امان نامه ای که پاره شد

یحیی بن عبدالله حسنی (برادر اعیانی) « محمد نفس زکیه و ابراهیم باخمری » می باشد. محمد و ابراهیم فرزندان جناب "عبدالله محض" ( نوۀ امام حسن مجتبی) می باشند. یحیی در دامان امام جعفر صادق(ع) تربیت یافته بود، و از آن حضرت به نام "حبیب" یاد می کرد. مردی پارسا و پاک دین و مهذب و محدّث بود که به هنگام نقل حدیث می گفت: « حدّثنی حبیبی جعفربن محمد »، اسماعیل بن موسی گوید: دیدم یحیی بن عبدالله بر "انس بن مالک" (پیشوای مذهب مالکی) وارد شد، انس به احترام یحیی از جایش بر خاست و او را در کنار خود نشانید.

     باری؛ زمانی که قتل عام سرزمین فخّ به پایان رسید.(سال 169هـ.ق)، یحیی به همراه برادرش ادریس از ماجرا جان سالم بدر برد. تا چندی پوشیده و پنهان زیست، تا اینکه به همراه عدّه ای از یاران خود از پیروان زیدیّه با ترکیبی ناشناس راه گیلان و مازندران پیش گرفت. مردم آن سامان به او اقبال نموده و مقدمش را گرامی داشتند. کارش بالا گرفت، امامتش عظیم گشت، تا جائی که موجب تشویش خاطر و دل نگرانی هارون الرّشید (خلیفۀ مقتدرعباسی) گردید. با اینحال عبدالله از اطرافیان و همراهان خود دل نگران بود. و این نیست مگر به جهت تقوا و پارسائی که داشت، یحیی همراهانش را بیشتر اهل دنیا می دید تا اهل آخرت، و فهمیده بود که اکثرشان در وادی سیاست غوطه ورند و اگر دین را می خواهند بیشتر برای تأمین دنیایشان می باشد.

     هارون فرمانروائی قسمت شرق امپراطوری اسلام را به فضل برمکی واگذار و ضمن آن دستور داد به هـر قیمتی هست برای دستگیری "یحیی بن عبدالله" اقدام کند. فضل برمکی به یحیی وعده ها داد، با امان نامه ای که شرایط آن را برای یحیی باز گذاشته بود پیشنهاد ترک مخاصمه داد. یحیی به دلیل اینکه نخواست دین خود را به دنیای دیگران بفروشد، لذت سرمایه گذاریهای مادی و بخور بخورها مال دیگران باشد، بهایش را هم که فنای سرمایه های معنوی وی بود، او پس بدهد. لذا با تشخیص عصر نتوانستن، در جهت خلاصی از شرّ یاران دنیا پرست خود و جلوگیری از کشتار انسانهای بیگناه با شرایطی که خود مقرّر داشت، تن به تسلیم داد. صحّت امان نامه ای که هارون الرشید امضا کرد، توسط علما و فقهاء درباری مورد تأیید قرار گرفت و مقدمات تسلیم یحیی فراهم شد.

     یحیی بن عبدالله، هنگامی که از بلاد دیلم به سوی فضل برمکی می آمد با خویشتن همی دعا می کرد: « پروردگارا، تو می دانی که کار من ترسانیدن دل ستمکاران بود. پروردگارا، اگرچه از پیروزی محروم شدم ولی هدفی جز تعظیم و اکرام دین تو نداشتم، غمی نیست زیرا در عوض تو نیز آنان را در آنچه از ثواب و حسنات ویژۀ اولیاء و احباب توست محروم داشته ای.» پس از تسلیم شدن؛ او را با اکرام تمام در هودجی که در یک طرفش فضل و در طرف دیگرش یحیی نشسته بود به بغداد آوردند. هارون مقدمش را گرامی داشت و دویست هزار سکۀ طلا به او بخشید و همچنان با وی با ملاطفت و مهر و محبت رفتار می کرد تا در فرصتی مناسب کارش را بسازد. یحیی نیز همۀ سکه ها را بابت دیون حسین بن علی (رهبر شهدای فخ) پرداخت نمود.

     یحیی تحت نظر در پایتخت می زیست و هارون پی بهانه ای می گشت تا علی رغم دادن امان نامه وی را به قتل برساند، حتی چندین بار توطئه چیدند که یحیی مخفیانه در صدد جمع نیرو می باشد ولی بی نتیجه بود. روزی به دستور هارون عدّه ای را به عنوان شهود دعوت کردند. هارون در حضور آنان گفت: به این مرد بگوئید، از خدا بترسد و آن هفتاد نفری را که هم پیمانش بودند معرفی کند تا امان نامه به حجیّت خود باقی بماند. یحیی در میان آن جمع یک کلام بیشتر نگفت: « من خودیک تن از آن هفتاد نفرم، بمن بگوئید آن امان نامه چه سودی برایم داشت.»؟ متعاقباً به دستور هارون فقهای بغداد را به دارالخلافه فرا خواندند و از آنان در خصوص عدم حجیّت امانی که به یحیی داده بود فتوی خواستند. حاضرین در جلسه که شخصیت هائی همانند: محمدبن الحسن، قاضی ابویوسف، ابوالبختری و حسن بن زیّاد، در میان آنان دیده می شدند، گفتند: این یک سند مطمئنّ و مؤکـّد است و هیچ حیله ای در این سند به کار نرفته است، وانگهی امان نامه را در مدینه فقهائی هم چون انس بن مالک و محمدبن عبدالعزیز دیده و بر صحّتش گواهی داده اند.

     مسرور خادم مخصوص هارون با لحن بی ادبانه ای فقهای عظام را تهدید کرد، در نتیجه "وهب بن وهب ابوالبختری" از ترس خشم هارون، گفت: اگر به دقت در مفادّ آن بنگریم درستی آن زیر سئوال می رود زیرا امان صاحب این سند درهم شکسته، چون این شخص در میان مردم فتنه انگیزی کرده خون مردم را ریخته، لاجرم او را باید کشت، خونش به گردن من. عجب فقهای با دیانتی پیدا می شوند؟ ولی چه باید کرد که ، « تا بود چنین بود و تا هست چنین است » دیگر اینکه؛ ممکن است به من گفته شود چرا مذمّت می کنی در میان آن جمع، فقط یک نفر حاضر به خود فروشی شد. گویم: « یک داغ دل بس است برای قبیله ای.»

     مسرور شادمان به حضور هارون بازگشت. هارون گفت: بگوئید، اگر چنین است شخصاً امان نامه را پاره کند. گویند: ابوالبختری وقتی که امان نامه را با کارد می شکافت دستهایش می لرزید. امّا وقتی هارون آن را دید، گفت: « مبارک است و دستور داد یک میلیون و ششصد هزار درهم به ابوالبختری صله دهند.» ( این هم مبارک است!! و آنانی که در طول تاریخ پایشان را به جای پای ابوالبختری ها نهاده و خون مسلمانان را به بهای درهم و دینار و ریاست چند روزه معامله کرده اند آن هم مبارک است !!) به دستور هارون، یحیی بن عبدالله تحت نظر مسرور خادم در زندانی تاریک و تنگ محبوس گردید. اقوال مختلفی در خصوص قتل او ذکر شده است نهایت اینکه ادریس بن محمد، نوّادۀ یحیی بن عبدالله می گفت: « جدّ من یحیی را به وسیلۀ گرسنگی و تشنگی به قتل رسانیدند.» رحمة الله علیه.


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com