عبرت نامه

اخیراً در یکی از سایت ها جملۀ ارزشمندی خواندم به این عبارت: « حوادث تاریخی عجیب عبرت آموزند و چه بیچاره اند اُمت هائی که نتوانند از انطباق رویداد های زمان و اطرافِ خود با آنچه در گذشته رخ داده است جایگاه تاریخی و تکلیفی خویش را کشف نمایند.» در همین راستا دو داستان کوتاه تاریخی تقدیم خوانندگان می شود بدان امید که؛ بخوانیم تا بدانیم، بدانیم تا عبرت بگیریم، عبرت بگیریم باشد که آخرت خود را به بهای دنیای دیگران معامله نکنیم. داستان اول نیک می آموزد: حتی اشخاص فداکاری مثل حَجاج بن یوسف، ابومسلم خراسانی، قائم مقام فراهانی، عبدالحسین تیمورتاش و... تا جائی به درد می خورند که مسند نشین مستقر شود، وقتی مستقر شد، عزّت اینان به ذلـّت تبدیل و بازیچۀ دست و مضحکۀ محافل می گردند، اگر هم زبان درازی کنند سر به نیست کردنشان یگانه راهی است که صدها بار تجربه شده است. امّا داستان دوم، گوشزد می کند که حتیّ خود مسند نشینان هم مُقرّ و معترفند که آخرتشان را به لذت شیرینی دنیایشان سوداء کرده اند.

اول ــ مسعودی در مروج الذهب می نویسد: روزگاری ولید بن عبدالملک در نزهتگاه خویش لباس نازک پوشید، آن گاه حجاج بن یوسف را اجازۀ ورود داد. حجّاج مسلح بود. مجلس به درازا کشید. در اثنای صحبت، کنیزی آمد و سخنی آهسته با ولید گفت و رفت. لختی بعد دوباره آمد و سخنی آهسته گفت و رفت. ولید به حجاج گفت: ای ابا محمد! می دانی این کنیز چه می گوید؟ گفت: نه بخدا. ولید گفت: این را دختر عمویم " ام البنین " فرستاده و می گوید: چرا در لباس نازک با این اعرابی مسلـّح نشسته ای؟ من به او پیغام دادم که بیگانه نیست حَجّاج است. بار دیگر پیغام داد: دوست ندارم او که این همه مردم را کشته با تو خلوت کند. حجاج گفت: ای امیر! از سخنان زنان درگذر. زن گل است و قهرمان نیست. آن ها را از راز خویش مطلع مکن و مگذار از حدّ خود تجاوز کنند، و... ولید این سخنان به دخترعمویش باز گفت. ام البنین گفت: دوست دارم بگوئی فردا به سلام پیش من بیاید. ولید به حجاج گفت: أبا محمد پیش امّ البنین برو و به او سلام کن. حجاج گفت: مرا معاف دار. ولید گفت: ناچار باید بروی. حجاج، چاشت بعد سوی اُمّ البنین رفت. اجازۀ ورود خواست، او را مدت طولانی منتطر نگهداشت. سپس اجازۀ ورود داد و هم چنان سرپا ماند زیرا اجازۀ نشستن نداد. گفت: ای حجاج تویی که به سبب کشتن إبن زبیر و إبن أشعث بر امیرمؤمنان منـّت می نهی؟ به خدا اگر در نظر خدا خوارترین او نبودی تو را به سنگباران کعبه و قتل پسر ذات النطاقین [ لقب زبیر بن عوام ] مبتلا نمی کرد. إبن أشعث تو را مکرر شکست داد و از امیر کمک خواستی! اما در بارۀ اینکه گفته ای امیرمؤمنان لذات خویش را رها کند و به زنان خویش کمتر پردازد. باید بگویم که اگر زنان وی فرزندی چون تو آرند حق است که سخن تو را بپذیرد. اگر فرزندی مانند امیرمؤمنان آرند سخن تو را نخواهد پذیرفت و... آن گاه به کنیزان خود گفت: او را بیرون کنید!

دوم ــ همو نقل می کند که: روزی سلیمان بن عبدالملک گفت: « غذای خوب خوردیم و لباس نرم پوشیدیم و مرکب رهوار سوار شدیم. لذتی برای ما نمانده مگر دوستی که میان من و او تکلـّف نباشد.» یزیدبن أبی مسلم دبیر حَجاج را که نفوذ زیادی در او داشت با زنجیر پیش سلیمان آوردند. چون او را دید تحقیرش کرد و گفت: « هر گز روزی چنین ندیدم، ملعون باد مردی که عنان خود را به دست تو داد و امور خویش را به تو وا گذاشت.» و بدینگونه به حجاج لعن کرد! یزید گفت: ای امیر لعنت مکن وقتی مرا می بینی که دوران أدبار من و ایّام اقبال توست. اگر هنگام اقبال مرا دیده بودی بزرگم می شمردی و تحقیرم نمیکردی و آنچه را مایۀ تحقیرمی دانی مایۀ جلال من می شمردی. گفت: راست گفتی، بنشین. وچون نشست سلیمان گفت: در بارۀ حَجّاج چه نظر داری آیا هنوز در جهنم فرو می رود یا در آنجا مستقر شده است؟ گفت: ای امیر در بارۀ حجاج چنین مگو که خیر خواه شما بود و در راه شما فداکاری کرد. دوستانتان را ایمن کرد و دشمنانتان را ترسانید. و روز قیامت طرف راست پدرت عبدالملک و طرف چپ برادرت ولید خواهد بود. بنابراین هر کجا می خواهی او را جای بده! سلیمان بانگ زد: از پیش من بیرون برو خدایت لعنت کند. آن گاه به مصاحبان خود نگریست و گفت: لعنتی چه خوب حقّ خودش و دوستش را رعایت کرد. آزادش کنید.


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com