داستانی زيبا از علم امام

"اسماعيل بن ابی حمزه" از اصحاب امام باقر(ع) تعریف می کند: روزی از روزها امام(ع) سوار مرکب شد و به سمت يکی از باغ‌های خويش در اطراف شهر مدينه حرکت کرد و من هم سوار بر مرکب خودم همراه حضرت بودم، سليمان بن خالد نيز حضور داشت. در حين حرکت، سليمان از امام باقر(ع) پرسيد: قربانت گردم، آيا امام و حجت خدا می داند که امروز چه حوادثی به وقوع می ‌پيوندد؟ امام فرمود: سوگند به آن خدايی که محمد(ص) را به پيامبری برگزيد و او را به سوی مردم مبعوث کرد، امام نه تنها علم به رخدادهای امروز دارد، بلکه می ‌داند که در مدت يک ماه و يک سال، چه حوادثی رخ خواهد داد. او علم غيب دارد، ولی به اذن و اراده خداوند متعال. سپس حضرت فرمود: مگر تو نمی ‌دانی که در شب‌های قدر، فرشته ‌ای به نام روح به محضر امام معصوم فرود می آيد و تمام حوادثی را که در طول سال بايد واقع شود، به امام الهام می کند... سپس فرمود: اينک حادثه ‌ای را خواهی ديد که قلب و جان تو به اطمينان و يقين می ‌رسد. اسماعيل می گويد: ما هنوز راه چندانی نپيموده‌ بوديم که امام فرمود: به زودی دو مرد از مقابل خواهند آمد که مال مردم را دزديده‌اند و آن را در جايی نهان کرده ‌اند. ناگاه دو مرد را در جاده ديديم که به سمت ما می ‌آمدند. حضرت به غلامان خود فرمان داد که بدون فوت وقت آن دو مرد سارق را دستگير کنند. بلافاصله آن دو دستگير شدند و آنها را نزد آن بزرگوار آوردند. امام به آن دو گفت که دزدی کرده‌اند. آن دو شگفت‌ زده شدند و سوگند ياد کردند که دزدی نکرده ‌اند. حضرت فرمود: اگر راست نگوييد، الأن دستور می دهم، افرادی بروند و اموال سرقتی را از جايی که پنهان کرده‌ ايد، بياورند و سپس شما را به صاحبان اموال تحويل می ‌دهم تا نزد قاضی برويد و حکم خدا را اجرا کنند. حضرت به غلامان خود فرمود: که از آن دو نفر کاملاً محافظت کنند تا فرار نکنند. سپس به سليمان فرمود: تو با چند نفر از غلامان من بالای کوه مقابل برويد، در آنجا غاری است. داخل غار شوید و هر چه مال و اموال در آنجا هست، از غار بيرون آورده و آنها را به اين غلام تحویل بده.

     سليمان می ‌گويد: من در حالی که از اين ماجرا شگفت‌ زده و دچار تحيّر شده بودم، حرکت کردم تا به جايی که امام نشانی داده بود، رسيديم. داخل غار شدم و دو صندوق را مشاهده کردم و آنها را نزد حضرت آورديم. امام فرمود: اگر تا فردا در اينجا باشی، چيزهای شگفت ‌انگيز‌تری خواهی ديد. آن گاه به مدينه باز گشتيم. چون صبح شد، ما به اتفاق ابوجعفر(ع) نزد قاضی مدينه رفتيم. از قضا مردی که مالش دزديده شده بود، نزد قاضی آمد و چند نفر را به عنوان متهم به دزدی نزد قاضی آورد. امام فرمود: اين چند نفر بی گناه ‌اند، دزدان مال اين شخص نزد من هستند. آن گاه امام به آن مرد گفت: چقدر از مال و اموالت به تاراج رفته؟ آن شخص گفت: «فلان مال من و فلان مال»، اما به دروغ اموال ديگری را هم نام برد. امام از او پرسيد: تو دروغ نمی ‌گويی؟ آن مرد گفت: تو آگاه ‌تر هستی که چه چيزی به سرقت رفته است. قاضی در اين هنگام خواست مرد را بزند، ولی امام مانع شد. سپس به دستور امام صندوقی را آوردند. آن حضرت صندوق را به قاضی داد و فرمود: برای آن مرد است و هر ادعای ديگری که کند، کذب است. نزد من صندوقچۀ ديگری است که به مردی از قوم بَربَر تعلق دارد. او چند روز ديگر نزد تو خواهد آمد. او را به سوی ما راهنمايی کن. اما دست اين دو را بايد به جرم دزدی قطع کنی. دزدها که فکر نمی ‌کردند فقط به گواهی امام باقر(ع) دستشان قطع شود، به قاضی اعتراض کردند که چگونه بدون اقرار آنها، حدّ را اجرا می ‌کند. قاضی گفت: وای بر شما، عليه شما کسی شهادت داده که اگر بر اهل مدينه شهادت دهد، دست همه آنان را قطع می کنم. سپس به دستور قاضی، حدّ سرقت را بر آنان اجرا کردند...

     سليمان بن خالد به اسماعيل گفت: من چيز شگفت انگيزتری مشاهده کردم و آن اينکه دوـ سه روزی از اين داستان نگذشت که آن مرد بربر پيدايش شد و نزد قاضی رفت. قاضی او را نزد امام باقر(ع) فرستاد. حضرت به او فرمود: آيا می ‌خواهی پيش از آنکه سخن بگويی، به تو خبر دهم که داخل صندوق چه مقدار پول هست؟ آن شخص که گويا از اهل تسنن بود، گفت: « اگر به من خبر دهی، يقين می ‌کنم که تو همان امام هستی که اطاعتش از ناحيه خداوند بر بندگان واجب است.» امام فرمود: هزار دينار برای توست و هزار دينار برای شخص ديگر و لباس‌های داخل آن، چنين و چنان است. آن شخص گفت: اسم مردی که اين هزار دينار برای اوست، چيست؟ فرمود: محمدبن عبدالرّحمن است و هم اينک پشت در منتظر توست. آيا به تو جز حق و حقيقت خبر دادم؟ آن مرد گفت: شهادت می ‌دهم به خدای يگانه و به رسالت محمّد و اينکه شما، اهل بيت پاک آن بزرگوار هستيد و خداوند، شما را از هر گونه شک و ترديد و گناه، تطهير و پاک کرده است. ابوجعفر(ع) فرمود: خداوند، تو را مورد مهر و عنايت و رحمت خاصّ خويش قرار دهد. آن مرد به سجده افتاد و خدا را شکر کرد. ( رجال کشی، ج 2، قاموس الرّجال، ج 5)

Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com