شرش به عالم، لیکن از خیرش خبر کو؟
راه گم شد، راست کج شد، راهبین کو؟ راهبر کو ؟ / یارب آن طوفان که این بنیان کند، زیرو زبر کو؟
از قلم کاری نشد، باری تبر کو؟ / دیده ها بیناست، اما دیده ی صاحب نظر کو؟
در نظر جز سیم و زر کو؟ / عالمی زین خاکدان آلوده تر کو؟
می روم تا عالمی دلکش تر از رؤیا بسازم...»/

اما با این همه، ایران را پاس می دارم... ایرانی تو را دوست می دارم
ایران را پاس می دارم؛ با آذربایجان و کردستان و خوزستان اش، با کرانه های دریای مازندران و خراسان و کرمان و بلوچستان اش، با خلیج همیشه فارس اش، و هر آنچه که در این محیط محاط است.
ایرانی را دوست می دارم؛ با رادمردان آذری و قهرمانان کردی و شیران عربی اش، با سرداران رشید جنگل، آزادگان ترکمن، بلوچ و یلان سیستان اش، با دلیر مردان تنگستان، ایل های شاه سون، بختیاری و قشقائی اش. ایرانی تو را دوست می دارم زیرا علی رغم تکلم هر قوم به زبان اصیل مادری خویش؛ به لهجه های؛ آذری، کردی، عربی، گیلکی، تالشی، ترکمنی، بلوچی، لری، قشقائی و... اما در نهایت، در راستای حفظ وحدت و یک پارچه گی "ایران زمین"، همگی زبان شیرین شعر و ادب "پارسی" را پاس می دارید و همراه با " حضرت لسان الغیب " زمزمه می کنید: « شکر شکن شوند همه طوطیان هند/ زین قند پارسی که به بنگاله می رود.»، و جملگی بدان زبان نغز، هم سخن می گویید و هم بعنوان زبان رسمی کشور با آن رسم الخط می نویسند.
ایران را پاس می دارم؛ با ذرّه ذرّه ی گرد و غبارش در قله ی کوههای؛ سهند، سبلان، دماوند، علم کوه، بینالود، شیرکوه، تفتان و... و مشت و مشت خاک اش در گودترین نقطه ی درّه ها و دشت های؛ کویر، لوت، لار، دن نشیر، دریاسر و... و با معادن و ذخائر زیر زمینی؛ نفت، طلا، مس، سرب، روی، آهن، زغال سنگ، سنگ گچ، سنگ مرمر، منگنز، گوگرد و...، اما باید بدانیم که همه ی آن ها از آنِ ما نیست و ما حق نداریم سرمایه ی نسل های بعدی را فدای ندانم کاری ها و دلبخواهی های امروز بکنیم.
ایرانی را دوست می دارم؛ بازوان توانا و دستان هنرمندش را می بوسم، دستان پینه بسته ی؛ باربران، کارگران، دهقانان، کشاورزان، دامداران، باغداران، صنعتگران، پیشه وران، رانندگان را، پیشانی؛ اطباء، مهندسین، معلمین، محصلین، کارمندان، اساتید، دانشجویان، دانش پژوهان، فرهیختگان، زندانیان و نه زندانبانان را. که پیوسته در راستای ساختن ایرانی آزاد و آباد در تلاشند، و جملگی خادمان بی منتِ کوشا، در رسانیدن خدمات بر آحاد مردم. و در مجموع انسان های غیرتمندی که کار و کوشش با کدّ یمین و عرق جبین را سرمایه ی جاودانی خود و عائله ی شرافتمند خود می دانند. نیز ایرانیان را دوست می دارم در هر کجای دهکده جهانی که باشند، بخصوص جوانانی را که ایران را ندیده اند اما دلشان در عشق به وطن می طپد و هر سحرگاه با آرزوی دیدن ایران از خواب بر می خیزند و می گویند " صبح بخیر ایران"
ایران را پاس می دارم؛ ایران کهن را، ایرانی که حمله ی بیرحمانه ی اسکندر و کشور گشائی اعراب و یوروش وحشیانه ی مغول را ــ با تاراج اموالش ــ پشت سر گذاشته است. سال های سال با تن عریان و شکم گرسنه، صورتش را با سیلی سرخ نگه داشته، لکن با لبخند بر روی نوباوگان خود آنان را به آینده ای روشن امیدوار ساخته است تا بکوشند و قناعت کنند و با جبران مافات، دوباره ایرانی آباد و آزاد بسازند.
ایرانی را دوست می دارم؛ ایرانیان سرفراز را، ایرانیانی که همراه خشایارشا تا سرزمین فراعنه تاخته و بر گردن "مصری ها" مالیات سنگین نهاده است، با سلطان محمود غزنوی و نادر شاه افشار، در سرزمین هندوستان بت سومنات را شکسته، کوه نور و دریای نور بتاراج آورده است. ــ براستی اندیشیده اید؛ چرا حملات دیگران وحشیانه و ددمنشانه، نشانی از وحشیّت و سبعیّت است، اما یوروش ما متمدنانه و خیرخواهانه، ارمغان صلح و آرامش؟ــ لکن در اندیشه ی خردمندان و انسان های آزاده، زیر حملات و ضربات ناجوانمردانه ی دیگران دست و پا زدن به همان اندازه قبیح و زشت و ناپسند است که به دیگران حمله کردن و به یغما بردن مایملک آنان. نشان به این نشان؛ آیا راضی می شوید ناموستان را مورد تجاوز قرار دهند؟ پس اگر جواب همین یک پرسش منفی است نباید حمله به ناموس دیگران باعث افتخار باشد!!!
آیا در نظام انسانیّت هم ضعیف پامال است؟
می گویند: متأسفانه منطق دنیای قدیم منطق « اَلحَقّ لِمَن غَلـَب » بود. می گویم: شوربختی اینجاست که همان ــ دوگانه اندیشیدن، زیبائیها را به خود و زشتی ها را برای دیگران خواستن ــ حتی در دنیای باصطلاح متمدن امروز نیز، که در دود ناشی از آتش فشان جاهلیت خود خفه می شود، شدیداً فرا روی انسان هاست. در دنیای روشنفکر امروز؛ "غرب" به پشتوانه صنعت و اقتصاد، با "بقیۀ دنیا" قیم مآبانه رفتار کرده، و دقیقاً به مثابۀ « رشته ای بر گردنم افکنده دوست » کشورهای غیر غربی را دنباله رو خود می خواهد و جالب اینکه نه تنها هیچ اعتراضی را بر نمی تابد بلکه وقیحانه منتظر است بدون کوچکترین اعتراض آنان را الگو قرار دهند و سرود « پسندم آنچه را جانان پسندد » خوانند. لطفاً ببینید:
"غرب" به بهانه ی سیمای دوست داشتنی و جذاب "آزادی اندیشه و بیان" هر از چندگاه اعتقادات و باورهای دینی یک میلیارد و پانصد میلیون مسلمان را به باد استهزاء گرفته و در قالب ساختن " فیلـم" و کشیدن "کاریکاتور" بیشرمانه به ساحت مقدس پیامبر اسلام بی حرمتی می کند!! و جالب اینکه در مقام اعتراض، فریادِ ــ وای به ساحت آزادی خواهی انسان ها ــ توهین شد، سر می دهند. یکی از آزاد اندیشان در مقام دفاع از حریم اسلام نوشته بود: برای اعتراض مدنی « بیانی باید باشد، تا آدمی آنرا آزادانه اظهار کند، اگر گوینده یا نویسنده، بیانی برای ارائه نداشت، این خلا را با ناسزا که یکی از اشکال زور است، پر می کند، در واقع ضد آزادی و ناقض حقوق انسان می شود.»
درست است که؛ منطق "خشونتِ مسلمانان" به همان اندازه غیر قابل دفاع است که منطق "غرب" از آزادی بیان، محکوم است، اما سؤال اینجاست؛ آیا پیامبراسلام(ع) ــ که مورد احترام انبوه انسان هائی است که آنان هم در این دهکدۀ جهانی حق حیات دارند ــ حریم خصوصی دارد یا ندارد؟ در دنیایی که حریم "عروس خانم ملکه انگلیس" محترم شمرده شود؟ چرا نباید پیامبرِ 1.5 میلیارد مسلمان، حریم خصوصی نداشته باشد؟ چرا منطق غرب، منطق یک بام و دو هوا است؟ آیا فرضاً اگر از جانب مسلمانان هیچگونه اعتراض و عکس العملی صورت نگیرد، سردمداران نهضت "غرب سروری"ــ از سکوت آنان در مقابل اعمال قبیحی که اسمش را به غیر از "جاهلیت متمدّنانه" عنوان دیگری نمی توان نهاد ــ شرم می کنند؟ اگرچه به هیچ بهانه طرفدار خشونت، حمله و آدم کشی نیستم، اما آنانی که می گویند باید به جای اعتراض تند، شکایت کرد، می گویم به کجا باید شکایت کرد؟ در جائی که مستنطق، مدعی العموم، وکیل مدافع، رئیس محکمه و مجری قانون، خود آقایان غربی ها هستند آیا از آن شکایت می توان طرفی بست؟
پس فراموش نکنیم با اهانت به پیامبر، سوزانیدن قرآن و احیاناً اجرای سناریوهای مشابه دیگر، که برای آینده تدارک دیده اند، غرب راهی را برگزیده که برای مسلمانان ــ حالت بازی دو سر باخت ــ را دارد. زیرا یا مسلمانان همانگونه که دیدیم عکس العمل نشان می دهند نتیجه اش این خواهد شد که غرب به نسل جوانش که از راه حسّ کنکاوی می خواهد بداند "اسلام" یعنی چه؟ جواب می دهد؛ اسلام یعنی خشونت، تندروی، اسلام یعنی ترور، آدم کشی، و در یک کلام اسلام یعنی وحشیّت و سبعیّت، اسلام یعنی مخالفت با آزادی اندیشه و بیان و قلم. یا اینکه مسلمانان سکوت می کنند در اینصورت هم برای سیاست پیشگان غرب زهی سعادت، که با تکیه بر چارچوب آزادی بیان و قلم و اندیشه، مسلمانان را در موضع ضعف نگهداشته، اسلام را هرگونه که دلشان می خواهـد به نسل جوان خود معرفی می کننـد. درست مثل « شیر بی یال و دم اشکم.»
اما اگر به احساسات اسلام خواهانۀ بعضی ها بر نخورد می خواهم این روی سکه را هم ببینیم؛ درست است که "غرب" انحصار طلب است اما کودن نیست، زیرا به کیاست دریافته که تنها چیزی که در جوامع اسلامی محلی از اعراب ندارد تعالیم "اسلام" است. شعارهای « بسوی دروازه های تمدن بزرگ، جامعۀ بی طبقۀ توحیدی، دوران سازندگی، گفتگوی تمدن ها، عدالت محوری، مهر ورزی، خیرخواهی » همه طبل تو خالی اند و محملی برای شیره مالیدن و دوشیدن مردم فلک زده ای که در زیر آسمان کبود حتی یک نقطه ی امید ندارد! "غرب" خود محور است اما بی شعور نیست، زیرا دارد می بیند در جوامع اسلامی اثری از تعالیم اسلام و قرآن وجود ندارد. اسلام؛ خیانت به بیت المال، دارا شدن بلا جهت، دزدی، ربا، قمار، رشوه، کم فروشی، گران فروشی، احتکار، مونوپل، عیاشی، چشم چرانی، تجاوز به ناموس دیگران را حرام می داند، اما شما در این خراب آباد برای نمونه یک کشور اسلامی را نشان دهید که به این تحریم ها ارج می نهند. "غرب" خود پسند است اما احمق نیست، زیرا دارد می بیند همۀ سجایای اخلاقی و کرامت انسانی، که اسلام بدانها پای فشرده، در بوته فراموشی است و برعکس همۀ رذایل اخلاقی و رفتار زشت و ناپسند و دور از شرف انسانی، "حلوا حلوا" می شود. چرا؟ برای اینکه ما زحمت کشیده و برای هر یک از محرمات، جواب بدیع فقهی یافته ایم و لذا بدون کوچکترین رودربایستی از یکدیگر و شرمندگی از خدا و پیامبر و اولیاءالله ــ همۀ زیبائی های دین را فراموش کرده و به زشتی هایی که تحریم شده عامل هستیم. پس باید به جای گله از "غرب"، از خود بپرسیم؛ بر سر این "دین" چه آورده ایم که برای اینگونه رفتارها خمیرمایه درست کرده ایم؟
آری، قبول که رفتارِ سرانِ ــ حداکثر هشت یا ده سالۀ "غرب" ــ با بقیۀ دنیا آمرانه است اما با ملت های خودشان چطور؟ مگر نه اینست که آنان دارند همۀ دنیا را می چاپنـد برای راحتی ملت خود؟ در عین حال عملکرد و رفتار سران "بقیۀ دنیا" با مردم خویش را هم رصد می کنند و می بینند؛ متأسفانه رهبران مادام العمر این ها، به ملتهای خود شاخ و شونه می کشند، بدیهی ترین حقوقشان را پایمال می کنند، ذخائر زیر زمینی شان را به ثمن بخس چوب حراج می زنند، نه تنها عواید کشور را برای روز مبادای خود و فرزندانشان در بانکهای غربی ذخیره می کنند بلکه حتی لقمۀ خالی را هم از دهان مردم بیرون کشیده و به دیگران می بخشند! معترضین را هم به نام ضد امنیت و مخالف استقلال کشور روانۀ زندان می کنند، و اگر دامنۀ اعتراضات بالا گرفت به نام تروریست بر سر مردم خود بمب می ریزند و... آری چنین است که "غرب" در اعمال سران "بقیۀ دنیا" اثری از انسانیت، جوانمردی و میهن دوستی نمی بیند. آیا در چنین اوضاع واحوال، انتظار داریم آنان به ما دل بسوزانند، آیا انتظار کمک از"غرب" حماقت نیست؟ بلی چنین است که اهل درد، در سوک؛ رحلت "اسلام"، وفات "امنیت"، فقدان "استقلال" و شهادت "آزادی" به عزا نشسته، زار زار می گرید و ناله سر می دهد: « زندگی خاکش به سر گشته، ولی اهل بصر کو؟ جان به قربان بشر، اما بشر کو؟ راه گم شد، راست کج شد، راهبین کو؟ راهبر کو؟ یا رب آن طوفان که این بنیان کـُند، زیرو زبر کو؟»

سؤال: شما با چنین بینش، جنگهای صدر اسلام را چگونه توجیه می کنید؟
اگر چه بحث بر سر وطن دوستی است و این که: « عنکبوت ار لانه دارد آدمی دارد وطن/ عنکبوت آسا تو هم دور وطن تاری بتن ». ولی خُب، تصادفاً طرح سؤال پر بیراه هم نیست. اما اندر این مقوله؛ نخست باید یک تقسیم بندی داشته باشیم: عهد رسول الله(ص) که شامل دو قسمت مکی و مدنی می شود، بعد دوران خلفای راشدین که طبیعتاً از منظر شیعیان دو قسمت متمایز از هم است؛ عهد خلفای ثلاثه و عهد علی(ع)، سپس دوران خلافت اموی و عباسی است که در این بینش سالب بانتفاع موضوع می باشد.
اما عهد رسول الله(ص)؛ در سیزده سال مکه، مسلمانان نه تنها قدرت جنگ نداشتند بلکه پیوسته مورد تهاجم و سرزنش و سرکوفت کفار بودند تا جائیکه از ترس آنان در دو نوبت به کشور پادشاهی حبشه ــ که گویا در تحت حکومت "نجاشی" راحت تر می توانستند زندگی کنند ــ مهاجرت کردند. تا اینکه بعد از اسلام آوردن عده ای از اهالی یثرب و دعوت از پیامبر خدا برای کوچ به آن شهر، رسول مکرّم(ص) در جهت خلاصی از دست اهالی مکه، بناچار دست به مهاجرت زد و مورد استقبال گرم اهالی یثرب قرار گرفت و آنان هم به پاس قدوم مبارک حضرتش نام شهرشان را به "مدینة النبیّ" تغییر دادند. متعاقباً همۀ مسلمانان مکه به مدینه هجرت کردند، مهاجرین حبشه باز آمدند...
پس از آنکه صدای دین اسلام به طوائفی که در اطراف شهر مدینه سکونت داشتند رسید، دسته دسته آمدند ایمان آورده و تعالیم دین جدید را آموختند و به این ترتیب در روی زمین اولین کشور کوچک اسلامی به مرکزیت "مدینه" شکل گرفت. طبیعی است که چنین تشکلی طایفۀ قریش را به وحشت می انداخت، و لذا به این فکر افتادند قبل از آنکه مسلمانان قدرت بیشتری پیدا کنند، حمله کرده و صدای آنان را در نطفه خفه نمایند. مکیّان هیجده ماه بعد از هجرت، به طرف شهر مدینه لشکر کشی کردند که در تاریخ به جنگ "بـدر" معروف شده است. در نبرد بدر که مسلمانان با 313 نفر در مقابل دشمن یکهزار نفری صف کشیده بودند آنان را شکست دادند. یکسال بعد از آن، جنگ "اُحُد" و چهار ماه بعد از آن محاربۀ "بنی نضیر"، در سال ششم بعد از هجرت نبرد "خنـدق" اتفاق افتاد. تاریخ می گوید: در همۀ جنگها بدون استثناء حمله ی ابتدائی از جانب اهالی مکه بود و مسلمانان در حالت تدافعی نبرد کرده اند... در نهایت رسول الله(ص) در ماه رمضان سال هشتم هجرت دستور داد؛ مسلمانان به طرف شهر مکه حرکت کرده و قبله گاه خودشان را که روزانه هفده رکعت نمازهایشان را به طرف آن "معبـد" می خوانند زیارت کنند. مسلمانان به شکلی منتظم در کنار شهر مکه اردو زدند. بعد از مغرب همۀ شان آتش افروختند و بدین سان دشمنانی که از دور نظاره می کردند به وحشت افتادند. ابوسفیان ریش سفید طایفه ی قریش و سرکرده گروهی که بیست سال تمام علیه اسلام مبارزه می کرد، زمانی که از بالای کوه ابوقبیس شعله های آتش را دید به "عباس بن عبدالمطلب" عموی پیامبر پناهنده شد. عباس، ابوسفیان را به حضور پیامبر(ص) آورد، و او ظاهراً دین اسلام را قبول کرد. فردای آن شب زمانی که مسلمانان به شهرمکه وارد شدند، رسول اکرم(ص) امر کرد: کسانی که به خانۀ خدا پناهنده شوند، هر کس درِ خانۀ خودش را ببندد و خارج نشود، هر کس به خانۀ ابوسفیان پناه برد در امان است. به این ترتیب درهای شهر مکه بدون هیچ مقاومت و خونریزی به روی پیامبر اسلام باز شد. آن حضرت درِ خانۀ کعبه را باز کرد و وارد شد. بعد از خواندن دو رکعت نماز، در چارچوب درِ خانۀ کعبه ایستاد و خطاب به مردم فرمود: « ...غیر از خدای یگانه هیچ معبودی قابل پرستش نیست، که بی همتا و بی نیاز است، او وعده ی خود را به اتمام رسانید و به بندۀ خویش کمک و عنایت فرمود، همۀ احزاب را شکست و تارومار کرد، پس تنها اوست که شریکی ندارد و لایق شکر گزاری است.» محققین با استناد به اسناد تاریخی برآنند که در طول این مدت، مجموع شهدای اسلام و کشته شدگان اردوی مقابل 1082 نفر کشته بوده است.
در خصوص رفتار پیامبر اسلام(ص) با مردم، خدای متعال در آیۀ 159 سورۀ آل عمران می فرماید: « به سبب بخشایشی از خداوند، با آن ها ملایمت کردی و اگر درشتخوی و سخت دل بودی، البته از پیرامون تو پراکنده می شدند. پس، از آنها در گذر و برایشان طلب آمرزش کن و با آنان در کارها مشورت نما و چون تصمیم گرفتی، بر خدا توکل کن. همانا خداوند توکل کنندگان را دوست دارد.» با عنایت به صفحات خونین تاریخ، حقیقت اینست که اگر به غیر از پیامبراکرم هرکس دیگری در چنین شرایط می بود با آنکه اهالی مکه آن همه اذیتـش کرده بودند تا جائیکه مجبور شده بود از دیار خود فرار کند، حال که با چنان جلال و قدرت وارد شهر شد همۀ اهالی آنجا را قتل عام می کرد. لکن آن حضرت با بزرگواری فرمود: « حال شماها چه فکر می کنید، در بارۀ سرنوشت خود چگونه می اندیشید »؟ گفتند: مثل شخصیّت بزرگواری پیروز شده ای، گمان ما بر امر خیر است. فرمود: « به شماها همان را می گویم که برادرم یوسف گفت؛ امروز بر شماها هیچ مذمّتی نیست » سپـس فرمود: « بروید همگی آزاد کرده هستید. »
اواخر سال بعد، به فرمان نبیّ اکرّم(ص)، مسلمانان آماده شدند جهت انجام مناسک عبادی حجّ، در محضر آن حضرت به مکه روند تا نحوۀ انجام اعمال حج را عملاً از خود رسول خدا بیاموزند. بیش از 90 هزار نفر از نقاط مختلف و عمدتاً از مدینه به طرف شهر مکه حرکت کردند. از آنجائیکه پیامبر خدا بعد از آن سفر به مکه نرفت لذا در تاریخ به "حجة الوداع" یاد می شود. در بازگشت از حجة الوداع بود که به روز 18 ذیحجّة الحرام ــ در صحرای "غدیر" برای جانشینی علی بن ابیطالب(ع) از مسلمانان بیعت گرفت ــ و اندک زمان بعد از آن ( 75 روز بعد ) در 28 صفر سال دهم هجرت، روح ملکوتی اش به اعلی علییّن پیوست. در رابطه با داستان غدیرــ و کم لطفی های برادران اهل سنت ــ گفتنی ها بسیار است که در این مختصر نمی کنجد.( در کتاب "از غدیر تا عاشورا" به این مهم پرداخته ام )

عهد خلفای ثلاثه
راستش را بخواهید کشتار عجیبی که ــ در جنگهای "رَدّه" درعهد خلیفۀ اول، و متعاقباً کشور گشائی های اعراب در عهد خلفای دوم و سوم، فتح ایران و روم و گشودن دروازۀ قارۀ آفریقا ــ نه تنها به هیچ وجه قابل دفاع نیست بلکه حتی از باب « امربمعروف و نهی ازمنکر » هم محمل شرعی هم ندارد. قتل عام هائی که بازگوئی اش مورد اعتراض اهل سنت می باشد، ولی واقعیت این است که با جرعت می توان گفت این اعمال دقیقاً خلاف سنت پیامبر(ص) می باشد. لطفاً از باب مشت نمونۀ خروار به سه نمونۀ ذیل توجه فرمائید:
الف ــ تاریخ طبری، تاریخ یعقوبی وأبی الفداء می نویسند: پس از استقرار حکومت در ابوبکر، بعضی از قبائل از بیعت با وی امتناع و از پرداخت زکوة خود داری کردند، از آن جمله است قبیلۀ "تمیم" و کارگزار پیامبر بر قبیلۀ مذکور (مالک بن نویره). خلیفه ی مسلمین پس از رایزنی با مشاورین، برای سرکوبی آن ها که تهمت ارتداد نیز به آنان می زدند، به قبایل لشکر کشی کردند. از جمله به « خالد بن ولید » مأموریت داده شد عصیان مالک را سرکوب نماید. مالک و خانواده اش بی خبر از همه جا، در خانۀ خویش آرمیده بودند که محاصره شدند. مأمورین خالد بانگ برداشتند که ما مسلمانیم، اینان نیز فریاد زدند ماهم مسلمانیم و تسلیم شدند و به همراه آنان به نماز ایستادند. ولی ناگهان سپاه خالد نماز را قطع کرده! همۀ آنان را دستگیر و به نزد خالد آوردند. "اُمّ تمیم" زن زیبا و جوان مالک بن نویره، در میان اسیران مورد توجه خالد بن ولید قرار گرفت. بی درنگ دستور داد، مالک را گردن زدند. تن بی سر در خاک و خون غلطید و خالد در همان شب با بیوۀ او هم بستر گشت!! راستی شما چنین همبستری را غیر از "زنای به عنف" چه می نامید؟
در قضیۀ مشابه دیگری؛ مردم " ربـا " به دلیل کشتار خویشاوندانشان توسط عامل خلیفه خشمگین شـده
و فرماندار را بیرون کردند، ابوبکر به "عکرمة بن ابی جهل" نوشت: « به جای مأموریت قبلی به سوی مردم ربا حرکت کن و با آنان چنان کن که سزاوارند، اسرای آنان را نزد من فرست و خود به "زیاد بن لبید" بپیوند.» عکرمه حرکت کرد و آن قوم را محاصره نمود. مردم " ربا " پیغام دادند: « نظر شما را می پذیریم، بیائید صلح کنیم، ما زکات می دهیم و بیعت می کنیم!، پاسخ شنیدند: در صورتی شما را می پذیریم که شرایط ما را بپذیرید: اول ــ اعتراف کنید که شما بر باطلید و ما بر حق هستیم. دوم ــ کشته شدگان شما در آتش و کشته های ما در بهشت اند. سوم ــ پس از تسلیم شدن ما هر گونه خواستیم با شما رفتار می کنیم. مردم بیچارۀ ربا شرایط را پذیرفتند، حذیفه حاکم قبلی که بیرونش کرده بودند؛ گفت: اگر راست می گوئید باید همه بدون سلاح جنگی از شهر بیرون آیید. آنان اطاعت کردند، عکرمه وارد قلعه شد، اشراف و بزرگانشان را کشت، زنان و فرزندانشان را اسیر کرد و اموالشان را ضبط نمود، و همه را نزد ابوبکر فرستاد. ابوبکر تصمیم داشت مردان آنان را بکشد و زنان و فرزندانشان را بین سپاهیان تقسیم کند که عمر مانع شد و گفت: « این مردم مسلمانند، به خدا سوگند می خورند که از دین اسلام بر نگشته اند، پس نباید کشته شوند» اگرچه ابوبکر از کشتن آنان منصرف شد، ولی در مدینه زندانی کرد. پس از مرگ وی، "عمر" آن ها را آزاد کرد.

ب ــ دکتر حسن ابراهیم حسن در "تاریخ سیاسی اسلام" به روایت ابوالفرج می نویسد: در فتح مصر، پس از گشودن اسکندریه به دست « عمروبن عاص » و ضبط و مُهر جواهرات و اشیاء عتیقه و قیمتی، کشیش قبطی بنام "یوحنای نحوی" پیش عمرو رفت و خواهش کرد: اشیائی که برایتان سودمند نیست به ما باز گردانید. عمرو پرسید: مثلاً چه چیزهائی؟ یوحنا گفت: کتابهای حکمت که در خزینه های سلطنتی است. عمرو گفت: باید در این خصوص از خلیفۀ مسلمانان "عمربن خطاب" مجوزی داشته باشم. نامه نوشت و از خلیفه راجع به تقاضای یوحنا استفسار کرد. خلیفه جواب داد: « اگر مندرجات کتاب هائی که یاد کرده ای موافق با قرآن است با وجود قرآن از آن بی نیازیم و اگر مخالف قرآن است بدان حاجت نداریم همه را از بین ببر.» عمروبن عاص نیز کتابها را بین حمام های اسکندریه تقسیم کرد که در تونها بسوزانند. مدت شش ماه طول کشید، تمام شد. متأسفانه نظیر داستان کتاب سوزان مصر، در فتح ایران و سایر فتوحات هم، کم نبوده است. می گویند: از این بابت که هر ملتی به ذخائر ارزشمند علمی و تراوشات فکری علماء و اندیشمندان خودش دل می سوزاند، نوعاً اُمّت ها از خلافت اسلامی گله مند اند. می گویم: خدا پدرتان را بیامرزد، این آقا، احادیث حضرت ختمی مرتبت و آخرین حلقه از سلسلۀ انبیاء الهی را سوزانید شما انتظار دارید که آثار علمی علمای شما را حفظ می کرد؟! لطفاً ببینید:
بخشنامۀ عمربن خطاب در رابطه با سوزانیدن احادیث نبوی: « من کان عِنْدَهُ شَیْئا(مِنَ الحَدِیثِ) فَلْیُمْحِهِ (یا) فَلْیُحْرِقْهُ؛ در نزد هرکس از حدیث چیزی باشد باید آن را محو کند (یا) بسوزاند.»( جامع بیان العلم ج1، تذکرة الحفاظ ج1، تفسر المنار ج19، طبری ج5 )

ج ــ إبن اعثم کوفی در "الفتوح" می نویسد: خلیفۀ سوّم، عثمان بن عفان، عبدالله بن عامر ( پسر خاله خود را ) مأموریت داد به بلاد خراسان حمله کرده و آن منطقه را به فتوحات اسلامی بیافزاید. هنگامی که لشکر تحت فرماندهی "عبدالله" به نیشابور رسید، دستور داد: روستاها را غارت کنند. امیر نیشابور کس فرستاد و امان خواست، بدان شرط که اگر او را امان دهد دروازه های شهر را به روی اردوی اسلام بگشاید. عبدالله راضی شد. دگر روز دروازۀ شهر نیشابور بگشودند، سپاه عبدالله بن عامر وارد شهر شد. همۀ مسلمانان به یک نوبت با آواز بلند تکبیری گفتند و دست به کشتار و غارت زدند. آن روز از اول صبح تا وقت شام بی امان کشتند و غارت کردند.

آیا علی(ع) مشاور خلیفه بود؟
خنده دار تر از همه این است که ــ علمای اهل سنّت ــ در جهت تحریک احساسات نسل جوان، ادعا می کنند: امام علی(ع) مشاور مخصوص عمر بود پس در حمله به ایران با وی رایزنی شده، مضاف بر آن امام حسن و امام حسین(علیهماالسلام)، هنگام لشکر کشی به ایران در اردوی اسلام حضور داشته اند. اینک با توجه به دو روایت اول و دوم ( بدون اینکه توضیحی داده شود) درصد حدود مشاور بودن علی(ع) معین می شود، و روایت سوم نشان می دهد اساساً عمرــ با خروج صحابه از مدینه سخت مخالف بود ــ تا چه رسد به اینکه موافقت کند حسنین(ع) در لشکر کشی به ایران حضور داشته باشند. تحلیل هر سه داستان در "از غدیر تا عاشورا"
الف ــ إبن ابى الحديد در شرح خطبه 223 نهج البلاغه نقل می کند: إبن عباس كه خداى از او خشنود باد، مى‏گويد: در آغاز خلافت عمر، پيش او رفتم، (بعد شرح می دهد نشستیم خرما خوردیم...) سپس گفت: اى عبداللّه‏ از كجا مى‏ آيى؟ گفتم از مسجد، گفت: پسر عمويت را در چه حال رها كردى؟ پنداشتم منظورش عبداللّه‏ بن جعفر است. گفتم: در حالى كه با هم سنّ و سال هاى خودش بازى مى ‏كرد. گفت: منظورم او نيست بلكه مقصودم سالار و بزرگ شما اهل بيت است. گفتم: او را در حالى رها كردم كه با سطل بر نخل هاى فلان كس آب مى‏داد و در همان حال قرآن تلاوت مى ‏كرد. گفت: اى عبداللّه‏، خون شتران تنومند قربانى بر گردنت باشد اگر پاسخ سؤالى را كه از تو مى ‏پرسم پوشيده دارى، آيا هنوز در دل او چيزى از مسئله خلافت باقى مانده است؟ گفتم: آرى. گفت: آيا مى‏ پندارد كه پيامبر(ص) به خلافت او نصّ و تصريح فرموده است؟ گفتم: آرى و اين مطلب را هم براى تو مى‏ افزايم كه از پدرم عباس (عموى پيامبر) در بارۀ آنچه علی آن را ادّعا مى ‏كند پرسيدم. گفت: راست مى ‏گويد. عمر گفت: آرى. پيامبر(ص) در مورد خلافت او سخنى فرمود ولى نه آن گونه كه حجّتى را ثابت كند و عذرى باقى نگذارد! آرى، زمانى در آن باره چاره انديشى مى‏ فرمود، البته پيامبر در بيمارى خود مى ‏خواست به نام او تصريح فرمايد و من براى محبّت و حفظ اسلام، از آن كار جلوگيرى كردم!!! اين خبر را، به صورت مسند، احمدبن ابى طاهر مؤلف كتاب "تاريخ بغداد" در كتاب خود آورده است. ( یعنی عمر بیش از پیامبر به اسلام محبت داشت!!)
ب ــ همو؛ از إبن عباس روايت مى‏ كند: در يكى از سفرهاى "عمر" به شام همراه او بيرون رفتم، روزى بر شتر خود تنها حركت مى‏ كرد و من هم ازپى او بودم به من گفت: اى إبن عباس، از پسر عمويت پيش تو شكايت مى ‏كنم، از او خواستم همراه من به سفر بيايد نپذيرفت و همواره مى‏ بينم دلگير است، تو خيال مى ‏كنى دلگيرى او درچيست؟ گفتم: اى اميرالمؤمنين، تو خود مى ‏دانى. گفت: گمان مى‏ كنم از اينكه خلافت را از دست داده است اندوهگين است. گفتم: آرى سبب اصلى همان است، او چنين مى‏پندارد كه پيامبر(ص) حكومت را براى او مى ‏خواسته است... گفت: اى إبن عباس. درست است كه پيامبر(ص) حكومت را براى او مى‏ خواسته ولى وقتى خداوند متعال آن را اراده نفرموده و نخواسته است چه مى‏شود(!) پيامبر(ص) چيزى مى‏خواست و خداوند غير آن را. مراد خداوند بر آورده شد و مراد رسول خدا برآورده نشد، مگر هر چه را كه رسول خدا بخواهد انجام مى ‏شود... رسول خدا(ص) در بيمارى خود اراده فرمود كه نام على را براى حكومت ببرد، من او را از بيم فتنه و پراكنده شدن امر باز داشتم و پيامبر(ص) آنچه را در دل من بود دانست و از آن خود دارى كرد و خداوند هم آنچه را محتوم شده بود مقدّر فرمود. ( خداوند آنچه را پیامبر اراده داشت نخواست، آنچه را "عمر" در دل داشت مقدّر فرمود )
ج ــ إبن ابى الحديد در شرح خطبه 198 به نقل از "ابوجعفر طبرى" مورخ مشهور مى‏ نويسد: طبرى در تاريخ خود آورده است كه عمر براى سرشناسان مهاجرانقريش بيرون رفتن از مدينه و سفر به شهرها را بدون اجازه و مدتى معلوم ممنوع كرده بود. همچنين طبرى از "شعبى" نقل مى ‏كند كه مى ‏گفته است: "عمر" نمرد تا آنكه قريش از او سخت ملول شدند كه ايشان را در مدينه محصور كرده بود آنان از او خواستند اجازه دهد به شهرهاى ديگر بروند و او خوددارى مى ‏كرد و مى ‏گفت:همانا بيمناك‏ترين چيزى كه از آن بر اين امت بيمناكم، پراكنده شدن شما در سرزمين هاست. كار به آنجا كشيد كه كسى از او در باره شركت در جنگ و جهاد با ايرانيان و روميان اجازه خواست ولى خليفه در پاسخ گفت: در همان جهاد ها كه همراه پيامبر(ص) شركت كرده‏اى آن قدر ثواب نهفته است كه تو را بسنده باشد و به مقام پسنديده و مورد رضايت حق برساند. و همان براى تو از شركت در جهاد امروز بهتر است، براى تو سودبخش‏تر از همه است كه نه تو دنيا را ببينى و نه دنيا تو را!!!
د ــ در جنگ "صفین" محمدبن ابوبکر به معاویة بن ابوسفیان نامه ای نوشت، معاویه هم جوابی داد که از نظر تاریخی فوق العاده حائز اهمیت است. ما، کلّ هر دو نامه را در این مقاله آورده ایم. لکن ذیلاٌ بخش کوتاهی از نامۀ معاویه نقل می شود تا نیکو روشن شود که علی(ع)، نه مشاور ابی بکر بوده و نه مشاور عمر، لطفاً ببینید؛ معاویه به پسر ابوبکر می نویسد: «... پدر تو و فاروق (عمر بن خطاب) نخستين كسان بودند كه با او (علی) مخالفت كردند و بر او چيره شدند و هر دو در اين كار با يكديگر هماهنگى و اتفاق كردند و سپس او را براى بيعت با خويش فرا خواندند كه در آن كار تأخير و درنگ كرد و آن دو نسبت به او قصدهاى بزرگ كردند و تصميمهاى تند گرفتند، و ناچار با آن دو بيعت كرد و تسليم ايشان شد و آن دو، او را در كار خود انباز و بر راز خود آگاه نساختند تا آنكه حكومت آن دو سپرى شد و مردند. پس از آن دو، سوّمين آن دو تن ــ عثمان بن عفان ــ به خلافت رسيد كه به هدايت آن دو و روش ايشان حكومت مى‏ كرد...»

عهد امیرالمؤمنین علی(ع) ــ داستان جمل
می گوئیم در دوران خلافت قریب به پنج سالۀ امام علی(ع)، سه جنگ به حضرتش تحمیل کردند که هیچ چاره ای جز دفاع نداشت. ذیلاً شرایط و سرنوشت هر سه جنگ را بیشتر، با تکیه بر منابع اهل سنت، و تا حدّی که ممکن است بطور خلاصه نقل می کنم. بدیهی است که قضاوت نهائی بر عهدۀ خوانندگان خواهد بود. لطفاً ببینید: بعد از خلیفۀ سوم؛ مردم مدینه، باصطلاح برادران اهل سنت ــ اهل حلّ و عقد ــ نشستند و شور کردند و نهایت علی(ع) را به خلافت انتخاب نمودند. پس خلافت اسلامى با بيعت عمومى مردم مدينه و متعاقبا ساير بلاد (دقیقاً به همان طریقی که خلافت در خلفای قبلی مستقر شده بود) در شخصيّت امام علی(ع) ‏تجسّم عينى يافت.
عزیزان اهل سنـّت، این بیان را نقطه ضعف می گیرنـد که چون شیعیان ــ با این بیـان ــ شورا را قبـول
دارنـد پس ادعای امامت باطل است. در حالی که نبایـد خلط مبحث نمود، ادعـای امامت در جای خود ثابـت
است و به اعتقاد شیعه منصب امامت، همانند منصب رسالت، از مناصب الهی است و در جای خود هم با ادلۀ محکم و براهین آشکار ثابت شده است. اما ظاهر قضیه اینست که اصحاب سقیفه در مقابل نصّ اجتهاد کرده و زیر بار نرفتند تا جائی که، اگر علی(ع) کوتاه نمی آمد در همان نخستین روزهای بعد از رحلت نبیّ مکرّم(ص)، با قتل عام بنی هاشم و اندک یاران آن حضرت، فاتحۀ دین اسلام خوانده می شد. اما اینکه گفته می شود بعد ازعثمان خلافت درعلی(ع) ــ دقیقاً به همان طریقی که در خلفای پیشین مستقر شده بود ــ استقرار یافت، بازگوئی گوشه ای از تاریخ اسلام است نه عقیده ی شیعه. اما علی رغم اینکه خود آقایان "طلحه و زبیر" گردانندۀ صحنه بودند و با نظارت و رأی خودشان، پسر ابیطالب به خلافت رسیده بود بازهم کارشکنی کردند. لطفاً ببینید:
إبن ابى الحديد شافعی معتزلی مذهب در ذيل شرح خطبه 108 نهج البلاغه مى‏نويسد: « طلحه و زبير به حضور على آمدند و از او اجازه خواستند كه به عمره بروند. فرمود: قصد عمره نداريد. آنان براى او سوگند خوردند كه قصدى جز عمره گزاردن ندارند. باز به ايشان فرمود: آهنگ عمره نداريد بلكه قصد خدعه و شكستن بيعت داريد. آن دو به خدا سوگند خوردند كه قصدشان مخالفت با وی و شكستن بيعت نيست و هدفى جز عمره گزاردن ندارند، على(ع) فرمود: دوباره با من تجديد بيعت كنيد، و آنان با سوگند هاى استوار و ميثاقهاى مؤكّد تجديد بيعت كردند، امام اجازه فرمود، همين كه آن دو از حضورش رفتند، به كسانى كه حاضر بودند گفت: به خدا سوگند آن دو را نخواهيد ديد مگر در فتنه و جنگى كه هر دو در آن كشته خواهند شد. گفتند: اى اميرالمؤمنين! دستور فرماى آن ‏دو را پيش تو برگردانند. حضرت اين آيه را تلاوت فرمود: « لِيَقضِىَ اللّهُ اَمراً كان مَفعُولاً ». سپس مى ‏افزايد: طلحه و زبير براى "عايشه" (همسر پیامبر) كه در مكه بود نامه نوشتند كه: مردم را از بيعت با على باز دار و خونخواهى عثمان آشكار ساز. نامه را همراه خواهرزاده عايشه (عبدالله بن زبير) براى او فرستادند. عايشه چون آن نامه را خواند ستيز خود را ظاهر ساخت و آشكارا خونخواه عثمان شد.»
...اصحاب جمل به رهبری مثلث « طلحه، زبیر و عایشه » در مقابل امامی که با وی بیعت کرده بودند لشکر آراسته، به امید اینکه اهالی بصره با تحرک آنان همسو هستند به سوی بصریان حرکت کردند. امام علی(ع) ناگزیر شد مقابله به مثل کرده و در بصره اردو بزند، دو لشکر در مقابل هم قرار گرفت. هنوز آتش جنگ شعله ور نشده بود که امام از ميان لشكر بيرون آمد، با پيراهنى كه رسول خدا(ص) به تن مى‏ کرد، رداى آن حضرت را بر دوش انداخته و دستارى سياه بر سر، و بدون سلاح. گفتند: اين گونه بر ميانه لشكر رفتن دور از حزم و احتياط است، فرمود: باكى نيست، و ندا در داد: زبير بن عوام را گوئيد، نزد من آيد. زبير تا دندان مسلح پيش آمد. إبن أعثم در "الفتوح" و إبن أبی الحدید در شرح خطبۀ 31 نقل می کنند؛ امام فرمود: ای ابوعبدالله! به جان خودم سوگند که سلاح آماده کرده ای و آفرین! آیا در پیشگاه خداوند حجّتی و عذری فراهم ساخته ای؟ زبیر گفت: من خون عثمان مطالبه می کنم. فرمود: سبحان الله، تو و طلحه کشتن وی را رهبری کردید. هنوز خون او از شمشیر شما می چکد انصاف در این باره چنین است که در قبال خون وی از خود قصاص بگیری و خویش را در اختیار وارثان عثمان قرار دهی!!
"زبیر" بازگشت و علی رغم مخالفت شدید عایشه و طلحه، حتی بد زبانی و هتاکی پسرش عبدالله از لشکر کناره گرفت. رفت تا در وادی السّباع، در حال نماز بدست "عمرو بن جرموز" به قتل رسید. جنگ بی حضور او دوام یافت، وقتی که در چکاچک شمشیرها، رایحۀ شکستِ طرفداران جمل به مشام رسید. "مروان بن حکم" داماد خلیفۀ مقتول، طلحه را از پای درآورد. لطفاً ببینید: أبن اعثم در "الفتوح" و إبن أبى الحديد در شرح خطبه 148 بر آنند كه: ... در اين حال، مروان بن حكم گفت: هيچ كس بر كشتن عثمان بيشتر از طلحه سعى نمى ‏كرد. و جز امروز ديگر نخواهم توانست انتقام خون عثمان را از او بگيرم. در پشت غلام خود رويش را پوشاند و در همانجا كمين كرد و تيرى زهر آلوده بيانداخت و پاى او را به ركاب دوخت. طلحه بى ‏طاقت از اسب بيافتاد، غلامش او را به جائى دور از صحنه جنگ حمل كرد و او با خويشتن مى‏ گفت: « به خدا سوگند كشته شدن هيچ پير مرد محترمى را ضايع‏ تر از كشته شدن خودم نديده‏ام!!! »
به هر حال ـ جنگ پايان يافت ـ و ظاهراً لشكر امام(ع) پيروز جنگ بود. در خصوص ضايعات و تلفات، اقوال مختلفى ذكر شده، كمترين رقم همان است كه إبن أعثم در "الفتوح" نقل مى ‏كند: از سواره و پياده، از اصحاب جمل نه هزار نفر كشته شدند و از لشكر اميرالمؤمنين(ع) هزارو هفتصد نفر. بر اين شمار بيفزاييد افرادى كه دست و پاى خود را از دست دادند و به اصطلاح معلولين جنگى بودند، به انضمام خسارت هاى مالى. درست است كه لشكر امام(ع) پيروز شد امّا كشته شدگان از چه نيرويى بودند، آيا غير از اين است كه از "نيروى اسلام" و اهل قبله. آنچه که نقل کردیم تلخیص داستان جنگ جمل بود از کتاب "از غدیر تا عاشورا"، و شما عزیز در هر کتابی می خواهی این داستان را پی بگیر اما كمى عاقلانه تر و بدون تعصب، آیا امام علی(ع) در مقابل عهد شکنی مثلث مذکور چه می توانست بکند که نکرد؟

نبـرد صفیّـن
گفتیم که بعد از خلیفۀ سوم؛ مردم مدینه، باصطلاح برادران اهل سنت ــ اهل حلّ و عقد ــ نشستند شور کردند و علی(ع) را به خلافت انتخاب کردند. حال آیا امام علی(ع) همانند خلفای پیشین حقّ عزل و نصب امرای بلاد اسلامی را داشت یا نداشت؟ اگر جواب این سؤال مثبت است، تاریخ می گوید امام بعد از استقرار در مسند خلافت "معاویة بن ابوسفیان" را از امارت "شام" عزل نمود. اما معاویه از برکت حکومت بیست ساله خود در شام ــ که توسط "عمر" نصب و توسط "عثمان" ابقاء شده بود در شام چنان بساطی بهم زده بود که در یک کلام؛ "دکتر عبدالفتاح عبدالمقصود" نویسندۀ شهیر مصری در كتاب الإمام على بن ابيطالب نقل مى ‏كند: « روزى در مدينه ــ معاويه، عماربن ياسر را ديد ــ به طعنه گفت: در شام صد هزار مرد سواره دارم كه همگى حقوق بگيرند، به علاوه فرزندان و نوكران آن ها كه از حقوق مشابهى برخور دارند، نه على را مى ‏شناسند و نه خويشاوندى او را با پيامبر(ص) می دانند، نه عمار و نه سابقۀ او را در اسلام و نه زبير و مصاحبت او را با پيامبر(ص) می دانند!» یعنی عمروعاص در "مصر" ومعاویه در "شام"، از بیت المال مسلمانان نشخوار کرده و برای ریاست آیندۀ خود برنامه ریزی می کردند که چگونه به نام اسلام، ارزشهای اسلام را به نابودی بکشانند!!
برای اینکه در بارۀ نبرد "صفین" سخن به اجمال برگزار کنیم بگمانم خواندن چهار فقره نامه در این خصوص، هر اندشمند غیر متعصبی را کفایت می کند. دو نامه ــ به هنگام جنگ صفين، میان محمدبن ابوبكر و معاوية بن ابوسفيان ردّ و بدل شد، دو نامۀ ديگر مربوط به بعد از حادثۀ عاشورا است که عبداللّه‏ بن عمر به يزيد بن معاويه مى‏نويسد و يزيد جواب مى ‏دهد. تصور ما بر اين است بدون هيچ توضيحى اگر خوانندگان، نامه‏ها را مطالعه كنند نيكو در خواهند يافت كه ادّعاى شيعه؛ در خصوص از پيش ساخته بودن برنامه سقيفه ی بنى ساعده ــ تبانی ابوبکر و عمر و... با معاویه و عمروعاص ــ تا چه حدّى از پشتوانه تاريخى برخوردار است.
إبن ابى الحديد درشرح خطبه 46 نهج البلاغه به نقل از كتاب "وقعۀ صفيّن" نصربن مزاحم آورده است كه در نبردگاه صفين دو نامه ميان محمدبن ابى بكر و معاوية بن ابوسفيان ردّ و بدل شد بدين شرح:
از محمدبن ابوبكر به گمراه معاويةبن صخر، سلام بر آنان كه اهل اطاعت ازخدايند و نسبت به دوستان
خدا تسليم مى‏ باشند. اما بعد همانا كه خداوند با جلال و بزرگى و نيرو و توان خويش خلقى را آفريد بدون آن‏ كه بيهوده باشد و در نيروى او ضعفى پديد آمده باشد. او را نيازى به آفرينش ايشان نبوده است و آنان را بندگان خويش آفريده، گروهى را سعادتمند و گروهى را بدبخت و گمراه و هدايت شده قرار داده است. آن گاه آنان را با علم خود برگزيده و از ميان ايشان محمد(ص) را برگزيده و او را به رسالت خويش مخصوص و براى وحى خويش انتخاب كرده است و امين بر امر و فرمان خود قرار داده است. و او را پيامبر قرار داده كه به كتابهاى خداوند كه پيش از او بود تصديق داشت و راهنماى شرايع بود. محمد(ص) مردم را با حكمت و اندرز پسنديده به راه و فرمان خدا فرا خواند و نخستين كس كه پذيرفت و به حق و خدا توجه كرد و او را تصديق و با او موافقت كرد و كاملاً تسليم شد و اسلام آورد برادر و پسر عمويش على بن ابى طالب(ع) بود كه او را در مورد امور غيبى و پوشيده تصديق كرد و او را بر هر دوست برگزيد و او را از هر بيم و هراسى حفظ كرد و در هر پيشامد ترسناك با جان خويش با او مواسات كرد. با دشمنان او جنگ كرد و نسبت به دوستانش با صلح و آرامش رفتار كرد. على به هنگام سختى و در جنگهاى هول‏ انگيز در حالى كه جان نثار بود ايستادگى كرد تا آنجا كه هيچ كس نظير او در جهادش در راه خدا و نيز در كردارش قابل مقايسه با او نبود. اينك چنان مى‏ بينيم كه تو خود را همسنگ او مى ‏پندارى و حال آنكه تو، تويى و او آن كسى است كه در هر خير و كار پسنديده از همگان گوى سبقت ربوده است. پيش از همه مردم مسلمان شده و نيّت او از همگان صادق تر و فرزندانش از همگان پاك نهادتر و همسرش از همگان با فضيلت‏ تر و پسر عمويش بهترين مردم است. و تو نفرين شده، پسر نفرين شده‏اى. خود و پدرت همواره براى دين غائله بر پا مى ‏كرديد و براى خاموش كردن پرتو خدا كوشش مى‏كرديد و بر اين منظور لشكرها جمع و مالها هزينه كرديد و با قبايل در اين مورد هم پيمان مى ‏شديد. پدرت بر اين حال بمرد و تو هم بر همان راه جانشين او شده‏اى. گواه راستين اين موضوع درباره تو اين است كه بازماندگان احزاب و سران نفاق و دشمنان رسول خدا(ص) به تو پناه آورده و ترا ملجأ خويش ساخته‏اند و گواه راستين اين موضوع در باره على همراه فضيلت و قدمت سابقه او، ياران اويند كه آنان را خداوند متعال در قرآن نام برده است و آنان را ثنا گفته و فضيلت داده است و ايشان همگان از مهاجران و انصارند و به صورت لشكرها و گروهها بر گرد اويند و با شمشيرهاى خويش بر گرد او جنگ مى ‏كنند و خونهاى خود را براى حفظ او نثار مى‏ كنند. آنان فضيلت را در پيروى از او و بدبختى و سركشى را در مخالفت با او مى ‏دانند. اى واى بر تو، چگونه خودت را همسنگ على مى‏دانى و حال آنكه او وصىّ پيامبر(ص) و وارث او و پدر فرزندان اوست و نخستين كس از مردم است كه از او پيروى كرده است و آخرين مردم در تجديد عهد با اوست. پيامبر(ص) او را به رازهاى خود آگاه و در كار خود شريك و انباز مى ‏نمود و حال آنكه تو دشمن و پسر دشمن رسول خدايى. تو تا آنجا كه مى‏ توانى از باطل خود بهره‏ گيرى مى ‏كنى و پسر عاص در گمراهى به تو مدد مى‏ رساند. روزگار تو سپرى و حيله و مكر تو سست شده است و بزودى روشن مى ‏شود كه فرجام پسنديده از آن كيست و بدان كه تو با پروردگار خويش كه از كيد و حيله‏اش احساس امنيّت مى ‏كنى مكر ميورزى. آرى كه از لطف و بخشش خدا نوميد شده‏اى و حال آنكه او براى تو در كمينگاه است و تو از خداوند در حال غرور و فريبى و خداوند و اهل بيت رسول خدا از تو بى نيازند. و سلام بر هر كس كه از هدايت پيروى كند.
معاويه در پاسخ محمدبن ابى بكر چنين نوشت:
از معاوية بن ابى سفيان به آن كس كه سرزنش كنندۀ پدر خود است، محمدبن ابى بكر، سلام بر آنان كه
از خداى طاعت مى‏ برند. اما بعد، نامه ات رسيد كه در آن از اهليّت خداوند در مورد قدرت و چيرگى او و اينكه پيامبر خويش را به چه چيزها اختصاص داده است نوشته بودى و همراه آن سخنان ديگرى بر هم بافته و پرداخته بودى كه انديشه ات در آن ضعيف و براى پدرت متضمّن خشم و سرزنش بود. در آن از حق پسرابى طالب، قدمت سابقه، نزديكى وخويشاونديش به رسول خدا و يارى دادن او به پيامبر و مواسات با آن حضرت در هر بيم و هراس ياد كرده و با من احتجاج كرده و با فضل كس ديگرى ــ نه با فضيلت خود ــ بر من فخر فروخته بودى. من خداوند را مى ‏ستايم كه اين فضايل را بهره تو نگردانيده و براى كس ديگرى غير از تو قرار داده است. من و پدرت به هنگام زندگى پيامبرمان با هم بوديم و رعايت حق پسر ابى طالب را بر خود لازم مى‏ديديم و فضيلت او بر ما آشكار و مسلّم بود، و چون خداوند براى پيامبر خود آنچه را نزد خويش بود برگزيد و آنچه را كه به او وعده داده بود برآورد و دعوتش را آشكار و حجتش را روشن و پيروز كرد او را به سوى خويش باز گرفت. پدر تو و فاروق (عمر بن خطاب) نخستين كسان بودند كه با او مخالفت كردند و بر او چيره شدند و هر دو در اين كار با يكديگر هماهنگى و اتفاق كردند و سپس او را براى بيعت با خويش فرا خواندند كه در آن كار تأخير و درنگ كرد و آن دو نسبت به او قصدهاى بزرگ كردند و تصميمهاى تند گرفتند و ناچار با آن دو بيعت كرد و تسليم ايشان شد و آن دو، او را در كار خود انباز و بر راز خود آگاه نساختند تا آنكه حكومت آن دو سپرى شد و مردند پس از آن دو، سوّمين آن دو تن - عثمان بن عفان - به خلافت رسيد كه به هدايت آن دو و روش ايشان حكومت مى‏ كرد. تو و سالارت بر او خرده و عيب گرفتيد تا آنكه دور دستان گنهكار بر او طمع بستند. تو و سالارت در نهان و آشكار توطئه كرديد و دشمنى و كينه خود را براى او آشكار ساختيد تا آنكه به خواسته و آرزوى خويش در باره‏اش رسيديد. اينك اى پسر ابوبكر مواظب خويش باش كه بد بختى و نتيجه زشت كاری خود را بزودى خواهى ديد. حدّ خود را بشناس و اندازه نگهدار كه تو كوچكتر از آنى كه بتوانى برابر و همسنگ كسى باشى كه كوهها همسنگ بردبارى اوست و در عين حال به هنگام زور و قهر نيزه‏اش ملايم نيست و هيچ كس هم به تحمّل و گذشت او نمى ‏رسد. تو با كسى در افتاده‏اى كه پدرت براى او اين را فراهم ساخت و پادشاهى او را استوار كرد. اينك اگر آنچه ما در آن هستيم صواب و بر حق است پدرت آغازگر آن است و اگر جور و ستم است پدرت پايه و اساس آن است و ما شريكان اوييم. ما به راهنمايى و هدايت او پايبنديم و به كار او اقتداء كرده‏ايم. ديديم پدرت چه كرد و ما از او پيروى كرديم و گام بر جاى گام او نهاديم. اكنون در آنچه مى ‏پندارى پدرت را عيب بگير يا رها كن.
امّا نامه‏هاى سوم و چهارم؛ كوتاه و مختصر و متضمّن مفهوم كلى دو نامۀ قبلى است. "بلاذرى" در تاريخ خود آورده است: هنگامى كه حسين بن على بن ابى طالب(ع) به شهادت رسيد، عبداللّه‏ بن عمر، نامه‏اى به يزيد بن معاويه نوشت كه در آن تصريح كرده بود: « اندوه بزرگ و مصيبتى گران پيش آمده است. و در اسلام، حادثه‏اى بزرگ روى داده است. و هيچ روزى مانند روز كشته شدن حسين نيست. »
يزيدبن معاويه در جواب او نوشت: « اى نادان! ما به خانه‏هاى نو و فرشهاى گسترده و بالش‏هاى روى هم چيده دست يافتيم. و براى نگهداشتن آن جنگيديم. اگر حق با ماست كه ما بر سر حق خود جنگيديم و اگر حق با ديگرى است، پس پدر تو نخستين كسى است كه اين بنيان را نهاد و حق را از اهلش گرفت.»

جنگ نهـروان
در " صفین " وقتی اردوی معاویه با شکست قطعی مواجه شد، به حیلۀ عمروعاص قران ها بر نیزه کردند که میان شان حکمیّت کند، علی رغم هشدار و مخالفت امام(ع) گروهی فریاد حکمیت سر دادند. در تعیین حکمین و انتخاب حکم نیز اردوی کوفه، امام را در شرایط سخت قرار دادند. فرمود: إبن عباس را بر اين كار مى ‏گمارم. گفتند: به خدا سوگند نمى ‏پذيريم، تنها مردى بايد انتخاب شود كه نسبت به تو و معاويه يكسان باشد و به هيچ يك از شما نزديك‏ تر از ديگرى نباشد. فرمود: اگر إبن عباس را نمى ‏پذيريد مالك اشتر انتخاب شود. كوردلان لجوج خرمقدس كه فريفته شده بودند، روياروى ـ امام ـ خيره سرانه فرياد مى ‏زدند كه إبن عباس را قبول نداريم زيرا مثل خود توست، اشتر را قبول نداريم زيرا طرفدار توست، بايد شخصى بى طرف اين مهم را عهده دار شود و نمى‏ ديدند كه از جانب شاميان عمروبن عاص انتخاب شده كه عقل منفصل معاويه است و هيچ كس نگفت عمرو حق ندارد براى اسلام و مسلمين تعيين تكليف كند. نهایت آنان كس فرستادند پيش "ابوموسى اشعری" كه در شهر "عرض" شام بود. به او گفته شد: مردم آماده پذيرفتن صلح شدند. گفت: « سپاس خداوند جهانيان را.» بعد گفتند: ترا حكم قرار داده‏اند. گفت: « اِنّا لِلّه وَ اِنّا اِليهِ راجِعُون.»
کار حکمیّت بعد از قریب به یکسال بدون نتیجۀ مطلوب به پایان رسید. آنگاه همان گروه اغفال شده ای که حکمیت را به امام تحمیل کرده بودند خود در مقابل وی علم مخالفت برافراشتند و بدین سان 12000 نفر از نیروی تحت فرمان آن حضرت، با شعار «لا حکم الا الله» از کوفه خارج شده و در منطقۀ "حروراء" در مقابل امام بسیج شدند. سپس " عبدالله بن کوّاء " را بر خود امیر کردند و متعاقبـاً با ایجاد نا امنی و اغتشاش، عرصه را چنان بر مسلمانان تنگ گرفتند که امام ناچار شد به مقابله بر خیزد.
رسولى محلاتى در كتاب "اميرالمؤمنين عليه السلام" از مناقب ابن شهر آشوب نقل مى‏ كند: امام(ع) پيش از آغاز جنگ با آن ها (خوارج) اتمام حجت كرده و احتجاج نمود، برخى از آنان پشيمان شده و برگشتند. سپس پرچمى به عنوان «امان» به دست ابوايّوب انصارى داد و فرمود اعلان كنند كه هر كس زير آن پرچم بيايد در امان است. در اين وقت هشت هزار نفر از آن ها در زير پرچم ابوايوب گرد آمدند و امام(ع) دستور داد تا آن ها به كنارى رفته و از ديگران جدا شوند و بقيه كه حدود چهار هزار نفر بودند به همان حال مخالفت باقى مانده و به طرف نهروان حركت كردند. امام(ع) بار ديگر شخصاً براى آن ها سخنرانى كرد و آنان را به حركت به طرف شام و جنگ با معاويه فرا خواند، ولى نپذيرفتند و هم چنان به راه خود ادامه دادند.
إبن ابى الحديد در جلد دوم شرح نهج البلاغه ضمن شرح خطبه 36 از كتاب "خوارج" ابوالحسن على بن محمد بن سيف مدائنى نقل مى‏ كند: چون على(ع) به جنگ نهروان مى‏ رفت، مردى از يارانش كه در مقدمۀ لشكر بود شتابان و در حالى كه مى ‏دويد خود را به على(ع) رساند و گفت: اى اميرالمؤمنين مژده! فرمود: مژده‏ات چيست؟ گفت: همين كه خبر رسيدن تو به خوارج رسيد از رودخانه عبور كردند. على(ع) به آن مرد گفت: تو را به خدا سوگند خودت ديدى كه از رودخانه گذشتند؟ گفت: آرى، و امام(ع) سه بار او را سوگند داد و او هم چنان مى‏ گفت: آرى، على(ع) فرمود: به خدا سوگند از رودخانه نگذشته‏اند و هرگز از آن نخواهند گذشت، همانا كشتارگاه آنان اين سوى آب است و سوگند به كسى كه دانه را مى ‏شكافد و جان را پرورش مى‏دهد به كنار درختهاى گز و كنار آن سو و قصر پوران نخواهند رسيد و خداوند آنان را مى‏كشد و هر كس دروغ گويد نوميد مى‏ شود. در اين هنگام سوار ديگرى شتابان آمد و همچون گفتار آن مرد گفت، و على به سخن او هم توجه نكرد و سواران شتابان از پى هم و همۀ ايشان همان سخن را گفتند. على(ع) برخاست و بر اسب خود سوار شد و آن را به جولان درآورد. يكى از جوانان همراه مى‏گفته است من كه نزديك على(ع) بودم، گفتم به خدا سوگند اگر خوارج از رودخانه عبور كرده باشند پيكان نيزۀ خود را در چشم على خواهم زد، كارش به آنجا كشيده كه ادعاى علم غيب مى‏كند! و چون على(ع) كنار رود رسيد خوارج را ديد كه نيام شمشيرهاى خود را شكسته‏اند و اسبان خود را پى كرده‏اند و بر زانو به حالت آماده باش نشسته‏اند. ناگهان همگى يكصدا موضوع داورى را محكوم ساختند و صداى آنان بانگى عظيم داشت. در اين هنگام (آن جوان از اسب خود پيدا شد) و گفت: اى اميرالمؤمنين، من چند لحظه پيش درباره تو شك كردم و اينك به پيشگاه خداوند و نزد تو توبه مى ‏كنم و تو هم از من در گذر، على(ع) فرمود: خداوند است كه گناهان را مى ‏آمرزد از خداى طلب آمرزش كن.
همو ـ در جلد پنجم شرح نهج البلاغه ـ ذيل شرح خطبه 58 در خصوص پيشگوئى امام(ع)، مطلبى دارد كه از دو نظر حائز اهميت است: يكى اينكه از سرنوشت جنگ نهروان پرده بر مى‏ دارد، و ديگر اينكه تأييد مى‏ كند خبر دادن امام را از مكنونات که مربوط به جنبه الهى و ملكوتى آن حضرت است كه ديگران فاقد آن بوده‏اند. او مى‏ نويسد: هنگامى كه على(ع) آهنگ جنگ خوارج كرد به او گفتند كه ايشان از پل نهروان گذشتند، امام فرمود: «مَصَارِعَهُم دون النطفةواللّه‏ لايفلت منهم عشرَة ولا يهلك منكم عشرَة» یعنی كشتارگاه آنان اين سوى آب است، و به خدا سوگند از ايشان ده تن جان سالم به در نمى ‏برند و از شما ده تن نابود نمى‏ شوند.»
محمد جواد شّرى در كتاب "اميرالمؤمنين" در سرنوشت جنگ نهروان مى‏نويسد: وقتى بقاياى شيوخ نهروان به جنگ با امام پاى فشردند، فرمود: پيش از ايشان جنگ را آغاز نكنند. خوارج يكديگر را با اين جمله فرياد مى ‏زدند: « شامگاه به جانب بهشت » و بر مردم حمله بردند، پس افراد سواره امام(ع) به دو دسته راست و چپ تقسيم شدند، و تيراندازان با تيرشان رو در روى آن ها پيشباز رفتند، و سوارگان از دو طرف به ايشان نزديك شدنـد، و افراد با نيزه‏ها و شمشيرها به ايشان حمله ور شدنـد، جنگ يك و نيم روز به طول انجاميد و در همان لحظه كشته شدند. گويى كه خداوند به ايشان فرمان داد: بميريد و مردند. و براستى كه براى اصحاب امام(ع) صحّت گفتار وى ظاهر شـد، زيرا كه از ايشان، جز هفت تن، كشته نشـد
و از خوارج حتى ده نفر سالم نماند.
بدینسان؛ نيرنگ دشمنان و حماقت دوست نماها دست به دست هم دادند، گويا مى ‏خواستند دور گردون را طورى بچرخانند كه بر وفق مراد نباشد. اما مراد " امام " چيست؟ ( پدر و مادرم و خودم به قربانش )، روزى لنگه كفشش را وصله مى ‏زد، إبن عباس گفت: اين كفشها ديگر از حيّز انتفاع افتاده‏اند. فرمود: إبن عباس اين لنگه كفش در نظر تو چه قدر ارزش دارد. عرض كرد: (جفت اش هيچ ارزش ندارد چه رسد به يك لنگه) فرمود: « إبن عباس! بخدا سوگند، دنياى شما در نظر على، به اندازۀ اين لنگه كفش نمى ‏ارزد مگراينكه بتوانم حقى را به صاحب حق برسانم.» و اينكه مى‏ گوئيم دور گردون بر مراد "وی" نمى‏گشت، همين نكتۀ ظريف است كه از روز رحلت پیامبر(ص)، با مهارت تمام، گردونه را طورى چرخانيدند كه نگذاشتند حق به حقدار برسد. و اين است بزرگترين مظلوميت على(ع).

باز گشت به "ایران را پاس می دارم"
با پوزش از اینکه جواب پرسش: ( اگر حمله با استقلال ارضی و تجاوز به اموال و هتک ناموس دیگران خوش آیند نیست، با این بینش، جنگهای اسلام را چگونه توجیه می کنید؟) کمی طولانی شد. داشتم می گفتم؛ ایران را پاس می دارم و ایرانی را دوست می دارم و علی رغم اینکه در این کثرت قومی، ــ آذری، کرد، بلوچ، عرب، لر، ترکمن، گیلک، تالش، قشقائی و...ــ و خلاصه هر ملتی می باید حرمت زبان مادری خود را حراست کند و حتی شدیداً متنفرم از روشنفکر مأبانی که، به هنگام زبان باز کردن نوباوگانشان، الکی سعی می کنند با آن ها به زبان فارسی حرف بزنند. درعین حال زبان شعر و ادب "پارسی" را که نشان از یک پارچه گی، وحدت و حافظ استقلال " ایران" است ارج می نهم. و منزجرم از اندیشه های غلط و افکار منحطی که جایگاه فکری شان ــ قریب به پنجاه سال ــ مانع از رشد و بالندگی زبان های محلی و قومی گردید و متأسفانه در این راه با مانع تراشی، بیشرمی را تا بدانجا رسانیدند که رسماً مخالفت کردند اقوام میراث قومی و بومی خود را بصورت نوشتاری برای آیندگان خود میراث گزارند. یعنی باید مرز اعتدال حفظ شود نه آن ها که سالها با زبان های محلی مبارزه کردند اعتدال را حفظ کردند و نه اینان که با هزار من سریش می خوانند بچه هایشان، به زبان فارسی، زبان باز کنند.
زیرا؛ اگر زبان "مادری" حافظ قومیّت، و نگهداری اش " ارزش" است زبان "فارسی" هم حافظ ملیت، و نگهداری اش "ارزش" است و ما نباید به بهانۀ پاسداشت از یک ارزش، ارزش دیگر را نادیده انگاریم. اگر ــ پهلوی اول و دوم و اذنابشان ــ سعی داشتند برای حرمت و نگهداشت زبان "فارسی" زبان های محلی و قومی را از قداست بیاندازند، اکنون نیز آنانی که دل در گرو زبان "مادری"، سعی در بی ادبی در مقابل زبان "فارسی" دارند به همان اندازه در اشتباهند که آنان بودند و متأسفانه آبشخور هر دو نیز به یک منبع ختم می شود.
پس باید بدانیم که حریم هر دو زبان « قومی ــ فارسی » از یک قداست برخوردار است، و ما باید نگهداشت این حریم را از شعرا بیاموزیم. شما شعرای اقوام مختلف را ببینید چه سان زیبا جایگاه و حریم هر زبان را در جای خود نگهداشته اند. مثلاً "شهریار سخن" که چندی قبل بیست و چهارمین سالگرد وفاتش را گرامی داشتیم و در این 24 سال گذشته هنوز کسی نتوانسته به بلندای اشعار او شعری بیافریند. استاد محمدحسین بهجت تبریزی؛ به همان اندازه که در آفریدن غزل: « علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را/ که به ماسوی فکندی همه سایۀ هما را » شهریار سخن است، که در آفریدن حماسۀ « شاه داغیم، چال پاپاغیم، إل دایاغیم" شانلی سهندیم. باشی طوفانلی سهندیم » شهریار است.
پس؛ از همین منظر است که باید همۀ ایرانیان اعم از؛ آذری و کرد و عرب و بلوچ، گیلکی و قشقائی و
ترکمنی و لرستانی، تبریزی و زنجانی و قزوینی و تهرانی، اردبیلی و رشتی و گنبدی و مشهدی، تربت و کرمانی و سیستانی و یزدی، اصفهانی و کاشانی و شیرازی و یاسوجی، بندری و اهوازی و ایلامی و سنندجی، کرمانشاهی و ارومیه ای و مهابادی و مراغه ای،... از صمیم دل بگویند: درود بر حکیم طوس "فردوسی" بزرگ، که فرمود:
بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی
پی افکندم از نظم کاخی بلند / که از باد و باران نیابد گزند
بناهای آباد گردد خراب / ز باران و از تابش آفتاب
حال اگر متأسفانه، آن " آقـا " تحت تأثیر جوّ حاکم از دهانش پرید و گفت: « تو غلط کردی "عجـم" زنده کردی، تو چه کاره بودی » باید حتماً بر سر مزار حکیم طوس، با نثار فاتحه ای معذرت خواهی بکند زیرا خودش بهتر از بنده و شما می داند که فردوسی همزمان به زنده کردن عجم و زبان پارسی، در زنده کردن مذهب "تشیّـع" نقش بسزائی داشته است. لطفاً ببینیـد"
که من شهـر علمـم عليّـم در ست / درست اين سخن قول پيغمبرست
گواهی دهم کاين سخن ها ز اوست / تو گويی دو گوشم پر آواز اوسـت
منـم بنـده‌ی اهـل بيـتِ نبـی / ستاينـده‌ی خـاک و پـای وصی
حکیم "حسن بن علیّ" فردوسی طوسی ملقب به " ابوالقاسم "، عالم است، جاهل نیست که تعصب کور و کورانه داشته باشد و همانند خشکه مقدس ها بر جهالت خود پای فشارد، او می گوید اولاً اگر دنبال سعادت هستی بدان که راه رستگاری، راه دین است. « تو را دین نماید ره زندگی/ خدای جهان را کنی بندگی » ثانیاً تاریخ را که نمی شود عوض کرد. تاریخ می گوید بعد از رسول مکرّم اسلام(ص)، ابوبکر به خلافت رسید. بعد عمر، بعد عثمان و علی چهارمین خلیفه است. اما چون خود او ـ به تحقیق شیعه بود ـ در نهایت عقیدۀ خود را نیز بیان کرده و می گوید:
حکيـم ايـن جهـان را چـو دريـا نهـاد / بـرانگيـختـه مـوج ازو تنـدبـاد
چــو هفتـاد کشتـی بـرو ساختـه / همــه بــادبــان هــا بـرافــراختــه
يکـی پهـن کشتـی بسـان عـروس / بيـاراستــه همچـو چشـم خـروس
محمــد بــدو انــدرون بــا علــیّ / همـان اهـل بيـتِ نبـیّ و ولـیّ
خردمنــد کــَز دور دريــا بديـد / کـَرانـه نـه پيـدا و بـُـن ناپـديـد
بدانسـت کـو مـوج خواهد زدن / کس از غرق بيرون نخواهد شدن
به دل گفت اگر با نبـیّ و وصی / شـوم غرقـه دارم دو يـار وفـیّ
همـانـا کـه باشـد مـرا دستگيـر / خـداونـدِ تاج و لـوا و سـريـر
خداونــد جـوی مـی و انگبيــن / همـان چشمـه‌ی شيـر و مـاء معيـن
اگر چشم داری به ديگر سرای / بـه نزد نبیّ و علـی گير جای
گـَرت زيـن بـد آيـد گنـاه منست / چنيـن است و ايـن ديـن و راه منست
بريـن زادم و هـم بريـن بگـذرم / چنـان دان کـه خـاک پـی حيـدرم
هرآنکس که درجانش بغض عليست / ازو زارتـر در جهـان زار کيسـت
صـد البته ناگفته نمانـد که همین اشعار جاوید فردوسی در دفاع از حریم "تشیـّع علـوی" بود که سلطـان
محمود غزنوی را بر آن وا داشت که به تعهدات مالی اش نسبت به وی عمل نکرد! و مگر فردوسی به جز یک زندگی فقیرانه چه داشت؟ اما مناعت طبع و پای بندی به اصول دینش بود که وی را بر آن داشت تا با همۀ تنگدستی، مثل خیلی های دیگر نان را به نرخ روز نخورد. بلی در جامعه ای که سلطان محمود ساخته بود در آن جا فقط ــ پای بوسان و کاسه لیسان و مدح خوانان ــ می توانستند جایگاه داشته باشند و طبیعی است که جای فردوسی ها و "ناصر خسرو" ها باید در آن جا خالی باشد. وقتی امثال "عنصری" به خاطر درهم و دینار به "سگ" سلطان شدن فخر می کند و با افتخار در وصف او می سراید: « سحر آمدم به کویت به شکار رفته بودی/ سگ خود نبرده بودی به چه کار رفتار بودی ». باید هم ناصر خسرو، دیار به دیار فراری باشد که می سراید: « من آنم که در پای خوکان نریزم/ مر این قیمتی درّ لفظ دری را »
علی ایحال ایرانیان عمدتاً ملتی بودند دارای سابقه تاریخی درخشان، فرهنگ و تمدن کهن، و هرگز نمی توانستند وحشی گری و خوش گذرانی های « سفلگان آلابی معیط » را به حساب اسلام بگذارند. لطفاً به این بخشنامه که در زمان امیرالمؤمنینی!! جناب معاویه توشیح شده است، توجه فرمائید: « مراقب ایرانیان باش، هرگزآنان را با عرب هم پایه قرار مده، عرب حق دارد از آنان زن بگیرد، ولی آنان حق ندارند از عرب زن بگیرند. عرب از آنان ارث می برند امّا آن ها از عرب ارث نمیبرند، حتی الامکان حقوق آنان کمتر داده شود. کارهای پست به آن ها واگذار گردد. با بودن عرب، غیرعرب امام جماعت نباشد، غیر عربها در صف اول جماعتحاضر نشوند، و مرزبانی و قضاوت را به آنان وا مگذار »
ایرانیان از همان ابتدا، بر اساس نظایر همین بخشنامه هائی که توسط شیوخ عرب صادر می شد به کیاست دریافته بودند اینگونه دستورالعمل ها که غیر عرب را شهروند درجه دو محسوب می کند، بوی قومیت عربی می دهد و هرگز با احادیث نبوی امثال حدیث « لافضل لعربی علی اعجمی ولا لأعجمی علی عربی الا باالتقـوی » و احادیث علوی امثال حدیث « لاتکن عبد غیرک و قد جعلک الله حراً » سازگاری ندارد.
اجازه فرمایید، یک نکته فوق العاده حساس و مهمی را همین جا یادآوری کنم، اگر چه خارج از بحث است. با این تذکار مهم که؛ برادران اهل سنت چه بدانند و چه ندانند از این منظر مدیون ایرانیان هستند، این که ما می گوییم ایرانی ها همواره حساب عمّال اموی و مروانی، زبیری وعبّاسی را از حساب دین اسلام جدا دانسته اند،بدون مدرک نیست. حسب تحقیق دکتر محمد جواد مشکور در "تاریخ شیعه و فرقه های اسلام" و استاد شهید مرتضی مطهری در "خدمات متقابل" علیرغم آن همهتضییقاتی که در حق ایرانی ها شده، مؤلفین بزرگوار مصنفات ششگانه ای که به «صحاح ستـّه» معروف است که معتبرترین و مهمترین وجامع ترین منابع (حدیث اهلسنت) می باشد و برادران اهل سنت به وجود آن ها افتخارمی کنند همه ایرانی تبار بوده اند. آنان عبارتند از:
1ــ ابوعبدالله محمد بن اسماعیل بخاری، متوفای 256 هـ. ق. مؤلف "صحیح بخاری"
2ــ مسلم بن حجاج نیشابوری، متوفی 261 مؤلف "صحیح مسلم"
3ــ ابوعبدالله محمد بن یزید ربعی قزوینی، متوفای 273 مؤلف "جامع السنن"
4ــ ابو داود سلیمان بن اشعث بن شداد سجستانی، متوفای 275 مؤلف "جامع السنن"
5ــ حافظ محمد بن عیسی تِرمذی، متوفای 279 مؤلف "صحیح ترمذی"
6ــ ابوعبدالرحمن احمد بن شعیب نسایی، متوفای 303 هـ.ق "جامع السنن"
و جالب تر از آن این که؛ حسب تحقیق مرحوم استاد محمود شهابی در " ادوار فقه" دو تن از چهار امام اهل سنّت و جماعت که عبارتند از: « ابوحنیفه ( نعمان بن ثابت کوفی )، مالک بن أنس أصبحی، محمدبن إدریس شافعی، احمد حنبل شیبانی » ایرانی تبارند، لطفا توجه فرمائید: ابو حنیفه نعمان بن ثابت بن زوطی نخستین اماماهل سنـّت که مشهور به امام اعظم است، در کوفه از شهرهای عراق به دنیا آمده، اجدادش در اصل ایرانی و اهل کابل یا تـِرمَذ بوده اند. نیز چهارمین امام اهل سنتاحمد بن محمد بن حنبل بن... مازن ابن شیبان، مروزی و سپس بغدادی می باشد. در سال 164 هجری إبن حنبل در شکم مادرش بوده، که مادرش از مرو به بغدادمهاجرت نموده و احمد هم درهمان سال به دنیا آمده است. برخی گفته اند: احمد در مرو تولد یافته و در شیرخوارگی به بغداد برده شده است.
و در این میان گناه نابخشودنی فردوسی که متأسفانه به مذاق سیاست پیشگان امروز هم ناخوش آیند می نماید، این ابیات است که با عِرق وطن پرستی مرد مردانه سروده است:
ز شیر شتر خوردن و سوسمار / عرب را به جایی رسیدست کار
کـه تـاج کیانـی کنـد آرزو / تفـو بر تو ای چرخ گردون تفـو
همه بوم ایران تو ویران شـُمـَر / کنـام پلنگـان و شیـران شمـر
نمانیم کین بـوم ویران کنند / همی غارت از شهر ایران کننـد
دریغ است ایران که ویـران شود / کنـام پلنگــان و شیـران شـود
همه سر به سر تن به کشتن دهیم / از آن به که ایـران به دشمـن دهیـم
چـو ایـران مباشد تـن مـن مبـاد / در این مرز و بوم زنده یک تن مبـاد
اما سخن فردوسی و امثال او، چه برای سلطان محمود و سلاطین امثال وی، خوش آید و چه بد آید، به قول یکی از فرهیختگان: « هنرمندان میزبانان تاریخ اند، سیاستمداران میهمانان تاریخ » و مگر شما هنری بالاتر از شعر و شاعری سراغ دارید؟ پس از این دیدگاه، ایران متعلق به ادباء و شعرای نامداری است که در طول 1200 سال از "گنجه و شیروان و تبریز" گرفته تا "غزنه و لاهور" را در عرصۀ "شمال غرب تا جنوب شرق" و از "سمرقند و خجند و فرغانه" گرفته تا "شیراز و اهواز" را در پهنۀ "شمال شرق تا جنوب غرب" در نوردیده و در زیر گامهای هنری خود نهاده اند، تا برای ایرانی افتخار بیافریند و در کوران حوادث نام "ایران" را از گزند اهریمنان نگهدار باشند. لطفاً ببینیـد:

1ـ حنظله بادغیسی؛ ازستاره‌گانی که در سپیده دم پیدایش شعر فارسی درخشید، متوفی۲۱۹ه‍.ق
يارم ســپند گرچه بر آتـش همـی فکـنـد / از بهـر چشم تا نرسـد مـرو را گـزنـد
او را سـپنـد و مجـمر نــايـد همـی بکـار / با روی همچو آتش و با خال چون سپنـد

2ـ رودکی سمرقندی؛ ابوعبدالله جعفربن محمدبن حکیم، متوفی 329 هـ.ق
بوی جوی مولیان آید همی / یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتی های او / زیر پایم پرنیان آید همی

3ـ فردوسی طوسی؛ حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی، متوفی۳۲۹هـ. ق
بسی رنج بردم در این سال سی / عجـم زنـده کـردم بدیـن پارسی
پی افکنـدم از نظـم کاخی بلنـد / که از باد و باران نیابـد گزنـد

4ـ دقیقی طوسی؛ ابو منصور محمد بن احمد توسی زرتشتی، ۳۵۹ هـ.ش در بلخ
دقیقـی چـار خصلـت بـر گزیـده / بـه گیتی از همـه نیکی و وشتی
لبِ یاقـوت رنگ و نالـۀ چنگ / می خوش رنگ و دین زردهشتی

5ـ کسایی مروزی؛ مجدالدین ابوالحسن کسایی مروزی، متوفی بعد از۳۹۰ هـ.ق
مدحـت کـُن و بستـای کسـی را کـه پیمبـر / بستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار
آن کیست بدین حال و که بوده است و که باشد / جز شیر خداوند جهان، حیدر کرار

6ـ فرخی سیستانی؛ ابوالحسن علی بن جولوغ سیستانی، متوفی ۴۲۹ هـ.ق در غزنه
چون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار/ پرنیـان هفت رنگ انـدر سر آرد کوهسار
سبزه انـدر سبزه بینی چون سپهر اندرسپهر / خیمه اندرخیمه چون سیمین حصاراندرحصار

7ـ منوچهری دامغانی؛ اَبوالنَّجم احمَدبن قوص‌بن احمد منوچهری، متوفی ۴۳۲ هـ.ق
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است / باد خنک از جانب خوارزم وزان است
آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است / گوئی به مثــل پیـــرهن رنگـــرزان است
دهقان به تعجب سر انگشت گزان است/

8ـ اسعد گرگانی؛ فخرالدین اسعد، متولد کرکان ملایر، متوفی بعد از ۴۴۶هجری
از این در کامدی نومیـد برگرد / به بیهوده مکوب این آهن سرد
اگـر امیــد، رنجـوری نمایـد / ز نومیـدی بسی نومیــدی آیــد

9ـ باباطاهرهمدانی؛ باباطاهرمعروف به عریان، متوفی 450هـ. ق
بنادونی گرفتـم کوره راهی / نذونستم که می‌افتم بچاهی
بدل گفتم رفیقی تا به منزل / نذونستم رفیـق نیمه راهی

10ـ قطران تبریزی؛ حکیم ابومنصور قطران عضدی، متوفی ۴۶۵هـ. ق
یکی دهقان بدم شاها شدم شاعر ز نادانی / مرا ازشاعری کردن توگرداندی به دهقانی
گر مرا در شعرگویان جهان رشک آمدی / من دَر شعـر دَری بـر شاعـران نگشـادمی

11ـ مسعودسعدسلمان؛ مسعود از شعرای نیمۀ دوم قرن پنجم متولد 440هـ.ق درلاهور
اردیبهشت روز است ای ماه دلستان / امروز چون بهشت برین است بوستان
زان باده ای خرم از او گشت عیش وعمر / زان باده ای که گردد ازو تازه طبع و جان

12ـ خیام نیشابوری؛ حکیم غیاث‌الدین ابوالفتح عُمَربن ابراهیم، متوفی ۵۱۰ هـ.ش
ای صاحب فتـوا ز تو پر کارتریم / با این همه مستی ز تو هُشیار تریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان / انصاف بـده کـدام خونخوار تریم؟

13ـ سنائی غزنوی؛ ابوالمجد مجدود بن آدم یا حکیم سنایی، متوفی۵۴۵ هـ.ق
دگر بار ای مسلمانان به قلاشی در افتـادم / به دست عشق رخت دل به ميخانه فرستادم
چو در دست صلاح وخير جز بادی نمی‌ديدم / همه خير و صلاح خود به باد عشق در دادم

14ـ انوری ابیوردی؛ اوحدالدّین محمّدبن محمّد معروف «حجّةالحق»، متوفی۵۸۳ هـ. ق
ای دیـر بدست آمـده بس زود برفتی / آتش زدی اندر من و چون دود برفتی
چون آرزوی تنگـدلان دیـر رسیـدی / چـون دوستی سنگـدلان زود برفتی

15ـ خاقانی شروانی؛ افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی، متوفی ۵۹۵ هـ.ق در تبریز
دردی است دردعشق که درمان پذیر نیست / ازجان گریز هست و زجانان گریزنیست
شب نیست تا ز جنبش زنجیـر مهر او / تا حلقـۀ دلم به حلقۀ زلفش اسیـر نیست

16ـ نظامی گنجوی؛ جمال‌الدین ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی، متوفی ۶۱۲هـ.ق
بسم الله الرّحمن الرّحیـم / هست کلید در گنج حکیم
فاتحۀ فکرت و ختم سخن / نام خدایست بر او ختم کن

17ـ عطار نیشابوری؛ شیخ فریدالدین محمد عطار، متوفی 618 هـ.ق
گر تو خلوتخانۀ توحید را محرم شوی / تاج عالـم گردی و فخـر بنی آدم شوی
سایه ای شو تا اگر خورشید گردد آشکار / توچوسایه محوخورشید آیی ومحرم شوی

18ـ مولانا ـ مولوی؛ مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، متوفی۶۷۲ هـ.ق در قونیه
بشنو از نی چون حکایت می کند / از جدایـی ها شکایـت می کنـد
کـز نیستـان تـا مـرا ببریده اند / از نفیرم مرد و زن نالیده اند

19ـ فخرالّدین عراقی؛ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهراراکی الاصل، متوفی ۶۸۸هـ.ق در دمشق
ایزد که جهان در کنف قـدرت اوست / دو چیز به تو داد که آن سخت نکوست
هم سیرت آنکه دوست داری کس را / هم صورت آنکـه کس تو را دارد دوست

20ـ سعدی شیرازی؛ ابومحمد مُصلِح بن عَبدُالله سعدی، متوفی ۶۹۱ هـ. ق
بچه کار آیدت ز گل طبقی / از گلستان من ببر ورقی
گل همین پنج روز و شش باشد / وین گلستان همیشه خوش باشد

21ـ شیخ محمود شبستری؛ سعدالدّین محمودبن امین‌ الدّین، متوفی ۷۲۰ هـ.ق
نخست از فکر خویشـم در تحیـر / چه چیز است آنکه گویندش تفکـر
کدامین فکر ما را شرط راه است / چرا گه طاعت و گاهی گناه است

22ـ امیرخسرودهلوی؛ابوالحسن یَمین‌الدین از شعرای پارسی ‌گوی هند، متوفی ۷۲۵هـ.ق
زهی نموده ازآن زلف وخال وعارض خواب / یکی سـواد و دوم نقطـه و سیـم مکتـوب
سواد و نقطه و مکتوب اوست بر دل من / یکی بـلا و دوم فتنه و سیم آشوب

23ـ اوحدی مراغه‌ای؛ رکن‌الدین ابوالحسن اوحدی، متوفی ۷۳۸هـ. ق
در بنـدِ غم عشـق تو بسیـار کساننـد / تنها نه منم خود، که درین غصه بسانند
در خاک به امیـد تو خلقی ست نشستـه / یکروز برون آی و ببین تا به چه ساننـد

24ـ سیف‌ فرغانی؛ مولانا سیف‌الدّین ابوالمحامد محمد فرغانی، متوفی 749هـ.ق
تورا من دوست می دارم چوبلبل مرگلستانرا /مرا دشمن چرا داری چو کودک مر دبستانرا
چو کردم یک نظردرتو دلم شد مهربان بر تو / مسخرگشت بی لشکرولایت چون توسلطانرا

25ـ خواجوی کرمانی؛ کمال‌الدین ابوالعطاء محمودبن علی‌بن محمود، متوفی ۷۵۳ ه.ق
هر که مجنون نيست ازاحوال ليلی غافلست / وانکه مجنـون را به چشم عقل بينـد عاقلست
قرب صوری در طريق عشق بعدمعنويست / عاشق ار معشوق رابی وصل بيند واصلست

26ـ سلمان ساوجی، خواجه جمال‌الدین سلمان‌بن خواجه علاءالدین، متوفی۷۷۸ هـ. ق
گر سر و ترک کلاه فقر داری ای فقیر / چار ترکت بایـد اول تا رود کارت به پیش
ترک اول ترک مال ترک ثانی ترک جاه / ترک ثالث ترک راحت ترک رابع ترک خویش

27ـ کمال‌ خُجندی؛ کمال‌الدین مسعود خُجندی "شیخ کمال"، متوفی 792 هـ.ق در تبریز
عاشقان طالب و صاحبنظران در کارند / عاقـلان بی خبر و بی خبران هشیارنـد
خفتۀ صبح ازل رفت پس ِ پردۀ خواب / تـا شبانگـاهِ ابـد زنـده دلان بیـدارنـد

28ـ حافظ شیرازی، خواجه شمس الدین محمد بن بهاءالدّین، متوفی۷۹۲ هـ.ق
دانی که چنگ وعود چه تقریر میکنند / پنهان خورید باده، که تعزیر میکنند
ناموس عشق و رونق عشاق می برنـد / عیب جوان و سرزنش پیر می کنند

29ـ عبد الرّحمن جامی؛ نورالدّین عبد الرّحمن بن احمد، متوفی ۸۹۸ ه‍ ق در هرات
آن امـام به حـق ولی خـدا / کـاســدالله غالبـش نـــــــامی
دوکس او را به جان بیازردند / یکی از ابلهی یک از خامی

30ـ هِلالی جَغتائی، بَدرالدین ( نورالدین ) اَستَرآبادی، متوفی 908 هـ.ق
گه در پی آزار دل و جان باشی / گاهی ز پی غـارت ایمـان باشی
با این همه، دعوی مسلمانی چیست / کافـر باشـم گر تو مسلمـان باشی

31ـ وحشی‌بافقی؛ مولانا شمس‌الدین ( کمال‌الدین ) محمد وحشی ‌بافقی، متوفی۹۹۱ هـ.ق
پیوستن دوستان به هم آسان است / دشوار بریدن است و آخر آن است
شیرینی وصـل را نمی دارم خوش / از غایت تلخیی که در هجران است

32ـ محتشم کاشانی؛ کمال‌الدین علی ملقب به شمس الشعرای کاشانی، متوفی ۹۹۶هـ.ق
بازاین چه شورش است که درخلق عالم است / باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کـَز زمین / بی نفخ صور، خاسته تا عرش اعظم است

33ـ صائب تبریزی؛ میرزا محمّدعلی صائب تبریزی، متوفی ۱۰۸۶هـ.ق در اصفهان
گرفتم سهل سوز عشق را اول، ندانستم / که صد دریای آتش از شراری می شود پیدا
من آن وحشی غزالم دامن صحرای امکان را / که می سوزد زهرجانب غباری می شود پیدا

34ـ هاتف‌اصفهانی؛ سید احمد حسینی‌، اصالتا آذربایجانی، متوفی ۱۱۹۸هـ.ق
ای فدای تو هم دل و هم جان / وی نثار رهت هم این هم آن ....
که یکی هست و هیچ نیست جز او / وحـــــده لا الـــــه الاّ هـــــو

35ـ فروغی بسطامی؛ میرزا عباس فرزند آقا موسی، متوفی 1274 هـ.ق در تهران
یک عمـر شهـان تربیت عیش کنند / تا نیم نفس عیش به صد طیش کنند
نازم به جهان همت درویشـان را / کایشان به یکی لقمه دو صد عیش کنند

36ـ قاآنی شیرازی؛ میرزا حبیب فرزند محمدعلی گلشن، متوفی ۱۲۸۵ هـ.ق
بنفشه رسته از زمین بطرف جویبارها / ویا گسسته حورعین ززلف خویش تارها
زسنگ اگرندیده ای چسان جهد شرارها / به برگه های لاله بین میان لاله زارها
که چون شراره می جهد زسنگ کوهسارها/
37ـ اقبال لاهوری؛ علامه محمد اقبال لاهوری، متوفی ۱۳۱۷‌ هـ. ش
نقـش قـرآن تا در این عالـم نشست / نقش های پاپ و کاهن را شکست
فاش گویم آنچه در دل مضمر است / آن کتابی نیست چیزی دیگر است

38ـ پروین؛ رخشندهٔ اعتصامی مشهور به پروین، متوفی۱۳۲۰هـ. ش
نهـاد کودک خردی به سر، ز گـُل تاجی / بخنده گفت؛ شهان را چنین کلاهی نیست
کسی جواهـر تاج تو را نخواهـد برد / ولیک تاج شهی، گاه هست وگاهی نیست

39ـ ملک‌الشعراءبهار؛ محمدتقی بهارمتولد۱۲۶۶ه‍.ش درمشهد متوفی ۱۳۳۰ در تهران
ای ديو سپيد پای در بنـد! / ای گنبد گيتی! ای دماوند! / از سيم به سر يکی کله خود
زآهن به ميان يکی کمربند / تا چشم بشـر نبينـدت روی / بنهفتـه بـه ابـر، چهـر دلبنـد
تا وارهی از دم ستـوران / وين مردم نحس ديو مانند

40ـ شهریار؛ استاد سید محمدحسین بهجت تبریزی، متوفی۱۳۶۷هـ. ش
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خـدارا / که به ماسـوا فکنـدی همه سایۀ همـا را
دل اگر خدا شناسی همـه در رخ علی بین / به علی شناختم من به خـدا قسم خـدا را

اگر شما را خسته کردم می بخشید إن شاءالله. عوضش برایتان بهترین ها را آرزومندم همراه با؛ نقل بیدمشک ارومیه، قرابیه بادام تبریز، حلوا سیاه اردبیل، شیرینی کوکی لاهیجان، کلوچه زنجبیلی سبزوار، کلمپۀ کرمان، قطاب یزد، نان شیرینی اهواز، فالوده شیراز، گز اصفهان، بژی برساق ایلام، نان برنجی کرمانشاه، سجوق باسلوق مراغه، حلوا سوهانی بیجار، باقلوای قزوین، سوهان قم و همۀ شیرینی های مزین و معطر به زعفران مشهد. پیوسته دلتان شاد و لبتان خندان باد.


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com /div>