استفاده از مطالب با ذکر منبع آزاد است

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم (20/ 12/ 1391)

                  دفاع از حریم عاشورا

"چهره راستین حسین(ع)":

« حسین بن علی امام سوم شیعیان میگوید: « ما از تبار قریش هستیم وهواخواهان ما عرب و دشمنان ما ایرانی ها هستند. روشن است که هر عربی از هر ایرانی بهتر و بالاتر وهر ایرانی از دشمنان ما هم بدتر است. ایرانیها را باید دستگیر کرد و به مدینه آورد٫ زنانشان را بفروش رسانید و مردانشان را به بردگی و غلامی اعراب گماشت.» ( سفینه البحار و مدینه الاحکام و الآثار صفحه ۱۶۴حاج شیخ عباس قومی )

« بله درست است تعجب نکنید این سخنان امام حسین است که ۱۴۰۰ سال هموطنان ما هر ساله به خاطر او عزاداری میکنند و بر سر و صورت خود میکوبند و عده ای هم پا را فراتر از این گذاشته و برای قاتل پدران ما قمه بر سر و بدن خود میزنند و جوی خون راه می اندازند!!! وحتی کار این زن بدبخت شیعه بجایی رسیده که بخاطر یک تازی جنایتکار چه بلایی بر سر فرزند بیگناه خود میاورد (عکس مادری در فیس بوک که با قمه بر سر کودک چند ماهه خود زده بود ) به خاطر کی؟ به خاطر چی؟! تا کی باید ایرانی دشمنان قسم خورده خود را پرستش کند و از آنها بت بسازد؟ همین امام حسین که یکی از بزرگترین بتهای شیعیان است کسی بود که به همراه برادرش حسن در کشتار مردم طبرستان شرکت داشتند. آیا این امر غیر قابل قبول است که تا به حال دولتها و دست اندرکاران تازی پرست و به خصوص ملاهای کثیف جمهوری اسلامی که سنگ شیعه و علی و دوازده امام رو به سینه میزنند تمامی اسناد و مدارک موجود در کتابهای تاریخی را پاک کرده و یا تغییر داده اند تا مردم ایران را در خواب ننگ آلود مسلمانی نگاه دارند؟! سالهاست که با سانسور و دستکاری در اسناد و کتابهای تاریخی سعی داشته اند تا چهره زشت و وحشی این جنایتکاران بیابانگرد را پنهان کرده و از آنها چهره ای معصوم و دوست داشتنی(!) ساخته اند و این یکی از اسرار پایداری اسلام تا به امروز است یعنی سانسور شدید و نگاه داشتن مردم در جهل و نادانی. چه بسا که اگر غیر از این میکردند اسلام به هیچ عنوان تا به امروز حداقل در ایران دوام نمی آورد. اگر مردم ما بدانند که این اشخاصی که از آنها بت ساخته اند، چه جنایاتی بر پدران و مادران ما کرده اند هرگز دین اسلام در ایران وجود نداشت.»

     مدت هاست که « دشمنان دانا و به تبع آنان دوستان نادان » در فضای مجازی و شبکه های اجتماعی، با نقل مطالب تحریف شدۀ شلم شوربایی ــ چه بصورت تکمیل و چه بصورت تقطیع ــ مانور می دهند. و بدون توجه به سلیقۀ متقدمین که معمولاً با احتیاط و حتی با داخل گیومه قرار دادن، و یا با علامت گذاری در اول و آخر جمله، ــ متن را از توضیحاتی که شاید سالها بعد، توسط دیگران نوشته شده، جدا می کردند ــ بستگی به سلیقۀ شخصی، بی محابا هر نوع که دلشان می خواهد در مطلب دیگران دخل تصرف را جایز می دانند. و بدینسان سره با ناسره قاطی، تا جائی که جدا کردن حق از باطل دشوار شده است. چرا؟ برای اینکه بقول معروف هرچه دل تنگشان می خواهد می گویند و می نویسند. یکی از این موارد، حدیثی است منسوب به امام حسین(ع)، در جائی بصورت فوق منعکس شده بود و در جائی دیگر بصورت زیر: « پایداری مردم ری در برابر تازیان به اندازه ای بر سران عرب گران آمد که امام حسین؛ پیشوای سوم شیعیان؛ در نامه ای به فرماندار ری نوشت: ما از تبار قریش هستیم و هواخواهان ما عرب و دشمنان ما ایرانی ها هستند. روشن است که هر عربی از هر ایرانی بهتر و بالاتر؛ و هر ایرانی از دشمنان ما هم بدتر است؛ ایرانیها را باید دستگیر کرد و به مدینه آورد؛ زنانشان را به فروش رسانید و مردانشان را به بردگی و غلامی اعراب گماشت.» (منبع: سفینه البحار و مدینه الحکام و آثار؛ صفحه 164، نویسنده: شیخ عباس قمی)

     متن مذکور در صدر مقال به دو موضوع جداگانه در دو برهه متمایز از تاریخ صدر اسلام اشاره دارد:

اول ــ آیا جملۀ: « ما از تبار قریش هستیم و هواخواهان ما...»، از زبان و یا قلم حضرت ابی عبدالله حسین بن علی(ع) جاری شده است یانه؟

دوم ــ آیا حسین بن علی و برادرش امام حسن علیهماالسّلام در جنگها و کشورگشائی های اعراب در طبرستان و یا هر جایی دیگر از ایران حضور داشته اند یا نه؟

     اما قبل از پرداختن به بررسی و تحلیل هر دو مطلب، نخست دلم می خواهد این جملۀ نویسندۀ عزیزِ ناشناسِ اوّلیه ــ نیز کلیۀ کسانی را که بعداً در تکرار آن می کوشند ــ را در آئینۀ انصاف ملاحظه کنیم؛ با تشویش و نگرانی جملاتی را سرهم کرده و نهایت می نویسد: «... و این یکی از اسرار پایداری اسلام تا به امروز است یعنی سانسور شدید و نگاه داشتن مردم در جهل و نادانی.  چه بسا که اگر غیر از این میکردند اسلام به هیچ عنوان تا به امروز حداقل در ایران دوام نمی آورد...» در حالیکه تاریخ گواهی دیگری به ما می دهد. لطفاً ببینید:

     اگر داستان مفضّل را شنيده باشيد؛ (مفضّل يكى از اصحاب امام صادق(ع) بود) روزى در مسجد پيامبر نماز می گذاشت، در اين وقت دو نفر مادّى مسلك هم وارد شدند، در كنار او نشسته و شروع كردند به صحبت كردن، بطورى كه او صداى آنها را می شنيد؛ ضمن صحبت هايشان مسئله پيغمبر را مطرح كردند و گفتند: «...محمد مرد نابغه اى بوده كه می خواسته تحوّلى در جامعه اش ايجاد بكند، فكر كرده كه بهترين راه تحوّل اينست كه از راه مذهب وارد شود البته خود او به خدا و روز قيامت اعتقاد نداشته است ولى از عامل مذهب بعنوان يك ابزار استفاده كرده است.» مفضل بشدت عصبانی شد و شروع كرد پرخاش كردن به آنها. آندو گفتند: اول بگو از كدام گروه و از اتباع چه كسى هستى؟ اگر از پيروان جعفربن محمد(امام صادق(ع)) هستى بايد بدانى كه ما، در حضور او اين حرفها و بالاتر از اين ها را مطرح می كنيم، او نه تنها عصبانى نمی شود بلكه همه حرفهايمان را با متانت گوش مى دهد و در انتها پاسخ همه آنها را با استدلال بيان مى كند و خطاهاى ما را نشان ميدهد.» مرحوم استاد مطهری در کتاب " پیرامون انقلاب اسلامی" پس از نقل این داستان نتیجه می گیرد: « آری این چنین بوده که اسلام توانسته باقی بماند. بعد می افزاید: در تاريخ اسلام از اين نمونه هاى درخشان فراوان می بينيم، بدليل همين آزادی ها بود كه اسلام توانست باقى بماند. اگر در صدر اسلام، در جواب كسی كه می آمد و می گفت من خدا را قبول ندارم، می گفتند: بریزید، بزنيد و بكشيد، امروز ديگر اسلامى وجود نداشت. اسلام به اين دليل باقيمانده كه با شجاعت و صراحت با افكار مختلف مواجه شده است.»

     اگرچه متأسفانه ــ دور گردون، طوری چرخید ــ که امروز، خیلی ها آرزو می کنند؛ ای کاش مطهّری زنده میماند وهم ناله با ما این سخن "لسان الغیب" را با خود زمزمه می کرد که « در مشایخ شهر این نشان نمی بینم.» خدا رحمت کند "شهریار" سخن را، که در وصف اینگونه "جفتک وارو زدن" های سیاسیّون می گوید: « شیطانین شیلاغا قالخان قاطیری نوخدا قیراندا.» بلی، دیدن صحنه های مشمئز کننده ــ که گفت ببین چقدر شور است که خان هم فهمید ــ لاجرم همه در عجب اند؛ آیا اینان که بخاطر ریاست دنیوی و حبّ مال، یقۀ همدیگر را پاره کرده، یکدیگر را به "بی اخلاقی" متهم می کنند، اینان که به هم، همان را می گویند که ــ عبدالملک بن مروان به هنگام کشتن عمروبن سعید (اشدق) ــ گفت: « به خدا قسم اگر می دانستم با ماندن هر دو، کار خلافت راست می شود ترا نمی کشتم لکن دو شتر نر در میان شتران نمی ماند، مگر آنکه یکی از آن دو کشته شود.» اینان که درمقام مسؤل درجۀ اول، می بینند، نه تنها پس انداز "قللک" بچه ها، بلکه حتی پول تو جیبی و خرج روزانۀ پدرانشان در طول قریب به یک سال به یک سوم تقلیل یافته است. ــ با اینکه به تأیید رسمی معاون اول رئیس جمهور( در سخنرانی روز 16/ 12 در بازار تهران)، قدرت خرید حقوق بگیران نصف شده است ــ ولی همچنان یکدیگر را به دروغگوئی، چاپیدن، قاپیدن و بی اخلاقی متهم می کنند. آیا اینان همانهائی نیستند که می فرمودند: « ما شیفتگان خدمتیم، نه تشنگان قدرت »؟ و مردم مستضعف هم که غیر از تماشا چاره ای ندارند، چون می دانند: « آنچه البته بجائی نرسد فریاد است ». خُب، اینها همه درست است، اما دلیل نمی شود که آگاهانه و یا ناخودآگاه کاری کنیم که سخن تاریخی معلم اخلاق، دکتر شریعتی دوباره تکرار شود: « شایعه را دشمن سفارش می دهد، منافق می سازد و نادان باور می کند.»

 

قوانین نانوشتۀ تاریخ:

     "دفاع از حریم عاشورا" را اگر من هم نمی نوشتم، طبق قوانین تاریخی، کسی دیگر می باید می نوشت. زیرا در جامعه ای که نه تنها شایعه پراکنی و سم پاشی، بلکه حتی دروغ و بهتان و جعل تاریخ، بجای جنایت و هتک حرمت، حق مسلم ــ صدها تن ــ شناخته شده است. لااقل دفاع نیز می باید حق شناخته شدۀ ــ ده ها تن ــ بوده باشد. شما را به خدا، آی کسانی که ــ باشعورتر، باسوادتر، فهمیده تر و وطن پرست ترــ از خود کسی را سراغ ندارید! چرا از زمانی که در آبشخور روشنفکری لبی تر کردید، دارید از هول حلیم به دیگ می افتید؟ چرا بدون توجه به حرمت ها و قداست ها ــ که در میان همۀ ملل جهان، جزو بدیهی ترین ها، شناخته شده است ــ بی محابا، و بدون اینکه تصوّر کنید شاید اشتباه می کنید، هرچه که به عقل و ذهن تان می آید می گوئید و می نویسید؟ مگر شماها نبودید که تا چندی پیش، می گفتید: « ایرانیان به تعصب اینکه حسین بن علی، دامادشان می باشد در مقابل اسلام ناب دکان باز کرده، "تشیّع سلطنتی" را جایگزین "اسلام خلافتی" نموده اند؟ مگر شماها نمی گفتید: تشیّع ساخته و پرداختۀ دیلمیان ایران است که می خواستند ایران و ایرانی را از زیر یوغ خلافت عرب برهانند؟ مگر شماها نبودید که می گفتید: تشیع را صوفیان صفویه ساختند تا در مقابل خلافت عثمانی در پشت سنگر دین، حکومت خود را رسمیت دهند؟ حال چه شده، ایرانیان متعصبی که بقول شماها توانسته بود در مقابل قدرتِ اسلام خلافت، تشیع امامت را بسازد. در طول هزارو اندی سال، روایتی را که شماها امروز کشف کرده اید، ندیده است؟ یعنی در طول این مدت هزار ساله، غافل مانده بودند که حسین بن علی(ع) در لشکر کشی به طبرستان حضور داشته، و ندیده بودند که در نامه ای به فرماندار ری نوشته: ما از تبار قریش هستیم و هواخواهان ما عرب و دشمنان ما ایرانی ها هستند...   

     براستی شماها نمی دانید با این تحلیل های آبکی خود، آب به آسیاب بیگانه می ریزید؟ روزی میگوئید: حسن بن علی رفورمیسم بود، حسین بن علی خشونت طلب. روزی به بهانۀ حمایت از حقوق زنان، آیۀ 34 سورۀ نساء را دستمایۀ خود قرار می دهید. برای تحریک جوان ها ــ روزی دین زرتشت چند هزار ساله را، و روزی دیگر مسلک بهائیت دویست ساله را برایشان، الگو می پسندید. روزی برای تحریک وطن پرستان، گرد و خاک از کاوۀ آهنگر پاک می کنید و روزی دیگر به بهانۀ ایران دوستی، احادیث متروک هزار ساله را تقطیع و ترکیب می کنید. آیا تصور نمی کنید با اینگونه حرکات، ناخود آگاه آلت دست جهانخوارانی شده اید که در سوریه و مصر از سنی گرائی حمایت می کند و در بحرین و عربستان از شیعی گری؟ آیا شماها نمی بینید و نمی دانید بلائی که به بهانۀ سرکوبی ــ صدام، قذافی، مبارک، اسد ــ بر سر «عراق، لیبی، مصر، سوریه» آوردند و می آورند همانانی هستند که به تمامیّت ارضی ایران زمین هم چشم طمع دوخته، و برای "تکه پاره" کردنش دندان تیز کرده اند؟ براستی شماها نمی دانید چرا در کشور ترکیه از اسلام دفاع می شود ولی در ایران، اسلام را می کوبند؟

     بلی عزیزان، "دفاع از حریم عاشورا" باید نوشته می شد، همچنانکه عزیزان وظیفه شناس، با عناوینی دیگر در این مقوله مطالبی نوشته و جواب هائی داده اند که قابل استفاده بود و بنده هم خیلی استفاده بردم، لکن ــ بنظر می رسد از ترس اینکه در جوان ها حوصلۀ خواندن نباشد ــ مطالب شان در عین پر محتوائی کوتاه و مجمل بود. ولی باید اذعان کرد متأسفانه در مقابل حملات ناجوانمردانۀ دیگران، اینگونه دفاع ها خیلی اندک است. و این ضرب المثل قدیمی را نباید فراموش کرد؛ گفته اند: « دیوانه ای سنگی به چاه می اندازد، ده ها عاقل در بیرون آوردنش وا می مانند » در عرصۀ تاریخ نیز، ایجاد شبهه خیلی راحت است اما بر طرف کردن شبهه از اذهان، توان علمی و قلمی می خواهد. پس لازم است صاحبان قلمی که فرصت تحقیق و قدرت نوشتن دارند، دریغ نفرمایند. من هم دلم می خواهد بنویسم، به تفصیل هم بنویسم حتی اگر خواننده ای نداشته باشد. برای خاطر دل خودم می نویسم، به رنگ خون، به رنگ شفق، به رنگ پرچم همیشه در اهتزار بر فراز گنبدِ حسین(ع)، از «حریم عاشورا دفاع» می کنم. تا آیندگان بدانند؛ چنان نبود که « در خراب آباد شهر بی تپش، وای جغدی هم نمی آمد به گوش » بلکه جغدی هم بود و با نالۀ "ای وای" خویش از حریم عاشورا دفاع می کرد. درست است که عاشورا یعنی دهمین، دهمین روز. امّا دهمین روز هیچ ماهی غیر از محرم را "عاشورا" نمی گویند. پس در این وادی معنی عاشورا عوض شده، و رنگ و بوی خون گرفته است: عاشورا یعنی حسین، عاشورا یعنی شهادت، عاشورا یعنی عشق. عاشورا یعنی عبّاس، عاشورا یعنی مطیع امر مولا شدن، عاشورا یعنی ایثار. عاشورا یعنی زینب، عاشورا یعنی کوه استقامت، عاشورا یعنی مبلّغ ولایت. عاشورا یعنی حرّ، عاشورا یعنی تشخیص حق و باطل، عاشورا یعنی از عبد یزیدی برگشتن و حرّ حسینی شدن. عاشورا یعنی...  

 

اول ــ آیا جملۀ: « ما از تبار قریش هستیم و هواخواهان ما...»، از زبان و یا قلم حضرت ابی عبدالله حسین بن علی(ع) جاری شده است یانه؟

الف ــ داستان مکاتبه با فرماندار ری:

نوشته اند و یا بقول خودشان از سفینة البحار نقل کرده اند: « پایداری مردم ری در برابر تازیان به اندازه ای بر سران عرب گران آمد که امام حسین؛ پیشوای سوم شیعیان؛ در نامه ای به فرماندار ری نوشت: ما از تبار قریش هستیم و هواخواهان ما عرب و دشمنان ما ایرانی ها هستند. روشن است که هر عربی از هر ایرانی بهتر و بالاتر؛ و هر ایرانی از دشمنان ما هم بدتر است؛ ایرانیها را باید دستگیر کرد و به مدینه آورد؛ زنانشان را به فروش رسانید و مردانشان را به بردگی و غلامی اعراب گماشت.» (منبع: سفینه البحار و مدینه الحکام و آثار ؛ صفحه 164، نویسنده: شیخ عباس قمی)

     بگذریم از اینکه، جعلی بودن "روایت" به دلایل عقلی و نقلی از بدیهیات است. لکن از باب « داستان سنگی که به چاه انداخته شد...» می باید، تا جائی که امکان دارد، دلایل محکمه پسندِ ساختگی بودن "حدیث"، به صاحبان خِرَد، ارائه شود. لذا ابتدا بدانیم؛ در تحلیل و باصطلاح آنالیز جمله ای که به شرح فوق در فضای مجازی پخش شده است ــ اگرچه به شرحی که خواهد آمد حدیث مندرج در (صفحۀ 164 "سفینة البحار و مدینة الأحکام والآثار مرحوم شیخ عباس قمی) ــ جمله ای خیلی کوتاه است، آنهم نه از امام حسین(ع)، بلکه از امام صادق(ع). جمله این است: « یقـول نحـن قریش و شیعتنا العـرب و عدّونا العجـم. » امّا در هر صورت، فعلاً نکات کلیدی ذیل حائز اهمیت است:

1ــ پایداری مردم ری

2ــ بر سران عرب گران آمد

3ــ امام حسین؛ پیشوای سوم شیعیان

4ــ نامه ای به فرماندار ری

5ــ دشمنان ما ایرانی ها هستند

     1ــ جملۀ "پایداری مردم ری در برابر تازیان " داستان را عطف می دهد به حملۀ اعراب به کشور پهناور ایران عهد ساسانیان، که در اوایل خلافت خلیفۀ دوم (عمربن خطاب) اتفاق افتاده است. از سال های 14 هجرت به بعد، که مهمترین آنها نبرد قادسیّه است و سپس فتح تیسفون، که ارکان حکومت ساسانی را درهم شکست. آخرین مقاومت منسجم ایرانیان ( یزدگرد ساسانی ) در نبرد نهاوند دیده می شود که قریب به پنج سال بعد از تاریخ مذکور بوده (سال 19ق) و به "فتح الفتـوح" معروف است، و نهایت دروازه های شهر نیشابور هم در سال 20 گشوده شد. ( منظور نشان دادن مقاومت اهالی منطقۀ ری است که با توجه به اینکه در وسط راه دو شهر بزرگ نهاوند و نیشابور واقع شده، بین سالهای 19 و 20 هجرت بوده است.) 

     2ــ گویا پایداری اهالی منطقۀ ری، که سران حکومت ساسانیان ــ اراضی قریب به 1500 کیلومتر طولی، از نهاوند تا نیشابور را در نوردیده، ــ از مقابل اعراب گریختند و لشکریان عرب یکسال بعد، آنهم به دعوت "مرزبان طوس" و با امکانات آن روز، منطقۀ ری را زیر پا نهاده و نیشابور را گشودند. بر « سران عرب گران آمده... » است تاجائی که:

     3ــ امام حسین؛ پیشوای سوم شیعیان...، (دقت، دقت) حضرت حسین بن علی(ع) در سوم شعبان سال سوم و یا چهارم هجرت به دنیا آمده است. اولاً با توجه به اینکه پدرش علی بن ابیطالب(ع) در سال 40 هجرت و برادرش حسن بن علی(ع) در سال 50 هجرت به شهادت رسیده اند، بنابراین حسین(ع) کجا و کی در سال 19 هجرت ( در شانزده سالگی ــ با حضور و وجود پدر و برادر بزرگ)، امام سوم شیعیان بوده است. ثانیاً تاریخ می گوید آن روزها، سران حاکمیّت اعراب، عبارت بودند از؛ عمربن خطاب، ابوعبیدۀ جرّاح، سعدبن ابی وقاص، عثمان بن عفان، خالدبن ولید، طلحة بن عبدالله، زبیربن عوام و... نه علی بن ابیطالب و فرزندانش که خانه نشین بودند!!!

     4ــ خنده دارتر از همه، نوشتن نامه ای است به فرماندار ری. مگر با وجود دیکتاتوری مانند عمر (در مقام خلافت) کسی جرأت می کرد به فرماندار او نامه بنویسد؟ وانگهی اصلاً تنظیم کنندگان چنین تهمت بزرگ تاریخی می دانند آنروزها حسین بن علی(ع) در کجای هرم قدرت قرار داشت؟

     5ــ جای تعجب است در حالی که همۀ مورخین ــ اعم از مسلمان و غیر مسلمان، شیعه و سنی ــ  معتقدند ایرانی ها به تبع "سلمان فارسی" از همان ابتداء امر، از دوستان اهل بیت بوده اند. نویسندگان این متن سرتاسر مضحک از کجایشان در آورده و نوشته اند که ایرانی ها دشمنان اهل بیت هستنـد.

 

ب ــ  تحلیل حدیث از منظر مذهبی:

     لطفاً این نکته را از یاد نبرید که تشخیص جعلی بودن انبوهی از احادیث و روایات، حتی برای اشخاص غیر فنی هم خیلی آسان است. نه تنها در تعالیم شیعه که برای شناختن احادیث صحیح، معیار و محک خیلی قوی دارند، بلکه حتی شناختن حدیث صحیح از نا صحیح، برای برادران اهل سنت نیز خیلی مشکل نیست. اگر مشکل بود "حافظ ابوعبدالله محمدبن اسماعیل بخاری"(متوفی 256) نویسندۀ یکی از (صحاح سته = شش کتاب معروف به صحیح)، بقول خودش، نمی توانست از میان بیش از 000، 600 هزار حدیث که در طول مدت ده سال جمع آوری کرده بود تنها تعداد 7275 حدیث را، برای ثبت در کتاب "صحیح" خود بر گزیند. یعنی تقریباً از هر صد حدیث یکی را صحیح دانسته است. نکتۀ دوم که نباید فراموش شود؛ اینست؛ هر مطلبی صرفاً بخاطر اینکه در کتاب نوشته شده، نباید بدون تحقیق پذیرفته شود، خصوصاً که به عنوان حدیث به رسول خدا(ص) و یا یکی از اولیاء دین نسبت داده می شود. اما در تعالیم شیعه قضیه سخت تر است، و برای شناختن احادیث صحیح، قرآن و سنت پیامبر اکرم(ص)، معیار تشخیص قرار داده شده است. لطفاً ببینید:

1ــ رسول خدا(ص) در خطابۀ مشهور و مورد اتفاق فریقین، در ــ حجة الوداع و در منا ــ فرمود: « ای مردم هر حدیثی که از من به شما برسد و با کتاب الهی هم خوان باشد آن حدیث گفتار من است درغیر این صورت آن حدیث هیچ گونه ارتباطی به من نخواهد داشت.»

2ــ محمدبن یعقوب کلینی درج 1 کتاب شریف "اصول کافی" این حدیث متواتر را از پيامبراكرم(ص) نقل می كند: « آنچه از جانب من به شما رسيد و موافق قرآن بود، آن را من گفته ام و آنچه به شما رسيد و مخالف قرآن بود، من آن را نگفته ام.»

3ــ شيخ ابوالفتوح رازى در تفسير ارزشمند خود ــ به صورت مُرسل ــ از پيامبر(ص) نقل كرده است كه فرمود: « هنگامى كه حديثى از من براى شما آمد، آن را بر كتاب خدا و حجّت عقلى تان عرضه كنيد. پس اگر موافق آن دو بود، بپذيريد، وگرنه آن را به ديوار بزنید.»

4ــ در صحيحۀ إبن ابى يعفور آمده است كه وى در مجلس امام صادق(ع) حاضر بود و از آن حضرت راه چاره اى در مورد اختلاف احاديث پرسيد: احاديثى كه برخى راويان آنها مورد وثوق و برخى قابل اعتماد نيستند. امام فرمودند: « چون حديثى به شما رسيد و از قرآن يا گفتار رسول خدا(ص) گواهى بر آن يافتيد، درست است و گرنه به درد آورنده اش مى خورد.»( تفسیر ابوالفتوح رازی)

5ــ شیخ كشىّ به اسنادش از محمدبن عيسی از یونس بن عبدالرّحمن روايت كرده است كه يكى از اصحاب از يونس سؤال كرد و من هم حاضر بودم. او به يونس گفت: اى ابامحمّد! چه قدر در حديث سخت گير شده ايد و انكار شما در مورد رواياتى كه اصحاب ما روايت مى كند زياد شده است. چه چيزى شما را بر آن داشته است كه احاديث را ردّ كنيد؟ يونس گفت: هشام بن حكم به من خبر داد كه از امام صادق(ع) شنيد، مى فرمايد: « حديثى را به نام ما قبول نكنيد، مگر اين كه موافق قرآن و سنّت باشد، يا شاهدى از احاديث گذشته ما بر آن بيابيد.»

     پس همانطوریکه ملاحظه شد تا اینجای قضیه، دریافتیم؛ یکى از امتیازات "شیعه" بر سایر فرق اسلامی این است که غیر از "قرآن مجید" که به تواتر ثابت شده و باصطلاح « قطعی الصدور» است. بقیۀ احادیث و روایات را « ظنی الصدور» دانسته، هیچ حدیث و روایتی را به طور صد در صد و کامل از معصوم نمى‏ داند مگر به تحقیق و ظن قوی پی ببرد که صدورش از ناحیۀ مقدس معصومین علیهم السلام قطعی است. و تصادفاً همین حسّ عدم اعتماد و تفحّص، یکى از رهنمودهاى اهل بیت(ع) می باشد که، هر گاه بر صحّت حدیث و روایتی از قرآن و سنت دلیل نیافتیم، بدانیم که: 1ــ « آن حدیث ارتباطی به معصوم ندارد.» 2ــ بدانیم که: « معصوم آنرا نگفته است.» 3ــ بدانیم که: « آن روایت را به ديوار خواهیم زد.» 4ــ بدانیم که: « آن حدیث به درد آورنده اش مى خورد.» 5ــ بدانیم که: « آن روایت قابل قبول خردمندان شیعه نیست.» حال ببنیم این حدیث، که بوی نژاد پرستی و جاهلیت عرب را از فرسنگ ها به مشام میرساند، در آئینه قرآن و سنت چه جلوه ای دارد؟ گویا امام سوم شیعیان (حسین بن علی) گفته است: «... روشن است که هر عربی از هر ایرانی بهتر و بالاتر وهر ایرانی از دشمنان ما هم بدتر است...»

     در حالیکه؛ اولاً قرآن (کتاب آسمانی) مسلمانان بر هرگونه تعصبات قومی خط بطلان کشیده و با نادیده گرفتن جاهلیّتِ « نژاد پرستی، ملی گرائی و تعصّبات فرقه ای »، تنها به دلیل اینکه « زبان عربی » از لحاظ ــ قوانین، اسلوب و ترکیبات ــ تکمیل ترین است به زبان عربی فصیح نازل شده است. و در هر جائی هم که برای مردم پیامی دارد بدون لحاظ نوع جنسیّت، رنگ پوست، محل زندگی و زبانی که تکلم می کنند؛ آنان را با عبارات « یَا أَيُّهَا النَّاس، یَااَیُّهَا الإنسان، یَا اَیُّها الّذِین آمَنوا » مورد خطاب قرار می دهد. مثلاً؛ همین خطاب «یَا أَيُّهَا النَّاس» (اى مردم)، که يك خطاب جامع و عمومى است، حدود 20 بار در قرآن تكرار شده (تفسیر نمونه)، و این نشان مى دهد كه قرآن مخصوص نژاد و قبيله و طايفه و قوم خاصّى نيست ، بلكه همگان را در اين دعوت عام شركت مى دهد. که از آن جمله است آیات اول سورۀ نساء و 13 سورۀ حجرات. لطفاً ببینید: « یَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَ بَثَّ مِنْهُمَا رِجَالًا كَثِيرًا وَ نِسَاء؛ ای مردم از پروردگارتان پروا کنید، آنکه شما را از یک تن آفرید و همسرش را نیز از او پدید آورد و از آن دو مردان و زنان بسیاری پراکنده کرد.» و « يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَاللهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ؛ ای مردم ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم. و شما را در شاخه ها و تیره ها قرار دادیم تا یکدیگر را باز شناسید. گرامی ترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست.» (منظور از شعبه شعبه و قبیله قبیله قرار دادن، نه برای اینکه طایفه ای از شما بر سایرین برتری و کرامت داشته باشد، بلکه صرفا برای اینکه یکدیگر را بشناسیدــ تفسیر المیزان مرحوم علامۀ طباطبائی)

     ثانیاً رسول اکرم(ص) در مقام آورندۀ وحی الهی، در تفسیر و توضیح عملی پیام قرآن می فرماید: « اَيّهاالناس انَّ ربكم واحد و انَّ اباكم واحد كلكم من آدم و آدم من تراب، ليس لعربي علي عجمي و ليس لعجمي علي عربي و لا لاحمر علي ابيض و لا لابيض علي احمر فضل الا بالتقوي؛ ای مردم! همانا خدای شما یکی و پدران شما هم یکی است. همۀ شما (فرزندان آدم هستید) و آدم از خاک (خلق شده) است. عرب را بر عجم (غیر عرب) و عجم را بر عرب هیچ فضیلت و برتری نیست جز به تقوا و پارسائی و پاکدامنی.»(تحف العقول)

     پس؛ یکی از شعارهای جامع و همگانی اسلام، مبارزه با نژاد پرستی و مظاهر اشرافیت جاهلی است، لذا بی جهت نیست که می بینیم اولین گروه ایمان آورندگان به رسالت محمد(ص)، امثال خانوادۀ کوچک ــ یاسر، سمیّه و عمّارــ و بردگانی چون سلمان فارسی، بلال حبشی و آزاد مردان بی کسی چون ابوذر غفاری و مقدادبن اسود و ... هستند. و حتی پس از 23 سال هم (13 سال در مکه دوران عدم امکانات، و ده سال دوران تأسیس و پایه ریزی مدینۀ فاضله و کشور آرمانی اسلام)، با اینکه کثیری از متمکنین اعم از دامدار و کشاورز و بازرگان به اسلام گرویده اند، لکن باز هم همینان چشم و چراغ پیامبر(ص) هستند که به تصدیق معصوم(ع)، جناب مقداد از ارکان اربعه بوده و بعد از سلمان فارسی و ابوذر غِفاری که به ترتیب در مراتب دهم و نهم از ایمان قرار داشتند در درجۀ هشتم قرار می گیرد.

     و هیچ تصادفی نیست که ــ منهای اشرافیت بنی امیه و بنی العباس و اذنابشان الی زماننا هذا ــ که خارج از خط اعتدال اسلامِ قرآن و محمد(ص) هستند، پس از دویست سال از هجرت می بینیم فرزند برومند پیامبر (حضرت ابالحسن علی بن موسی الرضا(ع)) درمقام ولایتعدی، وقتی که تکلیف می شود؛ نمازعید فطر اقامه کند می فرماید: «مشروط بر آنکه همانند اجدادم رسول الله(ص) و علی بن ابیطالب(ع) اقامه کنم.»، بعد روز موعود هم که، درب خانه روی پاشنه می چرخد، امرای دولتی منتظر مقدم ولیعهد، بهت زده مشاهده می کنند؛ امام(ع) در حالی که عمامه ای سفید از کتان بر سر نهاده، تحت الحنک آویخته، پابرهنه و شلوار را تا نصف ساق بالا کشیده و آستین ها بالا زده، از خانه بیرون آمد و بدون توجه به ترکیب منتظران، تکبیرگویان به طرف مصلـّی براه افتاد، اللهُ اکبرُ اللهُ اکبر، اللهُ اکبرُعلی ما هدانا... ( و چنین هیبت، یعنی؛ آنروز برای مسلمانان عید واقعی برپا می شود که، امام مسلمین در کسوت پابرهنه های جامعه در آید تا بتواند درد آنان را لمس کند.) و نیز بی جهت نیست که بدون تعصب، مردم به استضعاف کشیده شدۀ دهات، قصبات و شهرک های اطراف پایتخت (مـرو)، از هر قوم و قبیله، زن و مرد، شیعه و سنی، پشت سر اباالحسن(ع)، به سوی مصلی به حرکت در می آیند... طنین تکبیر چنان می شود که گویی آسمان و در و دیوار پایتخت با امام هم صدا هستند. اللهُ اکبرُ اللهُ اکبر، اللهُ اکبرُعلی ما هدانا، تا جائی که حتی مأموران اونیفرم پوش دولتی نیز، ناچار از اسب ها پیاده شده و پابرهنه در هیبت امام، همگام با مردم مستضعف، پشت سر آن حضرت براه می افتنـد... لطفاً مقالۀ (نمازی که ناخوانده ماند) را ملاحظه فرمائید.

     باری؛ خواستیم بدانیم حدیثی که از قول امام سوم شیعیان( حسین بن علی(ع)) در "فضای مجازی" نقل شده که گویا گفته است «... روشن است که هر عربی از هر ایرانی بهتر و بالاتر وهر ایرانی از دشمنان ما هم بدتر است...» از منظر قرآن و احادیث نبوی که یکی از مأموریت هایش مبارزه با تفاخر و ملی گرائی و نژاد پرستی بوده است، فاقد وجاهت تاریخی است و چون از لحاظ اعتقادات اسلامی هر حدیث و روایتی که به معصومین(ع) نسبت داده شود، می باید پشتوانه ای از قرآن و سنت داشته باشد. لذا تشخیص می دهیم حدیث مذکور، جعلی و فاقد اعتبار بوده و متأسفانه تهمتی است که ساخته و پرداختۀ دشمنان است. یعنی عقل سلیم نمی پذیرد چنین نامه ای از ناحیۀ آن حضرت نوشته شود. سخن آخر در این مقوله اینکه؛ إبن ابی الحدید، سنی شافعی معتزلی مذهب (متوفی قرن هفتم) در مورد حضرت علی(ع)، یعنی پدر همین امام حسین (که گویا به فرماندار ری نامه نوشته) اقرار خیلی جالبی دارد و دلیل بر این است چنین افتراها بر این خاندان، که ــ بعد از رحلت نبی مکرّم اسلام(ص) در عزلت و عسرت زندگی می کرده اند ــ نمی چسبد. او می نویسد:

     (به روزگارى كه در خدمت ــ نقيب ابو جعفر يحيى بن ابى زيد حسنى ــ كتاب "جمهرة النَسَب" إبن كلبى را تلمذ مى‏ كردم) روزى از وى پرسيدم: بسيار در شگفتم از اينكه چگونه على(ع) آن مدت دراز پس از رحلت پيامبر (ص) زندگى كرده و ميان خانۀ خود و يا جاهاى ديگرى غافليگر و كشته نشده است. آن هم با توجه به كينه‏هاى سوزانى كه در دلها و جگرها نسبت به او بوده است. نقيب فرمود: « اگر نه اين بود كه على چهره بر حضيض خاك نهاد و خويشتن را به گمنامى و فراموشى سپرد و به عبادت و نماز گزاردن و دقت و نگرش به معانى قرآن پرداخت و از آن حال نخست بيرون آمد و شمشير را يكسو افكند و هم چون دليرى كه از آن دليرى‏ها كناره ‏گيرى مى ‏كند و چون راهبى كه در كوهها به عبادت مى‏ پردازد يا به سياحت اكتفاء مى ‏كند رفتار نمى ‏فرمود كشته مى ‏شد. وانگهى، بناچار از آن قومى كه حكومت را بر عهده گرفتند فرمان بُرد و در قبال ايشان زبون ‏تر و فروتن‏ تر از كفش و پاى‏ افزار گرديد، به همين سبب آنان او را رها كردند و در مورد او خاموش ماندند، عرب هم بدون رضايت باطنى متوليان حكومت جرأت چنان كارى را نداشتند، و چون حاكمان در مقابل آن رفتار على(ع) انگيزه و دليلى براى كشتن او نداشتند از او دست برداشته شد و اگر چنين نبود، كه به آن دژ استوار پناه برده بود، (که التقیّة دینی و دین آبائی) بدون ترديد كشته مى‏ شد.» (شرح نهج البلاغه، خطبه 239 )

 

بررسی حدیث از منظر سند:

     تنظیم کنندگان ــ ناشی، ناآگاه و غیر امین ــ این تهمت تاریخی؛ برای قبولاندن کشف بزرگ خود، بریده ای از متن عربی صفحه 164 کتاب "سفینه البحار" را اسکن، ترجمۀ فارسی آنرا نیز، متأسفانه بدون رعایت امانتداری آورده اند، تا دیگر جای شبهه و چون و چرایی باقی نماند. عبارات زیر، متن عربی مذکور و ترجمۀ آن است:

« فامنت به العجم فهذه فضیلة العجم مع عن ضریس بن عبدالملک قال سمعت ــ ابا عبدالله علیه السلام یقول نحن قریش و شیعتنا العرب و عدونا العجم  بیان ای العرب الممدوح من کان‌ عجماً والعجم المذموم من کان عدونا و ان کان عربا یمن ط ۴۷ سؤرای الثانی فی الاعاجم قب لما ورد سبی الفرس الی المدینه اراد الثانی ان یبیع النساء و ان یجعل الرّجال عبید ــ العرب و عزم علی ان یحمل العلیل والضعیف و الشیخ الکبری فی الطواف »

ترجمه: « ما از تبار قریش هستیم وهواخواهان ما عرب و دشمنان ما ایرانی ها هستند. روشن است که هر عربی از هر ایرانی بهتر و بالاتر وهر ایرانی از دشمنان ما هم بدتر است. ایرانیها را باید دستگیر کرد و به مدینه آورد٫ زنانشان را بفروش رسانید و مردانشان را به بردگی و غلامی اعراب گماشت.»

(حسین بن علی. امام سوم شیعیان. سفینة البحار ومدینة الاحکام والآثار. نوشتۀ حاج شیخ عباس قمی صفحه ۱۶۴)

 

     اول ــ در این حدیث که مثلاً از "کتاب سفینة البحار" نقل شده، جمله اینگونه شروع می شود: « قال سمعت ابا عبدالله علیه السلام... گفت شنیدم از اباعبدالله(ع)...» نویسنده به عمد یا به اشتباه، لقب "اباعبدالله(ع)" را به حسین بن علی(ع) تعبیر کرده است. اگرچه هر دو بزرگوار (امامان سوم و ششم،علیهماالسلام) ملقب به "اباعبدالله" هستند لکن آنانی که با کتب احادیث و روایات، مختصر آشنائی دارند برایشان اظهر من الشمس است که در زبان فقه و حدیث، "اباعبدالله" لقب امام جعفر صادق(ع) می باشد و در کتابهای فقهی و روائی ــ که انبوه روایات با همین عنوان شروع می شود ــ منظور امام صادق(ع) می باشد، نه امام حسین(ع)! بدیهی است با این توضیح، داستان پردازی در مورد پایداری اهالی ری و نامه نگاری امام حسین(ع) یا امام صادق(ع) سالب بانتفاع موضوع می شود. زیرا اولاً این مطلب از امام حسین نیست بلکه از امام صادق است. ثانیا با توجه به اینکه امام صادق(ع) سالها بعد از لشکر کشی و فتح ایران ( در سال 83 هجرت متولد شده، دوران امامتش از سال 114 آغاز، و در سال 148هم به شهادت رسیده است)، این حدیث حتی اگر از ناحیۀ آن حضرت هم باشد، علی القاعده محور سخن مربوط به جنگ و لشکر کشی نباید باشد.

     دوم ــ از آنجائی که در زمان حاکمیّت بنی امیه، عجم (غیرعرب) شهروند درجۀ دو محسوب می شد، باورهای نژاد پرستانه به شدت دامن زده شد، و بصورت « دستورالعمل » به ولایات ابلاغ گردید. لطفاً به این بخشنامه که در زمان امیرالمؤمنینی!! معاویة بن ابوسفیان توشیح شده، که مخاطب آن در مصر "عمروبن عاص" و در ایران "زیادبن اَبیه" می باشد توجه فرمائید: « مراقب عجمان باش، هرگز آنان را با عرب هم پایه قرار مده، عرب حق دارد از آنان زن بگیرد، ولی آنان حق ندارند از عرب زن بگیرند. عرب از آنان ارث می برند امّا آن ها از عرب ارث نمی برند، حتی الامکان حقوق آنان کمتر داده شود. کارهای پست به آن ها واگذار گردد. با بودن عرب، غیرعرب امام جماعت نباشد، غیر عربها در صف اول جماعت حاضر نشوند، مرزبانی و قضاوت را به آنان وا گذار مکن » لیکن ایرانیان از همان ابتدا، بر اساس نظایرهمین بخشنامه هائی که توسط شیوخ عرب صادر می شد به کیاست دریافتند اینگونه دستورالعمل ها که غیرعرب را شهروند درجه دو محسوب می کند، بوی قومیّت عربی می دهد و هرگز با احادیث نبوی امثال حدیث « لافضل لعربی علی اعجمی ولا لأعجمی علی عربی الا باالتقـوی » و احادیث علوی امثال حدیث « لاتکن عبد غیرک و قد جعلک الله حراً » سازگاری ندارد. لذا با توجه به سوابق تاریخی درخشان، و فرهنگ و تمدن کهن خود، هرگز نخواستند وحشی گری ها و خوش گذرانی های « سفلگان آل ابی معیط » را به حساب اسلام بگذارند. (لطفاً سر فرصت مقالۀ «ایران را پاس می دارم» مطالعه شود)

     سوم ــ شایان ذکر است که تصادفاً قصد مرحوم حاج شیخ عباس قمی، در فصلی از کتاب "سفینة البحار" ( که فهرست موضوعی بر دائرة المعارف "بحارالانوار علامۀ مجلسی" است)، این بوده که احادیث مربوط به فضایل عجم و خدمات متقابل را تحت عنوان « مدح العجم و ما یتعلق بهم » جمع آوری و ارائۀ دهد، نه ایکه قصدش از آوردن آنها تحقیر و مذمت عجم و یا ایرانیان بوده است! نمونه ای از آنها، این حدیث است؛ به نقل ازعلی(ع) که رسول خدا(ص) فرمودند: « فارس ها حکمائی کریم اند پس سلام مرا به آنها برسانید و به اسلام راغبشان کنید.» و یا این حدیث از امام صادق(ع): « اگر قرآن بر عجم نازل می شد عرب به آن ایمان نمی آورد. (خداوند) قرآن را بر عرب نازل نمود، عجم به آن ایمان آورد و این فضیلتی برای عجم می باشد.» پس بنابر آنچه گفته شد، ترجمه و برداشت بدخواهان از حديث مذکور، به طور كلی با هدف و بيان مرحوم محدث قمی متفاوت است و این داستان دقیقاً بدان میماند که گفتند: « امامزاده یعقوب را در بالای مناره گرگ درید » گفت: عزیزم یک جملۀ کوتاه و چهار غلط فاحش؟ 1ــ امامزاده نبود، پیغمبر زاده بود. 2ــ یعقوب نبود، یوسف بود. 3ــ بالای مناره نبود، ته چاه بود. 4ــ نهایت داستان گرگ و دریدن حضرت یوسف از اصل، ساختگی بود! در هر حال، اکنون جا دارد، در جهت روشن شدن حقیقت، قسمت هائی از مندرجات ــ ما قبل و ما بعد ــ حدیث را، از همان کتاب ــ مشروط بر اینکه، حوصله داشته باشید ــ باهم بخوانیم:

 

"سفینة البحار" باب عجم ص 164:

فس [ادرس منبع: تفسیر الشیخ الاجل علی بن ابراهیم القمی احد مشایخ الکلینی] وَ لَوْ نَزّلْناه عَلی بعض الْاَعْجَمین فَقَراهُ عَلَیْهِم ما کانوُا بهِ مُومِنینَقال الصادق علیه السلام لو نزل القران علی عجم ما امنت به العرب و قد نزل علی العرب فامنت به العجم فهذه فضیلة العجم. مع [معانی الأخبار للشیخ الصدوق ] عن ضریس بن عبدالملک قال سمعت اباعبدالله علیه السلام یقول نحن قریش و شیعتنا العرب و عدونا العجم بیان ای العرب الممدوح من کان‌ من شیعتنا و ان کان عجماً والعجم المذموم من کان عدونا و ان کان عربا  یمن ط ۴۷سؤ رای الثانی فی الاعاجم. قب [مناقب شهر اشوب] لما ورد سبی الفرس الی المدینه اراد الثانی ان یبیع النساء و ان یجعل الرّجال عبید العرب و عزم علی ان یحمل العلیل والضعیف و الشیخ الکبری فی الطواف و حول البیت علی ظهورهم. فقال امیرالمومنین علیه السلام انّ النبی صلی الله و اله قال اکرموا کریم قوم و ان خالفوکم و هؤلاء الفرس حکمأ کرما فقد القوا الینا السلام و رغبوا فی الاسلام و قد اعتقت منهم لوجه الله حقی و حق بنی هاشم.

1ــ موضوع سخن؛ تفسیر آیات 198 و 199 سورۀ "شُعَرا" است به نقل از تفسیر "علی بن ابراهیم قمی" که از مشایخ مرحوم "محمدبن یعقوب کلینی" است. می فرماید: « اگر آنرا (قرآنرا) بر برخى از غیر عرب ‏زبانان نازل مى‏ کردیم و (پیامبر) آن را بر ایشان مى ‏خواند به آن ایمان نمى‏ آوردند.» امام صادق فرمود: اگر قران بر عجم (عجمها = غیر عرب ها) نازل می شد عرب به آن ایمان نمی آورد و لذا بر عرب نازل شد پس عجم به آن ایمان آورد و این (ایمان آوردن عجم به قران) فضیلت و برتری است برای عجم.

2ــ مع معانی الأخبار... لفظ "مـع" در ابتدا؛ یعنی اینکه علامه مجلسی، دارد حدیث را از کتاب "معانی الأخبار" نقل می کند. بعد راوی حدیث را نام می برد "ضریس بن عبدالملک" که گفت شنیدم از اباعبدالله(ع) (از امام صادق(ع)... به شرحی که گذشت)، فرمود: « نحن قریش و شیعتنا العرب و عدونا العجم؛ ما (یعنی اهل بیت) قریش هستیم، شیعیان ما عرب هستند و دشمنان ما عجـم.» نکتۀ اول؛ گذشته ازــ نفی و اثبات قضیه و نیک و بد "حدیث" ــ سخن صادره از ناحیۀ معصوم(ع) همین یک دو جملۀ داخل گیومه است ولاغیر، بقیۀ مطالب مقدم و مؤخر آن توضیحاتِ شارحین و نویسندگان حدیث است. نکتۀ دوم؛ که از اهمیّت ویژه ای برخوردار است معنی دو واژۀ "عرب و عجم" است. معنی ظاهری آن: عرب یعنی ملل و اقوامی که به زبان عربی تکلم می کنند. در این معنا، عجم به غیر عرب معنی شده است، عرب یعنی مردم تازی، یا خلاف عجم. درست مثل اینکه ما ایرانی ها به غیر ایرانی "خارجی" می گوئیم. فرق نمی کند از شهر باکو (پایتخت جمهوری آذربایجان)، یا از شهر دوشنبه (پایتخت جمهوری تاجیستان) باشند، که هرکدامشان، نزدیک به سی میلیون نفر هم زبان در کشور ایران دارند. پس در این معنا واژۀ عجم را فارس یا ایرانیان ترجمه کردن، اشتباه است. نکتۀ سوم؛ که از بدیهیات بوده و خیلی مهم است، اینکه خیلی از لغات دارای معانی متعدد هستند. از آن جمله است دو واژۀ « عرب و عجم ». به غیر از معانی مأنوس و متداولی که ذکر شد. اگر به لغت نامه های عربی مراجعه کنید "العرب" در لغت به معنای "واضح، شفاف و فصیح سخن گفتن" است. "عرب" یعنی شادمانی، فصاحت، با فهم و شعور. همچنین در زبان عربی واژه "العجم" معانی فراوانی دارد که یکی از آنها " با ابهام و غیر شفاف سخن گفتن است و اعجم به کسی می گویند که: لال، زبان بسته باشد."عجـم" یعنی الکن، خِنگ و گُنگ. خُب، بدیهی است که اين معانی کاملا با هم تفاوت دارند و بستگی دارد به اینکه در جمله، کدامین معنی لحاظ شده باشد.

     حال برگردیم حدیث را دوباره بخوانیم و ترجمه کنیم: « نحن قریش و شیعتنا العرب و عدونا العجم.» اگر جمله اینگونه معنی شود که « ما قریش هستیم، شیعیان ما عرب ها هستند و عجم ها (ایرانیان) دشمنان ما می باشند.» معنی درستی نخواهد بود زیرا؛ مگرهمۀ اعراب شیعیان ائمّه هستند؟ اگر اعراب جملگی از دوستداران اهل بیت هستند پس چه کسانی یازده امام را کشته اند؟ بنابراین معنی درست جمله با توجه به سایر معانی واژۀ «عرب و عجم» اینگونه باید باشد: « ما قریشی هستیم، شیعیان ما با فهم و شعور، و دشمنان ما الکن، خِنگ و بی منطق اند.» شاید بفرمائید چگونه به این معنی می رسیم؟ می گوئیم اگر جمله به این صورت بیان می شد: « العرب شيعتنا و العجم عدوّنا » معنایش این بود: « اعراب شيعيان ما هستند و عجم ها دشمنان ما هستند.» اما جمله منسوب به امام(ع) اینگونه است: « شيعتنا العرب، وعدونا العجم » شعيان ما اعراب ( انسانهای با فهم و شعور) هستند، و دشمنان ما عجم ( انسانهای خِنگ  و فاقد شعور) می باشند.

3ــ برگردیم به متن کتاب: علامه مجلسی در شرح حدیث، عبارتی دارد که با کلمۀ « بیان » مشخص می کند! یعنی با این کلمه، جملۀ مربوط به معصوم، از شرح آن، از هم تفکیک می شوند. ولی متأسفانه به عمد یا اشتباه، ناقلین حدیث در فیسبوک، خیال کرده اند کلمۀ « بیان » ادامۀ روایت است، لذا آنرا « روشن است » معنی، و جملۀ بعدی را که توضیح شارح است، عطف به فرمایش امام نموده اند که گویا امام گفته است: « هرعربی از هر ایرانی بهتر و بالاتر وهر ایرانی از دشمنان ما هم بدتر است.» در حالیکه اولاً این جمله هم درست ترجمه نشده، ثانیاً  جملۀ بعد از« بیان » این است: « ای العرب الممدوح من کان‌ من شیعتنا و ان کان عجماً والعجم المذموم من کان عدونا و ان کان عربا؛ یعنی عربی مورد ستایش است که از شیعیان ما باشد اگر چه فصیح و دارای بلاغت نباشد، و عجمی مذموم ( نکوهش شده ) است که دشمن ما باشند اگر چه از عربهای فصیح باشند.» یعنی ملاک دوستی اهل بیت، عرب زبان بودن نیست. بلکه ملاک اعتقاد داشتن به اصل ولایت ائمه است. بنابراین طبق توضیح علامه مجلسی در "بحارالانوار"، و نقل محدّث قمی در "سفینة البحار"، که خودشان در عین شارح و ناقل بودن "حدیث" ــ غیرعرب و ایرانی الاصل اند ــ این نبود که عجم ها را به خاطر عرب نبودنشان مورد تحقیر و اهانت و مذمت قرار دهند.

4ــ جملۀ بعدی: که از آن، به سوء رأی "ثانی" تعبیر شده ــ بدون هیچ گونه توضیح، و با ترجمۀ غلط ــ عطف به فرمایش امام شده که گویا آن حضرت گفته است: « ایرانیها را باید دستگیر کرد و به مدینه آورد، زنانشان را بفروش رسانید و مردانشان را به بردگی و غلامی اعراب گماشت.» در حالیکه این شارح است که می نویسد: رأی ناپسند (ثانی) یعنی خلیفۀ دوم در بارۀ اعاجم (عجم ها = غیرعرب ها)، "قب" مخفف "مناقب إبن شهراشوب" است که از آنجا نقل می کند: « هنگام ورود اسرای ایرانی به مدینه، دومی (منظور خلیفه دوم ) اراده کرد تا زنان را بفروشد و مردان را بردۀ عرب قرار دهد تا اینان، عربهای ضعیف و علیل و پیر را در طواف بدوش گیرند...» و با این تراژدی جالب ادبی، داستان خاتمه پیدا می کند. منتهی اولاً ملاحظه فرمودید که طراح شبهه، این همه را در ترجمه خویش نیاورده بود. ثانیاً إن شاءالله توجه فرمودید که، چسان سه مطلب کاملا جداگانه از هم؛ ( حدیث امام صادق ــ توضیح علامۀ مجلسی ــ دستور حکومتی خلیفۀ دوم )، را ناجوانمردانه در هم تلفیق، و بصورت جمله ای که در صدر مقال آمد، به عنوان حدیثی از امام سوم شیعیان، قالب کرده اند. و دردا! که عزیزان ــ جوانِ بی تجربه و خالی از ذهن ــ فیسبوکی هم، آنرا بعنوان بزرگترین کشف قرن بیستم و یکم، ــ که اثر علمی اش کمتر از کشفیاتِ " کاوشگر مریخ پیمای ناسا" نمی باشد ــ با شادی زاید الوصف، دست به دست می گردانند و به همدیگر تبریک می گویند. دیدید مرحوم شریعتی بیجا نگفته بود؛ « شایعه را دشمن سفارش می دهد، منافق می سازد و نادان باور می کند.»

5ــ قرارمان بر این بود، که حوصله فرمائید، چند جملۀ بعد از "حدیث" مورد ادّعا را از همان منبع (سفینة البحار) پی بگیریم. « فقال امیرالمومنین علیه السلام انّ النبی صلی الله واله قال اکرموا کریم قوم و ان خالفوکم و هؤلاء الفرس حکمأ کرما فقد القوا الینا السلام و رغبوا فی الاسلام و قد اعتقت منهم لوجه الله حقی و حق بنی هاشم.» وقتی جناب عمربن خطاب (خلیفۀ دوم) اراده کرد تا زنان را بفروشد و مردان را بردۀ عرب قرار دهد... امیرالمؤمنین علی(ع) گفت: رسول خدا صلی الله علیه واله فرموده اند که: « بزرگان اقوام را گرامی دارید حتی اگر با شما مخالفت کنند و این فارس ها حکمائی کریم اند پس سلام مرا به آنها برسانید، و به اسلام راغبشان کنید.» تا اینجا، پیام رسول خدا(ص) بود که علی(ع) به شایسته ترین وجه ابلاغ فرمود. سپس بعنوان فصل الخطاب فرمود: « و لذا من برای رضای خدا، حق خود و حق بنی هاشم را آزاد می کنم.» ناگفته نماند که یکی از عزیزان، همین مطلب را اینگونه ترجمه کرده است: رسول خدا(ص) فرموده اند: « کریم هر قومی را احترام کرده، گرامی دارید هر چند با شما مخالف باشند.» بعد علی(ع) نظر خود را چنین ابراز می دارند: « این در حالی است که ایرانیان مردانی حکیم و دانشمند و انسانهایی با شخصیت و با کرامت‌اند، آنها بر ما سلام کرده و درود فرستاده و میل به اسلام پیدا کرده‌اند. و من سهم غنیمت خودم و حق بنی‌هاشم از آنها را، برای خوشنودی خدا آزاد کردم.» حال بفرمائید آیا ممکن است امام صادقی که ــ جدّ بزرگوارش با ایرانیان اینگونه رفتار کرده است ــ او آنان را تحقیر و توبیخ کند و آنان را دشمنان خود بشمارد؟!

     اکنون که نتیجۀ بررسی محققانه و بدون تعصب، به جائی رسید که نه تنها ثابت شد چنان نامه ای از جانب حسین بن علی (امام سوم شیعیان) نوشته نشده، بلکه به شهادت تاریخ، متأسفانه کلمات توهین آمیز مذکور از زبان عمربن خطاب (خلیفۀ دوم اهل سنت) جاری شده است!! ما برخلاف آنان ــ این سخن را دستاویز برای عوام فریبی و افترا قرار نمی دهیم ــ بلکه کریمانه، معتقدیم هرکس انصاف نداشته باشد دین هم ندارد و اعتقاد داریم براینکه اگر انسان می خواهد با آرامش خاطر زندگی کند باید تا جائی که می تواند خود را از قیودات عقده های ناسیونالیستی، و از اسارت بیماری های شخص پرستی، و از قید و بند تعصبات خشک مذهبی برهاند. و لذا هرگز به استناد یک حدیث که تصادفاً نزد اهل فن ضعيف شمرده شده است داد و قال راه نمی اندازیم. آری عزیزان من! علمای رجال معتقدند؛ اين حديث تقطيع دارد و نزد علمای رجالی فاقد اعتبار است. زیرا؛ اولاً حدیث معتبر حدیثی است که تمام سلسلۀ روات آن، لااقل توثیق داشته باشند. ثانیاً سند این حدیث دارای اشکال است، هر چند راوی اصلی حدیث، "ضریس بن عبدالملک" از اصحاب امام صادق(ع)، موثق شمرده شده است؛ لکن در سند او "عثمان بن جبلة" قرار گرفته که مجهول است، و "سلمة بن الخطات" قرارگرفته که نجاشی متخصص فن رجال، می گوید: او در حدیث  ضعیف است. در نتیجه از نظر علم رجال، حدیث مذکور جزو احادیث ضعیف به شمار می‌ آید. همچنانکه حضرت آیت الله العظمی خویی در مجلد چهارم کتاب "معجم الرجال الحدیث" هم می فرماید: « در سند این روایت فردی به نام "سلمة بن خطاب" وجود دارد که علمای رجال او را فردی ضعیف و غیر قابل اعتماد می دانند. علاوه بر این، سند این روایت به دلیل فاصله زیاد زمانی بین دو راوی از اتصال برخوردار نیست و از این جهت غیر قابل اعتماد است.» البته باید توجه داشت که منظور رجالیون، کنکاش برای حدیثی است که از امام صادق (ع) روایت شده، و گرنه داستان اظهار نظر در خصوص فروش اسرای ایرانی و ممانعت مولا اباالحسن، داستان همان است که نقل گردید و در کتب معتبر برادران اهل سنت هم به همان صورت منعکس است.

 

دوم ــ آیا حسین بن علی و برادرش امام حسن علیهماالسّلام در جنگها و کشورگشائی های اعراب در طبرستان و یا هر جایی دیگر از ایران حضور داشته اند یانه؟

 

شنیدنی تر از حدیث اول: نوشتـه انـد:

...در اینجا میخواهم به استناد به چند سند معتبر تاریخی گوشه ای از اسناد جنایات این تازیان است را برای شما بیاورم تا بیشتر با چهره زشت و کثیف تازیان آشنا شوید. فتوح البلدان- بلاذری صفحه ۳۰۳ «عثمان در سال ۲۹ هجری "سعیدبن عاص" را والی کوفه کرد و "عبدالله بن عامر کریز" را والی بصره مرزبان طوس به این دو نفر نوشت و آنها را به خراسان دعوت کرد که هر کدام فاتح شدند مالک آنجا شناخته شوند. هر دو حرکت کردند عبدالله از او پیشی گرفت و سعید به سوی طبرستان رفت که آنجا را فتح کند و در سپاه او حسن و حسین هر دو بودند...» (زندگانی امام حسین، زین العابدین رهنما - جلد دوم، فصل سوم، صفحه ۲۰) در سال سی ام هجری یعنی هفت سال پس از خلافتش (عثمان) آن فرمانده ماجراجوی عرب "سعیدبن عاص" را با نیروی تازه نفس از کوفه بسوی طبرستان فرستاد. دو فرزند علی امام حسن و امام حسین هم بسمت مجاهدان اسلامی که این جهاد برای هر خاندان مسلمان وظیفه بشمار میامد زیر دست این فرمانده اموی حرکت کردند.... این نیروی تازه نفس به حدود طبرستان رسید و نخست با دژ مستحکم و قلعه ناگشودنی آن برخورد کرد. سعید بن عاص دانست که تصرف این دژ ناممکن است. سعید هیئتی را به قلعه فرستاد و تقاضای صلح و تادیه جزیه نمود. پس از گفتگوی بسیار سپهبد قلعه برای جلوگیری از خونریزی پیشنهاد صلح او را پذیرفت بشرط اینکه نیروی تازیان به مردم قلعه و دفاع کنندگان این دژ آسیبی نرسانند. این شرط پذیرفته شد و سپهبد دستور گشودن دروازه های کوه پیکر قلعه را داد. هنگام باز شدن دروازه بزرگ قلعه که چندین گز طول و عرضش بود و با کبکبه و وقاری آهسته آهسته روی پایه های قطور آهنی میچرخید و باز میشد عربها به تماشای آن ایستاده و حیرت زده بودند! سعیدبن عاص فرمانده عرب با تمام نیروی خود به درون قلعه آمد و مطابق نقشه ای که قبلا طرح ریزی کرده بودند دستور داد بیدرنگ نقاط بلند و سخت قلعه را اشغال کنند و نیروی ایران را خلع سلاح نمایند. فردای آن روز یکایک مدافعان قلعه را گرفت بعضی را در زنجیر نگاه داشت و بیشتر آنها را کشت. کشتاری بیرحمانه در قلعه انجام داد. (زندگانی امام حسین، زین العابدین رهنما، جلد اول، فصل بیست و نهم - صفحه ۱۸۳)

 

چنـد نکتـۀ مهم و کلیـدی:

     بدون هیچ مقدمه و توضیحی توجه خوانندگان را، به خاطره ای از خانه نشینی علی(ع) که از قول "ابو جعفر" نقیب در سطور بالا نقل شد جلب می کنم: « اگر نه اين بود كه على چهره بر حضيض خاك نهاد و خويشتن را به گمنامى و فراموشى سپرد...» حال چند نکتۀ اساسی و کلیدی را نقل می کنم، باشد که در گشودن گره کور قضیۀ شرکت و یا عدم شرکت حسنین علیهماالسلام در فتوحاتی که در تاریخ بنام اسلام ثبت شده است، یاریمان دهد. بعد هم به صحت منابعی که متن مذکور از آنها نقل شده است، می پردازیم.  

     نکتۀ اول ــ لطفا به اين دو روايت از شرح خطبه 223 نهج البلاغه "إبن اَبى الحديد" توجه كنيد: « إبن عباس كه خداى از او خشنود باد، مى‏ گويد: در آغاز خلافت عمر پيش او رفتم... گفت: اى عبدالله‏ از كجا مى‏آيى؟ گفتم از مسجد. گفت: پسرعمويت را در چه حال رها كردى؟ پنداشتم منظورش عبدالله‏ بن جعفر است. گفتم: در حالى كه با همسن و سالهاى خودش بازى مى‏ كرد. گفت: منظورم او نيست بلكه مقصودم سالار و بزرگ شما اهل بيت است. (فهمیدم، منظورش على بن ابيطالب(ع) است) گفتم: او را درحالى رها كردم كه با سطل بر نخلهاى فلان كس آب مى ‏داد و در همان حال قرآن تلاوت مى‏ كرد. گفت: اى عبدالله‏، خون شتران تنومند قربانى بر گردن تو باشد اگر پاسخ سؤالى را كه از تو مى‏ پرسم از من پوشيده دارى، آيا هنوز در دل او چيزى از مسئله خلافت باقى مانده است؟ گفتم: آرى. گفت: آيا مى‏ پندارد كه پيامبر(ص) به خلافت او نصّ و تصريح فرموده است؟ گفتم: آرى و اين مطلب را هم براى تو مى‏ افزايم كه از پدرم (عباس عموى پيامبر) در بارۀ آنچه على(ع) آن را ادّعا مى ‏كند پرسيدم. گفت: راست مى ‏گويد...» همو؛ باز از إبن عباس روايت مى ‏كند كه مى‏ گويد: « در يكى از سفرهاى عمر (خلیفه) به شام همراه او بيرون رفتم، روزى بر شتر خود، تنها حركت مى‏ كرد و من هم از پى او بودم، به من گفت: اى إبن عباس، از پسر عمويت (علی بن ابطالب) پيش تو شكايت مى ‏كنم، از او خواستم همراه من به سفر بيايد، نپذيرفت و همواره مى‏ بينم دلگير است، تو خيال مى ‏كنى دلگيرى او در چيست؟ گفتم: اى اميرالمؤمنين، تو خود مى ‏دانى. گفت: گمان مى ‏كنم از اينكه خلافت را از دست داده است اندوهگين است. گفتم: آرى سبب اصلى همان است، او چنين مى‏ پندارد كه پيامبر(ص) حكومت را براى او مى‏ خواسته است. گفت: اى إبن عباس. درست است كه پيامبر (ص) حكومت را براى او مى‏ خواسته، ولى وقتى خداوند متعال آن را اراده نفرموده و نخواسته است چه مى‏ شود!! پيامبر(ص) چيزى مى ‏خواست و خداوند غير آن را...» (جلوۀ تاریخ در شرح نهج الاغۀ إبن ابی الحدید) عزیزان خوب دقت فرمائید این سخنان عمر است به نقل إبن ابیالحدیدِ سنی: « درست است كه پيامبر (ص) حكومت را براى او مى‏ خواسته...» حال اگر فریاد زنیم و گوئیم آقای عمر! اگر پیامبر(ص) به اعتبار وحی و رسالت، خلافت را به علی(ع) می خواسته پس شما چکاره بودید که نگذاشتید. آیا مسلمانان باید ظرف غذای ما به دلیل کافر بودن آب بکشند؟ لطفاً انصاف داشته باشید؛ عمر حرف پیام آور خدا را نادیده گرفته ولی ما حرف عمربن خطاب را!!!

     خارج از بحث هم باشد، اشاره به یک نکتۀ خنده دار در تاریخ معاصر، خالی از لطف نیست. گویند آقای فهـد بن عبدالعزیز پادشاه متوفی عربستان سعودی، به غیر از زنان عقدی، چند زن صیغه ای داشت. گفتند: « متعه در اسلام جایز نیست.» گفت: « در اسلام محمد(ص) جایز است، لکن عمربن خطاب یک خلیفه بود حرام کرد، من یک خلیفه هستم حلالش می کنم.» خُب؛ می بینید وقتی احکام و دستورات الهی زیر پا نهاده شد، دیگر سنی و شیعه فرقی نمی کند هر از گرد راه رسیده ای، خود را در قانونگذاری محقّ می داند ــ و می کند آنچه را که نباید بکند ــ تاوانش هم متأسفانه روی دوش مردم فلک زده ای است که حق اعتراض ندارند زیرا برایشان فرموده اند: « ولایت ما بر شما مثل ولایت قیم بر صغار است.»!      

     نکتۀ دوم ــ ابوالحسن مسعودی در "مروج الذهب" می نویسد: « چون عمر(خلیفۀ دوم) درباره جنگ با ايرانيان از عثمان نظر خواهى كرد. عثمان گفت: مردى را بفرست كه در كار جنگ تجربه و بصيرت داشته باشد. عمر گفت: آن كيست؟ عثمان گفت: على بن ابى طالب است. عمر گفت: پس ببين كه او به اين كار تمايل دارد؟ عثمان با على(ع) مذاكره كرد، امّا على(ع) اين را خوش نداشت و ردّ كرد.» (بنابراین) عمر كه نمى ‏توانست على (ع) را به طور مستقيم به همكارى و شركت در فتوحات حاضر كند، تلاش كرد از ديدگاه‏ها و راهنمايى ‏هاى آن حضرت بهره ‏مند گردد. و حضرت هم چون نمى ‏توانست نسبت به سرنوشت اسلام و مسلمانان بى ‏اعتنا باشد، تنها در قالب مشاوره و ارائه ديدگاه‏هاى خويش، همانند يك كارشناس برجسته نظامى آنان را در اين امر همراهى كرد. هرگاه عمر از امام(ع) نظر مشورتى مى ‏خواست، آن حضرت از ارائه رهنمودها دريغ نمى ‏ورزيد. اما در دورۀ حکومت دوازه سالۀ خلافت عثمان، رابطۀ امام و حاكمیّت، مانند دورۀ قبل نبود. امام در اين دوره كم ‏تر در صحنه حضور مى‏ يافت و به مشورت و همكارى در امور حكومت مى ‏پرداخت. البته حقیقت اینست نه اینکه امام(ع) از دادن نظر مشورتی دریغ داشت، بلکه سفلگان "آل ابی معیط" چنان خلیفه را کانالیزه کرده بودند که عثمان حتی دوست نمی داشت علی بن ابیطالب را زیارت کند تا چه رسد به اینکه با وی به رایزنی بنشیند.

     نکتۀ سوم ــ علی(ع) در عصر امامت و خلافت خویش‌ حسنین علیهم السلام را از شرکت در معرکۀ صفین باز می ‌داشت و چون در یکی از روزها، آن ‌حضرت متوجه شد که امام حسن(ع) آماده کارزار است‌. فرمود:« اِمْلِکُوا عَنِّی هذا الغُلام ‌َلایَهُدّنی فَاِنّی اَنْفَس‌ُ بِهَذیْن‌ِ عَلَی المَوْت‌ِ، لَئلاّ ینْقَطِع‌َ بِهِما نَسْل‌ُ رَسُول‌ِ الله؛ از طرف من‌ جلوی این جوان را بگیرید تا با مرگ خویش‌، پشت مرا نشکند که من از رفتن این دو ( امام ‌حسن و امام حسین‌) به میدان نبرد دریغ دارم‌. مبادا با مرگ آن دو، نسل رسول‌ خدا قطع شود.» سؤال مهم تاریخی: حال با چنین اکراه و امتناعی که از سوی امام نسبت به حضور حسنین‌(ع) در نبردهایی که به فرماندهی خودش صورت می ‌گرفت‌، چگونه آن‌ بزرگوار حاضر می‌ شود که تحت زعامت زمامداران خودسر که مورد اعتراض و انتقادش‌ بودند، فرزندان ‌خویش را که پیشوایان آینده جامعه اسلامی هستند به جبهۀ جنگ بفرستد؟ و این داستان تا آنجا جا افتاده بود، وقتی که در صفين، منافقين جناب محمد حنفيّه را وسوسه مى ‏كردند كه، امام دلش نمى ‏خواهد حسنين به ميدان كارزار بيايند، ولى تو را مدام روانه مى‏ كند. محمد بيدرنگ جواب‏ داد: « من دست امام هستم ولى آنان چشمهايش، دست هميشه بايد چشم‏ها را مواظبت كند.» و خود امام(ع) هم بارها مى ‏فرمود: محمد فرزند من است ولى حسنين فرزندان پيامبر(ص).

     نکتۀ چهارم ــ در عهد حکومت ابوبکر، و بدستور وی خالدبن ولید، بالشکر خود، به سوى سرزمين بَطاح كه مالك بن نُويره در آنجا بود حرکت كرد. وقتى مالك دريافت كه لشگرى به سوى او مى آيد، مسلح شد و زين اسب را موزون كرد و مهياى دفاع شد. وقتى كه خالد، فهميد مالك مهيّاى كارزار شده، از راه حيله وارد شد. ابوقتاده که خود جزو سپاهیان خالد بود، می گوید: نیروهای ما شبانه آنان را محاصره کردند و قبیلۀ مالک که ترسیده بودند سلاح برگرفتند و آماده درگیری شدند. به آنان گفتیم: « ما مسلمانیم! » گفتند: « ما نیز مسلمانیم! » فرمانده ما گفت: « پس چرا سلاح جنگ برداشته اید؟ » گفتند: « شما چرا اسلحه به همراه دارید؟ » گفتیم: « اگر راست می گویید ومسلمانید، سلاحتان را بر زمین بگذارید.» آنان سلاح بگذاشتند و پس از آن، ما نماز خواندیم و آنان نیز نماز خواندند. إبن ابی الحدید در شرح این داستان، آورده است: « هنگامی که آنان سلاح بر زمین گذاشتند همه را اسیر کرده و نزد خالد آوردند. مالک بن نویره برای گفت و گو نزد خالد آمد. همسرش نیز که زن زیبارویی بود از پی مالک روان شد. چشم خالد که به آن افتاد به مالک گفت: « به خدا سوگند دیگر به قبیله خود باز نمی گردی! » خالد مدّعی شد که مالک بن نویره مرتدّ شده و مالک آن را تکذیب کرد و گفت: « من همچنان مسلمانم، مگر چند لحظه قبل با شما اذان نگفتيم و نماز نخوانديم و عبادت بجا نیاورديم، چگونه مرتـدّ شده ايم؟ » "ابوقتـاده انصاری" (حارث) و "عبدالله بن عمر" گفتند: اى خالد دست از كشتن مالک بدار او مسلمان است ما نماز او را ديديم خالد گفت: بايد كشته شود. نیز آن هر دو که در سپاه خالـد بودند، به درستی گفتار مالک گواهی داده اند که مالک گفت: « ما را نزد ابوبکر ببرید تا او خود در باره ما قضاوت کند. » خالد گفت: « خدا از من نگذرد اگر از تو بگذرم! » و به " ضراربن ازور " دستور داد گردن مالک را بزند! مالک نگاه حسرت باری به همسرش کرد ـ که درغايت ‏حُسن و جمال بود و خالد کشتن مالک را مقدمۀ وصول این مقصد می دانست ـ سپس رو به خالد گفت: « این زن مرا به کشتن داد » خالد گفت: « بلکه خدا تو را کشت که از اسلام بر گشتی! » مالک گفت:« من مسلمانم و به اسلام پای بندم !» خالد، مالک را در حالی که می گفت: من مسلمانم،  کشت و سر او را پایه دیک غذا قرار داد و در همان شب با زن او که " امّ تمیم " نام داشت، همبستر شد. سپس خالد در جهت توجیه عمل ننگین خود دستور داد تمام زنها را به عنوان اسارت به مدينه حمل دادند و تمام اموال آنان را نیز غارت نمود. و شاعری چنین سرود: « هان! به آن قبیله غارت شده بگو: این شب سیاهِ پس از مالک، بسیار طولانی است! خالد که دلباخته همسر مالک شده بود، ناجوانمردانه او را کشت و به تمایلات نفسانی خود که بی اراده اش کرده بود رسید! و روز بعد روزی بود که صاحب همسر، بی سر شد و غریبۀ قاتل با همسر شده بود!»

نکتۀ پنجم ــ دکتر حسن ابراهیم حسن در "تاریخ سیاسی اسلام" به روایت ابوالفرج می نویسد: در فتح مصر، پس از گشودن اسکندریه به دست « عمروبن عاص » و ضبط و مُهر جواهرات و اشیاء عتیقه و قیمتی، کشیش قبطی بنام "یوحنای نحوی" پیش عمرو رفت و خواهش کرد: اشیائی که برایتان سودمند نیست به ما باز گردانید. عمرو پرسید: مثلاً چه چیزهائی؟ یوحنا گفت: کتابهای حکمت که در خزینه های سلطنتی است. عمرو گفت: باید در این خصوص از خلیفۀ مسلمانان "عمربن خطاب" مجوزی داشته باشم. نامه نوشت و از خلیفه راجع به تقاضای یوحنا استفسار کرد. خلیفه جواب داد: « اگر مندرجات کتاب هائی که یاد کرده ای موافق با قرآن است با وجود قرآن از آن بی نیازیم و اگر مخالف قرآن است بدان حاجت نداریم همه را از بین ببر.» عمروبن عاص نیز کتابها را بین حمام های اسکندریه تقسیم کرد که در تونها بسوزانند. مدت شش ماه طول کشید، تمام شد. متأسفانه نظیر داستان کتاب سوزان مصر، در فتح ایران و سایر فتوحات هم، کم نبوده است. می گویند: از این بابت که هر ملتی به ذخائر ارزشمند علمی و تراوشات فکری علماء و اندیشمندان خودش دل می سوزاند، نوعاً اُمّت ها از خلافت اسلامی گله مند اند. می گویم: خدا پدرتان را بیامرزد، این آقا، احادیث حضرت ختمی مرتبت و آخرین حلقه از سلسلۀ انبیاء الهی را سوزانید شما انتظار دارید که آثار علمی علمای شما را حفظ می کرد؟! لطفاً ببینید: بخشنامۀ عمربن خطاب در رابطه با سوزانیدن احادیث نبوی: « من کان عِنْدَهُ شَیْئا(مِنَ الحَدِیثِ) فَلْیُمْحِهِ (یا) فَلْیُحْرِقْهُ؛ در نزد هرکس از حدیث چیزی باشد باید آن را محو کند (یا) بسوزاند.»( جامع بیان العلم ج1، تذکرة الحفاظ ج1، تفسیر المنار ج19، طبری ج5 )

نکتۀ ششم ــ إبن اعثم در "الفتوح" می نویسد: خلیفۀ سوّم، « عثمان بن عفان (پسرخاله اش) عبدالله بن عامر را ــ که عامل او در بصره بود ــ مأموریت داد به بلاد خراسان حمله کرده و آن منطقه را به فتوحات اسلامی بیافزاید. هنگامی که لشکر تحت فرماندهی عبدالله به شهر نیشابور رسید، دستور داد: روستاها را غارت کنند. امیر نیشابور کس فرستاد و امان خواست، بدان شرط که اگر او را امان دهد دروازه های شهر را به روی اردوی اسلام بگشاید. عبدالله راضی شد. دگر روز دروازۀ شهر بگشودند، سپاه عبدالله بن عامر وارد شهر شد. همۀ مسلمانان به یک نوبت به آواز بلند تکبیری گفتند و دست به کشتار و غارت زدند. آن روز از اول صبح تا وقت شام بی امان کشتند و غارت کردند.» بعید نیست داستانی که إبن اَعثم تعریف کرده همان است که صاحب فتوح البلدان گفته است که ــ مرزبان توس، به سعیدبن العاص بن امیه (والی کوفه) و عبدالله بن عامربن كريز (والی بصره)، نامه نوشت و آنان را بسوی خراسان دعوت نمود ــ باشد که در ادامه می افزاید: سعید و عامر هر دو آهنگ خراسان کردند، اما عامر بر او پیشی گرفت. پس سعید آهنگ طبرستان نمود.

     نمی گویم آنچه را که إبن اعثم، إبن ابی الحدید، دکترحسن ابراهیم حسن و دیگران نوشته اند وحی مُنزل است، لکن با کمال تأسف صفحات تاریخ ملت های مختلف، مملو است از کشتارهای بیرحمانه و جنایاتی از نوع جنایت فاحش ــ خالدبن ولیدها، سعیدبن عاص ها و عبدالله بن عامر ها ــ که بنام اسلام توسط فرماندهان نظامی ابوبکر و عمر و عثمان به راه انداخته شده است و متأسفانه ــ حمام های خونی که برپا کرده اند، آتش سوزی هائی که براه انداخته اند، کتابخانه هائی که به آتش کشیده اند ــ هتک ناموس هائی که انجام داده اند، هیچکدام قابل دفاع نیستند. سؤال: آیا تصور نمی کنید عمّال معاویه، برای شستن ننگی که شیوخ عرب از خود باقی گذاشته بودند در تاریخ دستبرد زده و با آوردن نام فرزندان رسول خدا(ص) در میان لشکریان، خواسته اند آنان را هم در جنایات خود سهیم بکنند.؟   

 

نگاهی گذرا به اسناد تاریخی:

     تاریخ گواه است که ریشۀ اسنادِ همۀ اقوالی که حکایت از حضور حسنین علیهم السلام در فتوحات اسلامی دارد به دو منبع و مأخذ؛ "فتوح البلدان بلاذری" و "تاریخ طبری" بر می گردد. بنابراین صحّت اقوال و روایات مذکور را می باید در منابع مذکور، جستجو و بررسی کرد:

الف ــ احمدبن یحیی بلاذُری( متوفی 279)، در (ج ٢، ص ٤١١) فتوح البلدان می نویسد: جرجان و طبرستان و نواحيها، قالوا: ولى عثمان بن عفان رحمه الله سعيد بن العاصی...؛ گرگان و طبرستان: گفته اند که عثمان بن عفان (خلیفه سوم) سعید بن العاص بن امیه را در سال 29 (هجری) والی کوفه قرار داد. پس مرزبان توس بدو، و عبدالله بن عامربن كريز(پسرخالۀ عثمان) والی بصره، نامه ای نگاشت و آنان را بسوی خراسان دعوت نمود... پس سعید و عامر هر دو آهنگ خراسان نمودند اما عامر بر او پیشی گرفت. پس سعید آهنگ طبرستان نمود در حالیکه می گویند حسن و حسین فرزندان علی بن ابیطالب در شمار همراهان وی بوده اند.

اولاًــ جمله با واژه قالوا( گفته می شود) شروع می گردد که ناقل و راوی آن دقیقاً مشخص نشده و این کار روایت را از اعتبار ساقط می کند چون سلسله سند دقیقا ذکر نشده است.

ثانیاً ــ جالب اینکه وقتی سخن از حضور حسنین علیهماالسلام به میان می آورد، می نویسد: يقال (می گویند) به عبارتی ابتدا فعل قالوا که فعل ماضی (گذشته) است آورده می شود و سپس فعل مضارع (حال و آینده) آورده شده است یعنی کسانی که نویسنده، اصل روایت را از آنها گرفته کسانی بوده اند که در گذشته می زیسته اند و این روایت بدانها منتقل شده اما در باره حضور حسنین(ع) بکار بردن فعل مضارع حاکی از آنست که کسانی از هم عصران نویسنده ــ بلاذری که هم عصر عباسیان است ــ به او گفته اند احتمالا حسنین(ع) هم حضور داشته اند و این کار بکلی و به یکباره روایت را از هستی ساقط می کند!!

ب ــ محمدبن جَریر طبری ( متوفی 310) قمری در (ج 3، ص 323) تاريخ خود می نویسد: و حدثنی عمربن شبة قال حدثنا علی بن محمد قال أخبرنی علی بن مجاهد عن حنش بن مالك التغلبی قال غزا سعيد سنة ثلاثين فأتى جرجان و طبرستان معه عبدالله بن العباس وعبدالله بن عمر و إبن الزبير وعبدالله بن عمروبن العاص فحدثنی...؛... حنش بن مالک تغلبی گويد:... سعيد سال سی ام آهنگ غزا کرد و سوی گرگان و طبرستان رفت. عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمر و إبن زبير و عبدالله بن عمروبن عاص با وی بودند ...همانطور که ملاحظه می کنید طبری در اینجا جریان لشکر کشی سعیدبن عاص را به گرگان و طبرستان مطرح می کند و حال آنکه اساساً نامی از امام حسن(ع) و امام حسین(ع) و حضور آنها در این جنگ نمی برد. این در حالی است که وی بر خلاف بلاذری سلسله سند روایت خویش را دقیقاَ بیان داشته است. اما در جای دیگر تاريخ طبری(ص 325) می بینیم که می نویسد: حدثني عمر بن شبة قال حدثني علي بن محمد عن علي بن مجاهد عن حنش بن مالك قال غزا سعيدبن العاص من الكوفة... حنش بن مالک گويد: سعيدبن عاص به سال سی ام از کوفه به منظور جنگ آهنگ خراسان کرد. حذيفه بن يمان و کسانی از ياران پيامبر خدا(ص) باوی بودند، حسن و حسين، عبدالله بن عباس، عبدالله بن عمر، عمروبن عاص و عبدالله بن زبير نيز با وی بودند ... در این دو روایت تناقضاتی می بینیم که بسیار عجیب است، در صفحه  323 کتاب با اشاره به همراهان سعید در جنگ طبرستان، نامی از حسنین(ع) به میان نمی آید اما در تکرا روایت در دو صفحه بعد و اتفاقاً با همان سلسله سند (در صفحۀ 325) از حسنین(ع) نام می برد که گویا در نبرد طبرستان حضور داشته اند!! و این همان چیزی است که فرضیۀ اضافه شدن نام امام حسن(ع) و امام حسین(ع) در شمار همراهان را بعدها، و در زمان معاصر خود نویسندگان ــ بلاذری و طبری ــ را بیش از پیش تقویت می کند.

     برای اطمینان خاطر ترجمۀ "تاریخنامۀ طبری" که از کهنترین و استوارترین متون زبان پارسی دری است، ورق زده شد؛ کتابی که سال 352هـ.ق توسط "محمدبن محمد بلعمی" ترجمه شده است. ولی در آنجا هم نامی از حسنین علیهماالسلام نبود. در ج اول، ص 584 می خوانیم: « چون سال سی اندر آمد عثمان را رضی الله عنه خبر آمد که مردمان خراسان مرتد شدند و عثمان سعیدبن العاص را بیرون کرد به امیری خراسان. و نامه کرد به عبدالله بن عامربن کُریز که با سپاه بصره به خراسان شو با سعیدبن العاص. و عبدالله بن عامر را سعید نبایست، و سپاه بصره پیش از وی برفت و به خراسان آمد. و چون سعید به کوفه آمد، خبر آمدش که عبدالله برفت. پنداشت که بر حدّ خراسان او را بیابد. چون سعید به ری آمد خبر عبدالله به نِشابور یافت. برفت و به دامغان آمد و از خبر گرگان و طبرستان پرسید. همه مرتد شده بودند. سعید با سپاه برفت و به گرگان شد و گرگان را به حصار گرفت. و با وی صلح کردند به دویست هزار هزار درم. (دویست میلیون درهم) او آن درم بستد و ایشان به مسلمانی آمدند. و به تمیشه شد به طبرستان. و مردمان تمیشه به حصار گرفتند و یک چند حرب کردند، پس صلح کردند بر آن شرط که یک تن را از ایشان نکشند. چون از حصار بیرون آمدند، همه را بکشت و یک تن را زنده دست باز داشت و گفت: چنین شرط کردم که یک تن را نکشم. و از آنجا برفت و طبرستان بگشاد و با سپاه باز مدینه آمد...»  

     اولاً از این جمله تاریخ طبری، نیکو روشن می شود که مردمان ری چگونه پایداری کرده اند. لطفا دوباره بخوانید: «...خبر آمدش که عبدالله برفت. پنداشت که بر حدّ خراسان او را بیابد. چون سعید به ری آمد خبر عبدالله به نِشابور یافت...» ثانیاً با مراجعه به حافظۀ تاریخ، اندر دلایل جعل چنین مطالب، در می یابیم: اعراب در طبرستان ــ و نیز در سایر جاها؛ مثل آنچه که در تصرف نیشابور ملاحظه شد ــ نبردهای سخت و طولانی و خونینی داشتند، که اکثر این نبردها به دستور خلفای دوم و سوم و بعدها توسط لشکریان معاویة بن ابوسفیان بوده است، در اواخر دورۀ امویان ( از سال 100هجرت به بعد، ایرانیان به ائمّه شیعه خیلی علاقه پیدا کردند به طوری که طبرستان، که از روز حملۀ اعراب، مرکز مخالفت با دستگاه خلافت، و دژی مستحکم در مقابل خلفا بود نه تنها اسلام آوردند بلکه منطقه ای بوسعت ــ سواحل دریای خزر تا کرانه های کوه البرزــ به یک پایگاه عظیم شیعی تبدیل شد)! و از آنجا که مورخین سخت کوش "بلاذری و طبری" کتابهایشان را بعد از دوره امویان نگاشته اند در نتیجه بسیاری از احادیث که در دوره امویان جعل شده بود در کتابهای آنها راه پیدا کرد. احتمالا این روایتها برای این بوده که مردم طبرستان را از ائمه شیعه دور کنند! با این حربه که آنها در جنگ با شما شرکت داشتند حال آنکه دیدیم در کتب خودشان هم این روایتها ضعیف است. و جای تأسف است با وجود چنین نقیصۀ بزرگ مورخین مشهوری همچون؛ "إبن اثیر" شافعی(متوفی 630) در "الکامل فی التاریخ"، "إبن کثیر" شافعی( متوفی 774) در "البدایة والنهایة"، "إبن‌خلدون" مالکی‌(متوفی 808) در"مقدمه" و "زینی‌ دحلان" شافعی(متوفی 1304)‌، در "تاريخ الدول الإسلامية" گزارشات طبری و احیاناً بلاذری را با اندکی تفاوت در عبارات‌، عیناً  نقل کرده‌اند. و بدینسان داستان حضور حسنین علیهما السلام، در تهاجم اعراب به طبرستان؛ چنان جا افتاده که از مسلمات تاریخ بر شمرده شده است. اگرچه حکایت تناقضات به شرحی که اشارت رفت همچنان باقی است و با وجود اسناد نامعتبر، نمی توان قائل به حضور امام حسن(ع) و امام حسین (ع) در جنگ با ایرانیان شد.

     خصوصاً نه تنها در هیچ یک از منابع، مآخذ کهن و معتبر شیعی مثل؛ "اخبارالطوال" ابوحنیفه دینوری(متوفی 282)، "تاریخ یعقوبی" إبن واضح یعقوبی(متوفی 284)، "الفتوح" إبن اعثم کوفی(متوفی 314)، "مروج الذهب" علی بن الحسین مسعودی(متوفی 345)، "البداء و التاریخ" مطهربن طاهر مقدسی(متوفی بعد از 350) از حضور حسنین علیهماالسلام در فتوحات ایران، شام، آفریقا و یا (حتی درهیچ کجای دنیا) سخنی به میان نیامده است، حتی إبن الحدید شافعی(متوفی 656) مورخ و محقق کنجکاو نیز در این خصوص اطلاعی بدست نمی دهد. و لذا آثار "دینی ــ تاریخی" محققین و مورخین فعال و موشکاف معاصر، چون مرحومان دکتر محمد جواد مشکور (متوفی1374) و دکترعبدالحسین زرین کوب (متوفی 1378شمسی) نیز فاقد چنان اطلاعات بدون اسناد تاریخی مستدل می باشد. با اینحال جالب اینجاست؛ مرحوم "زین العابدین رهنما" که در تألیفاتش بیشتر از منابع اهل سنّت بهره گرفته ــ بدون اینکه لااقل در پاورقی ــ به موارد اختلاف اشاره ای داشته باشد. ناگفته نماند؛ در مقاله ای که در همین زمینه نوشته شده بود، خواندم: «... بن مایۀ آقای رهنما در تألیف کتاب "زندگانی امام حسین " معمولاً همین روایات تاریخ طبری و فتوح البلدان است و نه چیز دیگر... (بعد می افزاید) مشخص نیست غیر از آنچه ما روایت کردیم باقی را از کجا آورده است...» لازم به یادآوری است نقطه ضعف دیگر کتابهای رهنما و نویسندگان معاصر ایشان (جواد فاضل و ذبیح الله منصوری) در این بود که ــ به دلیل نیاز زمان، که نسل جوان به رمان خواندن عادت کرده بودند ــ این بزرگواران برای تشویق آنان به مطالعۀ متون اسلامی، تاریخ نگاری را با داستان نویسی تلفیق کردند. اگرچه جای تقدیر است، ولی متأسفانه چنین گرفتاری ها را هم در پی داشته است که شاید آن روزها، غیر قابل پیش بینی بود.

 

بررس عقلی داستان:

     اگرچه با دلایل "نقلی ــ تاریخی" حضور امام حسن و امام حسین علیهماالسلام در جنگهای طبرستان، اجمالاً به نقد کشیده شد، حال با توجه به داده های تاریخی، دلایل عقلی عدم حضور آن بزرگواران ــ در صحنه های کشتار جمعی ــ را با موازین "دینی ـ سیاسی" مکتب تشیع، مورد بررسی قرار می دهیم:

الف ــ تاریخ می گوید: بدون تعارف باید دانست و اذعان کرد؛ اولاً خلفای ثلاثه (ابوبکر، عمر و عثمان) روز رحلت رسولخدا(ص) کمرهمت ببستند تا علی بن ابیطالب را ــ و لو به بهای قتل وی ــ از صحنۀ سیاسی کنار بگذارند. ثانیاً همین جا لازم است به یک واقعیّتِ دیگر که من آنرا ــ خیانت به تاریخ ــ می نامم، باید اشاره شود؛ و آن اینکه، علی رغم بی مهری هائی که در طول تاریخ، ابتدا بوسیلۀ برخی از برادران اهل سنت، به بهانۀ تشیّع ستیزی و سرکوب باور تعلقات « شیعیان به اهل بیت »، دامن زده شده است. متأسفانه در دوران معاصر همان خط سیر، طی تبلیغات وسیع و دامنه دار، این بار با هدف ایران ستیزی، توسط عوامل خودی و بیگانه دنبال می شود و نتیجه عملی آن، این است که در مسئله خلط مبحث ایجاد شده، تا جائی که انسان وا میماند که از ــ چه و که ـ به دفاع برخیزد و یا ردّ تهمت کند!!!

 

ب،  فعلاً اسناد و دلایل بند اول:

1ــ رسول ‏خدا(ص) در سال نهم هجرت هنگام ترك مدينه، براى غزوه تبوك، على(ع) را در مدينه به جانشينى برگزيد و فرمود: « یا علی! أنت منّی بمنزلة هارون مِن موسی إلا انّه لا نبیّ بعدی؛ ای علی! تو براى من به منزلۀ هارون هستی براى موسى، جز این ‌که بعد از من پیغمبری نخواهد بود.» ( صحیح بخاری « فضائل الصحابة » حدیث 3503، صحیح مسلم « فضائل الصحابة » حدیث 2404، سنن ترمذی حدیث 3724، سنن إبن ماجه قزوینی حدیث 120، مسند احمدبن حنبل 1/179.)

2ــ سران صحابه تصميم گرفتند؛ هنگام بازگشت از تبوك و عبور پیامبر از عقبه (گردنه) شتر آن حضرت را رم دهند تا پس از شهادت، واقعه را تصادفى جلوه داده، و همانجا جانشین وی را تعیین کرده، غایبین را در مقابل عمل انجام شده قرار دهند. جبرئيل رسول اكرم(ص) را از ماجرا با خبر ساخت، نهایت اینکه نقشۀ توطئه نقش بر آب شد. در این ماجرا که "حُذیفة بن یمان" مهار شتر پیامبر را مى ‏كشيد، توطئه کنندگان را شناخت امّا رسول الله(ص) فرمود: « دراين مورد با كسى سخن مگوى زیرا دوست نمی دارم مردم گویند؛ محمد با کمک یاران خویش پیروز شد، سپس شمشیر بر گردن آنان نهاد.» روى اين اصل بود كه "حُذيفة " در ميان صحابه ممتاز بود به شناختن منافقين. و در شأن او مى ‏گفتند: « صاحب السرّالّذى لا يَعلَمُه غيرُهُ.» (إبن‌عبدالبرّ؛ قسم 1، ص335ــ واقدى، ج 3، ص 1042، قطب راوندى؛ ج 2، ص 504)

3ــ باند اموی همراه منافقانی که با ولایت امیرالمؤمنین علی(ع) موافق نبودند، وقتی که در"عقبه " در توطئۀ ترور رسول خدا(ص) ناموفق ماندند. در حجة الوداع محرمانه رایزنی کرده و در تهیه متن صحیفه ای به توافق رسیدند. آنان پیمان بستند که حکومت را غصب کنند و نگذارند "علی" به خلافت رسد. در همان جلسه، در مورد چهار نفر ( ابوبکربن ابی قحافه، عمربن خطاب، ابوعبیده جراح  و سالم مولی حذیفه ) به توافق رسیدند که به ترتیب به مقام رهبری مسلمانان برسند. سپس، بعد از مشورت و اتفاق نظر، متنی را که به دست خط سعیدبن عاص نوشته و به امانت دار باند (ابوعبیده جراح) سپردند. او نیز، پیمان­ نامه را در خانۀ کعبه پنهان نمود.(مشروح و مستندات قضیه در مقدمۀ کتاب یاران ــ جلد اول)

4ــ در صحيح بخارى كتاب العلم آمده است: إبن عباس مى ‏گويد: چون زمان وفات پيامبر(ص) فرا رسيد. در حالى كه در اتاق و گرداگرد بستر، وی را مردان سرشناس و مختلفى گرفته بودند، عمر نيز در ميان ايشان بود. آن ‏حضرت فرمود: « هَلُمَّ اَكْتُبْ لَكُم كِتابا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ؛ كاغذى حاضر كنيد تا چيزى برايتان بنويسم كه هرگز گمراه نشويد.» عمر بيدرنگ گفت: اِنّ النّبى غَلَبَهُ الوَجَعُ، وَ عِندَكُم كِتابُ الله‏، فَحَسْبُنَا كِتابُ الله؛ درد بر پيغمبر چيره شده، كتاب خدا در نزد شما موجود است، پس همان براى ما كافى است، به سبب مخالفت عمر با خواسته پيامبر در ميان حاضران مجلس اختلاف نظر افتاد، تا آنجا كه رسول خدا(ص) خطاب به آنها فرمود: « قُومُوا عَنّى، لايَنْبَغِى عِنْدِى التَّنازُعُ؛ بيرون برويد، دعوا و ستيزه در نزد من درست نيست.» (صحیح مسلم، کتاب الوصیة، شرح نهج البلاغۀ إبن ابی الحدید، ذیل شرح خطبۀ 66 با اندک تغییر در جمله بندی)

5ــ به فضل الهی ما بنا نداریم بر کسی از گذشتگان تهمت بزنیم و یا خدای ناکرده دروغ ببندیم. اما "این آقا" که از ــ فرمایش رسول خدا مشخص است لحن کلامش بلند و تند بوده ــ در مقابل خواستۀ پیامبر خدا(ص) با قاطعیت گفت: « درد بر وی چيره شده، كتاب خدا براى ما كافى است» آیا خودش قرآن خوانده بود یا نخوانده بود؟ اگر نخوانده بود، طبیعتاً نباید حق اظهار نظرداشته باشد!! و اگرخوانده بود؛ آیا به یاد نداشت که قرآن می گوید: « النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ؛ پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوار تر(صاحب اختیاردارتر) است.»؟ (احزاب/6) آیا فراموش کرده بود که قرآن می گوید: « مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى، إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى؛ سخن از روی هوی نمی گوید. نیست این سخن جز آنچه به او وحی می شود.»؟ (نجم/3 و4) آیا یادش رفته بود که قرآن می گوید: « يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ؛ ای کسانی که ایمان آورده اید، صدای خود را از صدای پیامبر بلند تر مکنید.»؟(حجرات/ 2) آیا به یاد نداشت که قرآن فرموده است: « مَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ؛ هرچه پیامبر به شما داد بستانید و از هر چه شما را منع کرد اجتناب کنید، و از خدا بترسید که خدا سخت عقوبت است.»؟(حشر/ 7) آیا یادش رفته بود که قرآن می گوید: « وَمَن يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُّبِينًا؛ هر که از خدا و پیام آورش نا فرمانی کند سخت در گمراهی افتاده است؟ (احزاب/ 36) آیا فراموش کرده بود که قرآن می گوید: « يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ؛ ای کسانی که ایمان آورده اید، خدا و پیامبر را اجابت کنید.»؟ (انفال/ 24) آیا یادش رفته بود که قرآن می گوید: « يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَخُونُواْ اللّهَ وَالرَّسُولَ؛ ای کسانی که ایمان آورده اید، خدا و رسول او را خیانت نکنید.»؟ (انفال/ 27) آیا خلیفه نمی دانست قرآن در ده مورد با دستور اکید اطاعت از پیامبر را در ردیف اطاعت از خدا فرض و واجب فرموده است.( آل عمران/ 32 و132. نساء/ 59 و 69 و 80. مائده/ 92. نور/ 54 و 56. محمد/ 33. تغابن/ 12)

6ــ به راستی اگر خلیفه قرآن را نخوانده بود پس از کجا می دانست که فقط قرآن کفایت می کند و یا نمی کند؟ اگر خوانده بود ولی به آیات قرآن اشراف نداشت در این صورت لیاقت و شایستگی رهبریت جامعه اسلامی را از دست نمی دهد؟ ولی اگر خوانده بود و در یاد داشت، ولی بی باکانه به آن عمل نکرد، در اینصورت عجب آدم بی حیائی بوده است! حال که سخن به این نکات باریک کشید اجازه دهید، یک نکتۀ خیلی باریکتر را نیز ناگفته نگذرم: آقایان محترم برادران اهل سنت، از اینگونه اعتراضات به شدت ناراحت می شوند و البته حق هم دارند که بنویسند و بگویند: شما پروا ندارید به صحابۀ پیامبر توهین می کنید.

7ــ اما جواب؛ ما می گوئیم: آقاجان، به خاطر پیامبر(ص) است که احترام صحابۀ پیامبر برایمان لازم است، و گر نه ــ اگر به فرض محال پیامبری نبود ــ ماهای (ایرانی و ترک و رومی و...) از کجا در مکه یا مدینة 1400 سال پیش، اشخاصی بنام ابوبکر و عمر و عثمان و... را می شناختیم تا احترامش هم برایمان لازم باشد. حال، صحابه ای که بر خلاف نصّ صریح قرآن نسبت به پیامبر چنان بی ادبی نموده است، آیا باز هم احترامش واجب است؟ اگر جواب همین یک سئوال، مثبت باشد باید گفت: متأسفانه چه می شود کرد که: « نرود میخ آهنین در سنگ »

8ــ إبن ابى الحديد در شرح خطبه 66 نهج البلاغه، داستان روز سقيفه را از كتاب "سقيفه" ابوبكر احمدبن عبد العزيز جوهرى به تفصيل نقل مى ‏كند. از جمله می نویسد: عمر همراه گروهى كه اُسيد بن حضير و سلمة بن اسلم نيز در زمرۀ آنان بودند به خانه فاطمه(ع) رفت و به كسانى كه آنجا بودند گفت: برويد بيعت كنيد. آنان نپذيرفتند و زبير در حالى كه شمشير در دست داشت بيرون آمد. عمر به همراهان خود گفت: مواظب اين سگ باشيد. سلمة بن اسلم برجست و شمشير را از دست زبير بيرون كشيد و آن را به ديوار زد و سپس او و على(ع) را در حالى كه بنى هاشم همراهشان بودند، حركت دادند و با خود بردند. در حالیکه على مى ‏گفت: من بندۀ خدا و برادر رسول خدايم، آنان او را پيش ابوبكر آوردند و به او گفته شد: بيعت كن...

9ــ در تفسير عيّاشى و نيز در الإمامة و السياسة إبن قتيبه دينورى آمده: هنگاميكه على بن ابيطالب را ريسمان بر گردن بطرف مسجد مى ‏كشيدند آنحضرت رو به سوى قبر پيامبر(ص) به تأسّى از هارون همان گفت كه او در مقام شكايت از ستم بنى اسرائيل به برادرش حضرت موسى گفته بود: « قالَ اْبنَ اُم اِنَّ اْلقَوْمَ اسْتَضعَفُونى وَكادُوا يَقْتُلوُنَى؛ اى پسر مادرم، اين قوم مرا ناتوان يافتند و نزديك بود كه مرا بكشند.» سپس امام تا چشمش به ابوبكر افتاد، نهيبى سخت بر او زد: اى ابوبكر چه زود كينه‏ ات را بر اهل بيت رسول آشكار كردى.؟ اصلاً به چه حقى مردم را به بيعت با خود وادار ساختى؟ مگر تو نبودى كه در غدير به امر رسول با من بيعت كردى؟

10ــ موضوع نقشه ترورى كه عملى نگرديد در كتابهاى: اثبات الوصيه، المسترشد، علل الشرايع و احتجاج طبرسى آمده است به اين مضمون: « وقتى سران باند سقيفه متوجه شدند كه شخصيت و نفوذ على(ع) مانع پيشبرد اهداف آنهاست بر آن شدند كه وى را به قتل برسانند و لذا "خالد بن وليد" را بدين كار مأموريت دادند و قرار شد هنگام سلام آخر نماز جماعت، خالد امام(ع) را ترور كند، اما به هر دليل ابوبكر قبل از سلام آخر نماز گفت: « يا خالد لاتفعل ما امرتك به؛ اى خالد آنچه به تو فرمان داده‏ام اجرا نكن.» (در منابع اهل سنت به كتاب "الانساب" عبدالکریم سمعانى (متوفی 562) مراجعه شود)

ج ــ زیر پرچم غیر معصوم: بر اساس آیات قرآن و سنت نبوی(ص) ائمّه علیهم السلام معصومند. رفتن معصوم در زیر پرچم غیر معصوم، خلاف سنت الهی است. دلایل عصمت:

1ــ « إنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرً؛ ارادۀ خدا بر آن است که پلیدی و آلودگى را از شما اهل بیت (خاندان پيامبر) بزدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند.» (احزاب/ ۳۳) (علاوه بر منابع شيعه، در منابع اهل سنت؛ سنن ترمذى، ج 5، ص 30؛ طبرانى، المعجم الكبير، ج 23، ص 282؛ طبرى، جامع البيان، ج 22، ص 120و طبرى اين مطلب را با چهارده سند نقل مى ‏كند كه بيشتر آنها به امّ سلمه همسر پيامبر مى ‏رسد كه گفت: آيه: انّما يريد الله‏ ليذهب عنكم الرجل اهل البيت، در خانه من نازل شد و من دم در نشسته بودم. پيامبر خدا على و فاطمه و حسن و حسين را زير عبا جمع كرد و گفت: خدايا اينان اهل بيت من هستند. ام سلمه اضافه مى‏ كند كه من گفتم: يا رسول الله‏! من هم از آنها هستم؟ پيامبر فرمود: تو جاى خود دارى و عاقبت به خير هستی. (به نقل از تفسیر کوثر)

2ــ « فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءكُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءكُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةَ اللهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ؛ پس بگو: بياييد فرزندان ما و فرزندان شما و زنان ما و زنان شما و جانهاى ما و جانهاى شما را بخوانيم سپس مباهله (دعا وزارى) كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار بدهيم.»  در شرح این آیه؛ متقی هندی حنفی مذهب (متوفی 975) در "كنزالعمّال" داستان مناظره اى را ثبت کرده كه از دو جهت برای کاسه های گرم تر از آش درس عبرت زیبائی است: اول اینکه مسئلۀ امامت تا آنجا، جا افتاده است که مأمون (خلیفۀ عباسی) در مقابل حضرت ثامن الحجج(ع)، جوابی برای گفتن ندارد. دوم اینکه، داستان در اثر کم نظیری ثبت شده که حاصل یک عمر تلاش مؤلف بزرگوارش می باشد. "کنزالعمال" تلاشی است از گردآوری و تنظیم روایات سه کتاب "الجامع الکبیر "الجامع الصغیر" و "زوائد الجامع الصغیر" اثر جلال‌الدین سیوطی ــ که در ۱۸جلد تدوین شده است. خلاصه‏ مناظره چنين است: مأمون خليفه عباسى به حضرت ثامن الحجج امام على بن موسى الرضا(ع) گفت: چه دليلى بر امامت جدّت على بن ابيطالب(ع) وجود دارد؟

فرمود: دليل بر امامتش قول خداى تعالى: « و انفسنا و انفسكم » است.

گفت: اگر در آيه « و نساءنا و نساءكم » نبود.

امام فرمود: بلى، ولى اگر « وابناءنا و ابنائكم » نمى‏ بود. مناظره تمام.

     توضيح اينكه، حضرت فرمود: على(ع) به تائيد قرآن بمنزله نفس پيامبر است در حالی که  هيچ كس دارای چنان امتیازی نبود. مأمون گفت: در مورد زنان نيز صیغه جمع آمده است: ــ زنان مان را مى ‏آوريم ــ لكن فقط حضرت فاطمه(س) را آورد. منظور مأمون اینست همچنانکه در مورد زنان، صیغۀ جمع آمده ولی فقط حضرت زهراء(س) آورد، در مورد "همانند خود" هم شاید دیگرانی بودند ولی پیامبر فقط یک نفر (علی) را آورد. امام فرمود: استدلال تو زمانى مى ‏تواند صحيح باشد كه در آيه ــ و فرزندانمان را بياوريم ــ نمى ‏بود. در حالیكه مى ‏بينيم رسول خدا(ص)، حسنين عليهما‏السلام را باهم آورده است. و اگر قول تو صحيح مى ‏بود، مى ‏توانست به يكى بسنده كند. پس آنانكه در زير آسمان كبود مشمول آيه مى ‏شده‏اند از مردان فقط على(ع) و از زنان فقط فاطمه(س) و از فرزندان فقط و فقط حسنين عليهماالسلام بوده‏اند و بس.

3ــ در بیان قرآن؛ قوانین به دو بخش کلی و جزئی تقسیم می شوند. از بدیهیات است که اگر قرآن جزئیات را بیان می فرمود حجم آن چندین برابر قرآن فعلی می گردید. به بیان دیگر گفته شده است: « لسان نبوّت لسان اجمال است و لسان امامت لسان تفصیل است » یعنی کلیّات توسط شخص نبیّ مکرّم با دریافت از منبع وحی تدوین می گردد. امّا شرح و بسط و تفسیر و تأویل همان کلیّات به عهدۀ مقام امامت است. و ما با توضیحاتی که در کتاب ( از عاشورا تا انتظار داده ایم) از کلمات: « أنفسنا » در آیۀ 61 سورۀ آل عمران، « اُولی الأمر » در آیۀ 59 سورۀ نساء، « أهل الـذ ّکر » در آیۀ 43 سورۀ نحل، « أهل البَیت » در آیۀ 33 سورۀ احزاب و... به روشنی استفاده و استنباط می شود ائمّه علیهم السَّلام در یک درجۀ پائین تر از مقام رسالت و ولایت حضرت ختمی مرتبت (ص) قرار دارند، که می باید چیزی را که مبهم است از آنان پرسید. و به استناد احادیث شریف: «أنامدینة العلم وعلیٌ بابها» و « علی مع القرآن و القرآن مع علی » و «اقضاکم علی» و « أنت منی بمنزلة هارون من موسی » و... تنها آنان هستند که به منبع فیّاض وحی متصّل اند و هر امامی، آن را از امام پیش از خود به ارث می برد. آنان مفسّران واقعی قرآن کریم هستند و بیان جزئیات به عهدۀ آنان واگذار شده است. استدلال ما تمام.

     حال نوبت برادران عزیز اهل سنت است؛ با توجه به اینکه بر اساس اقاریر بزرگان خودشان، به تأیید قرآن؛ 1ــ علی از مقام عصمت برخوردار است. 2ــ علی نفس پیامبر است. 3ــ به تأیید رسول الله(ص)، علی باب مدینۀ علم است. 4ــ علی با قرآن است و قرآن هم با علی است. 5ــ علی قاضی ترین است. 6ــ علی همانند هارون است نسبت به موسی. ( و به تأیید قرآن هارون وزیر و مشاور موسی بود.)« وَاجْعَل لِّي وَزِيرًا مِّنْ أَهْلِي »(طه/ 29). بفرمائید بر اساس کدامین قانون، دانا را زیر دست و فرمانبردار نادان قرار می دهند. لطفا کمی تأمل و تدبّر بفرمائید!!!

4ــ شاید بگوئید؛ بعد از صلح امام مجتبی(ع) با معاویه، آیا امام عملاً به زیر پرچم معاویه نرفت؟ ج ــ در یک کلام؛ لطفاً اسم قرارداد را « ترک مخاصمه » بنامید، و جواب مشروح را در فصل هفدهم کتاب « از غدیر تا عاشورا » ملاحظه کنید.

5ــ شاید بفرمائید؛ دریافت حکم ولیعهدی امام رضا(ع) از مأمون، زیر پرچم غیر معصوم رفتن نیست؟ ج ــ تاریخ می گوید: وقتی امام(ع) از طرف مأمون تهدید شد، فرمود: « خداوند نفرموده، خود را به مهلکه اندازم. هرگاه اجباری در کار باشد قبول می کنم به شرطی که هرگز در امور مملکت مصدر امری نباشم، کسی را عزل و نصب نکنم...» لطفاً جواب مشروح را در مقالۀ « نمازی که ناخوانده ماند » ملاحظه کنید.

د ــ مخدوش بودن اسناد؛ گذشته از تمام دلایل عقلی و نقلی، خبری که در تاریخ طبری آمده از نظر سند نیز قابل خدشه است. در سند آن می خوانیم: عمربن شبه از علی بن محمد از "علی بن مجاهد" از حنش بن مالک نقل می کند که گفت:... (متن عربی تاریخ طبری، ج 4، ص 269). راوی اول یعنی "حَنَش‌بن مالک‌"، که خبر از او نقل شده است‌، مجهول می ‌باشد. در کتاب‌های رجالی اهل سنت از "علی بن محمد مدائنی" به عنوان شخصی که در نقل حدیث قوی نیست‌، یاد شده است‌. اما در مورد "علی بن مجاهد" نکات ذیل قابل توجه است:

1ــ خطیب بغدادی (متوفی 463 ق) در "تاریخ بغداد"(ج 12، ص 106)، می نویسد: "علی بن مجاهد" حدیث جعل می کرد. او کتابی در مورد جنگها نوشت و برای سخنان خود، سندهایی را جعل می کرد. همچنین نقلهای متعدد دیگر مبنی بر دروغگو بودن او را ذکر می کند.

2ــ حافظ جمال الدین یوسف مِزّی (متوفی 742ق) در "تهذیب الکمال" (ج 21، ص 118)، نیز ابوحاتم رازی (متوفی 327ق) در "الجرح و التعدیل" (ج 6، ص 205) می نویسند: "علی بن مجاهد" دروغگو است.

     خلاصۀ آنچه که تا کنون بیان شد: نکتۀ اول ــ داستان حضور حسنین علیهماالسلام در جنگهای طبرستان تنها در دو کتاب منبع اهل سنت (تاریخ طبری و فتوح البلدان بلاذری) آمده، که اصل داستان؛ هم از منظر حافظۀ تاریخ و هم از دیدگاه عقل و منطق سخت مورد خدشه می باشد. با اینحال بعدها، برخی از تارخ نویسان آگاهانه و بعضی دیگر از جمله مرحوم زین العابدین رهنما، ناخودآگاه و بدون توجه به سست بودن دلایل، مطلب را از منابع مذکور اخذ کرده، سپس در بارۀ حضور امامان شیعه در کشورگشائی اعراب، داستان پردازی کرده اند. نکتۀ دوم ــ مستنداً اقامۀ دلیل شد در حالی که علی(ع) در نبردهای « جمل و صفین و نهروان » که خودش فرمان دهی را به عهده داشته، به امام حسن و امام حسین علیهماالسلام اجازۀ شرکت در جنگ را نمی داده، چگونه راضی می شود آن دو بزرگوار در زیر پرچم خلفائی که غاصب حقش بودند در جنگها حضور داشته باشند. لطفاً به یک نکتۀ فوق العاده مهم عنایت داشته باشید که اولاً علی(ع) امام زمان آنان بوده و ثانیاً نسبت به آن دو بزرگوار حق ابوّت داشته است. این نکته اشاره ای بود به اینکه مبادا تحت تأثیر جوّ حاکم و آنچه که گذشت تصور کنید که بی اذن پدر می شود در جهاد شرکت نمود، اگرچه جهادی در کار نبود بلکه اعراب داشتند با استفاده از نام اسلام کشورگشائی می کردند!!! نکتۀ سوم اینکه ــ مگر در عهد خلافت عثمان، پایتخت کشور اسلامی مدینة النبی نبوده و خلیفه در آنجا اقامت نداشته است؟ مگر علی(ع) و به تبع ایشان فرزندانش هم در مدینه ساکن نبودند؟ اما فوقاً به نقل از بلاذری و طبری خواندیم: «عثمان در سال ۲۹ هجری "سعیدبن عاص" را والی کوفه کرد و "عبدالله بن عامر کریز" را والی بصره، و مرزبان طوس به این دو نفر نوشت و آنها را به خراسان دعوت کرد که هر کدام فاتح شدند مالک آنجا شناخته شوند. هر دو حرکت کردند عبدالله از او پیشی گرفت و سعید به سوی طبرستان رفت که آنجا را فتح کند و در سپاه او حسن و حسین هر دو بودند...»

1ــ با وجود خلیفۀ مسلمین، مرزبان طوس چه کاره بود که این دو نفر ( سعیدبن عاص والی کوفه، و عبدالله بن عامر والی بصره ) را به فتح خراسان دعوت کرد؟

2ــ چرا آن دو نفر بدون اذن خلیفه، هر دو همزمان برای فتح یک مقصد حرکت کردند، آیا تصور نکردند که نکند دامی از جانب دشمن گسترده شده باشد؟

3ــ با این حساب، آیا این فتوحات به تشویق "مرزبان طوس" و، بدون اطلاع و دستور حکومت مرکزی بوده است؟

4ــ و نهایت جای این سؤال باقی است که امام حسن(ع) و امام حسین(ع) ــ که در آن تاریخ و حتی بعد از آن تا عهد خلافت حضرت علی(ع) از مدینه خارج نشده بودند ــ در کوفه چه می کردند تا همراه اردوی "سعیدبن عاص" به سوی خراسان، و در میان راه با تغییر مسیر به سوی طبرستان حرکت کنند؟

     اما شیرین ترین نکتۀ نقل قول های آقایان روشنفکران اسلام ستیز در این است؛ نه تنها در نقل تاریخ، در به در دنبال سوژه هایی هستند که بتوانند برای اَنگ زدن به اعتقادات شیعیان، آنها را مستمسک قرار دهند بلکه حتی در همین نقل قول های آبکی نیز رعایت امانت نمی کنند. لطفاً ببینید: مرحوم زین العابدین رهنما در ادامۀ داستانسرائی خود در رابطه با گشودن دژهای طبرستان و کشتار مردم آنجا، می نویسد: « ...حسين از اين پيش آمد ناهنجار چنان بر آشفت که با "سعيدبن عاص" پرخاش سخت نمود و گفت: تو از اين تاريخ ديگر شايستگی فرماندهی مسلمانان را نداری. با آن قول و قرار و عهد و پيمان با ايرانيان، عهد و پيمانی که هميشه نزد رسول خدا محترم شمرده می شد چگونه بخود اجازه دادی اين عمل ننگين را مرتکب شوی و بجان و مال مردم بی پناه دست درازی کنی و همه را از دم تيغ بگذرانی و مال آنان را بغارت ببری؟ من که يک مجاهد اسلامی هستم اين ننگ و نفرت را روبروی همۀ مسلمانان و مجاهدان اسلامی نقش صورت کريه خودت می سازم، تا همه بدانند که اين رفتار نا شايسته تو زيبنده اخلاق زشت و طينت ناپاک خودت بوده و به هيچ وجه ارتباطی با مسلمانان و اخلاق کريم آنها ندارد. زيرا تو مانند ديگر افراد خاندان بنی اميه هيچگاه به پيامبر اسلام و مبادی بلند و پاک آن ايمان نياوردی و همان راه گمراهان قبيله خود در پيش داری.  من اکنون از همين جا به مدينه باز می گردم و خليفه را از سوء رفتار تو آگاه می کنم. همان روز حسين با برادر بزرگتر خود و چند تن از مسلمانان ديگر از قلعه بيرون آمده و راه مدينه را در پيش گرفتند و اين نخستين اختلاف حسين(ع) با خاندان بنی اميه بود. روزی که اين کاروان کوچک وارد مدينه شد و شرح واقعه را حسين ابتدا به پدرش علی(ع) و سپس به همه مسلمانان گفت. اميرالمومنين علی (ع)، هماندم به مسجد شتافت و به عثمان که خلافت را با تحمل اين ننگها بعهده گرفته بود چنين گفت: دست اين افراد ناپاک و آزمند را از رياست و فرماندهی مسلمانان کوتاه کن، به اين ننگ و رسوائی خاتمه ده. راضی مشو که اعتماد و اطمينانی که رسول خدا در دلها بوجود آورده از ميان برود. آنوقت است که همه چيز درهم شکسته می شود و همه سازمانهای عقيدتی مردم فرو می ريزد.» پس بر اساس اقرار صریح نویسنده ای که متن صدر مقال از او گرفته شده (زین العابدین رهنما) ــ اگر فرضاً حسنین علیهماالسلام در طبرستان حضور هم داشته باشند که نداشته اند ــ نه تنها در کشتار مردم دست نداشته اند بلکه بعنوان اعتراض به عملکرد فرمانده لشکر، اردو را ترک کرده و به مدینه باز گشته اند!!! این نکته را نقل کردم، شاید کسانیکه دیگران را به جعل اسناد تاریخی متهم می کنند شرم کنند. واقعاً شرمتان باد که به نام ایران دوستی با اسلام به ستیز برخواسته اید. مطمئناً شماها همان دوستان نادانی هستید که با چرخانیدن آسیاب دشمن دانا، ایران را هم می خواهید به نابودی بکشانید.

     اگرچه بر اساس اسناد و مدارک قطعی تاریخ، کل داستان زیر سؤال است اما با نقل دنبالۀ مطلب از مرحوم راهنما خواستیم درجۀ خلوص و امانتداری دشمنان قسم خورده را، به جوانانی که قول آنان را می خورند نشان دهیم. در خاتمه وجدانهای آگاه و بیدار دوستان عزیز را به قضاوت فرا می خوانم؛ آیا بازی با اعتقادات حداقل چهارصد میلیون انسان، که جز دوست داشتن اهل بیت پیامبر اسلام(ص) گناهی ندارند، زیرکی است یا نامردی؟ و آیا امام سوم شیعیان فرموده است: « ایرانیها را باید دستگیر کرد و به مدینه آورد٫ زنانشان را بفروش رسانید و مردانشان را به بردگی و غلامی اعراب گماشت.» و آیا امام حسن(ع) و امام حسین(ع) به نام حمله و گشودن طبرستان در اردوی لجام گسیختۀ اعراب حضور داشته اند؟

 

دو بال "عاشورا ــ انتظار":

     دوستان نادان و ناآگاه، با الهام از دشمنان دانا و آگاه، پس از ارائۀ اسناد تاریخی که فهمیدیم تا چه درجه فاقد اعتبار و بی منطق است. در پایان با این چرندیات نتیجه گیری کرده اند:

« بله درست است تعجب نکنید این سخنان امام حسین است که ۱۴۰۰ سال هموطنان ما هر ساله به خاطر او عزاداری میکنند و بر سر و صورت خود میکوبند و عده ای هم پا را فراتر از این گذاشته و برای قاتل پدران ما قمه بر سر و بدن خود میزنند و جوی خون راه می اندازند!!! وحتی کار این زن بدبخت شیعه بجایی رسیده که بخاطر یک تازی جنایتکار چه بلایی بر سر فرزند بیگناه خود میاورد (عکس مادری در فیس بوک که با قمه بر سر کودک چند ماهه خود زده بود ) به خاطر کی؟ به خاطر چی...؟!»

     بعثت ــ تاریخ گواه است که بعد از رحلت نبیّ مکرّم اسلام(ص) بر سر "بعـث" چه بلائی آوردند. تا آنجا که نه تنها سنت پیامبر را حفظ نکردند بلکه اسلام را برگردانیدند به جاهلیتی که قرآن صراحتاً هشدار داده بود:« وَ مَا مُحمّدٌ اِلّا رَسُولُ قَدخَلَت مِن قبلِهِ الرُّسُلُ اَفَائِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبتُم عَلى اَعْقابِكُم؛ جز اين نيست كه محمّد(ص) پيامبرى، است كه پيش از او پيامبرانى ديگر بوده‏اند. آيا اگر بميرد يا كشته شود، شما به آيين پيشين خود باز مى ‏گرديد؟ (آل عمران/ 144) ولی متأسفانه پس از آنکه، کار از کار گذشت، مسلمانان و در رأس آنان خاندان وحی و اهل بیت پیامبر را در مقابل عمل انجام شده قرار دادند؛ طلبکار هم شدند و گفتند: شيعه بر اين اعتقاد است که: « برنامه سقيفه از پيش تعیین شده بود.» مى ‏گوئيم: اين بر شيعه تهمت نيست، بلكه در واقع شيعه به استناد شواهد معتبر تاريخى به اين نتيجه رسيده است كه علاقه ‏مندان و محبّان رياست، كينه توزان و حسد ورزان به شخصيّت ممتاز حضرت على بن ابيطالب(ع)، بخاطر عشق و حبّ رياست كه كينه توزى و حسد هم شعله های آنرا دامن می ‏زد، كردند كارى را كه نبايد مى ‏كردند. و ديگران هم متأسفانه به ثمن بخس، آخرت خود را به دنياى آنان معامله كردند... تابعين، كارشان توجيه عملكرد صحابه گرديد، و نسل سوّم در وادى افضليّت با كدامين صحابه بود در جا زدند تا جائيكه علی(ع) خود ‏فرمود: « الدهر انزلنى حتّى يقول على و معاويه.»... ــ و بعدها هر قدر فاصله زمانى بيشتر، فاصله زاويه اختلاف گشاده ‏تر گردید ــ حالا بفرمائید ثابت کنید على كجا و معاويه كجا، على كجا و عثمان كجا، على كجا و عمر كجا، و بالاخره على كجا و ابوبكر كجا، على در طول حيات شصت و سه ساله خود حتى يك لحظه غير خدا را بندگى نكرده بود، در حاليكه ابوبكر لااقل دو سوّم از عمر شصت و سه ساله ‏اش را بت مى ‏پرستيده است. عمر که در سال ششم بعد از بعثت اسلام آورد، عثمان در نفاقش همين بس كه پلى شد تا رشته خلافت الهی، لااقل از دوستان به دشمنان اسلام منتقل گرديد. و بالاخره معاويه جزو طلقاء است و در فتح مكه از ترس اسلام آورد. آن هم اسلامى كه همواره مى ‏گفت: « نام و ياد محمد را ميخواهم دفن كنم...»

     بعد از این حوادث تلخ و ناگوار بود که، بقول مرحوم دکتر شريعتى: « ياران نخستين انقلاب، پروردگان مكتب شخص محمّد(ص) سه گروه شدند: گروهى كه اين انحراف را نتوانستند تحّمل كنند، فرياد كشيدند و كشته شدند. ابوذر غفاری، عمّار یاسر، عبدالله‏ بن مسعود، ميثم تنار، حُجربن عدی، همه رفتند. گروه دوم؛ گروهى که می فهمیدند كه حق پرستى هزینه بر است و جانبازى مى ‏خواهد، مسلمان راستين ماندن نه فتح دارد، نه غنيمت، بلكه شكنجه دارد و زندان. لذا (اينان) توجيه تازه‏اى به ذهنشان رسيد، و آن اينكه بهشت را بجاى اين كه در جبهۀ جهاد بدست آورند، در كنج امن خلوت و رياضت و عبادت به چنگ‏ آورند. در گوشه‏ هاى انزواى تأمل‏هاى عاشقانه با خداوند، رياضت و روزه‏هاى طولانى و نمازهاى نافله ــ نمونه ‏اش عبدالله‏ عمر ــ اينها شخصيت‏هاى بزرگى بودند كه در روزگارى، و لحظه هائى كه توده مسلمان، در زير شلاق عمّال و شمشير قدارّه بندان بنى امّيه چشم انتظار قيام آنها و مقاومتشان بودند بگوشۀ مسجدها و خلوت رياضت‏ها خزيده و بهترين شخصيت‏هاى مسلمان را به سود كفر و ظلم در كنج خلوتِ عبادت قربانى كردند. سوّمين  دسته، دسته ‏اى از جبهه بدر و اُحُد و حُنين و از مدينۀ جهاد و هجرت و كنار پيغمبر اسلام، افتخاراتى را كه جمع كرده بودند، آوردند صاف و راست در كاخ سبز معاويه بفروش رساندند و پولش را هم گرفتند، ابودرداء، ابوموسى، ابوهريره. (در چنين هنگامه‏اى تكليف نسل جوان چيست؟ جوانانيكه ديروز نبودند، نسل دوم انقلابند، بلكه نسل سوم) نسلى كه در دوره  انقلاب نبودند، و آن عصر پرشكوه، آن افتخارات و پيروزيها، و ايمان‏ها و عشق‏ها را از زبان اين اصحاب بايد مى‏ شنيدند. و آن عشق در قلب جوانشان طپش مى‏ گرفت و انديشه شان، و ايمانشان، و اميدشان، به اين مردان پرورده عصر انقلاب بود، وقتى مى‏ بينند اينها، با اين رسوائى در منجلاب پليدى، هر روز يكى شان سقوط مى‏ كند، چه يأس، چه نوميدى و چه بى‏ايمانى، و چه عقده‏اى نسبت به آنچه كه اسمش اسلام است در خودشان احساس مى‏ كنند؟» نتیجۀ آن بیراهه رفتن ها، از بیغوله ای سر در آورد که فرزند پیامبر صراحتاً فرمود: « یا شیعة آل ابی سفیان...» یعنی شماها، نه تنها پیرو راستین اسلام نیستید بلکه دنباله رو بنی امیه و شیعه و تبار ابوسفیانی هستید که عمری برای انهدام اسلام شمشیر زده بود. بنابراین، از این منظر، اهل سنت واقعی خاندان وحی و شیعیان آنان هستند که توانستند در طول تاریخ بهر قیمتی که شده، سنت پیامبر را زنده و پابرجا نگهدارند. (در این راستا، لطفاً به مقدمه های هر سه کتاب "یاران" که در سایت گذاشته شده است، مراجعه فرمائید)

     غدیـر ــ می گوئیم در یوم غدیر (18 ذیحجّة الحرام سال دهم)، رسول خدا(ص) به هنگام بازگشت از حجّة الوداع در جمع یکصد و بیست هزار نفری مسلمانان، با بیان این جملۀ تاریخی « من کنت مولاه فعلیٌ مولاه » علی(ع) را به جانشینی خود برگزید. می گویند، و اتفاقاً خیلی هم طلبکارانه می گویند: مگر ممکن است یک جمع 120 هزار نفری در فاصلۀ زمانی 75 روز (18 ذیحجّه تا 28 صفر) یک باره به نسیان دچار شوند و سفارش بدین مهمی پیامبر(ص) را به فراموشی بسپارند،؟ می گوئیم ــ با ممکن و یا ناممکن بودن، فراموش کردند و یا فراموشاندند ــ قضیه کاری نداریم. ولی حسب تتبـّع حضرت علاّمه امينى رحمت الله‏ عليه، در دائرة المعارف يازده جلدى "الغديـر" اسم و رسم و مشخصات يكصد و ده نفر از صحابه رسول خدا(ص) و هشتاد و چهار نفر از تابعين و سيصد و شصت نفر از علماء و دانشمندان و حفاظ قرن دوم تا چهاردهم هجرى قمرى فهرست شده‏اند كه جملگى از ناقلان حديثِ غدير بشمار مى ‏روند. و باز در فهرست جداگانه‏اى بيست و چهار نفر از مورخين از جمله: "بلاذرى" در اَنساب الاشراف، "إبن قتيبه" در المعارف و الامامة و السياسة، "طبرى" در تاريخ اش، "إبن عبد البّر" در الاستيعاب، "إبن ابى الحديد" در شرح نهج البلاغه... و بيست و هفت نفر از محدثين بزرگ اهل سنت از جمله: "احمد بن حنبل" در مسند و مناقب، "إبن ماجه قزوينى" در سنن، "ترمذى" در صحيح، "نسائى" در خصائص، "حاكم نیشابوری" در مستدرك... و چهارده نفر از مفسرين قرآن از جمله: "واحدى" در اسباب النزول، "فخر رازى" در تفسير كبير، "ثعلبى" درتفسيرش، "قرُطبى اندلسى" درتفسيرش، "قاضى بيضاوى" درتفسيرش... و هفت نفر از علماء علم كلام و متكلمين نام آور اهل سنت از جمله: "قاضى ابوبكر باقلانى" در التمهيد، "قاضى عبدالرحمن ايجى" درالمواقف، "سيد شريف جرجانى" درشرح المواقف، "بيضاوى" درطوالع الانوار، "تفتازانى" در شرح المقاصد را نام برده كه واقعه غدير را در آثار و كتب تاريخى خود ثبت نموده‏اند.

     خلاصه اينكه واقعه تاريخى «غدير خم» از جمله قضاياى مهمّ و حتمى تاريخ صدر اسلام که حتى از نظر اهل سنت نيز ثابت و محقق و از متواترات و مسلميّات است، و بقول استاد شيخ محمد جواد مغنيه « تا آنجائيكه در توان داشتم همه كتب تاريخ، حديث، تفسير برادران اهل سنت را بررسى كردم، براى نمونه احدى نبوده كه در اصل واقعه غدير تشكيك كند، نهايت اينكه سعى داشته‏ اند براى كلمه (مولى) معانى ديگر را به كار گيرند.» و همو مى‏افزايد: « ولى اگر اهل سنت اضافه بر بيست معناى لغوى «مولى» هزار و يك معنى لغوى ديگر بدست آوردند از قرائن كلام و اول و آخر داستان غدير، روشن مى‏شود كه داستان، داستان خلافت بوده است و لا غير.»

     اجازه فرمائید برای اینکه موضوع: « مگر ممکن است یک جمع 120 هزار نفری در فاصلۀ زمانی 75 روز یک باره به نسیان دچار شوند و سفارش بدین مهمی پیامبر(ص) را به فراموشی بسپارند؟» قریب به ذهن باشد مثالی بزنم: مشهور است و در بعضی از سایت ها هم تجدید مطلع می شود که گویا امام خمینی در یکی از روزهای اوایل اسفند 1357 ضمن سخنرانی گفته است: «...علاوه بر این‌ که زندگی مادی شما را می ‌خواهیم مرفه بشد، زندگی معنوی شما را هم می ‌خواهیم مرفه باشد. شما به معنویات احتیاج دارید. معنویات ما را بردند این‌ها. دلخوش به این مقدار نباشید که فقط مسکن می ‌سازیم، آب و برق را مجانی می ‌کنیم، اتوبوس را مجانی می ‌کنیم. دلخوش به این مقدار نباشید. معنویات شما را، روحیات شما را عظمت می ‌دیم. شما را به مقام انسانیت می ‌رسانیم. این‌ها شما را منحط کردند. این ‌قدر دنیا را پیش شما جلوه دادند که خیال کردید همه چیز این است. ما هم دنیا را آباد می ‌کنیم و هم آخرت را. یکی از اموری که باید بشد همین معناست که خواهد شد. این دارایی ها از غنائم ملت است و مال ملت است و مستضعفین. من امر کرده ام که به مستضعفین بدهند و خواهند داد. و پس از این هم تغییراتی دیگر در امور خواهد حاصل شد. لکن قدری باید تحمل کنید. به این حرفهای باطل گوش نکنید. این‌ها حرف می‌زنند. ما عمل می‌ کنیم. اینها شما را می ‌خواهند دلسرد کنند از اسلام. اسلام پشتیبان شماست.» متقابلا بعضی از سایت ها هم در مقام حاشا برآمده اند که فرمایش امام جعل شده و بلکه این سخنگوی دولت موقت بوده که در تاریخ هشتم اسفند/ 57 چنان وعده ای را داده است. خلاصه مطلب را به نحوی توجیه کرده اند. مثلاً ( سایت جهان نیوز) نوشته: « امام نمی گوید ما آب و برق را مجانی خواهیم کرد. بلکه می گوید دنبال این مسائل کوچک نباشید. دنبال معنویات باشید. می فرماید به این ها قانع نباشید. امام نمی گوید مسائل اقتصادی اهمیت ندارند. صرفاً می خواهد با ذکر مثالی این منظور را برساند که نباید به این ها تکیه کرد...» و یا (سایت آهستان) نوشته است: «سی سال است که دشمنان امام و انقلاب، با وارونه سازی یک خبر و تحریف ماجرا، مدعی هستند که امام خمینی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به مردم ایران قول داده است که آب و برق مجانی می‌شود. دروغگویان حتی مدعی هستند که امام بزرگوار ما، در بدو ورود به وطن یعنی در دوازدهم بهمن سال ۵۷ این وعده را به مردم داده است...» و یا (سایت عماریون) نوشته است: « امام معتقد بود رفاه مادی وظیفه انقلاب است ولی مهمتر از آن رسیدن به آرمان های انقلاب و وظایف معنوی که پایه و ریشه انقلاب بود هستند و اگر آرمان ها به آب و برق تغییر کند انقلاب به نابودی کشیده میشود...» و از این قبیل.  

     البته بعید هم نیست که مطلب فوق را بعضی از بدخواهان با همان خط و ربط ایشان ساخته باشند زیرا متن فوق در "صحیفۀ نور" منعکس نشده است، یا لااقل من نتوانستم پیدا کنم. اما این جمله از در صحیفـۀ منعکس است: «من به دولت راجع به مجانى كردن آب و برق و بعضى چيزهاى ديگر فعلا براى طبقات كم بضاعتى كه در اثر تبعيضات خانمان بر انداز رژيم شاهنشاهى دچار محروميت شده‏اند و با برپائى حكومت اسلامى به اميد خدا اين محروميتها بر طرف خواهد شد، سفارش اكيد نمودم كه عمل خواهد شد.» (فرازی از سخنرانی مورخ 09/ 12/ 1357 ــ صحیفۀ نور ج 5 ص120)

     خُب؛ حالا که بعد از 44 سال قبوض آب و برق و تلفن و گاز، چشم ها را خیره می کند، حالا که از اول سال جاری تا به امروز ــ سه بار، پول قللک بچه ها و تو جیبی باباها، چندرغاز پس انداز هزینۀ کفن و دفن پیر مرد و پیر زن ها ــ از همان طبقۀ کم بضاعتی که ایشان سفارش کرده بودند، ارزشش را از دست داده است. عده ای بیایند و بگویند: نه خیر آقا، مگر ممکن است یک ملت 36 میلیونی که آنروزها بالغ بر 20 میلیون نفرش فرمایشات امام را پیگیر بودند، در باره مطلب به این مهمی، یک باره دچار نسیان شوند. اگر چنین مطلبی بود قطعاً اعتراض می شد، پس نبوده و نفرموده است. اما شما بفرمائید غیر از اینکه اعتراض شد و همه فهمیدند « آنچه البته بجائی نرسد فریاد است » دیگر چه کار می شود کرد؟ هیچ!!! همچنان که می بینیم قضیه کم کم نهادینه شده و می شود و تمام. مثل تمام قضایای دیگر. مثلاً همه می دانند در هر کشوری که انقلاب شود در اوایل ارزش پول ملی به شدت سقوط می کند. کم کم که دولت جدید مسقر شد مدیریت می کند تا مثلاً بعد از پنج سال، ده سال، بیست سال آب ها از آسیاب می افتد و پول ملی هم ارزش اولیۀ خود را باز می یابد. اما در اینجا قضیه بر عکس شد اوایل تلاش کردند که جلو سقوط پول ملی را مدیریت کنند. بعدها دیگر قضیه جا افتاد. تا سال 62 ارزش دلار از هفت تومان، فریب به هفتاد تومان رسید (ارزش پول ملی 10 بار سقوط کرد)، در آستانۀ پایان جنگ هشت ساله دلار شده بود حدود180 تومان، اواخر دولت آقای هاشمی شد بالای400 تومان، اواخر دولت آقای خاتمی شد 1000 تومان، و حالا حدود 3500 تومان، اندکی کمتر یا بیشتر. تو گوئی در سوگند نامه های رؤسای جمهور، مستتر است که باید تلاش کنند ارزش پول ملی سه بار سقوط بکند!!!   

     بلی عزیزان؛ روز سقیفۀ بنی ساعده هم قضیه دقیقاً همین سان شد. نه اینکه اعتراض نکردند، کردند حتی 12 نفر از اصحاب بزرگوار پیامبر در مسجدالنبی حاضر شدند و با ابوبکر محاجّه کردند ولی در مقابل یوروش بیرحمانۀ قبیلۀ "بنی اسلـَم" کسی تاب مقاومت نداشت، ترسیدند عقب کشیدند و در طول زمان هم موضوع نهادینه شد تا جائی که امروز فریاد می زنند مگر ممکن است...؟ یک نکتۀ مهم را هم نباید فراموش کرد که آنروز از وسایل ارتباط جمعی امروز هیچ خبری نبود. لطفا به داستان مصاحبه ای که إبن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، ذیل شرح خطبۀ 135 نقل کرده توجه فرماید: « "جعفر بن مكى" حاجب كه خدايش رحمت كناد! براى من نقل كرد و گفت: از "محمد بن سليمان" حاجب الحجاب در باره كار على و عثمان پرسيدم... گفت: اين دشمنى قديم و كهن ميان خاندان عبد شمس و خاندان هاشم است... پيامبر كه درود خداوند بر او و خاندانش باد، دختر خود فاطمه را به همسرى على درآورد و دختر ديگرش را به همسرى عثمان داد، توجه و محبت پيامبر(ص) نسبت به فاطمه بيش از آن دختر و دختر ديگرى كه پس از مرگ اولى به همسرى عثمان در آمده بود آشكار مى ‏گشت، هم چنين توجه ويژه پيامبر به على و افزونى تقرّب او و معاشرت پيامبر(ص) با على و ويژه گردانيدن او را، در امورى نسبت به خود، به مراتب بيشتر و افزونتر از عثمان بود و عثمان در اين مورد دلتنگ بود... وانگهى چنين اتفاق افتاد كه على(ع) گروه بسيارى از افراد خاندان عبد شمس را در جنگهاى پيامبر(ص) با کفار، كشت. اين موضوع هم موجب استوارى و افزونى كينه شد... (بعد از رحلت حضرت ختمى مرتبت، عثمان در مسأله اختلاف خلافت جانب ابوبكر را گرفت و سرانجام بعد از عمر خود به خلافت رسيد) با وجود اين على(ع) هيچ گاه چيزى غير از كارهاى ناپسند عثمان را مورد نكوهش قرار نداد و او را از چيزى جز آنچه كه شرع نهى كرده است باز نداشت... جعفر مى افزاید: به محمدبن سليمان گفتم: آيا عقيده ات اين است و مى‏ خواهى بگويى على در خلافت عثمان رنج بيشترى ديد تا از خلافت ابوبكر و عمر؟ گفت: نه، چگونه ممكن است اين چنين باشد عثمان شاخه يى از وجود ابوبكر و عمر است و اگر آن دو نبودند هرگز عثمان خليفه نمى ‏شد و عثمان پيش از آن، هرگز از كسانى نبود كه اميد و طمع به خلافت داشته باشد و به خاطرش خطور نمى‏ كرد...»

     « جعفر مى ‏گويد: به محمد بن سليمان گفتم: درباره اين اختلافى كه در مسأله امامت از همان آغاز پيش آمده است چه عقيده دارى و ريشه و اساس آن را در چه چيزى تصوّر مى ‏كنى؟ گفت: من براى اين موضوع چيزى جز دو اصل را مؤثّر نمى‏ دانم. نخست اينكه پيامبر(ص) در مورد مسئله امامت با درنگ و تأمل رفتار كرد... امّا سبب دوم براى بروز اختلاف موضوع، "شورى" است و اينكه عمر كار را برعهده شش تن گذاشت و در مورد هيچ كدام نص صريحى نكرد... وی در ادامه می افزاد: ... سرانجام، كار به كشتن عثمان منجر شد و طلحه بيشترين نقش را در كشتن عثمان بر عهده داشت و او به دلايل متعدّدى ترديد نداشت كه حكومت پس از عثمان از آن او خواهد بود... در اين كار زبير هم او را يارى مى ‏داد كه او هم براى خويشتن اميد خلافت داشت و اميد آن دو براى رسيدن به خلافت نه تنها كمتر از اميد على نبود بلكه نيرومندتر هم بود. چرا كه على(ع) را دو خليفه نخستين فرو كوبيده و ساقط كرده بودند و حرمتش را ميان مردم شكسته بودند و به فراموشى سپرده شده بود و بيشتر كسانى كه ويژگيها و فضيلتهاى او را به روزگار پيامبر مى‏شناختند مرده بودند و قومى روى كار آمده بودند كه او را نمى ‏شناختند و فقط او را مردى هم طراز با ديگر مسلمانان مى ‏دانستند و از آن همه فضايل كه به او بر مى ‏گشت در نظر عامّه مردم فقط همين باقى مانده بود كه پسر عموى رسول خدا و شوهر دخترش و پدر دو نوه اوست و ديگر چيزها به فراموشى سپرده شده بود.» (در کتاب "از غدیر تا عاشورا" مشروح این مصاحبۀ تاریخی را آورده، و در بند ششم تحليل سخنان محمد بن سليمان نوشته ام:... مى ‏گويد: « على(ع) را دو خليفه نخستين فرو كوبيده و ساقط كرده بودند وبه فراموشى سپرده شده بود.» می گویم: عجب اقرار تاريخى ارزنده‏اى ــ خدا هم محمد بن سليمان را و هم إبن ابى الحديد را ــ رحمت كناد كه او چنين اقرار صريحى را بر زبان آورده، و اين هم آنرا براى آيندگان در سينه تاريخ ثبت نموده است.

 

تضمین جاودانگی قرآن:

     تصور کنید؛ اکنون سال شصت هجرت است. ثمرۀ "بعثت" به انحراف کشیده شده، و داستان " غدیر" به کلی فراموشانده شده است. نه سلمان فارسی، ابوذر غفاری و مقداد است. نه عمار یاسر، مالک اشتر و حجربن عدی حضور دارد. فرزند زادۀ پیامبر است که می بیند همۀ ارزشهای الهی اسلام بدست سفلگان آل امیه به نابودی کشیده می شود. در منطق معاویه، اسلام یعنی کشور گشائی و غنائم و خراج. مگر بیست سال قبل در روز سقوط شهر کوفه نگفت « کاری به این ندارم که شما نماز می خوانید یا نمی خوانید، من آمده ام به شما حکومت کنم.» اما در منطق قرآن و محمد(ص) و حسین(ع)، نماز یعنی ستون دین. مگر می شود نماز نخواند ولی ادعای اسلامیت کرد؟ نمونۀ بخشنامۀ تبعض قومیتِ معاویه را در صفحات پیشین خواندید. ولی جدّ حسین در میان جمع دایره وار می نشست تا مجلس صدر و ذیل نداشته باشد. و لذا در فرصتی که بعد از مردن معاویه پیش آمد، حسین(ع) می خواست ارزشهای دین جدش را احیا کند ولو به قیمت جانش تمام شود. بی جهت که می بینیم یکی از کوبنده ترین شعارهائی که در روز عاشورا با تمام وجودش ترنـّم می کرد این شعار بود: « إن كانَ دينُ مُحمَّد لـَم يَستـَقِـم إلا بقـَتلـِي، فـَيَا سُيوفُ خُذِيني؛ اگر دین محمد جز به کشته شدنم راست نمی شود پس ای شمشیر ها مرا فرا گیرید.»

     اکنون سال شصت هجرت است. فرزند پیامبر می بیند؛ همۀ زحمات أنبیاء الهی که در دین جدش محمّد(ص) خلاصه شده بود با اقبال مردم به صورت دین جهانی در آمده است تا جائی که از سمرقند تا جبل الطارق بر فراز مأذنه هایش فریاد « الله اکبر » طنین انداز است، و از طرفی دیگر همین ثمرۀ زحمات انبیاء الهی را به دست عمّال بنی اُمیه بر باد رفته می بینـد. پس در چنین شرایطی تنها و تنها او صلاحیّت داشت، که برای شناساندن پیام، هدف، برنامه و تعالیم دین جدّش قیام کند و بر همین مقصد هم قیام کرد، تا به روی نسل جوانی که عزّت و شرف و جاودانگی دیروز را ندیده بودند دریچه ای بگشاید. نامه ای خطاب به برادرش جناب محمّد بن حنفیّه نوشت: « إنـّی لـَم أخرِج أشِراً وَ لآ بَطِراً وَ لآ مُفسِداً وَ لآ ظالِماً وَ إنـَّما خـَرَجتُ لِطلـَبِ الإصلآحِ فی اُمَّةِ جَدّی » در حقیقت این نامه « وصیّت سیاسی » آن بزرگواراست تا مردم بدانند هدف امام از چنین حرکتی چیست؟ می نویسد: « انگیزۀ حرکت من، هوی و هوس و تمایلات بشری نیست، هدف فساد و اخلالگری هم ندارم، بلکه هدف من اصلاح اوضاع نا بسامان اُمّت جدّم می باشد. هدف من؛ أمر به معروف و نهی از منکر است

     اما متأسفانه آل ابوسفیان با کشتار وحشیانه ای که راه انداخت به قیمت رسوائی ابدی مسلمانان، بصورت موقت صداها را در سینه ها حبس کرد، کاش به چنین نقل قولی در تاریخ بر نخورده بودم. نوشته اند: در بزمی که یزید به افتخار پیروزی آراسته بود، سفیر روم از یزید پرسید: « این سر که در مقابل تو نهاده اند متعلـّق به چه کسی است؟ » و وقتی فهمید که رأس مقدّس نوۀ پیامبر اسلام است، منقلب شد و فریاد زد: « نابود شوید با چنین آئینی که دارید! دین من بهتر از دین شماست، زیرا پدرم را که از نوادگان حضرت داود پیامبر است ( و شاید هفتاد پدر از هم فاصله دارند ) بزرگش می شمارند و بسیار مورد احترام است. امّا شما فرزند پیامبرتان را کشته اید و به آن مباهات هم می کنید »! و بالاخره رسوائی قتل عام نیم روز عاشورا، تا بدان حدّ است که صاحب "مقاتل الطالبیین" از قول شاعر عرب (سلیمان بن قِنه) می نویسد: « آن شخصّیت هاشمی که در روز طف به قتل رسید، گردن مسلمانان را برای همیشه به مذلـّت فرو شکست.»

     و اما امروز؛ با توجه به تبلیغات گسترده ای که در طول تاریخ، عمّال بنی امیه و بنی العباس و اذناب خلفشان از وهابیت گرفته تا قداره بندان طالبان، برای سرکوب نتایج عاشورا، به راه انداخته اند، محققان غربی عموماً، فاجعۀ کربلا را آخرین تلاش سیاسی آل علی(ع) برای باز پس گرفتن حاکمیت از آل ابوسفیان می دانند که با شکست مواجه شد. زیرا اکثر این علما و نویسندگان، بیشتر با کتب و دست نوشته های اهل سنت به مطالعۀ وقایع تاریخ پرداخته اند و از دیدگاه عامّه با متون اسلامی آشنائی پیدا کرده اند، لذا بر این عقیده اند که: ــ عموماً شیعیان « منحرفین » از « منهج مستقیم » به شمار می آیند که نمایندۀ یک روند « کژ آئینی » در برابر « درست آئینی » هستند.(دکتر ارزینا آر.لالائی، در کتاب "نخستین اندیشه های شیعی") و لاجرم اسلام شیعی را به مثابۀ بدعتی در دین اسلام پنداشته اند که هدفی سیاسی جز تسخیر قدرت و سلطۀ حکومتی نداشته و آخرین تلاشش در این راستا در نیم روز عاشورا متلاشی شده است. بی آنکه بتوانند برای خویش تحلیل کنند که؛ قیام عاشورا فریاد استغاثۀ زمان بود و داد خواهی قرآن و استعانت اسلام از فرزند پیامبر، و ما در کتاب « از غدیر تا عاشورا » در اثبات این نکتۀ مهم قلم زده و ثابت کرده ایم که اگر حسین(ع) قیام نمی کرد در همان برهه از زمان، طومار حقیقت دین محمد(ص) درهم پیچیده می شد.  لکن باز هم تاریخ شاهد و گواه روشنی است که فرزند زهراء، نه تنها برای جمع کردن نیرو، از احساسات مردم سود نبرد بلکه به افرادی هم که وی را از مدینه و مکه همراهی می کردند فرمود: « برگردید که مورد سرزنش واقع نخواهید شد » و بدین گونه یک تنه در میان اندک یاران دلباختۀ خود، با تن در دادن به شهادت، جاودانگی قرآن را تضمین نمود.

     پس اگر بر اساس تحقیق محققین غربی ــ که خمیر مایه و غذای فکری تحقیقاتشان، اطلاعات غلطی است که از علمای اهل سنت گرفته اند ــ فاجعۀ کربلا و تراژدی عاشورا، برای شیعیان آخرین تلاش سیاسی هم تلقی شود. اما خوشبختانه آخرین تلاش دینی و عقیدتی نبود. زیرا همچنان که اشاره کردیم اساس کار اُمویان انهدام اسلام بود چه در قالب سنی گری و چه در قالب شیعی گری اش. به همین دلیل، دقیقاً از فردای روز عاشورا، نخست امام سجّاد(ع) و سپس باقرین علیهماالسلام تاکتیک و استراتژی مبارزه را در جهتی تغییر دادند که دشمن فاقد آن سِلاح بود، روش مبارزه را برگردانیدند به سوی تعلیم و تربیت، انسان سازی و تربیت نفوس و به اصطلاح امروزی تر انقلاب فرهنگی، که دشمن از آن بوئی نبرده بود. آری بنی امیّه کجا و عرفان اسلامی کجا؟  بنی امیّه کجا و فلسفۀ دعا و عبودیّت در مقابل آفریدگار کجا؟ بنی امیّه کجا و علم و دانش کجا؟ بنی امیّه کجا و نخبگان مکتب امامت کجا؟ و با همین حرکت زیر بنائی بود که نخبه هائی در مکتب امام سجاد (ع) تربیت شدند که به قول معروف « یکی مرد جنگی به از صدهزار.» از آن جمله است: أبوحمزۀ ثمالی، عامربن وائله، قاسم بن عوف، ابراهیم بن عبدالله، فرزندان محمدحنفیّه، حبیب بن ثابت، أبویحیی اسدی، أبوحازم أعرج، سلمة بن دینار، فرات بن أحنف، صابربن محمّد، علی بن رافع، و یکصد و شصت تن دیگر که شیخ طوسی در رجال خود اصحاب اواخر حیات امام(ع) را یکصد و هفتاد و سه نفر فهرست نموده است و در تداوم همین نهضت فکری و علمی بود که اندک زمانی بعد در دانشگـاه شهر مدینه بیش از چهار هزار نفر متکلم، فقیه، عالم، مجتهد بمعنای اعمّ « سَمِعتُ عَنِ الصّآدِق » می گفتند. و نتایج علمی چونان تلمّذی هم به جائی رسید که به قول "حسن بن علی الوشـّاء" در مسجد کوفه نهصد نفر استاد صاحب کرسی درس، می گفتند: « حدّثنی مولانا جعفربن محمّد.» و در این راستا با افتخار باید گفت که حتی بزرگان اهل سنت نیز وامدار ائمّه شیعیان هستنـد.

     شیعیان در روز عاشورا دیدند، ثمرۀ "بعثت" به انحراف کشیده شده است، داستان " غدیر" را به کلی از یادها فراموشانده اند. لذا با دو بال "عاشورا  و  انتظار" به پرواز در آمدند. و اینک؛ نه تنها جهان اسلام بلکه سیاست گزاران شرق و غرب، با چشمان تیزبینشان، نتیجۀ چونان پروازی را، قویاً رصد می کنند. لطفاً جای دوری نروید مراسم حجّ، علی رغم علاقۀ وافر اهل سنت و شیعیان، نمی تواند با بیش از سه میلیون نفر برگزار شود زیرا دولت سعودی با تمام تلاش خود، حتی با بسیج کردن دانشجویان و دانش آموزان دورۀ دبیرستان، نمی تواند به بیش از سه میلیون نفر حاجی خدمات بدهد. اما همۀ خبرگزاری ها اعلام کردند که در مراسم اربعین امسال (1434 قمری) شهر کربلا میزبان  پانزده میلیون زائر امام حسین(ع) بوده است. اساسی ترین فرق قضیه هم در این است که ــ در آنجا دولت آل سعود می خواهد به متمولین و متمکنین عالم اسلام خدمات بدهد ولی در کربلا، بزرگترین افتخار هر زائر پا برهنه بر این است که به زائر دیگر یاری رساند! پس باید هوشیار بود و فهمید که دشمن و بدخواه تا کجاهایش می سوزد!!! عزیزان من! امام حسین(ع) نه به والی ری نامه نوشته بود و نه در لشکرکشی طبرستان حضور داشته است. امروز شیعیان بر روی دو بال خیلی قوی و استوار عاشورا و مهدویت با صلابت تمام در پرواز است. لذا دشمنان هم می خواهند به خیال واهی شان عشق جدا ناشدنی شیعه به اهل بیت(ع) و بخصوص امام حسین(ع) و امام زمان(عج) را کم رنگ کنند. آری اکنون دشمن، پیوسته مترصد فرصت است که این دو بال پرواز تشیع را بشکند ولی هیهات که « وَعَداللهُ الَّذینَ ءآمَنوُا مِنکُم وَعَمِلوُالصّالِحاتِ لیَستخلِفنَّهُم فِي الأرضِ کمَا استخلفَ الَّذینَ مِن قبلِهم وَ لیُمَکِننَّ لهُم دِینهُمُ الَّذِی ارتضَی لهُم وَ لَیُبَدِّلنَّهُم مِن بَعدِ خَوفِهم أمناً یَعبُدُوننِی لآیُشرکُون َبي شَیئاً وَ مَن کَفرَ بَعدَ ذلِکَ فأولئِکَ هُمُ الفاسِقوُن؛ خداونـد وعده کرده است بر کسانی از شما که ایمان آورده و عمل شایسته انجام دادند این که آنان را جانشینان در زمین قرار خواهد داد همان گونه که پیشینیان را جانشین گردانید، دین و آئینی را که خود برای آنان پسندیده به سودشان استقرار می بخشد، بیم و ترس آنان را به ایمنی و آرامش مبدّل می کند که مرا عبادت کنند و چیزی را شریک من قرار ندهند. و هر کس بعد از آن ناسپاسی کند، آنان به حقیقت نافرمانند.(نور/ 55)

     اللهم صلّ علی مُحمّداٍ و آل مُحمّد.   خدایا! توفیقمان ده همچنان که می گوئیم شیعه هستیم در این ادعای عظیم ثابت قدم بمانیم!  خدایا! توفیقمان ده رهبرانی که سروری شان را برای خود مایۀ فخر و مباهات می دانیم با کردارمان باعث آزردگی خاطرشان نشویم!  خدایا! توفیقمان ده پندارمان با گفتارمان، و گفتارمان با کردارمان همسو و هر سه در جهت رضای تو باشد!  خدایا! توفیقمان ده وسوسه های شیطانی را در راستای تزویر، ریا، دو روئی، خودنمائی، خود محوربینی از نفس خود دور گردانیم!  خدایا! توفیقمان ده دشمن نباشیم که شایعه سفارش دهیم، منافق نباشیم که شایعه بسازیم، و نادان نباشیم که شایعه را باور کنیم!   خدایا! توفیقمان ده همچنانکه والدین مان ما را عاشورائی بار آوردند، همچنان عاشورائی بمانیم!  خدایا! توفیقمان ده که از عاشورا برای شستشوی گناهان عمدی مان محمل درست نکنیم!  خدایا! توفیقمان ده که در تجلیل از عاشورا ناآگاهانه کار دشمن شاد کن انجام ندهیم!  خدایا! توفیقمان ده دلی را که به عشق حسین می طپـد، زبانی را که یا حسین می گوید، چشمی را که در عزای حسین می گرید، به گناه آلوده نکنیم!  خدایا! توفیقمان ده که بدانیم نذر و احسان روز عاشورا زمانی قابل قبول است که از مال حرام نباشد!  خدایا! توفیقمان ده که در عمل همانند بندگان صالح و شایستۀ تو، برای اسلام و تشیع مایۀ عزّت و شرف و آبرو باشیم و نه همانند آنانی باشیم که رفتارشان مایۀ ننگ و ذلت و آبروریزی اسلام و مسلمین، تشیع و شیعیان می گردد، آمین.

                                                                                      اَللهُمّ عجّل لِظهورک الفرج إن شاءالله

                                                                                              باکو ــ سیدکاظم پرپنچی


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com