إبن مغازلی بذله گو

گویند: « إبن مغازلی معروف » که به قصّه های  نادره و مضحکه گفتن و خندانیدن مردم معروف گشته بود. روزی یکی از ندیمان خلیفۀ عباسی ( معتضد ) مشروط بر آنکه نصف جایزه را به او دهد، حاضر شد إبن مغازلی را پیش خلیفه ببرد. و او هر قدر اصرار کرد به یک ششم و یک چهارم قانع شود، ندیم راضی نشد. بالاخره با قرارداد نصف نصف، إبن مغازلی را پیش خلیفه برد. معتضد گفت: شنیده ام حکایتهای عجیب و نادره های ظریف نقل کرده و مردم را می خندانی؟ إبن مغازلی گفت: مردم اینگونه می گویند. خلیفه گفت: هرچه داری بیار و هنر خودت را نشان بده اگر مرا خندانیدی پانصد درهم جایزه می دهم، امّا اگر نخندیدم چه می دهی؟ مرد گفت: وای از این بدبختی که جز پشت گردنم چیزی ندارم، پس هر قدر می خواهی بزن.

     خلیفه گفت: اگر نخندیدم ده بار با این کیسۀ چرمی به پشت گردنت می زنم. مرد نگاهی کرد کیسه را چرم نرمی تصوّر نمود که پر از باد است. لذا گفت قبول است و شروع کرد هرچه داستان خنده داری که از اقوام مختلف و شخصیت های تاریخی و غیره به یاد داشت تعریف کرد تمام اطرافیان و خدمه از شدت خنده گریختند و مجلس تقریباً خالی شد اما خلیفه نخندید، و إبن مغازلی خسته بیفتاد و آماده شد تا خلیفه با کیسۀ چرمی او را تنبیه کند. گفت: ای امیرالمؤمنین وعده کردی اگر نتوانستم ده پس گردنی بزنی حال تقاضا دارم جایزه را دو برابر کنی. معتضد خنده اش گرفت اما خود داری کرد و گفت قبول است. ولی وقتی أبن مغازلی یک پس گردنی خورد نزدیک بود گردنش بشکند، فهمید که کیسۀ چرمی پر از ریگ های گِرد است. ولی در خدمت خلیفه تخلف جایز نبود تا اینکه ده پس گردنی را به پشتش خواباندند، إبن مغازلی فریاد زد: آقای من! مطلبی دارم؛ معتضد گفت بگو. گفت: در دیانت چیزی بهتر از امانت و بدتر از خیانت نیست من وعده کرده ام نصف جایزه را به خادمی که مرا پیش تو آورده است بدهم، اینک نصف جایزه مال خادم است. خلیفه چنان به شدت خندید که به پشت افتاد و پاهایش را به زمین می کوبید. وقتی خنده اش آرام گرفت دستور داد؛ ندیم را آوردند. وقتی پس گردنی ها را به ندیم می زدند إبن مغازلی می گفت: چه قدر خواهش کردم به  یک ششم و یا یک چهارم قانع شوی ولی تو راضی نشدی! پس گردنی ها تمام شد و خنده خلیفه آرام گرفت آنگاه دستور داد پانصد درهم را میان آن دو تقسیم کردند. ( مروج الذهب مسعودی )

Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com