داستان امین و مأمون

درست است که عبدالله مأمون، یک ماه و یا به قولی ششماه از محمد امین بزرگتر بود، امّا مادر امین ( زبیده خاتون) دختر جعفر بن منصور است، که به قول معروف شاهزاده بود، ولی مادر مأمون امّ ولد است. و داستان آن دو را دَمیری در"حیاة الحیوان" اینگونه گزارش می دهد؛ زبیده بچه دار نمی شد. قضا را در یکی از شب ها که باهارون شطرنج بازی می کردند، هارون بازنده شد و محکوم گردید به اینکه، آن شب با زشت روترین کنیز، هم بستر شود. زبیده خود "مراجل" را که کنیزی خراسانی الأصل و بیش از حدّ زشت رو بود نامزد کرد، هارون هر چه بهانه تراشید مقبول شاهزاده خانم نیافتاد، و نهایت که هارون با وی هم بستر گردید. ( ناگفته نماند که این واقعه در ایامی اتفاق افتاد که هارون ولیعهد بود) اندک زمان بعد آثار حمل در "مراجل" آشکار شد، و چنانکه گفته اند حسّ حسادت زنانه در زبیده نیز بیدار گردید و او نیز آثار حمل را در خود احساس کرد و بدین سان؛ اندک زمان بعد، مأمون کنیز زاده و امین شاهزاده با فاصلۀ سنیّ اندک، دریافتند که برادر یکدیگرند. هارون بعد از مرگ برادرش (موسی هادی)، با تدبیر یحیی بن خالد برمکی، به خلافت رسید. و همان روز هم با وی گفت: « پدرجان تو مرا به برکت و میمنت و حسن تدبیر خویش به این مقام رسانیدی، من هم کار را به دست تو می سپارم.»

    از جمله بزرگترین مشکلات زندگی هارون، در دوران زمامداری 23 ساله اش (ربیع الاول 170 تا جمادی الاول سال 193هـ.ق) که سخت افکار وی را مشوش کرده و مشغول می نمود، یکی هم مسئلۀ ولایتعهدی و خلافت بعد از خودش، و اختلافات میان "امین و مأمون" بود. در این خصوص صاحب "اخبارالطوال" از قول "اصمعی" مورخ و داستانسرای معروف، و مسعودی در "مروج الذهب" از قول "کسائی" داستانی را نقل کرده اند که در نوع خود کم نظیر است. می گوید: پس از دو سال اقامت در بصره و دوری از هارون، به دیدارش رفتم، خواستم با جمع حاضر خداحافظی کنم اجازه نداد. همه رفتند سپس هارون گفت: دوست نمی داری محمد و عبدالله را ببینی؟ گفتم: مشتاقم ای امیرمؤمنان. دستور داد: فرزندانش محمد امین وعبدالله مأمون آمدند. محمد را سمت راست و عبدالله را سمت چپ خود نشانید. آنگاه به من گفت: دوست دارم اینان را بیازمائی. من هم هر یک از فنون ادب را که طرح کردم، هر دو پاسخ صحیح و  درخور دادند. به خلیفه عرض کردم: کسی را چون آن دو در زیرکی و تیز هوشی ندیده بودم، خداوند زندگانی هر دو را طولانی گرداند. هارون آنان را مرخص کرد، در حالی که اشک می ریخت، آه سردی کشید و گفت: اصمعی چگونه خواهید بود آنگاه که میان آنان دشمنی و ستیزه آشکار شود و نیرویشان بر ضدّ یکدیگر بکار رود. خون ها ریخته، و پردۀ زنان دریده شود، تا جائی که بسیاری آرزو کنند که ای کاش پیش از آن مرده بودند؟ گفتم: ای امیر مؤمنان! آیا این خبری است که ستاره شناسان پیشگوئی کرده اند، یا علما و دانشمندان آنرا خبر داده اند؟ هارون گفت: « این حدیثی است که علما از اوصیاء پیامبران در مورد آن دو گفته اند.» و گویند؛ مأمون بعدها می گفت: هارون الرشید همۀ اموری را که میان ما اتفاق افتاد از موسی بن جعفر[ع] شنیده بود.

     به هر حال روزی که هارون در سناباد مرد؛ امین در دارالخلافۀ بغداد ولیعهد بود و مأمون در مرو، والی ایالات شرق عالم اسلام، که خبر مرگ هارون دوازده شب مانده به آخر جمادی الأول به مدینة السلام رسید، فردای آن روز محمد امین به نام امیرالمؤمنین جلوس نمود و با وی تجدید بیعت کردند... سپس، اسماعیل بن صُبَیح، دبیر راز نویس خود را به مشورت فرا خواند، و با وی گفت: مصلحت می بینم که برادرم عبدالله را از امارت خراسان برکنار، و پسرم موسی را به امارت آنجا بگمارم. اسماعیل گفت: ای امیرمؤمنان! ترا در پناه خدا قرار می دهم، زنهار آنچه را که هارون بنیان نهاده درهم نشکنی! امین گفت: اولاً هارون به ظاهر مأمون فریفته شد. ثانیاً "عبدالملک بن مروان" از تو دوراندیش تر بود که گفته بود: هرگاه دو شتر نر در گلـّه ای باشند به ناچار یکی دیگری را از میان می برد.

     اسماعیل گفت: اگر چنین است بی آنکه عقیدۀ خویش آشکار سازی، به بهانۀ اینکه به او نیازمندی او را به پایتخت فراخوان، بعد هر آنچه خواهی در باره او انجام دهی آزاد خواهی بود. امین به برادر نامه نوشت آنگونه که با اسماعیل رایزنی کرده بود، امّا مأمون پس از دریافت نامۀ و مشاوره با فضل بن سهل  (ذوالریاستین) که ارشد وزیران و مورد اعتمادش بود، به امین نوشت: هنگامی از طرف هارون به ولایتعهدی خراسان گمارده شدم که اوضاع اینجا نا بسامان بود، اکنون نیز تصور می کنم اگر در امر اینجا قصور کنم و از آن بیرون آیم از آشفتگی اوضاع در امان نمانم که بدون شک زیان آن به امیرمؤمنان نیز خواهد رسید. پس صلاح در آن است که آنچه را هارون الرشید مقرر داشته، درهم نریزد. محمدامین پس از دریافت نامۀ مأمون دانست که این امر مهمّ بدون جنگ حلّ نخواهد شد، لذا علی بن عیسی بن ماهان را با شصت هزار مرد مسلح زیر نظر فرزندش موسی با فرمان امارت خراسان روانۀ آن دیار کرد. سپاهیان، نرسیده به شهر ری در محلی به نام "قلوصه" با اردوی ده هزار نفری "طاهر ذوالیمینین" برای نبرد صف کشیدند. علی بن عیسی بن ماهان کشته شد و سپاهیانش متواری شدند. در نتیجه غنائم جنگی فراوانی نصیب جنگاوران خراسان شد.

     متعاقباً؛ سپاه کمکی بغداد با سی هزار تن از ایرانیان به سرداری عبدالرحمن انباوی در همدان اردو زد، رزم آوران طاهر هم در اسدآباد اردو زدند، در نبردی که بین آنان درگرفت سپاهیان بغداد تارو مار شدند. چون این خبر به امین رسید در کار خود فرو ماند و از کرده خود پشیمان شد، اما دیگر برایش سودی نداشت. امین، با هر یک از سرداران خود، عبدالله حَرشی و یحیی بن علی ( پسر علی بن عیسی بن ماهان ) پنج هزار نفر تجهیـز و به سوی کرمانشاه روانه کرد. از طرف خراسان نیز هرثمة بن أعیَن با سی هزار تن از خراسانیان به کمک طاهر ذوالیمینین سر رسیدند. سپاهیان بغداد بی آنکه جنگ کنند متواری گشتند. جنگجویان طاهر از راه حلوان به سوی اهواز و بصره حرکت کردند، و سپاهیان تحت فرماندهی هرثمه هم به طرف بغداد پیشروی نمودند. زمانی که هر دو لشکر خراسان در اطراف بغداد اردو زد و با محاصرۀ پایتخت، عرصه را بر محمد امین تنگ نمودند، محمد به هرثمه پیغام فرستاد که برای اصلاح میان او و برادرش پا در میانی کند، و قول داد که خود را از خلافت خلع نماید. هرثمه نامه فرستاد که سعی کن شبانه خود را به لشکرگاه من برسانی تا جانت را حفظ کرده و از امیرمؤمنان برایت عهدی استوار بگیرم. محمد امین پس از مشورت با وزیران و خیرخواهانش که همگی بر جان خویشتن می ترسیدند، دعوت هرثمه را پذیرفته و همان شب با گروهی از خواصّ خود بر زورق نشست تا پس از عبور از دجله خود را به اردوگاه وی برساند. امّا طاهر که به وسیله مخبرین خود از این ردّ و بدل شدن پیام ها اطلاع داشت، بر زورق محمد حمله کرده همه را دستگیر و هماندم سر محمد امین را برید و همراه فتح نامه پیش مأمون فرستاد. ( تلخیص از: اخبار الطوال، تاریخ یعقوبی، مروج الذهب، آفرینش و تاریخ.)

     اگر چه داستان محاصرۀ بغداد در دو صفحه خلاصه شد، لکن به قول دکتر زرّین کوب، در "روزگاران" « محاصرۀ طولانی آن پر محنت بود و حتی یاری دسته های عیّار هم مانع از سقوط آن نشد. نهایت وقتی که دروازه های این شهرــ هزارو یک شب ــ  بر روی سپاه طاهر ذوالیمینین گشوده شد، به خاطر دفاع از خلیفه ای نالایق خسارات و تلفات بسیاری را تحمل نمود، و تقریباً به حالت نیمه ویرانی در آمده بود.» محمد امین در شب یکشنبه پنجم محرم سال 198 هـ.ق در بیست و هشت سالگی کشته شد. شایان ذکر است، با توجه به اینکه محمد امین از اولین روز حکومتش برای از میان برداشتن برادر خویش می کوشید، بنابراین کاری به کار اولاد ابیطالب نداشت. و لذا ابوالفرج علی بن الحسین اصفهانی که مجلدات سه جلدی "مقاتل الطالبیین"را به داستان شهادت اولاد ابیطالب اختصاص داده، عهد خلافت محمد امین را در نیم صفحه به پایان برده است که دست وی به خون اولاد ابیطالب آغشته نشد.

Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com