گذشته چراغ راه آینده

تاریخ نویسان از جمله مسعودی در "مروج الذهب" نقل کرده اند: زمانی که در دارالحکومۀ کوفه ــ به بزم عبدالملک بن مروان ــ سر بریدۀ مصعب بن زبیر را آوردند، عبدالملک متوجه شد که یکی از حاضران بنام "ابومسلم نخعی" به شدّت مضطرب و متوحّش شد. عبدالملک از سبب اضطراب توضیح خواست. أبومسلم پس از گرفتن امان، گفت: ای امیرالمؤمنین روزگاری به این کاخ وارد شدم و دیدم سر بریدۀ حسین بن علی(ع) را پیش روی عبیدالله بن زیاد نهاده اند. ( دو روز بعد از عاشورای واقعه سال 61 )، دیگر بار دعوتم کردند آمدم، سر بریدۀ عبیدالله بود در مقابل مختاربن ابی عبید ثقفی. ( بعد ازعاشورای سال 67 )، اندکی بعد جزو مدعوین به همین کاخ بودم، سر بریدۀ مختار را در مقابل مصعب بن زبیر نهاده بودند. (رمضان سال 67)، و اینک سر بُریدۀ مصعب است پیش روی تو، ( جمادی الاوّل سال 72 )، و خدا تو را ای امیرالمؤمنین مصون دارد! عبدالملک بن مروان بی درنگ برخاست، دارالحکومه را ترک کرد، و دستور داد طاق قصر را خراب کردند. نکات ذیل در شرح و تحلیل این داستان، جالب به نظر می رسد:

1ــ نفرین فرزند زهرای مرضیّه چگونه گریبان آن ملـّت بگرفت که در فاصلۀ زمانی ده سال، چه سان حکومت و دارالحکومۀ شان، دست به دست می گشت! و عاقبت هم دستور تخریب داده شد. امام(ع) در بارۀ آنان عرض کرد: « خدایا باران رحمت و برکت زمین را از آنان دریغ کن، اجتماع شان را پراکنده ساز و چنان کن که هیچ گاه حکومت ها از آنان راضی نشوند! »

2ــ چنان شد که پس از سال 61 تـا سال 72 هجرت و از آن به بعد، هر گز آن ملت

خنده بر روی لبانشان ندیده اند و پیوسته با اندوه و کشتار دست به گریبان هستند! و قصر نیز چنان خراب شد که بعد از قریب به 1400 سال کسی جرأت ترمیم آن را ندارد. محل این کاخ در پشت مسجد کوفه، هم اکنون نیز همچنان خرابه، نیستانی است برای عبرت آیندگان.

3ــ و نکتۀ حساس تر این که عبدالملک تصوّر کرد نحوست کاخ گریبان گیر گذشته گان شده، دستور داد کاخ ویران شود، تا خود به ابدیّت برسد! ولی نرسید. و نهایت این که شاید خیلی ها آرزو می کنند، مثل "ابومسلم نخعی" نخود هر آشی باشند، ایده آل است، زیرا هم با صرفه تراست و هم بی درد سر تر. هر کس را می کشند، بکشند. هرکس می خواهد ناظر سر بریدۀ دیگری باشد، باشد. هرکس را می خواهند به کوبند، به کوبند. هر کس را می خواهند امارت دهند، بدهند. برای « او » مهمّ این است که جزو مدعوین جشن پیروزی باشد. و در صدر بنشیند و به تناسب حال و قال، کف بزند و یا صلوات بفرستد. این گونه عافیت طلبی و عاقبت اندیشی خیلی خوب است به شرطی که یک جو غیرت نباشد.

     دکتر شهیدی تلخیص همین داستان را در کتاب « زندگانی علی بن الحسین » نقل و سپس ابیات ذیل را که ظاهراً از "میرزا صادق تفرشی، متخلص به هجری" می باشد آورده است. مرحوم "هجری" ناظر و ناقل داستان (ابومسلم نخعی) را عربی هوشمند می داند. ولی ما متأسفانه، این گونه افراد را، جز عافیت طلبِ إبن الوقت نمی توانیم لقبی بدهیم.

      نادره  پیری  زعـرب هـوشمنـد           گفت  به  عبدالمک  از روی  پنــد

      زیر همیـن  قبّـه و ایـن  بارگـاه           روی همیـن مسنـد  و این  جایگــاه

      بودم و  دیـدم  که  ز  إبـن زیـاد          رفت و چه ها رفت که  چشمم  مباد

      بـر طبقـی چـون  سپـر  آسمـان          بود چو خورشید  سری خون چکان

      سر که هزارش سر و افسر فدا           صاحب   دستــار  رسـول    خــــدا

      بعد ز چنـدی سـر آن  بـد  سیـر          بُـد  بـر  مختـار  بـروی   سپـــــــر

      باز چو مُصعب سرو سردارشد          دستخـوش  او  سـر  مختــار   شــد

      این سر مصعب بمجازات کـار          تا چـه  کنــد  با  سـر تـو  روزگار؟

      آه که  یک دیـدۀ  بیـدار نیســت          هیــچ  کس  از  درد  خبردار نیست

      نه فلک از گردش خودسیر شد          نه   خم   این   طـاق  سـرازیـر شـد

      مات همینم که درین بندو بست          این چه طلسمیست که نتوان شکست


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com