حمّامة المسجد

حضرت ابی عبدالله الحسین(ع) درترسیم اوضاع عمومی عصر حاکمیت معاویه بن ابوسفیان جمله ای فرموده اند که متأسفانه، برای اوضاع عمومی جهان امروز، هم قابل تطبیق است و هم قابل تأمل. می فرمایند: « ألناسُ عَبیدُالدُنیا وَالذین لعِقً عَلی ألسنتِهم یَحُوطوُنهُ ما دَرّت بهِ مَعائِشهُم فإذا مُحِصّوا بالبلاءِ قلًّ الدَیّانون؛ مردم بندۀ دنیایند، دین را تا آنجا می خواهند که زندگانی خود را بدان سر و سامان دهند و چون پای آزمایش به میان آید دینداران چه اندک خواهند بود.»
تاریخ می گویـد: عبدالملک بن مروان از صلب پدر و بطن مادر جانی و عیاش به دنیا نیامده بود. بلکه تصریح شده که حتی پیش از خلافت، پیوسته ملازمت مسجد داشت و قرائت قرآن می کرد، تا جائی که ملقب به « کبوتر مسجد» شده بود. حتیّ زمانی که خبر خلافت را به او رساندند در مسجد مشغول تلاوت قرآن بود. صفحات قـرآن را برهم نهاد و در لحظه ای که آن را در طاقچۀ مسجد جا می گذاشت گفت: « سَلامٌ علیک هـذا فراق بَینی و بَینک.» عبدالمک خود اهل علم بود و اطلاعات نسبتاً خوب دینی هم داشت تا جائی که نوشته اند پیش از رسیدن به قدرت یکی از فقهای شهر مدینه به شمار می رفت و از همین رهگذر در میان زمامداران اموی و عباسی، شخصیتی کم نظیر داشت. اما با اینحال وقتی به خلافت نشست به قول خودش با قرآن خداحافظی کرد، و مصداق تمام عَیار، عیّار ِقباپوشی شد که به قول مرحوم منزوی ــ شاعر معاصر اهل بیت ــ « یاهو » زنان برای رد گم کردن، و برای تحمیق مردم عوام نعل وارونه زده بود، یعنی گرگی بود که برای فریب عوام الناس در لباس میش تظاهر می کرد:
دزد مست ازهر دیاری بگذرد بو میزند
وای از آن دزدِ قبا پوشی که یاهو میزند
ای بنـازم دزد جاهـل را کـه دارد ردّ پا
 دزدِ عالم نعـل کفش خویش وارو میزند
و نهایت، کار عبدالملک به جائی رسید که خودش گفت: « به خدا سوگند از این به بعد هر کس مرا به تقوا دعوت کند، گردنش را خواهم زد. » این نکتۀ ظریف هم از جملۀ زیبائیهای تاریخ است که آنرا به همۀ بزرگوارانی که مثل عبدالله بن زبیر، خود زر می اندوزند وبه دیگران خرما صدقه می دهند هدیه می کنم باشد که عبرت بگیرند زیرا که « گذشته چراغ راه آینده است.» از " مضاء بن علوان " منشی مصعب بن زبیر نقل شده است؛ پس از کشته شدن مصعب، عبدالملک بن مروان مرا فرا خواند و گفت: دانستی که همۀ یاران و نزدیکان مصعب به من نامه نوشته، امان خواسته و تقاضای جایزه و صِله کرده بودند؟ گفتم: ای امیر مؤمنان! این را هم دانستم که هیچ کس از یاران تو هم باقی نمانده بود که همانند همان نامه ها را به مصعب بن زبیر ننوشته باشند، اکنون همان نامه ها نزد من است. گفت: بیاور، وقتی عبدالملک آن همه نامه را دید، گفت: اکنون دیگر به این نامه ها نیازی نیست، چون دلم را نسبت به آن ها مکدّر و آزرده می کند، و نیز دل های آنان را بر خود تباه می سازم، دستور داد همه را آتش زدند. الحق که عبدالملک با همین عملش نشان می دهد سیاست مدار به معنای واقعی بوده است. اما همین عبدالملک بن مروان ِعالـم و قاری قرآن در جهت تحکیم پایه های حکومتش، مردی أخفش و منقوص الجاعرتین به نام حجاج بن یوسف ثقفی را بر مال و جان و ناموس مردم مسلط کرد. تاریخ شاهد گویائی است که حجاج و امثال او یا خود فروخته اند و یا فطرتاً جنایت کارند و یا جنون مردم آزاری دارند زیرا کارهائی که آنان سر می زند از خوارق عادات است و از شأن انسانهای اصل و نسب دار بدور، و حکام هم با بکارگیری آنان دو هدف را دنبال می کنند؛ اولاً آنان بهترین ابزار سرکوب مردم اند، ثانیاً مستقیم خود حاکمان بدنام نمی شوند. باری حجاج تا آنجا به خلیفۀ مسلمانان سر سپرده شده بود که به هنگام ترک شهر مدینه، شهر همیشه جاویدِ آبرو و عزّت و شرف اسلامی، جملاتی را بر زبان منحوس خود آورد که اگر در طول تاریخ حکومت بنی امیّه به غیر از همین چند جمله هیچ جنایتِ دیگری اتفاق نیافتاده بود، کافی بود که مسلمین جهان یک صدا بگویند: « اللهم العن بنی اُمیّة قاطبة .» حجاج به هنگام ترک شهر مدینه بیشرمانه گفت: « خدا را سپاس می گویم که مرا از این شهر گندیده بیرون می برد. این شهر از همۀ شهرها پلیدتر و مردم آن نسبت به امیرالمؤمنین دغل کارتر و گستاخ ترند. اگر سفارش امیرالمؤمنین نبود، این شهر را با خاک یکسان می کردم. در این شهر جز پارۀ چوبی که منبر خوانند، و استخوان پوسیده ای که قبر پیامبر می دانند چیزی نیست.» ( با عرض پوزش از ساحت مقدّس حضرت ختمی مرتبت (ص)).


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com