قِصَّـه ها وَ شَکـوَه ها
استفاده از مطالب با ذکر منبع آزاد است

 تاریخ 21/ 09/ 1390
قِصَّـه ها وَ شَکـوَه ها"

در جائی دیدم نوشته بودند: « من آريايی ام. خدای من ايران است. پيامبر من کورش بزرگ است. امامان من داريوش بزرگ، خشايار شاه، مازيار، يزدگرد. روحانيون من فردوسی، مولوی، حافظ، سعدی و ابن سينا. کتاب مقدس من شاهنامه است. اصول و فروع دين من لوح حقوق بشر کورش بزرگ است. پرچم من درفش کاويانی است. بهشت من آزادی است. عيد من مهرگان و نوروز است. محراب من دل است. دين من عشق و دانش است. ايمان من خرد است.»

این متن شاعرانه و رمانتیک سیزده بندی، با توجه به اینکه اعتقادات دینی و نمادهای بنیادین مثل؛ « خدا، پیامبر، امام و... » را به چالش کشیده است، دقیقاً بوی اعتراض و عصیان گوینده ها را بمشام می رساند، اما اگر بپذیریم جوانانی که این متن و مشابه آنرا می نویسند قصدشان به هیچوجه اهانت به مقدسات نیست بلکه دردشان معضلاتی است که متأسفانه نه جوان ها بلکه کلّ جامعۀ ما را گرفتار کرده، آنوقت می توانیم بگوئیم که خیلی زیباتر و رساتر از این متن را مرحوم " سید جمال الدین اسدآبادی " در یکصد و سی سال قبل، از پاریس خطاب به روحانیون عصر مشروطیت ایران نوشته بود: « جوانان اروپا تشنۀ تعالیم دین اسلامند، اگر شماها حقیقتاً می خواهید آئین اسلام در اروپا پیشرفت کند اعلام کنید ما مسلمان نیستیم » نیز این سخن که منتسب به اوست: « مسلمانان روزی باید مثل مسیحیان خود را از قیود مذهبی ( رسوماتی که علمای دین مقرر می کنند ) برهانند. » علی ایحال، بنظرم می شود روی تک تک بندهای این متن تکیه کرد و آنرا بند بند تحلیل نمود ولی متأسفانه نه من حال و حوصلۀ چنین کاری را دارم و نه خواننده می تواند چنان فرصتی را برای خواندن مقالۀ بسیار طولانی داشته باشد. بنابراین اگر بنا را بر اختصار نویسی بگذاریم خواهیم داشت

1ــ من آريايی ام.

 عزیزانم چه کسی در این مرز و بوم آریائی نیست؟ ما چه قبول بکنیم، چه نکنیم همۀ آن هایی که نسل بعد نسل در این سر زمین بدنیا آمده اند، آریائی اند. منتها خدا رحمت کند مرحوم دکتر شریعتی را که می گفت: « اگر می خواهید عقیده ای را بکوبید از آن بد دفاع کنید! » بدون هیچگونه تعارف، چه بعضی ها قبول بکنند و یا انکار کنند، نتیجۀ دفاع سی و چند سالۀ بعد از انقلاب از اسلام، نشان می دهد که در این مدت، متأسفانه از " ناموس اسلام " بد دفاع و از " نام اسلام " بد بهره برداری شد. یعنی یکباره آمدند در زیر چتر حمایت از اسلام، در جهت کوبیدن و از میدان بدر کردن عدۀ زیادی از همراهان انقلاب، گفتند اینان « ملی گرا، وطن پرست » هستند و سپس هر آنچه که به نام " ایران " مقدس و مبارک و دوست داشتنی بود همه را یکجا کوبیدند! در حالی که اسلام با آرمان گرائی و وطن دوستی هیچ سر مخالفتی نداشت. بعنوان مثال؛ اولاً داستان معروف " ذوالقرنین " که در آیات 83 تا 98 سورۀ کهف از آن سخن بمیان آمده است ( بعداً توضیح می دهیم ) بازگوی این حقیقت است که دوست داشتن وطن و تلاش برای حفظ آن ذاتاً ایدۀ بدی نیست. ثانیاً این حدیث منسوب به نبیّ مکرّم اسلام (ص) است که فرمود: « حب الوطن من الایمان؛ دوست داشتن وطن جزئی از ایمان است » شعراء هم هر وقت احساس خطر کرده اند با الهام از تعالیم دین تذکر داده و گفته اند: « عنکبوت ار لانه دارد آدمی دارد وطن ــ عنکبوت آسا توهم دور وطن تاری بتن » و گفته اند: « بی وطن منطق شیرین و سخن چیزی نیست ــ بی وطن جان و دل و روح و بدن چیزی نیست. بی وطن جان و دل و روح و بدن در خطر است ــ ای وطن خواهان زنهار وطن در خطر است.» پس خاضعانه در برابر جوان ها باید گفت: عزیزان نه تنها شما بلکه همۀ ما آریائی هستیم و نه تنها ما بلکه حتی سلمان فارسی هم که پیامبر اسلام (ص) در باره اش فرمود « سلمان منـّا اَهل البَیت »، او هم یک آریائی بود

2ــ خدای من ايران است.

 در بند پنجم متن تصریح شده است که روحانیون من فردوسی، مولوی، سعدی و... است. درست است که حکیم ابوالقاسم فردوسی می گوید: « چو ایران نباشد تن من مباد » اما باید توجه داشت که همو، سخنش را با نام ایزد دانا شروع و با کرنش در برابر مبدأ وجود، شاهنامه را بدینگونه آغاز می کند: « بنام خداوند جان خرد ــ کزین برتر اندیشه بر نگذرد.» مولوی هم ابیات اول ِدیوان شمس را چنین می آراید: « ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها ــ ای آتشی افروخته در بیشۀ اندیشه ها... خورشید را حاجب توئی، امیّد را واجب توئی ــ مطلب توئی، طالب توئی، هم منتها، هم مبتـدا.» سعدی هم در اوج اخلاص و عرفان می گوید: « منـّت خدای را عزّوجلّ که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت، هر نفسی که فرو میرود ممدّ حیات است و چون بر می آید مفرّح ذات، پس در هر نفس دو نعمت موجود است و برهر نعمتی شکری واجب.» بنابراین، آیا انصاف است در زیر چتر حمایت این بزرگان که بجرأت می توان گفت دیگران یا امثالشان را ندارند و یا لااقل در مقابل عظمت شعرای ما که ــ در طول زمان هزار و دویست ساله، از حنظلۀ بادغیسی تا شهریار تبریزی و در عرض جغرافیائی از " گنجه و شیروان ِ" آذربایجان، تا " غزنه و لاهور ِ" پاکستان ــ گسترده اند، کم دارند، تنها به دلیل عصیان و دلتنگی از عده ای که متأسفانه علی رغم نادانی خود را با شعورترین رجال دینی و سیاسی می دانند، حرف نامربوط بزنیم و الگو بدست نا اهلان دهیم که بگویند اینان، نه با ما بلکه با کیان اسلام درگیرند! پس باید بدانیم کشورعزیز ایران، جزئی از کرۀ زمینی است که خود جزء کوچکی است در منظومۀ شمسی، که خود بخش ناچیزی است ازکهکشان شیری، و کهکشان شیری آرایشی است که دانشمندان اخیراً کشف کرده اند جزئی از کاینات و راز هستی است که پشت آنرا نمی بینند، و قرآن هم فرموده: « وَالسَّمَاءَ بَنینَاهَا ِبأیدٍ وَإنَّا لمُوسِعُونَ؛ و آسمان را توانمندانه به ید قدرت خود برافراشتیم و ما توانمندیم و وسعت دهنده ایم.» ( ذاریات/ 47) و می فرماید: « وَ کـُلٌّ فِی فـَلـَکٍ یَسبَحُون؛ و همه در سپهری شناورند » ( یس/ 40 ) و سعدی هم با الهام از همین آیه می گوید: « توحید گوی او نه بنی آدم است و بس ـ هر بلبلی که زمزمه بر شاخسار کرد.» و در کلّ می شود گفت دانسته ها در مقابل نا شناخته ها قطره ایست در مقابل هفت دریا. یعنی با تصدیق فرمایش قرآن که می فرماید: « وَ مَآ اُوتِیتـُم مِنَ العِلـِم اِلا قـَلیلاً؛ شما را از علم جز اندکی نداده اند » ( اسراء/ 85 ) بیائید لطفاً زود عصبانی نشویم، و بگوئیم: « اَللهُ لاإلهَ إلاّهُـوَالحَیُّ القیـُّوم؛ الله، که به غیر از او خدائی نیست به ذات خویش زنده و پاینده است »( بقره، آیه 255 )

3ــ پيامبر من کورش بزرگ است.

 مورخین برآنند که: در زمان های بسیار دور، اقوام آريايی يعنی: « مادها، پارس ها و پارت ها » بنا به دلايلی که همچون ساير موارد تاريخ آن زمان به دست فراموشی سپرده شده و يا در هاله ای از ابهام برای ما به جای مانده، به فلات ايران مهاجرت کردند و هر يک در منطقه ای از اين خاک در همسايگی يک ديگر به صورت مجزا با مرام و مسلک و آيين نيک خويش ساکن، و به زندگی مشغول گشتند. در حدود 2500 سال قبل يعنی 500 سال قبل از ميلاد مسيح (ع) و یا 1100 سال قبل از ظهور اسلام، پسر شاه پارس که مادر او دختر شاه ماد بود، به سر کردگی نجيب ترين قبايل پارسی و حمايت مادهای عالی تبار، انديشۀ نيک خويش را به همت والای خود آراست و با شجاعت و مردانگی اقوام ايرانی آريايی تبار را باهم متحد کرد تا آنجا که مرزهای کشور ايران را تا دور دست ها کشانيد و اولين و بزرگترين امپراتوری جهان را بنيان گذارد، و آن شخص کسی نبود مگر " کورش بزرگ " ابرمرد تاريخ، پادشاه ايران زمين. جالب اینکه کورش، شخصی است که بسياری از تاريخ نگاران و محققان آن زمان و نیز زمان حال، وی را پيامبر خدا می دانند. عدۀ ای از مفسرین از جمله ( علامه سید محمدحسین طباطبائی ) صاحب تفسیر المیزان، اوصافی را که قرآن از " ذوالقرنین " نموده، منطبق با کوروش کبیر می دانند. پس از دیدگاه قرآن کوروش یا ذوالقرنین یکی از پیام آوران الهی است، که در « سورۀ کهف » در وصفش می خوانیم: « وَ یَسئـَلـُونـَکَ عَن ذِی القـَرنـَین...؛ [ ای پیامبر ] و از تو در بارۀ ذوالقرنین می‌پرسند. بگو: برای شما از او سخنی می‌خوانم. (۸۳) ما به او در زمین قدرت بخشیدیم و از هر چیزی وسیله ای به او نشان دادیم. (۸۴) ( سپس تا آیۀ 91 شرح رفتن " ذوالقرنین " است به غربی ترین و شرقی ترین نقاط شناختۀ شدۀ آن روز. بعد می فرماید:) سپس وسیله ای را به کار گرفت. (۹۲) تا به میان دو کوه رسید، و در کنار آن دو کوه قومی را دید که گویی زبان نمی‌ فهمیدند. (۹۳) گفتند: ای ذوالقرنین! همانا یأجوج و مأجوج در این سرزمین فساد می ‌کنند، می‌ خواهی به هزینۀ ما میان ما و آن ها سدّی قرار بدهی؟ (۹۴) گفت: آنچه پروردگارم مرا بدان توانایی داده بهتر است، مرا به نیروی خویش مدد کنید، تا میان شما و آنها سدّی بسازم. (۹۵) برای من تکه‌های آهن بیاورید، چون میان آن دو کوه انباشته شد، گفت: [ در کوره ها ] بدمید، تا آن آهن ها را بگداخت. و گفت: مس گداخته بیاورید تا در آن بریزم. (۹۶) پس ( یأجوج و مأجوج ) نتوانستند از آن ( سدّ ) بالا روند و نه در آن نقبی بزنند. (۹۷) گفت: این رحمتی بود از جانب پروردگار من و چون وعدۀ پروردگارم برسد، آن را در هم کوبد و وعدۀ پروردگار من حق است. (۹۸) » پس، اولاً کوروش کبیر ( پیامبر شما ) به خدا ایمان داشته، ثانیاً از آنجائی که به احتمال زیاد یکی از انبیاء الهی بوده، پس پیامبر همه می شود. کما اینکه در احادیث هم می خوانیم: پیامبر (ص) فرمود: « ذوالقرنین بندۀ صالحی بود که خدا او را حجّت بر بندگان خود قرار داد و او قوم خود را به سوی خدا و تقوا دعوت کرد.» وعلی(ع) فرمود: « ذوالقرنین بنده ای بود که خدا را دوست می داشت و خدا هم او را دوست می داشت.» و امام صادق(ع) فرمود: « چهار نفر در همۀ زمین حکومت کردند که ــ حکومتشان امپراطوری بود ــ دو نفر از آن ها مؤمن و دو نفرشان کافر بودند. دو مؤمن عبارتند از سلیمان و ذوالقرنین و دو کافر عبارتند از نمرود و بخت النصر. » ( تفسیر کوثر ج 6 به نقل از کتابهای کمال الدین، علل الشرایع، خصال ) بنابراین وقتی می گوئیم پیامبر من کورش بزرگ است! اولاً از این سخن نباید تعبیر ناهمگون کرده و بخواهیم او را در مقابل دیگر انبیاء علم کنیم و به رسالت الهی او جنبۀ ناسیونالیستی بدهیم. ثانیاً هدف ما از نقل این داستان، این بود که بدانیم ( دوست داشتن وطن ) آنگونه که در دوران معاصر قبیح شمرده شد، ذاتاً قابل تقبیح نیست زیرا اگر بود کورش بزرگ نمی آمد با صرف آن همه هزینه بین دو قوم سدّ ایجاد کند و وطن آن ها را از شرّ اجانب در امان نگهدارد!

4ــ امامان من داريوش بزرگ، خشايار شاه، مازيار، يزدگرد.

 دیدیم که بر اساس تحقیق بعضی از محققین « کوروش » همان « ذوالقرنین » و بقولی در زمرۀ پیامبران بوده است، اما متأسفانه از داریوش، خشایار، مازیار، یزدگرد و... امام در نمی آید لطفاً ببینید: اول ــ داریوش بزرگ؛ هم در کتب عهد عتیق و هم در منابع کهن ایرانی راجع به داریوش گفته شده که موحّد بوده و مردم را به سوی خدا دعوت می کرده است، او پسرعمو و جانشین کورش، و تابع دین "مزدیسنا" بوده است. ( دین زرتشتی یا مزدیسنا نامِ دینِ پیامبرِ ایرانی، اشو زرتشت اسپنتمان است که پیرامونِ۱۲۰۰پیش از میلاد مسیح از سوی پیامبر ایرانی، زرتشت اسپنتمان، پایه‌گذاری شد.) داریوش بزرگ؛ پسر ویشتاسپ، سومین پادشاه هخامنشی بود. در سال ۵۲۲ پیش از میلاد مسیح، با کمک تعدادی از رؤسای هفت خانوادهٔ اشرافی پارسی با کشتن " گئومات مُغ " بر تخت نشست. پس از پادشاهی داریوش، کلیۀ استان‌ها سر به شورش بر داشتند که داریوش و یارانش طی۱۹نبرد،۹پادشاه را که با وی به منازعه برخاستند، سرکوب کرد. داریوش اهتمام فراوانی از خود برای ساماندهی تشکیلات داخلی کشور به خرج داد به طوریکه نظام تشکیلاتی که وی بنیان نهاد، مدتها بعد با اندک تغییری، توسط سایر حکومتها دنبال گردید. داریوش فوق‌العاده مراقب بود که از طرف مأمورین دولتی به مردم تعدی نشود و با این مقصود همواره درممالک ایران حرکت و از نزدیک به امور سرکشی می‌ کرد. دوم ــ خَشایارشا؛ پسر داریوش بزرگ و آتوسا دختر کوروش کبیر، چهارمین پادشاه هخامنشی است. بعد از جلوس اولین کارش آن شد، شورشی را که در مصر بر پا شده بود فرو نشاند و در این کار شدت عمل بی سابقه ای نشان داد. چنانکه هرودوت می گوید مصر ناچار شد، یوغ سنگین تری را برگردن گیرد. خشایارشا برادر کوچک خویش هخامنش را در آنجا ساتراپ کرد و سپس فرصت یافت تا به حل مسئلهٔ بابل بپردازد. در بابل نیز در دفع شورش خشونت و قساوت سخت نشان داد. وی بعد از رفع گرفتاریهای داخلی، فکر لشگر کشی به یونان را که داریوش به تلافی کدورت واقعه " ماراتن " در سر می پروراند، افتاد. هرودوت در رابطه با علت لشگر کشی خشایارشا به یونان از قول او آورده است: « پس از اینکه پلی درهلس پونت ( تنگه داردانل ) ساختم، از اروپا خواهم گذشت، تا به یونان رفته، انتقام توهینی را که آتنی ها به پارسی ها وارد کرده اند، بگیرم.» او بالاخره با یونانیان جنگید تا آن ها را تأدیب کند، وی با تلاش سپاهیان کار آمد خود آتن را تسخیر کرد و نماد فضایل مغرب زمین را فتح نمود. طبیعی است که مورخین یونانی، لشگر کشی خشایارشا را با حبّ و بغض منعکس کنند. تو گویی کاری که خشایارشاه در یونان کرد، دست کم با کاری که اسکندر مقدونی در ایران کرد باید یکسان نقد و تحلیل شود.( منبع ــ ویکیپدیا )
سوم ــ مازیار؛ شاهزاده ا‌ی محلی در طبرستان، که نژاد خود را به کاوۀ آهنگر ــ قهرمان افسانه‌ها ــ می ‌رسانید. اینکه تا مدت‌ها بعد از مازیار نیز، روایات محلی، مازیار را همچون فرمانروایی لایق تلقی می‌ کرد، نشان می‌ دهد که تمایلات استقلال جویانۀ ضدّ عباسی در بین سکنۀ این کوهستان‌ها ریشه‌ ای قوی داشته است. مازیار که در سرزمین اجدادی با مخالفت خویشان مواجه شد برای جلب حمایت خلیفه در مقابل مدعیان، به بغداد رفت و به دست " مأمون عباسی " اسلام آورد. خلیفه هم حکمرانی قسمتی از طبرستان را به وی واگذار کرد. اما او در بازگشت از بغداد عمّ خود را که از بسط قدرت وی ناخرسند بود کشت و با غلبه بر تمام منطقه خود را با توافق خلیفه گیل گیلان، نام نهاد. سپس شاهپوربن شهریار، حکمران همکار خود را که از خاندان باوندیان بود، به بهانه ای کشت. مازیار خراج را مستقیماً برای خلیفه می فرستاد. در این میان افشین ( سردار ایرانی ) به طمع اهداف استقلال طلبانۀ خود مازیار را بر ضد خلیفه برانگیخت. اقدامات مازیار بر علیه خلیفه و تحرّک بر ضد عرب‌ها به خوبی نشان می دهد که وی به عنوان یک فرد زرتشتی، زنده کردن یک دولت مستقل ایرانی را در سر می پروراند. پس از عصیان مازیار، عبدالله بن طاهر والی خراسان، به بهانۀ اینکه مازیار رعایا را بر ضد مالکین شورانده است، دو تن از مدعیان حکومت را که از خانوادۀ خودِ مازیار بودند، برضد او برانگیخت. مازیار در جهت مقابله ــ دین بابک خرمدین بگرفت و جامه سرخ به تن کرد ــ که از آن به بعد او و طرفدارانش به " سرخ جامگان " معروف شدند. به دنبال آن کشاورزان را واداشت تا بر کدخدایان بشورند و اموال مردم راغارت کنند. خود نیز از پرداخت خراج به خزانۀ خلیفه سرباز زد و در تمام طبرستان هر جا که توانست، مسجد‌ها را ویران کرد. عدّۀ‌ زیادی از اهالی ساری و آمل را بازداشت و خراج یکساله را به زور از آن ها باز ستاند و مخالفان را تسلیم سرخ جامگان کرد تا هلاک کنند. وقتی که معتصم ــ خلیفه وقت ــ فهمید که عصیان مازیار نه بر ضد طاهریان، بلکه بر ضد دستگاه خلافت است، به عبدالله بن طاهر دستور داد تا در دفع آن اقدام کند. عبدالله نیز به طبرستان لشکر کشید وعدّه ‌ای نیز از طرف خلیفه اعزام شدند. افشین که خود مازیار را به عصیان علیه طاهریان و خلیفه تحریک کرده بود، انتظار داشت مقاومت طولانی سرخ جامگان در این نواحی کوهستانی، سر انجام معتصم را وادار خواهد کرد او را که ــ در داستان آذربایجان و سرکوبی شورش بابک و تحویل وی به دستگاه خلافت، جان نثاری خود را ثابت کرده بود ــ به حکمرانی خراسان و ماوراءالنهر بفرستد و دفع شورش مازیار را نیز مانند ماجرای بابک به او محوّل کند. لکن در گرماگرم این لشکر کشی ها، با نزدیک شدن قوای خلیفه، کسانی که از هرج و مرج ناشی از انقلاب مازیار ناراضی بودند به اعراب پیوستند. خیانت " کوهیار" برادر مازیار هم که به او حسادت می‌ کرد و با طاهریان ارتباط داشت، سبب شد تا مازیار بدون جنگ به دست دشمن افتد. سپس او را نیز مانند بابک نزد خلیفه فرستادند. در سامرا او را با افشین- که مورد سوء ظن خلیفه واقع شده بود- روبرو کردند. به افشین گفتنـد: این را می ‌شناسی؟ گفت: نه! سپس به مازیار گفتند: این را می‌شناسی؟ گفت: آری، این افشین است. به افشین گفتند: آیا به او نامه نوشتی؟ گفت: نه! به مازیار گفتند: آیا افشین به تو نامه نوشت؟ گفت: آری! سرانجام مازیار به سال 226 به دستور معتصم عباسی در سامره به قتل رسید و جسدش را در نزدیکی جسد بابک بر دار زدند. متعاقباً افشین نیز بازداشت و طی محاکمه ‌ای محکوم به خیانت و راهی زندان شد. ‌گویند در زندان او را مسموم نموده و کشتند، جسدش را نیز بر دار کردند. چهارم ــ یزدگرد؛... ( در آوریل 630 میلادی ) بعد از کشته شدن " اردشیر ِ" خـُرد سال، " بوراندخت " دختر خسرو پرویز را به سلطنت نشاندند. اولین زنی که در تاریخ ایران به عنوان پادشاه به طور رسمی بر تخت نشست. ملکه بوران کوشید با رفع اختلافات نجبا سلطنت را از تهدید سقوط نجات دهد اما توفیقی نیافت و بعد از یکسال و اندی استعفا کرد. بعد از او شاهزاده ای بنام " پیروز دوم " را بر تخت نشاندند. اندک زمان بعد " آزرمی دخت " به تخت شاهی نشست، اما مثل خواهرش بوران نه تنها از عهدۀ رفع اختلافات نجبا بر نیامد، بلکه " فرخ هرمزد " جسارت را به جائی رسانید که از وی رسماً خواستگاری کرد. ملکه وعدۀ دیدار داد اما حسب الأمر وی فرخ را به هنگام ورود به کاخ سلطنتی کشتند. پسرش " رستم فرخزاد " به تلافی کشته شدن پدر، ملکه را توقیف کرد و در چشمهایش میل کشید. بعد از آن، رستم هر چند گاه با مشورت بزرگان شاهزاده ای را به تخت می نشاند، چنانکه در مدت چهار سال بعد از خسروپرویز (632ــ 628) به غیر از مدعیان سلطنت در سایر بلاد، تنها در تیسفون بیش از ده تن پادشاه بر تخت نشست. بالاخره نوبت به " یزدگرد " نـوّادۀ خسروپرویز رسید. هنگام جلوس نا بالغ بود، از این رو زمام امور به دست رستم افتاد که با مشورت بزرگان کار می کرد. یزدگرد در دومین سال سلطنتش، در مرزهای غربی با اعراب درگیری پیدا کرد. و این زمانی است که از پیدایش اسلام حدود25 سالی می گذشت ولی تیسفون هنوز چیزی در این باب نشنیده بود! اگر چه ایرانیان تا آن زمان حضور اعراب را به عنوان نیروی قابل ملاحظه ای تلقی نمی کردند ولی هر چه بود بالاخـره سپاه اسلام به فرماندهی " سعدبن ابی وقاص " در قادسیه فرود آمد. رستم فرخزاد که " نایب السلطنه " بودن را یدک می کشید با بی اعتنایی از تیسفون بیرون آمد و در محلی به نام " دیر الأعور" اردو زد. بعد از چند ماه مذاکره، نمایندۀ خلیفه (عمربن خطاب) شرط قبول اسلام یا پرداخت جزیه را پیشنهاد کرد، نهایت کار به جنگ کشید و روز سوم جنگ رستم کشته شد. ( 637 م. 16هـ ) بدینسان ارکان سلطنت 411 سالۀ ساسانیان فرو ریخت و یزدگرد نوجوان به داخل فلات ایران عقب نشینی کرد. اعراب او را تعقیب کردند، در جلولا ( نزدیک خانقین امروز ) تلفات سنگینی به اردوی ایران وارد آمد. سپاه یزدگرد به سال ( 642م ) یک بار دیگر در نهاوند با اعراب مقابله کرد و چون بعد از آن مقاومت عمده ای صورت نگرفت اعراب آن جنگ را " فتح الفتوح " نامیدند. دیگر بعد از آن تاریخ شهریار ایران فرصت مقابله با اعراب را نیافت. با حرمسرا و دربار پرخرج خود به نواهی دور افتادۀ کشور گریخت، بالاخره بعد از ده سال سرگردانی در حالی که موکب پرجلال خود را با چهار هزار زن و کودک و پیر وجوان همراهی می کرد، در حوالی " مَـرو " ( از شهرهای افغانستان فعلی ) تنها و با خواری به دست آسیابانی که در لباس فاخر او طمع کرده بود، به سال (653) بعد از بیست سال سلطنت پر ماجرا، در بیست و هشت سالگی کشته شد. (تلخیص از کتاب « روزگاران » دکتر عبدالحسین زرین کوب. ) پس یادمان نرود؛ سازمان حاکمیت ساسانی چنان از درون پوسیده بود که اگر اعراب هم حمله نمی کرد این تشکیلات از درون متلاشی می شد! بقول " ایرج میرزا " « مرگ برای ضعیف امری طبیعیست ــ هر قوی اول ضعیف گشت سپس مرد »

 امامت منصبی الهی است:
 کلمۀ امام در لغت یعنی: پیشوا، رهبر، پیشرو. هر آن کسی که به رهبری و پیشوائی دینی و یا سیاسی گروهی تعیین شود و او هم قبول کند. واژۀ امام در ذات خود کلمۀ مقدّسی نیست؛ زیرا ممکن است دنباله روان خود را به راه راست هدایت کند و به سعادت برساند، همچنانکه ممکن است آنان را به باطل و گمراهی بکشاند و بیچارۀ شان کند. خدای متعال در قرآن کریم پس از ذکر نام برخی از انبیاء(ع) می فرماید: « وهمه را امامانی [رهبرانی] قرار دادیم که [مردم را] به امرما هدایت می کردند» (انبیاء/ 73) و در جای دیگر در بارۀ فرعون و امثال او می فرماید: « و آنان را از آن گونه پیشوایانی قرار دادیم که [مردم را] به آتش دعوت می کنند و در روز قیامت کسی یاریشان نکند »( قصص/ 41) پس امام؛ هم ممکن است امامی باشد که انسان را به سوی اوامر الهی هدایت کند، هم ممکن است امامی باشد که انسان را به بیراهه بکشاند. اما در خصوص تعیین و یافتن امامی که انسان را به سوی حق رهنمون می شود؛ خدای متعال در قرآن کریم می فرماید: « و پروردگار ابراهیم او را به کاری چند بیازمود و ابراهیم آن کارها را به تمامی به انجام رسانید. خدا گفت: من تو را پیشوای مردم گردانیدم. [ابراهیم] گفت: فرزندانم را هم؟ فرمود: پیمان من ستمکاران را در بر نگیرد. » در تفسیر آیۀ مذکور، هم مرحوم علامۀ طباطبائی در تفسیر المیزان، و هم مرحوم آیة الله العظمی خوئی در تفسیر البیان می نویسند: مردم بر طبق تقسیم عقلی از چهار صورت خارج نیستند که آن چهار حالت عبارت است از:
« 1ــ یا در تمام عمر ظالم و گناهکار بوده اند.
2ــ یا در تمام عمر ظلمی از آن ها سر نزده است.
3ــ یا فقط در اول عمر ظالم بوده اند.
4ــ یا فقط در آخر عمر ظالم بوده اند.»
و بعد از این تقسیم بندی می افزایند: شکی نیست قسم اول و چهارم ( کسی که در تمام عمر و یا بخش آخر عمر ظالم بوده است ) قابلیت و صلاحیت مقام امامت را ندارند و شأن ابراهیم (ع) اجلّ از این است که تمنای مقام « امامت » را برای فرزندان خود که جزو این دو دسته اند بکند. بنابر این دو رقم بیشتر باقی نمی ماند: ( کسی که در تمام عمر، و کسی که در آخر عمر ظالم نبوده است ) و از این دو قسم، خداوند یکی را لایق مقام « امامت » نمی داند و در جواب سؤال ابراهیم (ع) می فرماید: « پیمان من ستمکاران را در بر نگیرد » یعنی خیلی ظریف روشن می شود؛ اولاً مقام امامت منصبی است الهی. ثانیاً امامت تنها شایستۀ انسان هایی است که در طول زندگی شان نه تنها ظلمی از آنان سر نزده است بلکه إرادۀ خدا بر آن قرار گرفته که هر گونه رجس و پلیدی را از آنان بزداید و پاکیزۀ شان گرداند. بنابر این در یک کلام منظور از « امام » راهبران و انسان های کاملی است که « همۀ ارزشهای انسانی »، « در حدّ اعلی » و بطور « هماهنگ » در وجوشان رشد کرده باشد، تا جائی که به خـَلعت « اِنـّی جَاعِـلٌ فِـی الأرض خَلِیفـَة ً» ملبّس بوده و همانند عشـّاق واله و حیران به خِلقت « وَلقـَد کرَّمنَـا بَنی آدَم » عشوه و کرشمه کرده و مجذوب جذبات نور الهی « آئینه وش » انوار دریافتی از مَکمَن غیب را به عالم انسانیت پرتو افشانی کنند. بنابراین انسان باید مواظب باشد که نکند در مقام تعصب و در حالت عصبانیت حرفی از دهنش بپرد که پشیمانی بعدی برایش سودی نبخشد. زیرا ما امر شده ایم به اینکه مواظب گفتار و کردار و رفتار خود باشیم. قرآن می فرماید: « و چيزى را كه بدان علم ندارى دنبال مكن زيرا گوش و چشم و قلب همه مورد پرسش واقع خواهند شد » یعنی مسئولیت دارند ( سوره الأسراء/ 36 ) حال فقط جای یک سؤال باقی می ماند و آن اینکه بفرمائید: از خیلی از افرادی که همین آیات را بهتر از بنده و شما معنی و حتی تفسیر می کنند، کارها و اعمالی دیده می شود که بقول معروف « انسان شاخ در می آورد » در جواب عرض می کنم؛ فرمایش شما کاملاً متین و قابل تقدیر و تأمل است. و برای یافتن جواب هم، برای من و شما لازم نیست جای خیلی دور برویم، همین داستان شهادت کربلا بهترین درس و اُلگو است. شما فکر می کنید همۀ 12000 نفر ( کمتر یا بیشتر ) که به کربلا آمده بودند و ــ در روز روشن به آن جنایت هولناک دست زدند، به اختیار بسیج شده بودند یا به اجبار؟ گوسفند بودند یا انسان؟ از پشت کوه هم که نیامده بودند! کثیری از آنان، همانانی بودند که چهار ماه قبل در خانۀ سلیمان بن صُرد، پای دعوت نامه به پسر پیامبر ( حسین بن علی(ع) ) را امضاء کرده بودند. پس همۀ مصیبت هایی که بر سر انسان می آید از دو عامل مهم سرچشمه می گیرد: عامل اول مادیات ( پول، مقام و منیّت ) وعامل دوم ترس. الآن هم دقیقاً همان است آنانی که سی سال قبل داشتن یک کارخانۀ معمولی ــ با یکصد نفر کارگر را ــ که ثمرۀ شصت سال زحمت سه نسل بود، مستکبر تشخیص داده و گویا به نفع مستضعف مصادره کردند الآن خودشان ده ها برابر آن را دارند کسی هم حق ندارد بپرسد پدرت چه کاره بود؟ تازه دستشان هم به گدایی سوی مردم دراز است که خمس اموالتـان را داده اید یا نه؟ ( اگر نداده اید... ) اینجاست که فریاد نسل جوان بلند می شود که؛ چرا " بزرگان " خودشان، به آنچه که می گویند لاقیـدنـد، آیا هر آنچه که در بارۀ هدایت ما می فرمایند خودشان باور ندارند؟ و با حیرت و سرگردانی می گویند؛ خدایا اینان که به ما اندرز می دهند؛ باید این چنین بود، چرا خود آن چنان اند؟ و...

 5ــ روحانيون من فردوسی، مولوی، حافظ، سعدی و ابن سينا.

در عالِم ِدین بودن " فردوسی، مولوی، حافظ، سعدی و إبن سینا " و کثیری از بزرگان علم و عمل، و فرهیختگان از قدما و متأخرین، که آبرو، اعتبار، شرف و مایۀ عزت و سرافرازی ایرانیان هستند، کسی نباید منکر شود و اگر منظور از مصداق " روحانی " همین ها است که در نظر شماست و آنان را بر اینان ترجیح می دهید بلی مقام و درجۀ آن بزرگواران، خیلی بالاتر از این حرف هاست. رسیدن به مقام هر یک از آن ها، بقول معروف « گاونر می خواهد و مرد کهن » و بقول حافـظ: « نشان اهل خدا عاشقی است با خود دارــ که در مشایخ شهر این نشان نمی بینـم. » البته از این نکته نا گفته نگذریم که بقول مرحوم شریعتی؛ ما در اسلام واژۀ " روحانی " نداریم، این اصطلاح از مسیحیت به فرهنگ ما وارد شده، و در مقابل تعبیر " جسمانی " آمده است. به عوض آن، ما در اسلام " عالم دین " داریم. و براستی اگر نشان روحانیت، علم و عمل است و دیگر هیچ. در دوران معاصر ــ منهای خانه نشینانی که متأسفانه ما آنان را نمی شناسیم ــ چه کسی عالم تر از فردوسی، مولوی، حافظ، سعدی و إبن سینا است و می تواند با آنان برابری کند. مگر با ملبس به لباس شدن، انسان روحانی می شود؟ دل انسان باید روحانی باشد، مغز انسان باید علوم را در محفوظات خود ضبط کند! عمل انسان باید نشان دهندۀ علمش باشد. تازه باید گفت اینان لیاقت تلمّذ در مکتب آن بزرگواران را هم ندارند تا چه رسد که با آنان همدوش باشند. براستی که سعدی چه زیبا این تمثیل را به نظم کشیده وگفته است: « تن آدمی شريف است به جان آدميت ــ نه همين لباس زيباست، نشان آدميت. طيران مرغ ديدی؟ تو ز پای بند شهوت ــ بدر آی، تا ببينی، طيران آدميّت. » کسانی که از فرق سر تا قوزک پا در منجلاب شهرت جسم و شهوت نفس غوطه ورند، کی و چگونه می توانند از پای بند شهوت بودن، بدر آیند؟ زبان حال و قال اینان مصداق این شعر " قدسی مشهدی " است که می گوید: « سبحه بر کف توبه بر لب دل پر از ذوق گناه ــ معصیت را خنده می آید ز استغفار ما » منتها عزیزان من! اگر توجه کنید همین افرادی را که شماها به عنوان روحانی خود نام می برید، همین بزرگواران، نصایح خود را در قالب نظم و نثر به آیندگان ترسیم کرده اند که؛ مواظب باشند در کوران حوادث و پیشامدهای ناگوار خود را نبازند و از آن خط نشان ها کنار نروند، لطفاً ببینیـد: فردوسی، سفارش می کند که گوشت بفرمان پیامبر اسلام باشد: « به گفتار پیغمبرت راه جوی ــ دل از تیرگیها بدین آب شوی.» مولانا، راز خلقت را در عشق به وجود محمد (ص) می داند: « گر نبودی بحر عشق پاک را ــ کی وجودی دادمی افلاک را؟ با محمّد بود عشق پاک جفت ــ بحر عشق او را خدا لولاک گفت.» حافظ، در وصف رسول اکرم (ص) می سراید: « ستاره ای بدرخشید و ماهِ مجلس شد ــ دل ِرمیدۀ ما را رفیق و مونس شد. نگار ِمن که به مکتب نرفت و خط ننوشت ــ به غمزه مسئله آموز ِصد مدرّس شد. » سعدی، در بوستان ضمن قصیدۀ زیبائی که مطلع اش « ماه فـرو ماند از جمال محمـّد ــ سرو نباشد به اعتدال محمـّد » است می گوید: « چشم مرا تا به خواب دید جمالش ــ خواب نمی گیرد از خیال محمد. سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی ــ عشق محمّد بس است و آل محمّد » ( صلی الله علیه و آله و سلم ). امّا شیخ الرئیس ابوعلی سینا، که حتی بزرگان نیز زبانشان از توصیف او عاجر است. بزرگمردی که ما فقط به نامش افتخار می کنیم و غربی ها ترجمۀ کتابهایش را در دانشگاه هایشان تدریس می کنند و دانشجویان دورۀ دکتری به هنگام فارغ التحصیل شدن، با به تن کردن لباس دستکاری شدۀ او به خود می بالند. باری، نسزد بر من مدحت او، که هر تعریفی از آن بزرگوار بکنم کسر شأنش می شود. عالـِم بزرگواری که دنیای علم بداشتن بیش از130 جلد کتاب در رشته های مختلف علمی از او، بوجودش می بالد! ولی او با کمال خضوع در برابرعلم متصل به وحی مولا ابالحسن علی بن ابیطالب (ع) سر تعظیم فرود می آورد و می سراید: « تا بادۀ عشق، درقدح ریخته اند ــ وندر پی عشق عاشق انگیخته اند. با جان و روان بوعلی، مهر علی ــ چون شیر و شکر به هم بر آمیخته اند.»

 6ــ کتاب مقدس من شاهنامه است.

براستی آیا و لو برای یک بار هم شده کتاب مقدستان را ورق زده اید؟ اگرچه بدان معنا که شما اراده کرده اید « شاهنامه » کتاب من نیست. اما « شاهنامه » میراثِ گرانبهای نیاکان من، سند افتخار ایران من، هویّت وجودی من، شخصیت والای من، اعتبار شناسنامۀ من است. پس بیائید باهم بخوانیم:
اول ــ ابیاتی از آغاز کتاب:

بـه نـام خـداونـد جـان و خــرد
کزیـن برتـر اندیشه بر نگـزرد

 خداونـد نـام و خداونـد جـای
 خـداونـدِ روزی ده رهنمـای

 خداونـد كيوان و گـردان سپهـر
 فـروزنـدۀ مـاه و ناهيـد و مهـر

 نیابـد بـدو نيـز انديشه راه
 كـه او برتـر از نـام و از جايگـاه

 سخن هر چه زين گوهران بگذرد
 نيابـد بـدو راه جـان و خـرد

 خـرد گـر سخـن برگزينـد همـی
 همـان را گزينـد كـه بينـد همـی

 خـرد را و جـان را همی سنجـد او
 در انديشـۀ سختـه كِی گـُنجـد او

 ازيـن پرده برتـر سخـن گـاه نيست
به هستيش انديشه را راه نيست

 خلاصه اینکه فهمیدیم حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی آفرینندۀ شاهکار ادب و شعر پارسی، که بعد از گذشتن370سال از استیلای عرب، و تغییر زبان علمی و نوشتاری این منطقه به عربی، و در عصر نتوانستن ــ در عهد سلطنت سلطان محمود غزنوی و ایّام خلافت " الطایع لله و القادر بالله " خلفای عباسی، در سن پنجاه هشت سالگی ــ به آفریدن شاهنامه آغازیده و چه نیکو هم آفریده است، که خود می گوید: « بدانگه که بُـد سال پنجاه و هشت ــ نوان تر شدم چون جوانی گذشت. » او در رابطه با تلاش سی سالۀ خود در خلق این اثر ماندگار، که به حق از استوانه های زبان فارسی است، هیچ ادعایی ندارد جز اینکه می گوید هدفش زنده کردن زبان بوده است: « بسی رنج بردم در این سال سی ـ عجم زنده کردم بدین پارسی » و محققین می گویند که در میان سی هزار بیت شعر شاهنامه، شاید بندرت به چند لغت " تازی " برخورد شود. با این اوصاف فردوسی هرگز ادعا نمی کند « خدای من ايران است » بلکه در معرفی آفرینندۀ خود، با کمال تواضع و فروتنی می گوید؛ من عقلم تا این حدّ قد می دهد، یعنی دیگر بیشتر از این توان ندارم، زیرا خدای آفرینندۀ خلقت و هستی در وهم ها نمی گنجد، خرد را بالاتر از این راهی نیست. پس چون اندیشه اش به؛ هستی ذات احدیّت، راهی نمی یابد، لاجرم با " إبن سینا " که تصادفاً هم عهد هستنـد، هم نوا می شود و همانند او می گوید: « تا بدانجا رسید دانش من ــ که بدانم همی که نادانم. »

 دوم ــ در نعت رسول مکرّم اسلام:

تـرا دانش و دیـن رهانـد درسـت
در رستگـــاری ببایـدت جُسـت

 بـه گفتار پيغمبـرت راه جـوی
 دل از تيـرگـی ها بديـن آب شوی

 چه گفت آن خداونـد تنزيـل و وحی
 خداونــد امــر و خداونــد نهـی

 که خورشيد بعد از رسـولان مـه
 نتابيـد بر کس ز " بـوبکـر" بـه

 "عمــر" کـرد اسـلام را آشکـار
 بيـاراست گيتـی چـو بـاغ بهـار

 پس ازهر دوآن بود "عثمان" گزيـن
 خداونــد شـرم و خداونـد ديـن

 چهـارم "علی" بـود جُفـت بتـول
 که او را به خوبـی ستايـد رسـول

 که من شهـر علمـم عليّـم در ست
 درست اين سخن قول پيغمبرست

 گواهی دهم کاين سخن ها ز اوست
 تو گويی دو گوشـم پر آواز اوسـت

 منـم بنـده‌ی اهـل بيـتِ نبـی
 ستاينـده‌ی خـاک و پـای وصی

 فردوسی عالم است، جاهل نیست که تعصب کور و کورانه داشته باشد و همانند خشکه مقدس ها بر جهالت خود پای نمی فشارد، او می گوید اولاً اگر دنبال سعادت هستی بدان که در رستگاری، راه دین است. ثانیاً تاریخ را که نمی شود عوض کرد. تاریخ می گوید بعد از رسول مکرم اسلام(ص)، ابوبکر به خلافت رسید. بعد عمر، بعدعثمان و علی چهارمین خلیفه است. اما چون خود فردوسی ــ به تحقیق محققین حسن نام دارد که نام پدرش هم علی است، و شیعه است ــ در نهایت عقیدۀ خود را نیز بیان کرده و می گوید: « منم بندۀ اهـل بيتِ نبی ــ ستايندۀ خاک و پای وصی.»

 سوم ــ در منقبت اهل بیت (ع):

 حکيـم ايـن جهـان را چـو دريـا نهـاد
 بـرانگيـختـه مـوج ازو تنـدبـاد

 چــو هفتـاد کشتـی بـرو ساختـه
 همــه بــادبــان هــا بـرافــراختــه

 يکـی پهـن کشتـی بسـان عـروس
 بيـاراستــه همچـو چشـم خـروس

 محمــد بــدو انــدرون بــا علــیّ
 همـان اهـل بيـتِ نبـیّ و ولـیّ

 خردمنــد کــَز دور دريــا بديـد
کـَرانـه نـه پيـدا و بـُـن ناپـديـد

 بدانسـت کـو مـوج خواهـد زدن
 کس از غـرق بيـرون نخواهـد شـدن

 به دل گفت اگر با نبـیّ و وصی
 شـوم غرقـه دارم دو يـار وفـیّ

 همـانـا کـه باشـد مـرا دستگيـر
خـداونـدِ تاج و لـوا و سـريـر

 خداونــد جـوی مـی و انگبيــن
 همـان چشمـه‌ی شيـر و مـاء معيـن

 اگـر چشـم داری بـه ديگـر سـرای
بـه نـزد نبـیّ و علـی گيــر جـای

 گـَرت زيـن بـد آيـد گنـاه منست
 چنيـن است و ايـن ديـن و راه منست

 بريـن زادم و هـم بريـن بگـذرم
 چنـان دان کـه خـاک پـی حيـدرم

 هرآنکس که درجانش بغض عليست
 ازو زارتـر در جهـان زار کيسـت

 نکتۀ اول اینکه؛ حکیم حسن بن علیّ فردوسی ملقب به " ابوالقاسم " در این ابیاتِ زیبا، به دو حدیث نبوی (ص) اشارۀ خیلی ظریف دارد؛ آن دو حدیث این است: « اِنَّما مَثَلُ اَهْلِ بَيْتى فيكُمْ كَمَثَل سَفينَةِ نوحٍ عليه‏السلام مَنْ دَخَلَها ( رَکِبَها ) نَجا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْها غَرِقَ؛ مَثَلِ اهل بيت من، همانند كشتى نوح است كه هر كس به آن داخل شد، نجات يافت و هر كس رهايش كرد، غرق گرديد. ( کنزالعمال. حدیث 16582 ) « إنَّ الُحُسَین مِصباحُ الهُدی وَ سَفینهُ النِّجاة؛ حسين چراغ هدايت و كشتی نجات است‏ » (صراط مستقیم، ج2، مدينة المعاجز ص 259 ) یعنی در میان کشتی های متعدد ــ که همۀ اهل بیت همانند کشتی حضرت نوح هستند ــ در این میان؛ « يکی پهن کشتی بسان عروس » یک کشتی مخصوص است که چراغ هدایت هم دارد، آن کشتی « نجاة الغریق » است. و اگر کمی خودمانی تر بیان کنیم یعنی اینکه همۀ اهل بیت علیهم السلام بسان کشتی نوح هستند که هر کس به آن داخل شود نجات می یابد، اما کشتی « نجاة الغریق » خود دنبال غرق شده هاست. مگر در دریا کشتی مخصوص نجات غرق شده ها، از غرق شده می پرسد: وابسته به کدام حزب و گروه و باند... هستی، بلکه در حوزۀ استحفاظی خود هر کسی را با هر مسلکی و عقیده ای، ببیند که در حال غرق شدن است نجات می دهد. پس این کشتی با دین و مذهب و اعتقادات غرق شده کاری ندارد بنام انسانیت می خواهد نجات دهد. مگر حتی در صبح روز عاشورا "حرّبن یزید ریاحی" از امرای لشکر دشمن را نجات نداد؟ و اگر بفرمائید پس چرا دیگران را نجات نداد، گوئیم مگر برای نجات همان ها نیامده بود؟ پس لطفاً دو عامل مهم اساسی و حیاتی، ــ سنخیّت و اهلیّت ــ را فراموش نکنید! نکتۀ دوم؛ آنانی که می فرمایند تشیّع ساخته و پرداختۀ سلسلۀ صفویه است لطفاً توجه فرمایند که حضرت فردوسی این اشعار را قریب به 500 سال قبل از جلوص شاه اسماعیل صفوی سروده و در اثر ماندگار شاهنامه ضبط کرده که به شیعه بودش نه تنها افتخار می کند بلکه فریاد می زند؛ « برين زادم و هم برين بگذرم ــ چنان دان که خاک پی حيدرم.» نکتۀ سوم که تصادفاً خیلی هم مهم هست اینکه؛ حضرت فردوسی علی رغم علم به اینکه سلطان محمود غزنوی سنی حنفی مذهب است و در مذهبش هم بشدت متعصب می باشد با این حال بدون هیچ واهمه ای صراحتاً می گوید: « اگر چشم داری به ديگر سرای ــ به نزد نبیّ وعلی گير جای. گـَرت زين بد آيد گناه منست ــ چنين است و اين دين و راه منست.» و البته ناگفته نماند که سلطان محمود هم به تعهدات مالی اش نسبت به وی عمل نکرد! و مگر فردوسی به جز یک زندگی فقیرانه چه داشت؟ ولی با همۀ تنگدستی، مثل خیلی های دیگر هرگز نان را به نرخ روز نخورد!

 چهارم ــ حماسۀ فردوسی:

ز شیـر شتـر خـوردن و سوسمـار
عـرب را بـه جایـی رسیدست کار

 کـه تـاج کیانـی کنـد آرزو
تفـو بـر تـو ای چـرخ گـردون تفـو

 همه بـوم ایـران تـو ویـران شـُمـَر
 کنـام پلنگـان و شیـران شمـر

 نمانیـم کیـن بـوم ویـران کننـد
 همـی غــارت از شهـر ایـران کننــد

 دریـغ است ایـران که ویــران شـود
 کنـام پلنگــان و شیـران شـود

 همه سـر به سـر تن به کشتن دهیـم
 از آن به که ایـران به دشمـن دهیـم

 چـو ایـران مباشد تـن مـن مبـاد
 در این مرز و بوم زنده یک تن مبـاد
 ابتدا به این نکتۀ فوق العاده مهم اشاره کنم؛ ایرانیان عمدتاً ملتی بودند دارای سابقه تاریخی درخشـان، فرهنگ و تمـدن کهـن، و لـذا هرگـز خوش گـذرانی هـای " سفلگان آل ابی معیط " و نیز خودسری های " حکام آل عباس " را به حساب اسلام نگزاردند. لطفاً به این بخشنامه که در زمان خلافت معاویه خطاب به یکی از حکام صادر شده است، توجه فرمائید: « مراقب ایرانیان باش، هرگز آنان را با عرب هم پایه قرار مده، عرب حق دارد از آنان زن بگیرد، ولی آنان حق ندارند از عرب زن بگیرند. عرب از آنان ارث می برند امّا آن ها از عرب ارث نمی برند، حتی الامکان حقوق آنان کمتر داده شود. کارهای پست به آن ها واگذار گردد. با بودن عرب، غیر عرب امام جماعت نباشد، غیر عرب ها در صف اول جماعت حاضر نشوند، و مرزبانی و قضاوت را به آنان وا مگذار » اما همچنان که اشاره کردم؛ این که می گویم ایرانی ها همواره حساب عمّال اموی و مروانی، زبیری وعبّاسی را از حساب دین اسلام جدا دانسته اند، بدون مدرک نیست. تاریخ می گوید: علیرغم آن همه تضییقاتی که درحق ایرانی ها شده، مؤلفین بزرگوار مصنفات ششگانه ای که به « صحاح ستـّه » معروف است ( صحیح بخاری، صحیح مسلم، صحیح تِرمذی، سُنن إبن ماجۀ، سُنن ابو داود و سنن نسایی ) که معتبرترین و مهمترین و جامع ترین منابع (حدیث اهل سنت ) می باشد و برادران اهل سنت همواره به آن منابع خود افتخار می کنند، همه ایرانی تبار بوده اند. و جالب تر از آن اینکه، دو تن از چهار امام اهل سنّت و جماعت ( ابو حنیفه و احمد حنبل ) نیز ایرانی الاصل هستند. پس اینکه اهل سنت ایرانیان را متهم می کنند به اینکه در مقابل مذهب خلفا بدعت نهاده اند و مذهب شیعه را ساخته و پرداختۀ ایرانیان می دانند. باید گفت؛ عزیزان! اگر ایرانیان مذهبی هم ساخته باشند مذهب اهل سنت است که دو امام از چهار امامشان ایرانی است، و علاوه بر آن هر شش کتاب فقهی معتبر اهل سنت را نیز ایرانی ها نوشته اند که باید گفت از این جهت برادران اهل سنت مدیون ایرانی ها هستند. باری، برگردیم به بحث اصلی و شاهنامۀ فردوسی. می بینیم حضرت فردوسی هم همانند همۀ ایرانیها حساب دین حنیف اسلام را از حساب اعراب جدا می داند و علی رغم اینکه، پیامبر وعلی را می ستاید، بر ابوبکر و عمر و عثمان به عنوان خلیفه صحّه می گذارد اما در مورد اعراب و وحشی گریهای آنان با تمام وجود ناله سر می دهد که: « ز شیر شتر خوردن و سوسمارــ عرب را به جایی رسیدست کار. که تاج کیانی کند آرزو ــ تفـو بر تو ای چرخ گردون تفـو» پس اگر بحث طولانی هم باشد لااقل به این نتیجه رسیدیم که شاهنامه واقعاً کتاب معتبر، وزین، ارزشمند، ماندگار و افتخار آفرین است. اما همچنانکه قبلاً هم اشاره کردم اولاً به آن معنائی که شما می خواهید از روی عصبیَّت و ملی گرایی مسئله را طرح کنید، نشدنی است یعنی صحیح نیست و نمی شود اعتقادات و باورهای دینی مردم را به بازی گرفت بلکه هر چیزی در جای خویش نیکوست. ثانیاً به عینه دیدیم که خودِ فردوسی هم، مدعی پیامبری نبوده تا کتابش مقدس و در ردیف کتابهای آسمانی قرار گیرد. و نهایت که ما هم با آن حکیم فرزانه هم نوا شده و فریاد می زنیم: « چو ایران مباشد تن من مباد ـ در این مرز و بوم زنده یک تن مباد. »

 7ــ اصول و فروع دين من لوح حقوق بشر کورش بزرگ است.

منشـور کوروش هخامنشی ارمغانی است از سرزمیـن ایران برای جهانی که از جنگ و خشونت خسته است و از آن رنج می‌برد. « منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَکـّد، شاه چهار گوشۀ جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ… نوه کورش، شاه بزرگ… نبیره چیش‌پیش، شاه بزرگ… آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابِـل بر تخت شهریاری نشستم. مردوک خدای بزرگ دل‌های پاک مردم بابـل را متوجه من کرد… زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. وضع داخلی بابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تکان داد… من برای صلح کوشیدم. من برده ‌داری را بر‌انداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. مَـردوک خدای بزرگ از کردار من خشنود شد… او برکت و مهربانی‌اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم… من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی که بسته شده بودند را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود باز گرداندم. همه مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاه‌های خود بر گرداندم و خانه‌های ویران آنان را آباد کردم. همه مردم را به همبستگی فرا خواندم. همچنین پیکرۀ خدایان سومر و اَکـّد را که نَـبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مَردوک خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاه ‌های خودشان بازگرداندم. بشود که دل‌ها شاد گردد. بشود، خدایانی که آنان را به جایگاه‌های مقدس نخستین ‌شان بازگرداندم، هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستار باشند. بشود که سخنان پر برکت و نیکخواهانه برایم بیابند. بشود که آنان به خدای من مَردوک بگویند: " به کورش شاه، پادشاهی که ترا گرامی می‌دارد و پسرش کمبوجیه، جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار." من برای همه مردم جامعه‌ ای آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم. ( منبع ویکیپدیا. گزیده: رضا مرادی غیاث آبادی ) براستی که امروز نیز، این اعلامیه ارمغانی است از سرزمین ایران برای جهانیان، از سرزمینی که با دیدن کشتار مردان و بی خانمانی زنان، در بدری و سرگردانی سال خورده ها، سرپرستی اطفال بی پناه بعد از اتمام جنگ ــ بغیر از تاخت و تازهای داخلی، در " یوروش بیرحمانۀ اسکندر، حملۀ برق آسای اعراب، هجوم وحشیانۀ مغـول ــ طعم تلخ آن را آزموده، و از جنگ و خشونت خسته شده است و از آن رنج می‌برد. اما چه می شود کرد تا روزی که روحیۀ فرد پرستی بر رهبران ملت ها و روحیۀ سبعیت و وحشیت بر خود ملت ها حاکم است از جنگ و گریز چاره ای نیست. عزیزان من اگر با گفتن « اصول و فروع دين من لوح حقوق بشر کورش بزرگ است » مشکلات حل می شود؟ بیائید تصمیم بگیریم تسبیح به دست هر روز صد بار تکرار کنیم! روزی یکی از دبیران در کلاس پرسید: اگر در طول سال، درس نخوانده باشید، شب امتحان به راهنمائی دوست تان که مثلاً ممکن است یکی و دو تا از سؤالات از میان این ده پرسش باشد. و شما در حالی که دارید تلاش می کنید آن شب، جواب آن ده تا را حفظ کنید. آنوقت بچۀ دو سالۀ خواهر یا برادرتان کتاب و یا جزوۀ حاوی همان سؤال را پاره کند، چه کار می کنید؟ گفتند: چنان سیلی جانانه... گفت: نه، انسان کسی است که بچه را در آغوش بگیرد و در حالیکه رو و دستهایش را می بوسد ببرد پیش مادرش، و با آرامی خواهش کند یک امشب که شب امتحان است مواظب بچه باشید تا مزاحم من نشود. عزیزان! اگر قانون مورد عمل واقع نشود چه فرقی خواهد کرد؛ چه قوانین حامورابی، چه منشور کوروش، چه عهد عتیق، چه عهد جدید و چه منشور سازمان ملل متحد؟ حال که در راستای تحلیل حسّ ناسیونالیستی و ملیت گرائی شماها و احترام به حقوق انسان ها در کلام کوروش کبیر، سخن بدینجا رسید شاید بی مناسبت نباشد که خواهش کنم لطفاً به آیۀ 13 سورۀ حجرات از قرآن و به دو حدیث از احادیث نبوی توجه فرمائید: « يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ الله عَلِيمٌ خَبِيرٌ؛ اى مردم ما شما را از مرد و زنى آفريديم و شما را ملت ملت و قبيله قبيله گردانيديم تا با يكديگر شناسايى متقابل حاصل كنيد در حقيقت ارجمند ترين شما نزد خدا پرهيز گارترين شماست بى‏ ترديد خداوند داناى آگاه است.» و در خصوص آفرینش و تقسیم به شعوب و قبایل، رسولخدا (ص) می فرماید: « مردم! همگی اولاد آدم هستید و آدم از خاک خلق شده است، هیچ برتری عرب بر عجم، و عجم برعرب، سفيد بر سياه و سياه بر سفيد ندارد مگر به داشتن تقوی و پاکدامنی.» اما سیرۀ عملی اینکه؛ با عنایت به صفحات خونین تاریخ ملت ها، حقیقت اینست که اگر به غیر از پیامبر اکرم (ص) هر کس دیگری بود با آنکه اهالی مکه آن همه اذیتـش کرده بودند تا جائی که مجبور شده بود از شهر و دیار خود فرار کند، زمانی که با چنان جلال و قدرت وارد آن شهر شد همۀ اهالی آنجا را قتل عام و سر به نیست می کرد. لکن آن حضرت با بزرگواری فرمود: « حال شماها چه فکر می کنید، و در بارۀ سرنوشت خود چگونه می اندیشید »؟ آنان گفتند: مثل شخصیت بزرگواری پیروز شده ای، گمان ما بر امر خیر است. فرمود: « به شماها همان را می گویم که برادرم یوسف به برادرانش گفت: لاتثریب علیکم الیوم؛ امروز بر شماها هیچ مذمّتی نیست » سپس فرمود: بروید همگی آزاد کرده هستیـد.

 8ــ پرچم من درفش کاويانی است.

 برخلاف نظر بعضی ها که مراسم چهارشنبه سوری را به آداب و رسوم زرتشتیان نسبت می دهند، ارتباطی به آن ها ندارد زیرا از نظر زرتشتیان پریدن از روی آتشی که مقدس است یک نوع بی‌ حرمتی تلقی می شود. به روایت شاهنامه؛ ایرانیان بر اساس فرمان کیکاوس، عبور سرفرازانه سیاوش از داخل آتش را جشن گرفتند، پس همین مراسم افسانه ای جشن « سور = سرخ »، از گذشته های بسیار دور در تاریخ ایران ماندگار شد. علی ایحال آنچه که ما می بینیم چنین متداول شده، هر سال شمسی را با روشن کردن آتش و بمباران مشایعت می کنند و با فشفشه و آتش بازی شب عید به استقبال سال نو می روند. سال نوی که بسلامتی 365 روز دیگر این را هم مثل آن یکی با بمباران بیرون خواهند کرد. این داستان بدان آوردم که متأسفانه داستان پرچم هم ( که نماد ملی است )، دقیقاً داستان بمباران سال کهنه و اسقبال سال نو را به خود گرفته است. همین چند وقت پیش بود که مردم لیبی برای خاتمه دادن به دیوانگی سرهنگ قذافی آنهمه کشته دادند و به مصایبی که از این به بعد هم گرفتارش خواهند شد و بلاهائی را که بر سرشان خواهد آمد اجمالاً در مقالۀ " بحران لیبی " اشاره کرده ام. جالب اینکه ملت لیبی همان پرچمی را سنبل مقاومت خود قرار داده اند که 42 سال قبل آن را به زیر کشیده و پاره اش کرده بودند! نکتۀ دیگر که جالب است اینکه گاهی اوقات طراح پرچم به عمد و یا به اشتباه پرچم و نشانه های آن را طوری طراحی می کند که به غیر از هدف او و رهبران جدید، تعبیر دیگری نیز از آن فهمیده می شود. مثلاً پانزده سال قبل که به جمهوری آذربایجان آمدم با دیدن پرچم سه رنگ و آرم وسط روی ستاره، ازدوستان سؤال کردم منظور از آرمی که روی پرچم شما طراحی شده چیست؟ گفتند: ستاره و در وسطش شعلۀ آتش است که یعنی " آذربایجان " سرزمین آتش، و اشاره به اینکه نیاکان ما آتش پرست بودند! با خود گفتم بد نیست یک تحقیقی در این باره بکنیم حتی ازبعضی از دولتمردها هم که می شدراحت قضیه را پیگیری کرد سؤال کردم، همین جواب را دادند. گفتم طراح این طرح هر کس بوده، یقیناً مسلمان معتقدی بوده و اسلامیتش را هم در این پرچم به یادگار گذاشته است، پرسیدند از کجا می دانی؟ گفتم متأسفانه شما نمی توانید عربی بخوانید این طرح در داخل ستاره که شما آنرا شعله می بینید دقیقاً لفظ " الله " را نشان می دهد که تصادفاً خیلی هم خوش خط نوشته شده است. نکتۀ سوم؛ که با توجه به مقدمات فوق، می شود عنوان کرد اینست که طراحان آرم پرچم قبلی ما، گویا می گفتند: شیر مفهوم " اسدالله " را می رسانیده که " شیر خدا " از القاب حضرت علی (ع) می باشد. شمشیری که در دست داشت " ذوالفقار " بود، و خورشید هم نماد روشنی و اسلامیت! در هر صورت مسئولین امر مصلحت دانستند آرم پرچم ( شیر و خورشید ) نباشد. بعد پرچم جدید طراحی شد که آن هم مثل داستان « آتش » و « الله » پرچم آذربایجان گفتند؛ این آرم با تغییراتی همان آرم سیک های هند است که باید گفت: الله اعلم. خلاصۀ سخن اینکه ( پرچم نماد ملی ) است و باید طوری طراحی شود که وابسته به فرد یا گروه و حزب خاصّی نباشد که هر از چند گاه مثل لیبیائی ها، پرچم جدید را بردارند قدیم را نصب بکنند! اما داستان " درفش کاویانی " که جود خارجی نداشته است. کاوه آهنگر شخصیتی اسطوره‌ای متعلق به ایران باستان است. در شاهنامه فردوسی آمده که گویا او قیامی مردمی علیه فرمانروایی به نام ضحاک (اژی‌دهاک) را پی می‌ریزد. نشان جنبش او پیشبند چرمی ‌اش است که بر سر نیزه ‌ای می‌ آویزد. و داستان اینست که به ضحاک گفته بودند هر روز مغز دو جوان علاج زخم ‌های تو است. در آن زمان در اصفهان مردی به نام " کـاوه " که آهنگر بود در روستایی زندگی می‌ کرد. این مرد روستایی دو پسر داشت که هر دو به جوانی رسیده بودند. کارگزار ضحاک هر دوی آن‌ها را در یک روز دستگیر می کند تا به نزد ضحاک برد. ضحاک دستور به کشتن آن دو می دهد. چون کاوه از دستور ضحاک آگاهی می یابد به شهر آمده و پوست خود ( پیش بند آهنگری ) را بر سر چوبی، مانند بیرق بدست گرفته و فریاد آغاز می کند. که از آن بیرق به نام " درفش کاویانی " یاد می ‌شود. مردم هم که از ستم ضحاک به ستوه آمده بودند گرد کاوه جمع می شوند. حکیم ابوالقاسم فردوسی برخاستن کاوهٔ آهنگر و برپا داشتن درفش کاویانی و پیدایش درفش کاویان و پیروزی درفش را چنین به نظم کشیده‌است:
 چو کـاوه بـرون شـد ز درگاه شـاه
 بــرو انجمــن گشـت بـازار گـاه

 همـی بر خروشیـد و فریـاد خوانـد
 جهان را سراسـر سوی داد خواند

 از آن چـرم کـاهنگـران پشت پـای
ببنــدنــد هنگــام زخــم درای

 همی کاوه آن بر سر نیزه کرد
 همانگه ز بـازار برخاست گرد

 خروشان همی رفت نیزه به دست
 کـه‌ ای نامـداران یـزدان پرست

 و بقیۀ داستان... که به سرنگونی ضحاک می انجامد.

 9ــ بهشت من آزادی است.

براستی کدام آزادی؟ ساده ترین وآمیانه ترین تعریفی که از واژۀ آزادی می کنند این است: « انسان آزاد است تا بدانجا که آزادی اش بر آزادی دیگران لطمه نزند. » اما متأسفانه درطول تاریخ و مخصوصاً در دوران معاصر این واژه، همواره مورد سوء استفاده قرار گرفته و چنان دستخوش تحول واقع گشته که امروزه نمی توان در بارۀ آن به تعریف واحدی دست یافت. براستی کدام آزادی؟ آزادی از دیدگاه کودک یا از دیدگاه والدین؟ آزادی از دیدگاه نوجوان یا از دیدگاه مربیان؟ آزادی از دیدگاه جوان یا از دیدگاه جامعه؟ آزادی از دیدگاه دختران طنـّاز یا از دیدگاه پسران هرزه؟ آزادی از دیدگاه زنان یا از دیدگاه مردان؟ آزادی از دیدگاه تولید کننده یا از دیدگاه مصرف کننده؟ آزادی از دیدگاه تاجر و کاسب یا از دیدگاه مشتری؟ آزادی از دیدگاه بازاری یا از دیدگاه حقوق بگیر؟ آزادی از دیدگاه کارگر یا از دیدگاه کارفرما؟ آزادی از دیدگاه سیل زده، زلزله زده، طوفان زده ها یا از دیدگاه فرصت طلبان؟ آزادی از دیدگاه مردم مظلوم و بی پناه یا از دیدگاه غارتگران حرفه ای بیت المال؟ آزادی‌های مدنی مثل؛ ( آزادی‌ قومی و ملیتی، آزادی شرکت در همه پرسی، آزادی بیان، آزادی پس‌ از بیان، آزادی رسانه و مطبوعات، آزادی انتقاد کردن از قدرت، آزادی اعتراض کردن، آزادی تجمع های صلح آمیز و...) از دیدگاه عموم مردم یا از دیدگاه دولتمردهای دیکتاتور؟ آزادی از دیدگاه ملت های ضعیف و در حال رشد یا از دیدگاه ابرقدرت های استعمارگر؟ شما که می گوئید بهشت من آزادی است! کدام آزادی را مدّ نظر دارید؟ مرحوم سعید نفیسی می گوید:« بسیاری از استعدادهای بشری در نتیجه غفلت و نادانی پدر و مادرها از میان می ‌رود. بسا کودکانی که ممکن بود اگر ایشان را آزاد بگذارند و دنبال فنی بفرستند، مردان بزرگی در فن خود بشوند، و اما استبداد رأی و یکنوع خود خواهی که در مربیان و راهنمایان ایشان بوده، آن ‌ها را به رشته ‌ای راهنمائی کرده است که با کمال بی ‌میلی و اکراه آن ‌را پذیرفته‌اند.» و آیا شما نمی خواهید همین جملۀ استاد را در سایر انواع آزادی های فردی و اجتماعی که در فوق فهرست شد مدخلیت بدهید؟ و مثلاً نمی خواهید بگوئید: بسیاری از استعدادهای بشری در نتیجۀ سرکوب عوامل استبداد از میان می ‌رود. بسا دانشجویانی اگر آزادشان می گذاشتند محققین و دانشمندان بزرگی می شدند، و اما بخاطر بعضی از اعتراض های به حق و عدم تحمل دولتمردان، سالیان سال از عمر گران بهایشان در زندان ها سپری، و بدینسان مسیر زندگی شان بکلی عوض می شود. مثال عینی برای موارد مذکور به مصداق « آفتاب آمد دلیل آفتاب است، و اندرین مقوله مثنوی هفتاد من کاغذ » شود. اما در همین راستا فارغ از هرگونه اظهار نظرها، کرامت انسانی را از یاد نبریم و سر تعظیم در مقابل هر کس و نا کسی فرود نیاوریم. که در آیۀ 70 سورۀ اسری می خوانیم: « وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ؛ به راستى ما به فرزندان آدم کرامت بخشیدیم و گرامى شان داشتيم.» و علی (ع) می فرماید: « لاَ تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَقَدْجَعَلَكَ اللهُ حُرّا؛ بندۀ دیگران مباش، بدان که خدایت تو را آزاد آفریده است » اما چون رسیدن به چنان علوّ مقام و درجات بالای معنوی بسیار سخت و دشوار است، و دل شیر می خواهد. لذا حضرت فرخی یزدی هم خیلی زیبا می سراید: « آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی ــ دست خود ز جان شـُستم از برای آزادی. »

 10ــ عيد من مهرگان و نوروز است.

اما در مورد اعیاد بحثی نیست که نوروز و مهرگان عید شادی های یک ملت است. نباید به بهانه های واهی، مردم را از برگزاری مراسم شادی خود باز داشت. و تجربۀ چندین ساله هم نشان داده است هر قدر سخت گیری بیشتر شود به همان نسبت ولع مردم هم برای رسیدن به ممنوع بیشتر می شود. و این یک قاعدۀ کلی فلسفی است که از قدیم ورد زبان ها بوده است: « الإنسان حريصٌ علی ما مُنع؛ انسان نسبت به چیزی که از آن منع میشود، حریص است.» حتی بقول بعضی ها؛ که گفته اند: آدم و حوا هم اینطور بودند، چون برایشان گفته شد از آن میوه نخورید: « به اين درخت نزديك مشويد كه از ستمكاران خواهيد شد.» (اعراف/۱۹)، ولی خوردند. شاعر هم می گوید: « پدرم روضۀ رضوان به دو گندم بفروخت ــ ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم. » اما گذشته از این حرفها، باید بدانیم؛ اگر این حرف ها که عید من فلان است، غرض این باشد و تداعی این معنی کند که یعنی؛ « عید اضحی، عید فطر، عید غدیر » عید من نیست. طبیعتاً انسان روزی به اشتباهش پی می برد که پشیمانی برایش سودی نمی بخشد. امام علی(ع) می فرماید: « هر روزی که در آن نافرمانی و معصیت خدا را انجام ندهی، همان روز عید تو است.» ( نهج البلاغه، حکمت 428)

 11ــ محراب من دل است.

محراب من هم دل است! و باید دانست که قطعاً محراب خیلی های دیگر هم، دل است. اما در " کدام دل " بودنش شاید باهم دیگر اختلاف نظر داشته باشند. با این حال، عقل می گوید؛ لازم است حضور همدیگر را مغتنم شماریم. مثلاً: حافظ گوید: « دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را ــ دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا » سعدی گوید: « دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو دادم ــ بايد اوّل به تو گفتن كه چنين خوب چرائی؟ » طبیب اصفهانی گوید: « آن دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود ــ در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست » اوحدی مراغه ای گوید: « چو دل در ديگری بستی نگاهش دار من رفتم ــ چو رفتی در پی دشمن مرا بگذار من رفتم » هلالی جغتائی گوید: « ای كه می پرسی ز من كان ماه را منزل كجاست ــ منزل او در دل است امّا ندانم دل كجاست؟» فصيح الزّمان گوید: « در بزم بی دلان كه خرد هيچ كاره است ــ پس امر امر دل بود و رأی رأی دل » كمال اسماعيل گوید: « گر بر كـَنم دل از تو و بردارم از تو مهر ــ آن مهر بر كه افكنم آن دل كجا برم » حبيب خراسانی گوید: « مرغ دل ما را كه به كس رام نگردد ــ آرام توئی دام توئی دانه توئی تو » محمود کاشانی گوید: « دل گفت مرا علم لدنـّی هوس است ــ تعليمم كن اگر تو را دسترس است. » و بالاخره حضرت محتشم کاشانی گوید: « ای جمالت قبلۀ جان ابرویت محراب دل ــ آمدی و فرض شد صد سجـده بر ارباب دل » و چنین است تنوع " دل ها " در گفتار شعراء که در این ابیات؛ دل حافظ بی مهار است، دل سعدی نترس، دل طبیب بی قرار، دل اوحدی زود رنج، دل هلالی معلوم نیست در کجاست! دل فصیح بی افسار، دل کمال جدائی ناپذیر، دل حبیب هم لانه است هم دانه، دل محمود در هوای علم لـَدنـّی است، و بالاخره محتشم ابروی یار را " محراب دل " می داند و لکن باید فهمید که یار محتشم کیست و چیست؟ خوب عزیزان! تا اینجا از باب تنوع هم شده خواستیم یک مقدار با الفاظ بازی کنیم اما وقتی قـُرص و محکم می گوئیم: « محراب من دل است » آیا می دانیم "محراب" یعنی محل حرب و جنگ؟ " دکتر حسین نصر " می گوید: « تا به حال به کلمۀ محراب نگاه کرده ای؟ محراب یعنی محل حَرب محل جنگ. جنگ با که ؟ با چه ؟ جنگ با تمام کسان و تمام چیزهایی که تو را از او دور می کنند. چرا بجای جنگ. غلبه نیست؟؟؟ خب فکر می کنم که چون همه نمی توانند غلبۀ کامل کنند ولی جنگ کردن را همه می توانند. شاید هم سرّش این باشد که تو جنگ کن... غلبه اش با من ( مکلف به انجام تکلیف و نه نتیجه )، خب جنگ برای چه؟ برای اینکه خود را از هر چه غیر اوست برهانی، برای اینکه بر تمام بدی ها و ریاها ، جهل ها و گناه ها عصیان کنی، برائت بجویی، بجنگی چقدر ظریف است!! محراب جایی مشخص و زمانی معین ندارد. هر کجا که اراده کنی با او سخن بگویی. هرجا که اراده کنی از بدی ها و شرّها دور شوی آنجا و در آن زمان تو در محراب هستی، و آنجا محرابی است مانند محراب مسجد، مقدس. پس اگر کسی تمام لحظاتش به یاد و برای او باشد، تمام زمین... که نه، بلکه تمام آفرینش محراب اوست. » گویند: اُویس قرنی ــ که از اکابر تابعان واز نوادر زاهدان و عابدان بود ــ بعضى از شب ها را مى گفت: امشب شب ركوع است وبه يك ركوع شب را به صُبح مى آورد و شبى را مى گفت: امشب شب سجود است و به يك سجده شب را به پايان مى برد! گفتند: اى اويس اين چه زحمت است كه بر خود روا مى بينى؟ گفت: « كاش از ازل تا به ابد يك شب بودى و من به يك سجده به پاى بُردمى » پس معلوم شد محراب یعنی محل "حرب" و حرب یعنی جنگیدن، و شگفتا از جنگ...! جنگ با کی؟ جنگ با دشمن، کدام دشمن؟ « اَعداعَدُوِّک نَفسُکَ الّتی بَینَ جَنبَیک؛ بزرگترین و دشمن ترین دشمنان تو، خودت هستی. همان خودت که در داخل خودت هست. » به چه دلیل علمای اخلاق اینهمه به تزکیۀ نفس توصیه کرده اند. برای اینکه شعلۀ بالاترین گرفتاریهای انسان از اندرون خودش زبانه می کشد. ریشۀ همۀ بدبختی های انسان در اندرون وجود خودش است، منشأ و سرچشمۀ همۀ جریان های انحرافی از داخل خود انسان سرچشمه می گیرد. « اَعدا عَدُوِّک نَفسُکَ » یعنی از خودت شروع کن. دشمنت در وجود خودت است. با خودت مبارزه کن. شیطان بیرونی تا وقتی که در درون جای پائی نداشته باشد نمی تواند کاری بکند! محراب یعنی محل حرب، نبرد و جنگ با نفس، در محراب بایـد با نفس خویش جنگ کرد تا بیراهه نرود. و... حالا بفرمائید « کدام محرم دل ره درین حرم دارد » یعنی کدام دل می تواند جای محراب را بگیرد که بگوئیم محراب من دل است؟

 12ــ دين من عشق و دانش است.

اما در بارۀ واژۀ شورانگیز " عشق ": حضرت مولانا می گوید: « جمله دوران ها ز امر عشق دان ــ گر نبودی عشق بفسردی جهان » و باز می گوید: « طفیل هستی عشق اند آدمی و پری ــ ارادتی بنما تا سعادتی ببری. » یکی از شعرای آذری زبان می گوید: « عشق انسانیّتیـن برجسته استعدادی دیرــ عشقی اُورنمّک اوُلماز، عشق مادر زادی دیر » براستی که " عشق " موهبتی است الهی و ملکوتی که یاد گرفتنی نیست، بلکه از استعدادهای ذاتی و نهفته در وجود انسان ها و بقول او مادر زادی می باشد. حضرت حافظ در فهماندن این معنی که در وادی عشق و عاشقی، باید لقمه را به اندازۀ دهان برداشت، می فرماید: « ناز پروردِ تنعم نبرَد راه به دوست ــ عاشقی شیوۀ رندان ِ بلاکش باشد » و باز می گوید: « چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود ــ ندانستم که این دریا چه موج خونفشان دارد » خلاصه اینکه داداش خودت را ِول معطـّل نکن، شبیه سازی و هر روز طفیلی گله ای شدن با « عشق » منافات دارد زیرا اگر میخواهی عاشق حقیقی باشی باید مثل عماد خراسانی بدانی که « عشق آتش بود و خانه خرابی دارد ــ پیش آتش، دل شمع و پر پروانه یکیست » یعنی تر و خشک همه باهم می سوزند. پس اگر خواهی که در این وادی مقـدس از ثابت قدمـان باشی بایـد همچـون خاقانی شیروانی بـدانی که « دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست » و گرنه اگرــ عـُلقـِۀ دلت به حـَلقـِۀ زلفش اسیرشد ــ دیگر راه گریزی نیست! اما اگراین رؤیاها را وا پس نهی، شاهراه سعادت را عطار نیشابوری نشانت می دهد: « گر تو خلوتخانۀ توحید را محرم شوی ــ تاج عالم گردی و فخر بنی آدم شوی » آن وقت فارغ از هیاهوی زمان و عربدۀ پول پرستان، و نه « زمزمۀ می پرستان » که برای خود عالمی دارد. و اصلاً چه کسی می گوید شما نه! چرا نه! یواش یواش راه می افتی، آن وقت است که در می یابی گریۀ در دل شب چه لذتی دارد مخصوصاً اگر بتوانی با خود ترنـّم کنی « بـِکَ عَرَفتـُکَ، وَأنتَ دَللتـَنی عَلـَیک، وَ دَعَـوتـَنی إلـَیکَ، وَ لـَولآ أنتَ لـَم أدرِ مآ أنت...!؛ من با تو ترا شناختم، و این تو بودی که مرا بر ذات أقدست رَهنمائی کردی و مرا به سوی خودت فرا خواندی، و اگر تو نبودی من نمی دانستم تو چه می باشی... مرحبا به زبان شعر و ادب و شعرای پارسی گوی:

 به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
 و به مجنون و به لیـلا شدنش می ارزد

 دفتـر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
 سنـد عشـق، به امضـا شدنـش می ارزد


 13ــ ايمان من خرد است.

برای تحلیل این عقیده که؛ « ايمان من خـرد است » اجازه دهیـد اختصاراً بدانیـم خرد یعنی چه؟ و در همین راستا، ابتدا لازم است بدانیم که؛ وجود انسان به صورت کلی ترکیب ومعجونی ازچهار بخش مادّی وغیر مادّی است که عبارتند از: « جسم، روح، نفس، خرد. » جسم؛ همین موجودی است که روی دو پای خود حرکت می کند و می تواند حرف بزند. در تعریف او حتی اگر نارسا هم باشد گفته اند: « انسان حیوانی است ناطق. » روح؛ برای آن هر اسمی می خواهید بگذارید، بگذارید. همان که اگر لحظه ای از جسم جدا شود، جسم از هرگونه حرکتی باز می ماند. در یک بیان نارسا و کوتاه می توان گفت: روح یعنی حیات، یعنی هستی. نفس؛ من، خودم. در این جا سخن از " جسم " نمی رود. زیرا که درخت هـم جسم است. هم چنیـن از " روح " هم سخن نمی گوئیم که حیوان هم روح دارد حرکت می کند حتی اگر ما متوجه هم نشویم در عالم خودشان مأنوس همدیگرند و به نوعی سخن هم می گویند. لکن در وجود انسان، نفس یعنی؛ شعور و درک، همان که می گوید: من رفتم، من گفتم! نفس را بستگی به شرایط وجود و حضور و اثرات کاربردی آن سه قسمت دانسته اند که عبارتند از: « نفس اَمّاره، نفس لوّامه، نفس مطمئنـّه » یعنی نفس أمر کننده، نفس ملامت گر، نفس آرامش و اطمینان بخش. که البته هر یک از آن ها را با نتایج عملی اش می توان تشخیص داد. و وقتی شناختیم، آنوقت می فهمیم اینکه مولانا گفته است: « نفس اژدرهاست او کی مرده است ــ از غم بی آلتی افسرده است » یعنی چه؟ خِـرَد؛ واژه ای است پهلوی. همان که در عربی عقل گفته می شود. خرد یا عقل در لغت یعنی هوش، قوۀ دریافت، و ادراک حُسن و قـُبح اعمال. نیز در عربی عقل را از " عِقال " مشتق دانسته اند به معنی بستن و مهار کردن. پس عقل در هر دو معنایش یعنی قوّۀ تمیز. یعنی اُلگوی نیک و بد اعمال، معیار سنجش کردنی ها و نا کردنی ها، مرز و حدّ و حدودِ عبور ممنوع ها. در نتیجه می توان گفت: انسان موجودی است که جسم است، زنده است، با شعور است، و برای همۀ کارها معیار و اُلگو دارد. اما، به غیر از شناختی که فوقاً به آن ها اشارت رفت، همچنین انسان یعنی: عشق، محبّت، صداقت، عاطفه، لذت، رحم. انسان یعنی: آبرو، حیا، شاد بودن در شادی ها، غصّه خوردن در غم ها. انسان یعنی: باور داشتن، شرم و آزرم، رشد و مدنیّت، اندیشه و تفکـّر و تدبّر. انسان یعنی: زیبا پسند، تلاش به تعالی، رسیدن به کمال. و... چنین صفات و حالات اعم از کمی و زیادتی آن در ذات انسان ها است که از آن به « فطرت » تعبیر می شود. می خواهم بگویم: عاطفه، رحم، حیا، باور، آزرم، و... نه کتاب و مکتب دارد و نه معلم و استاد. بلکه بدون بستگی به کمی و زیادتی، و بصورت نسبی در فطرت و نهادِ انسان ها بودیعت نهاده شده است. البته نباید منکر این واقعیت شد که تربیت والدین، عادات و آداب محیط زندگی، آموزش از معلم و استاد، مصاحبت با دوستان ، آب و هوای منطقۀ زیست در رشد و بالندگی صفات نیک و سرکوب صفات ناپسند مؤثر است. ایمان: واژه ای است عربی، در لغت به معنای « باورداشت، داشتن عقیده، تصدیق کردن و گرویدن » آمده است. لازم به یاد آوری است که در جای ‌جای متون كلامی و تفسيری و...، تعريف‏های گوناگونی از " ايمان " ديده می ‏شود. که در مجموعۀ اين تعريف‏ها؛ « تصديق قلبی، اقرار زبانی، تأیید عملی » كليد واژه‏های اصلی هستند. پس در یک کلام باید گفت ایمان دارای سه رکن است که عبارتند از؛ « تصدیق به قلب، اقرار در بیان و عمل به اعضا و جوارح » بگونه ای که هر یک از این سه، مؤید دوتای دیگر است و بی وجود هر یک نقض ایمان آشکار می شود. حال با توجه به این تعاریف، وقتی گفته می شود: « ايمان من خرد است » یعنی « عقیدۀ من عقل است » و یـا « اعتقاد من هوش است » و از طرفی می دانیم خرد یا هوش، چيزی نيست که با حواس ظاهری ادراک شود. بلکه نيرویی است که از آثار آن می توان به وجودش پی برد و آن را باور کرد. » حال، به نظر شما گذشته از اعتقاد قلبی و تأیید عملی، آیا صرف بیان جملۀ ایمان من خرد است دارای بار مثبت است؟ و در خارج چیزی را به ذهن متبادر می کند و نشانۀ آشکاری از این گونه ایمان مشاهده می شود؟ و اگر جواب سؤالات منفی است بیائید اشعار معروف ناصر خسرو قبادیانی را باهم بخوانیم:

گوینـد عقابی به در شهـری برخاست
 وز بهـر طمع پر به پرواز بیـاراست

 ناگه ز یکی گوشه ازین سخت کمانی
 تیری ز قضای بـد بگشـاد بـرو راست

 در بال عقاب آمد آن تیر جگـردوز
 وز ابر مـرو را به سوی خاک فروخواست

 زی تیر نگه کرد پر خویش برو دید
 گفتـا؛ ز که نالیـم؟ که از ماست که بر ماست


 نتیجه اینکه:

بقول دکتر شریعتی: « وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. » و متأسفانه امروز جوانان ما دقیقاً در همان مقطع زمانی هستنـد که بتدریج دارد قلوبشان کدر می شود. شما فریاد استغاثۀ شان را نمی شنوید؟ چطور جوان مسلمان ایرانی ــ که حتی در روزهای انقلاب پدر و مادرشان همدیگر را نمی شناختند، با 12 سکۀ بهار آزادی و یک شاخه نبات و یک جلد کلام الله مجید، اما با هزار امید و آرزو زندگی نوینی را پایه گزاری کردند ــ به خود اجازه می دهد که بگوید: خدای من... پيامبر من... امامان من... است؟ مسئولیت این گرفتاری و فاجعۀ بزرگ تاریخی به عهدۀ چه کسی است؟ مگر این ها حتی کودکستان را در زمان حکومت اسلام شروع نکردند؟ مگر در دبستان ودبیرستان های اسلامی درس نخواندند؟ مگر بنام اسلام آموزگاران و دبیران و اساتید غیر متعهد به اسلام را پاکسازی نکردید؟ مگر این ها فارغ التحصیلان دانشگاه های عهد شکوفائی اسلام نیستند؟ پس چرا خدایشان ایران است پیامبرشان کوروش و امامشان داریوش؟ آنانی که هر دم حکم « مهدور الدمی » صادر می کنند چرا نمی خواهند فکر کنند که اینان از چه زمان منحرف شدند؟ دقیقاً از زمانی که بزرگان نتوانستند نفس سرکش خویش را مهار کنند! و به این ملت نجیب و مظلوم زود باور دروغ گفتند؟ آیا نمی دانید این صداهای عصیان، عصیان بر علیه دین، عصیان بر علیه اسلام، عصیان بر علیه پیامبر اسلام نیست؟ بلکه دارد داستان؛ « نون و القلم » " آل احمد " « مزرعۀ حیوانات » " جرج اورین " تکرار می شود. سرود روز اول، حتی خیلی خوش آهنگ تر و پر طنین تر از روز اول تکـرار می شود اما حیف که از آن طراوت و شادابی و دلنشینی خبری نیست: « اسقلال، آزادی، جمهوری اسلامی » و هر سال تولدش جشن گرفته می شود، اما نه جشن ملی که جشن دولتی، چیزی شبیه 4 آبان و 6 بهمن و... و آنطرف تر اولیای امور در راستای تقسیم غنائم، چنان به همدیگر شاخ و شونه می کشند و آنسان بر سر همدیگر نعره می زنند که حتی فریاد استغاثۀ صاحبخانه را هم نمی شنوند؛ آهای ی ی... یواش تر، مواظب باشید بچه ها بیدار نشوند، ولی افسوس که نمی شنوند. وای خدای من! مگر اینان نمی گفتند ما خادمان بی مزد و منتیم؟ مگر نمی گفتند آمده ایم شما را از دست جلادان برهانیم؟ مگر نمی گفتند ما آمده ایم دست اجانب و استعمار گران و ایادی داخلی شان را قطع کنیم؟ داستانی هست که می گویند ببین چقدر شور است که خان هم فهمید! حجة الاسلام حسنی امام جمعۀ ارومیه می گوید:« جوانهائی که در رژیم قبلی تربیت شده بودند هدبند بستند به جبهه رفتند، اما تربیت یافتگان دوران طلائی اسلام مانند دختران ابروهایشان را برمی دارند! خدا رحمت شیخ اجل سعدی را چه نیکو به تصویر کشیده است:

شنیـدم گوسفنـدی را بزرگی
 رهانیـد از دهـان و چنگ گرگی

 شبانگه کارد بر حلقـش بمالیـد
 روان ِ گوسفنـد از وی بنالیـد

 گر از چنگـال گرگـم در ربودی
 بدیـدم عاقبت گرگم تو بودی

 والسّلام علی من اتبع الهدی


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com