حَجّاج بن یوسف که بود؟

صاحب کتاب "آفرینش و تاریخ" می نویسد: حجّاج بن یوسف ثقفی؛ مردی أخفش، منقوص الجاعِرَتین، لاغر و کوچک اندام بود. ( اخفش: مردی که چشمان تنگ و کم نور دارد، شب کور. منقوص الجاعرتین: کسی که در استخوان نشیمنگاه یا کفلش نقصان باشد.) در نوجوانی در شهر طائف مکتب خانه داشت، و به کودکان درس می داد. سپس به عنوان والی به شهرک "تبالـه" رفت، بعد از مدتی متصدی شرطۀ "أبان بن مروان" شد. بعد از چندی که عبدالملک بن مروان به شام باز گشت. حجاج را متصدّی ساقۀ (انتهای موکب) خویش نمود. عبدالملک که مرد نکته سنجی بود ملاحظه کرد که او با فرود آمدن خلیفه، فرود می آید و با بر نشستن وی سوار می شود. دانست که هوشیار و چالاک است و به درد او می خورد. اگر چه حجّاج مراتب وفاداری خود به عبدالملک بن مروان را با شرکت در جنگهای متعدد به اثبات رسانیده بود، لکن مردم عمدتاً با نام حجّاج بن یوسف ثقفی از زمان شکسته شدن حصر مکه و کشته شدن "عبدالله إبن زبیر" آشنا شدند.

     این داستان بعد از فتح کوفه و کشته شدن مصعب بن زبیر بود که عبدالملک رأساً در آن نبرد شرکت داشت. عبدالملک بعد از پیروزی بر مصعب بن زبیر در جمادی الاول سال 72، تدارک حمله به عبدالله را در سر می پروراند، در رایزنی هائی که انجام گرفت، حجّاج بن یوسف برخاست و گفت ای امیرمؤمنان! این کار از من ساخته است که در خواب دیدم بر سینه او نشسته ام و او را پوست می کنم... حَجّاج با سپاه بیست هزار نفری در طایف فرود آمد و یک ماه پس از استراحت، با یاران خود به قصد حجّ حرکت کرد امّا چون به مکه رسیدند دستور داد در بالای کوه أبوقبیس منجنیق ها را نصب کردند. سپس با حُجّاج بیت الله الحرام به عرفات رفتند، از مِنی که بازگشتند حَجّاج بی درنگ دستور داد خانۀ کعبه را سنگباران کردند. إبن زبیر که تصوّر نمی کرد قبل از به پایان رسیدن اعمال حجّ حمله ای صورت گیرد وحشت زده به کعبه پناه برد او را محاصره کردند. ناچار افراد قبیله های هوادار إبن زبیر گریختند و با باز ماندگان جنگی سخت در گرفت. همۀ کسانی که با او بودند کشته شدند و سرانجام خانۀ کعبه ویران شد و إبن زبیر با شمشیرهای شامیان کشته شد.( لطفاً دقت کنید؛ این را می گویند سیاست. مرز دین و سیاست در همین جاها است که رخ می نماید. زیرا از محالات است ــ مرد دین ــ این گونه بی محابا، حمله ای را انجام دهد و اعمال عبادی حجّ هزاران نفر را با مشکل مواجه کند. امّا مرد سیاست می کند و به آن مباهات هم می نماید.)

     باری؛ حَجّاج دستور داد پیکر إبن زبیر را در تنعیم ( محلی خارج از شهر مکه قدیم ) به دار کشیدند و سه روز بالای دار ماند. مادرش أسماء ( دختر ابوبکر) پیش حَجّاج آمد و گفت: هنوز وقت آن نرسیده این سواره پیاده شود؟ همانا از پیامبر خدا شنیدم که گفت: « إنَّ فی بنی ثقیف مبیراً و کذاباً؛ در میان طایفۀ ثقیف، آدم کش و دروغ گوئی است.» که تو همان آدم کشی و دروغگو هم، مختاربن أبی عبید ثقفی بود. حَجاج پرسید: این زن کیست؟ گفتند: أسماء مادر إبن زبیر است. دستور داد جنازه را پائین آوردند. گفته شد حَجاج از أسماء خواستگاری کرد. از او پرسیدند: این بیوه زن کور صد ساله به چه دردت می خورد؟ حَجّاج گفت: منظورم این بود با خواهر زن پیامبر خدا ازدواج کرده باشم. ( تا در تاریخ ها نوشته شود؛ حَجّاج باجناغ پیامبر بود!) و این حادثه به روز سه شنبه بود 17 شب گذشته از ماه جمادی الآخر سال 73 بعد از هجرت. و عبدالله بن زبیر 71 ساله بود. ( به نقل از تاریخ یعقوبی و اخبارالطوال. لکن مسعودی تاریخ حادثه را سه شنبه چهاردهم جمادی الاول ثبت کرده است.)

     ناگفته نماند که "عبدالله بن عمر" که حدّ اقل یک چهارم احادیث "صِحاح سته" از طریق ایشان نقل شده است، در ایّام "جنگ حرّه" برای مردم مدینه نماز جمعه اقامه می کرد، روزی در خطبه گفت: « نحن مع من غلب؛ ما با کسی هستیم که پیروز شود » تصادفاً راست هم می گفت زیرا، جناب عبدالله که با "عبدالله بن زبیر" بیعت نکرده بود، هم چنانچه با حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(ع) هم بیعت نکرده بود. بعد از آنکه مکه بدست حجّاج فتح شد، عبدالله بن عمر آسیمه سر و شبانه به نزد حَجّاج رفت و دست بیعت به طرف او دراز کرد. حَجاج مشغول نوشتن بود، به او گفت: دستم مشغول است، و پایش را دراز کرد. عبدالله دست خود را به عنوان بیعت به پای حَجّاج کشید و مرخص شد، بعد از رفتن او، حَجّاج گفت: « این مرد چه قدر احمق است با علی بیعت نکرد اما حالا به پای من به عنوان بیعت دست می کشد!!»

     اوراق و صفحات تاریخ عصر حجّاج، از خون شیعیان علی بن ابی طالب(ع) رنگین است. حجاج، قاتل وارستگانی چون کمیل بن زیاد نخعی، قنبر صحابی امیر المؤمنین، سعیدبن جبیر و دیگر علی دوستانی است که از برجستگان و نخبه گان مکتب تشیّع اند. حجاج، عبدالرحمن بن ابی لیلی انصاری را چندان تازیانه زد که کتف هایش سیاه شد، دستها و پاهای یحیی بن امّ طویل حواری امام سجّاد(ع) را برید و بدین گونه او را به شهادت رسانید. بعد از فتح مکه و مدینه (آخرین حوزه حکومتی إبن زبیر)، حجاج سه سال حاکم حجاز بود. در سال 75 هـ.ق به حکومت کوفه منصوب شد که شامل (کشور عراق، نصف بیشتر ایران فعلی، کشور ترکیه و کشور آذربایجان امروزی) می شد. یعنی در واقع قسمت اعظم مناطق شیعه نشین آن زمان. حجاج وقتی به شهر کوفه وارد شد؛ بی درنگ به مسجد آمد و منبر رفت و گفت: « ای مردم کوفه! مرا خوب می شناسید. من از چیزی نمی ترسم. وقتی دست به کار شدم خواهید دانست چکاره ام. چشم هائی دوخته و گردن هائی را کشیده می بینم، و سرهائی که چون میوۀ رسیده بر سر شاخه سنگینی می کند که هنگام چیدن آنهاست. خون هائی را می بینم که از بالای عمامه تا بن ریش ها را رنگین ساخته است. مردم تفرقه افکن و خو گرفته با نفاق! مردم فاسد الاخلاق! من بیدی نیستم که از هر بادی بلرزم، من کسی نیستم که مرا بازیچه دست خود کنید.»

     هم چنین إبن قتیبۀ دینوری در « ألإمامة والسّیاسه » در شرح داستان ورود حجّاج به بصره می نویسد: بر فراز منبر نشست و طی سخنانی گفت: «... من به حکمرانی شهر شما منصوب شده ام. امیرالمؤمنین دستور داده است، نیکوکاران را تقدیر کنم و بدکرداران را به سزای اعمالشان برسانم. پس من با خود دو شمشیر دارم: شمشیر رحمت و شمشیر غضب » آن گاه به عنوان چشم زخم گرفتن از مردم بصره، عمامه را به نشانۀ علامت دادن به مأمورانش از سر برداشت، مأموران با شمشیر های آخته مردم را قتل عام کردند به طوری که خون تا درب مسجد و بازار سرازیر گردید. بدین سان در حالی که خون هزاران انسان بی گناه از شمشیر حجاج می چکید سال نود و پنجم در سن پنجاه و چهار سالگی در شهر واسط عراق مرد. به نقل از برخی منابع حجاج در طول مدّت بیست ساله حکومت خود بر کوفه، غیر از آنهائی که در سپاه و جنگهای او کشته شدند یکصدو بیست هزار نفر را گردن زده بود. وقتی که مُرد، پنجاه هزار مرد و سی هزار زن در محبس های وی زندانی بودند... (مروج الذهب مسعودی)


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com