امّ البنین دختر عموی خلیفه

بخوانیم تا بدانیم، بدانیم تا عبرت بگیریم، عبرت بگیریم تا آخرت خود را به بهای دنیای دیگران معامله نکنیم. و اینک سه داستان تاریخی که، مفسر همدیگرند:

داستان اول ــ مرحوم استاد سید محمود شهابی، در جلد سوم "ادوار فقه" به نقل از "تاریخ الخلفاء سیوطی" می نویسد: ولیدبن عبدالملک بن مروان، بعد از پدرش به کرسی خلافت نشست. در طول مدت حکومت قریب به ده سالۀ خود، آنی از وصیّت پدر غافل نبود که در واپسین دم مرگ گفته بود: « اُوصیکم به تقوی الله و إکرام حَجّاج... » شما را وصیّت می کنم به پرهیزگاری و اکرام به حَجّاج بن یوسف ثقفی. زیرا حَجّاج بود که حکومت را به اختیار شما آورد، شهرها را تسخیر و دشمنان شما را ذلیل کرد. ولید هم اطاعت کرد و به خاطر حفظ و صیانت منصب امیرالمؤمنینی! خودش همۀ جنایات حجّاج را صحّه گذاشت. ولید چرا حجّاج را نگه نمی داشت در حالیکه، إبن کثیر دمشقی در "البدایة و النهایة" می نویسد: حَجّاج بر مردم نعره می زد: « بروید، قصر و خانۀ خلیفه را طواف کنید مگر نمی دانید جانشین هر کس مهم تر از فرستادۀ اوست.» و حجّاج استدلال می کرد که منزلت عبدالملک و پسرش ولید در پیشگاه خدا بیشتر از پیامبر اکرم(ص) می باشد. چرا؟ چون اینان خلیفه و جانشین خدا هستند، در حالیکه پیامبر فرستادۀ خدا بود!!

     خُب، در جامعه ای که برای این گونه یاوه بافی ها مشتری پیدا می شود و به آن بهاء می دهند، و کسی که در رأس هرم قدرت قرار دارد، در راه استقرار ریاست خویش به تحمیق مردم روی می آورد، باید به اساتید این گونه یاوه بافیها هم پاداشهای گزافی بخشیده شود. در چنین شرایطی است که إبن الوقت ها در گزافه گوئی و معجزه ساختن با یکدیگر مسابقه می گذارند... در همین راستاست که إبن اثیر در "الکامل" نقل می کند: "خالدبن عبدالله قسرمی" خطیب مکّه ضمن خطبه ای گفت: « مردم! خلیفه خدا بزرگتر است یا فرستادۀ او؟ مگر نمی دانید ابراهیم خلیل از خدا آب خواست، خدا به او آب شور نوشانید(آب زمزم). اما چون خلیفۀ او آب خواست، آب شیرین به او داد » واضح است مقصود خطیب إبن الوقت این بود که آب زمزم شور است. در حالی که به دستور ولیدبن عبدالملک در منطقۀ  «حَجون مکه» چاهی زدند که آبش شیرین بود. و متأسفانه دیگران هم دست کمی از او نداشتند. در "تاریخ الخلفاء سیوطی" آمده است؛ در راستای توجیه زورگوئی های جناب خلیفه، چهل نفر از همین شیوخ و محترمین در خدمت یزیدبن عبدالملک بن مروان شهادت دادند: « ما علی الخلفاء حسابٌ ولا کتابٌ؛ برای خلفاء حساب و کتابی در کار نیست » یعنی اجازه دارند هر کاری که می خواهند انجام دهد. و به راستی چقدر خنده دار است؛ خداوند متعال 124000 پیامبر فرستاده، نهایت به دست پیامبر اسلام حکومت اسلامی تشکیل شده، حال که نوبت خلافت به یزیدبن عبدالملک و امثال او رسیده، حق دارد به نام اسلام بر گردن مردم سوار شود. آقای فقیه جامع الشرایط اسلام هم فتوی می دهد حضرت خلیفۀ مسلمانان هر گهی بخورد بر او حرجی نیست و گناه نوشته نمی شود، عجب!!

 

داستان دوم ــ تاریخ می گوید: اشخاصی مثل ضحّاک بن قیس، حَجاج بن یوسف، و ابومسلم خراسانی و... (تاریخ مصرف دارند) تا جائی به درد می خورند که بزرگان مستقر شوند، وقتی آنان بر اریکۀ قدرت تکیه دادند، عزّت اینان به ذلـّت تبدیل می شود. و اگر هم، زبان درازی کنند سر به نیست می شوند. لطفاً ببینید: مسعودی در "مروج الذهب" می نویسد: روزگاری ولیدبن عبدالملک بن مروان در نزهتگاه خویش لباس نازک پوشید، آن گاه حجاج بن یوسف را اجازۀ ورود داد. حجّاج مسلح بود. مجلس به درازا کشید. در اثنای صحبت، کنیزی آمد و سخنی آهسته با ولید گفت و رفت. لختی بعد دوباره آمد و سخنی آهسته گفت و رفت. ولید به حَجّاج گفت: ای ابا محمد! می دانی این کنیز چه می گوید؟ گفت: نه به خدا. ولید گفت: این را دخترعمویم "ام البنین" فرستاده و می گوید: چرا در لباس نازک با این اعرابی مسلح نشسته ای؟ من به او پیغام دادم که بیگانه نیست حجّاج است. بار دیگر پیغام داد: دوست ندارم او که این همه مردم را کشته با تو خلوت کند.

     حجاج گفت: ای امیر! از سخنان زنان در گذر. زن گل است و قهرمان نیست. آنها را از راز خویش مطلع مکن و... مگذار از حدّ خود تجاوز کنند. و ... ولید این سخنان با دخترعمویش باز گفت. ام البنین گفت: دوست دارم بگوئی فردا به سلام من بیاید... ولید به حجاج گفت: أبا محمد پیش امّ البنین برو و به او سلام کن. حجاج گفت: مرا معاف دار. ولید گفت: ناچار باید بروی... حجاج سوی اُمّ البنین رفت. اجازۀ ورود خواست، اما او را مدت طولانی منتطر نگه داشتند. سپس اجازۀ ورود داده شد و هم چنان سرپا ایستاد زیرا خانم امّ البین دختر عموی خلیفۀ مسلمانان جهان برایش اجازۀ نشستن نداد... گفت: ای حجاج تویی که به سبب کشتن إبن زبیر و إبن أشعث بر امیرمؤمنان منـّت می نهی؟ به خدا اگر در نظر خدا خوارترین او نبودی تو را به سنگباران کعبه و قتل پسر ذات النطاقین ( لقب زبیربن عوام ) مبتلا نمی کرد. إبن أشعث تو را مکرر شکست داد و تو از امیر کمک خواستی! اما در بارۀ اینکه گفته ای؛ امیر مؤمنان لذات خویش را رها کند و به زنان خویش کمتر پردازد. باید بگویم که اگر زنان وی فرزندی چون تو آرند حق است که سخن تو را بپذیرد. اگر فرزندی مانند امیرمؤمنان آرند سخن تو را نخواهد پذیرفت و... آن گاه به دستور ام البین، کنیزان او را بیرون کردند!

 

داستان سوم ــ صاحب "مروج الذهب" داستانی نقل می کند؛ مؤید این حقیقت است که علی رغم فتوای علمای اعلام، حتی خود صاحبان قدرت نیز می دانند که عاقبت کارشان غیر از اسفل سافلین جای دیگری نخواهد بود. لطفاً ببینید: روزی سلیمان بن عبدالملک بن مروان گفت: « غذای خوب خوردیم و لباس نرم پوشیدیم و مرکب رهوار سوار شدیم. لذتی برای ما نمانده مگر دوستی که میان من و او تکلـّف نباشد.» سپس حسب الامر، یزیدبن أبی مسلم دبیر حَجاج بن یوسف ثقفی را که نفوذ زیادی در او داشت با زنجیر پیش وی آوردند. سلیمان چون یزید را دید تحقیرش کرد و گفت: « هرگز روزی چنین ندیدم، ملعون باد مردی که عنان خود را به دست تو داد و امور خویش را به تو وا گذاشت.» و بدینگونه به حجاج لعن کرد! یزید گفت: ای امیر لعنت مکن وقتی مرا می بینی که دوران أدبار من و ایّام اقبال توست. اگر هنگام اقبال مرا دیده بودی بزرگم می شمردی و تحقیرم نمیکردی و آنچه را مایۀ تحقیر می دانی مایۀ جلال من می شمردی. گفت: راست گفتی، بنشین. و چون نشست، سلیمان گفت: در بارۀ حَجّاج چه نظر داری آیا هنوز هم به طرف قعر جهنم فرو می رود یا در آنجا مستقر شده است؟ گفت: « ای امیر در بارۀ حَجاج چنین مگو که خیرخواه شما بود و در راه شما فداکاری کرد. دوستانتان را ایمن کرد و دشمنانتان را ترسانید. روز قیامت هم طرف راست پدرت عبدالملک و طرف چپ برادرت ولید خواهد بود. بنابراین هر کجا می خواهی او را جای بده!» سلیمان بانگ زد: از پیش من بیرون برو خدایت لعنتت کند... آن گاه به مصاحبان خود نگریست و گفت: ملعون بن ملعون چه خوب حقّ خودش و دوستش را رعایت کرد. و دستور داد آزادش کردند.


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com