مرز میان دین و سیاست
استفاده از مطالب با ذکر منبع آزاد است

07/ 01/ 1388

مرز میان دین و سیاست:


هزارنکتۀ باریک تر زمو اینجاست
نه هر که سر بتـراشـد قلنـدری دانـد

 ... می گویند: سحرگاهی « جابربن یزید جعفی » به همراه « نعمان بن بشیر » از حجاز به سوی کوفه حرکت کردند. پس از طی مسافتی، نماز ظهر را در منزل « أخرجه » به جای آوردند. قصد حرکت داشتند که مردی سیاه چردۀ لاغر اندام، نامه ای به جابر داد و گفت: از « محمّد بن علیّ الباقر » (ع) است. جابر نامه را بوسید و پرسید: چه وقت از آقایم جدا شدی؟ گفت: همین ألآن. پرسید: قبل از نماز یا بعد از نماز؟ مرد گفت: بعد از نماز. جابر، بعد از خواندن نامه چهره در هم کشید، و تا شهر کوفه کسی روی او را خندان ندید. فردای بعد از رسیدن، کوچه های شهر کوفه شاهد منظرۀ عجیبی بود. جابر مثل بچه ها سوار بر چوبی کوچه به کوچه می دوید و فریاد می زد: آهای! مواظب باشید، مواظب باشید! اسبم شما را زیر نگیرد! چند روز بعد « هشام بن عبدالملک اموی » نامه ای به والی کوفه نوشت: مردی به نام جابر بن یزید وارد شهر کوفه شده است، بی درنگ سر از تنش بردار و به شام فرست. والی سراسیمه سراغ جابر بگرفت. گفتند: جابر مردی وارسته، فاضل، عالم، دانشمند و مُحدَّث بود. متأسفانه بعد از بازگشت از سفر حجّ دیوانه شده و هم بازی بچه ها گشته است! بدون شک همۀ دانش آموختگان مکتب باقرین (ع) همانند جابر در اوج قلـّۀ رفیـع « مطیعـاً ِلأمـر مُولاه » در طیران نبودند. و قطعاً راه بردن و رسیدن به آن مرحلۀ از کمال به مصداق: « نه هر که سر بتراشد قلندری داند » خیلی مشکل است. ولی با وجود این، خیلی از یاران امام با توجه به مراتب و درجات شان در همین حدّ و حدود بوده اند و گرنه مکتب تشیّع نمی توانست از میان طوفان سهمگین حوادث و بلاها چنین سالم و ناب و شاداب و پیوسته در حال شکفتن بیرون بیاید. جام جان ِ امثال جابربن یزید، آنسان در لهیب حوادثِ « عشق به ولایت » ذوب و تفتیـده شده بود که عقلای عالم را وادار می کرد آنان را از جرگۀ عاقلان طرد و یا سرزنش کنند، و البته کار عاقلانه ای هم می کنند زیرا کدام آدم عاقلی همۀ شئوناتِ اجتماعی، درجاتِ استادی، مقاماتِ علمی و برجستگی های شخصیّتِ وجودی خویش را که برای کسب و احراز آن سال ها تلاش کرده است به یک لحظه زیر پا می گذارد و به دو کلمه نامه دل می بندد، و خود را رسوای خاصّ و عامّ می کند و به دیوانگی شهرۀ آفاق می شود؟ پس بدون شکّ، عقل چنین عملی را نمی پسندد و آن را کار احمقانه می داند! امّا عاشق وعارف، می پسندد! و نه تنها می پسندد، بلکه فدائی اش هم می شود، و در مقابلش سر تعظیم فرود می آورد و با تمام وجود، در برابر آن کرنش می کند. در وصف کمال جابر و امثال او، اصلاً چه نیازی به بازی الفاظ و کلمات است؟ برای امثال جابر چه لذتی بالاتر از این است که نامشان در زمره ی « اطاعت کنندگان از مولایش » ثبت شود. آنان با وجود این افتخار، چه نیازی بر مناصب، مقامات، درجاتِ علمی و استادی، شرایط عالی زندگی، دبدبه و کبکبه های زود گذر مادّی و ریاست های « گهی زیـن به پشت و گهی پشت به زیـن » دارند برای آن ها لذتِ اطاعت از فرمایش مولای شان، سرود عاشقانه ای است که:

خلاص حافـظ از آن زلف تابدارمباد
ـکه بستگان کمنـد تـو رستگـاراننـد


در همین راستا خواهی نخواهی سئوالی مطرح می شود، و آن اینکه: اگر أئمّه علیهم السَّلام بعد از عاشورا، بطور کلی، و برای همیشه صحنۀ سیاست را ترک کردند، پس چرا این همه مورد آزار و اذیّـت سیاسیـّون قرار می گرفتند، و نه تنها خود، بلکه حتیّ منسوبین به آن ها نیز پیوسته در حبس و تبعید علنی و نهانی به سر می بردند و یا حدّاقل تحت نظر مستقیم و غیر مستقیم حکومت ها بودند؟

جوابش این است:

 اولاً
- به قول یکی از شخصیت های معروف ملّی مذهبی: حتی اگر زمانی شما با سیاست کاری نداشته باشید، سیاست با شما کار خواهد داشت.
ثانیاً - حقیقت این است که بعد ازعاشورا به دلیل تغییر استراتژی مبارزه در راستای بقای (اسلام و تشیّع) صحنۀ سیاست به طور موقت ترک شد. البته نه اینکه ادّعا کنیم ائمّه (ع) برای همیشه صحنۀ سیاست را ترک کردند، و به دعا، ذکر، مناجات، مکتب، مدرس، تعلیم وتربیت روی آوردند. زیرا بحث اصلی ما دین است، نه سیاستِ به معنای متداول، میان سیاستمداران که هر روز به رنگی در می آید. برای اینکه، اگر دین به معنی شناخت و شناساندن راهِ بهتر زیستن باشد، بدون شکّ سیاست هم در آن مستتر است و اگر دینی غیر از این مدّ نظر باشد، آن دین به معنای « دین منهای سیاست » خواهد بود، که شیری است بی یال و دم !! و اتفاقـاً تکیه بر همین اصل ِ« دین یعنی سیاست »، اگر در دعاها و زیارت نامه ها بیشتر از صحنه های سیاسی مطرح نشده باشد کمتر مورد امعان نظر قرار نگرفته است. در همین راستا در جهان بینی شیعی توجه به موارد زیر حائز اهمیّت است: در زیارات جامعۀ، أئمّه علیهم السّلام این چنین معرفی می شوند: « وَسآسَة َالعِباد؛ سیاستمداران مردم »، « أرکانَ البلاد؛ بنیاد وَارکان شهرها »، « وَقآدَةَ الأمَم؛ پیشوایان اُمَّت »، « أئِمَة َالهُـدی؛ راهنمایان هدایت »، « سآدَةَ المُتـَّقین؛ بزرگان اهل تقوی »، « کـُبَراءُالصِّدیقین؛ أعاظم راستگویان »، « اُمَرآءُ الصّآلِحین؛ امیران شایسته گان »، « قآدَة َالمُحسِنین؛ رهبران نیکوکاران ». منتهی یکی ازگرفتاریهای بزرگ عصر ما این است که این تعالیم تربیتی و آموزش سیاسی را از متن جامعه یک سَـره به زیارتگاه ها برده و حبس کرده ایم و به جای اینکه در بطن جامعه از آن تعالیم روح بخش بهره گیریم، در راستای مطامع و خواسته های سیاستمداران جهان؛ آن ها را برای بخشایش گناهانمان استخدام کرده ایم.
ثالثاً
ــ امروزه از سیاست در معنای أخصّ آن که زبانزد کوچه و بازار هم شده است برداشت نا معقول و نا متجانسی چون :« قلدری، سالوسی، دروغ گوئی، بی شرفی، ریا کاری، حقـّه بازی، و... » می شود، که هیچ کس تحت هیچ عنوان آن را شایسته و لایق افراد خدا شناس نمی داند. به همین دلیل زمانی که برخی دینداران می شنوند: أئمّۀ (ع) شایسته ترین شایسته گان برای دخالت در امور سیاسی بودند. به شدّت واکنش منفی نشان داده و می گویند: در حق اُولیاء خدا کسر شأن است در سیاست دخالت کنند. در حالی که خود اُولیاءالله می گویند: « خداوند از دانایان پیمان گرفته که در مقام پرخوری ظالم و ستمکار، و گرسنگی مظلوم و ستمدیده نه تنها بی تفاوت نباشند بلکه قیام کنند. لذا می بینیم حضرت علی(ع ) تنها دلیل قبول خلافت بعد از خلیفۀ سوّم را همین احساس مسئولیت می داند و می فرماید: « سوگند به خدائی که دانه را شکافت و روح را آفرید، اگر گروهی برای یاری من آماده نبود و حجّت خداوندی با وجود یاوران بر من تمام نمی گشت و پیمان الهی با دانایان در بارۀ عدم تحمّل پرخوری ستمکار و گرسنگی ستمدیده نبود، مهار این زمامداری را به دوشـش می انداختم و انجام آن را مانند آغازش با پیالۀ بی اعتنائی سیراب می کردم. در این هنگام می فهمیدید که این دنیای شما در نزد من از اخلاط دماغ یک بز ناچیز تر است.» ( نهج البلاغه. خطبۀ شقشقیـّه )
 رابعاًــ تصادفی نیست که، یکی ازبزرگترین معضلات و گرفتاری های عصری که در آن زندگی می کنیم یافتن جواب سئوال: آیا « دین از سیاست جدا است یا نیست »؟ می باشد. در معنای جدائی دین از سیاست، به دلایل عدیده، سکولاریزم طرفداران بی شماری پیدا کرده است و با طمطراق می گویند: یکی از شاهکارهای بزرگ اروپائیان درقرن هیجدهم این بود که کشیشان و قسّیسین را از صحنۀ سیاست به کلیسا راندند و ثمرۀ شیرین آن هم این بود که منجر شد به رنسانس (تجدید حیات) پس از همین رهگذر است که می باید نسخۀ « جدائی دین از سیاست » را به دو دلیل اساسی قبول کرد: اول ــ حوزۀ دینی سالم و بی آلایش باقی بماند و آلوده به سیاست نشود. دوم ــ جوامع از اوامر و نواهی دینی؛ این را بکن آن را نکن، آسوده شوند. و لکن اگر به عمق آنچه که شعار گونه بر سر زبان ها افتاده است نیک بیاندیشیم خودِ جملۀ « دین باید از سیاست جدا بماند » قبل از اینکه پرخاشی بر سَر دین مداران باشد، بزرگترین توهین است به خودِ سیاست گزاران. زیرا معنای این بیان، این است؛ خواهش می کنیم در حوزه ای که ما به سیاست مشغول هستیم، دین را به آن وارد نکنید چون، دین پدیدۀ مقدّسی است که جایش مسجد و کلیسا، معبد و کنیسه، دیر و کنشت، و دلهای پاک انسانهای الهی است. درحالی که ما سیاست پیشه گان از فرق سر تا نوک پا در لجن زار متعفن ِسیاست چنان غوطه خورده ایم که نه تنها دین نمی تواند ما را به سوی معنویت ( راست کرداری ) هدایت کند، بلکه لاجرم خودش نیز آلوده می شود. ناگفته پیداست که، دین واقعی از این چنین سیاستی مبرّااست. و اگرکسی در این این راستا از حوزۀ دینی پا فراتر نهاد و با سیاست گزاران هم پیاله شد، دیگر چنین شخصی دینمَدار واقعی نخواهد بود بلکه درهمان معنای غلطِ مصطلح ومجازی اش سیاستمَدار است. امّا اگر « سیاست، مترادف و هم معنی با همان کلمۀ « پلیتیک » فرانسوی باشد، یعنی: « کشور داری، اداره کردن امور مملکت، فنّ تمشیـَت امور داخلی و خارجی کشور، مراقبت واصلاح امورخلق، رعیّت داری ومردم سالاری» چنین سیاستی از فرق سر تا نوک پا در « دین » غوطه ور است. و به قول مرحوم مـدرّس « سیاست سیاسیّون می بایستی عین دیانتشان، و دیانت متدیّنین می باید عین سیاستشان باشد.» ولی متأسفانه، گرفتاری عصر رنساس و نسلی که در آن زندگی می کرد، بدبختی دیگری بود که ریشه در تعامل متولیان دین با مردم داشت:
 1ــ روحانیّون مذاهب بنام دین، در خصوصی ترین و شخصی ترین مسایل زندگی انسان ها، سَرَک می کشیدند.
 2ــ روحانیّون عموماً خودشان به آنچه که می گفتند عمل نمی کردند، تو گوئی هر آنچه در بارۀ معنویت می گفتند خود باور نداشتند. و بیچاره مردم هم نا باورانه با خویشتن می گفتند؛ خدایا اینان که به ما اندرز می دهند، و می گویند: باید این چنین بود. چرا خود آن چنان اند؟
 3ــ در حوزۀ سیاست، بنام دین چنان بدعت هائی را جا انداختند که روح دین بکلی از آن ها بی خبر بود.
 4ــ مزۀ علایق دنیوی آنسان در کام « شیخ صنعان » شان شیرین آمده بود که یک سره از همۀ اعتقادات، تعالیم دینی و اخلاقی دست شسته، بقول معروف « کاتولیک تر از پاپ شدند » یعنی سیاست مدار تر از همۀ سیاسیّون.
 اینجا بود که فریادِ ستیز و پرخاشگرانۀ اقشار مردم به ستوه آمده از دِگر اندیشی روحانیّون بلند شد که: آهای! جایگاه سیاست، مکان پاک و منزّهی است آن نا محرمان عوام فریبِ لاقیـدِ بدعت گذار را به این حریم مقدّس راه ندهید. « شست و شوئی کن وآنگه به خرابات خرام، تـا نگـردد ز تـو این دیـر خـراب آلــوده ». در این مقوله، سخن آخر اینکه؛ به نظر ما در عصر گفتگوی تمدّن ها و شکوفائی تخصّص ها و بالندگی کاروان بشریت در سایۀ تبادل اندیشه ها، هم نظریه ای که می گویـد: در لحظـۀ ورود به مجالـس قانون گـذاری بایـد به اعتقـادات دینی « سَلامٌ علیک هـذا فراقٌ بَینی و بَینک » گفت و هم نظریه ای که به نام « اعتقادات دینی » گمان می کند حتی در خصوصی ترین مسایل زندگی انسانهائی که شعارشان « لآتـَکـُن عَبدَ غـَیرَک » باید باشد، حقّ دخالت دارند، هر دو سخت در اشتباه اند و به بیراهه می روند.


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com