امیر محمد داعی

صاحب کتاب " منتهی الآمال " در ذکر اولاد و احفاد امام حسن مجتبی (ع) آورده است: اسماعیل بن حسن بن زید، از نوادگان امام حسن مجتبی(ع) دارای سه فرزند بود به نامهای « حسن، علی، محمد ». محمدبن اسماعیل چهار فرزند داشت به نامهای « احمد، علی، اسماعیل و زید ». فرزندان زید بن محمد به نامهای: امیر حسن و امیر محمد است. این دو برادر در سال 250 هـ.ق با ــ تلفیقی از اعتقادات فرقۀ زیدیه ــ در طبرستان قیام کردند. امیرحسن ملقب به داعی کبیر به مدت بیست سال و بعد از فوت او برادرش امیرمحمد به مدت هفده سال و هفت ماه در گیلان و مازندران حکومت کردند. گویند: در ایام حکومت امیر محمد روال این بود که در پایان هر سال افزون بر بودجۀ سالیانه، مبالغ بر جای مانده را ما بین فقهاء، قاریان، قریش، انصار و نیز دیگر مردم پخش می کردند. در یکی از سال ها پس از عطای بنی هاشم، نوبت به عطای بنی عبدمناف رسید. مردی به جهت دریافت عطا برخاست، امیر محمد پرسید: از کدامین شعبۀ بنی عبدمنافی؟ مرد جواب داد: از بنی امیّه. امیرمحمد فرمود: از کدام سلسله؟ مرد خاموش ماند! امیر گفت: لابد از بنی معاویه می باشی. گفت: چنین است. پرسید: نسب به کدام یک از فرزندان معاویه می بری؟ مرد خاموش ماند. امیرمحمد گفت: از اولاد یزید هستی؟ مرد گفت: چنین است! امیرمحمد گفت: چه مرد احمقی هستی که بر اولاد ابوطالب امید عطا داری! در حالی که اینان از تو خونخواهی می کنند. اگر از اعمال جدّت بی خبری، آدم جاهلی هستی و اگر با خبری پس آگاهانه خود را در هلاکت افکنده ای!! در این هنگام سادات علوی به خشم مرد را می نگریستند. لکن امیرمحمد گفت: هر که او را بیازارد، سخت کیفر می کنم زیرا خداوند کسی را به گناه دیگری عقاب نفرماید. اکنون گوش کنید برایتان داستانی نقل کنم:

 پدرم زید تعریف می کرد؛ زمانی که ابوجعفر منصور به مکۀ معظمه رفته بود در آن جا گوهری گران بها برایش آوردند که بخرد. منصور تا گوهر را نگریست گفت: صاحب این گوهر هشام بن عبدالملک بود. و من می دانم از او فرزندی باقی مانده به نام محمد، که قطعاً گوهر را او می فروشد. منصور به ربیع حاجب دستور داد: فردا بعد از نماز صبح درهای مسجدالحرام را ببندید، تا همه مجبور شوند از یک درب خارج گردند. آنگاه مواظب باشند که محمدبن هشام فرار نکند. روز بعد، حسب الامر منصور درها بسته شد تا درب خروجی یکی باشد. مردم آرام آرام از مسجد بیرون می رفتند. محمد بن هشام دانست که در پی او هستند. سخت بر جان خویش ترسید ولی نمی دانست چکار باید بکند! در این وقت محمد بن زید بن علی بن الحسین(ع) با او برخورد می کند و از آشفتگی حالش می فهمید که برجان خویش می ترسد. محمد بن زید می گوید: تو را آشفته می بینم، کیستی و از کجائی؟ و او می گویـد: مرا امان می دهی؟ می گوید: در امان منی و خلاصی تو را بر عهـده می گیرم! می گوید: محمد بن هشام بن عبدالملک هستم. تو کیستی؟ او هم می گوید: من هم محمدبن زیدبن علی هستم. ولی آسوده باش که قاتل زید تو نبودی! یادآوری می شود که؛ جناب زید به علی بن الحسین (ع) در سال121هـ.ق در عهد حکومت هشام بن عبدالملک و به دستور او به شهادت رسیده بود.

باری، محمدبن زید می گوید: اکنون در جهت رهائی تو تدبیری اندیشم اگر چه تحملش برایت سخت باشد. محمد بن زید، ردای خود را بر سر محمد بن هشام افکنده و پیچید، کشان کشان و کتک زنان او را به درب خروجی رسانید. به ربیع حاجب گفت: این خبیث شتربان است از اهل کوفه، شتری برای رفت و برگشت به من کرایه داده، بعداً گریخته و شتر را به دیگری کرایه داده است. لطفاً دو تن از ملازمان خود را با من همراه کن تا او را پیش قاضی ببرم. ربیع دو نفر از غلامان خویش با آن ها همراه کرد و بدین ترتیب از مسجدالحرام خارج شدند. همینکه از مسجد دور شدند، محمد بن زید با صدای بلند بر سر محمد بن هشام فریاد زد: خبیث اگر حاضری حق مرا ادا کنی به این دو نفر و قاضی زحمت ندهیم. او هم گفت: یابن رسول الله اطاعت می کنم. محمدبن زید با غلامان گفت: اکنون که بر ذمّت نهاد دیگر شما زحمت نکشید. چون آنان برگشتند محمدبن هشام سر و روی محمدبن زید را بوسید، گفت: پدر و مادرم فدای تو باد، خداوند خود داناست که رسالت را در کدامین خانواده قرار دهد سپس گوهری بیرون آورد و عرض کرد قربانت گردم لطفاً با دریافت این گوهر بر من منت بگذارید. محمدبن زید فرمود: ما اهل بیتی هستیم که در ازای بذل چیزی نمی گیریم. من در حق تو از خون پدرم زید چشم پوشیدم، گوهر چه کنم؟ فقط مواظب باش که منصور سخت در طلب توست. امیر محمد داعی، بعد از نقل این داستان، امر کرد به آن مرد اموی هم مثل یک تن از بنی عبدمناف عطا دادند و سپس دستور داد وی را تا قزوین مشایعت کنند تا سالم به خانوادۀ خود باز گردد. به راستی این گونه حرکات تساهل و تسامح از زیبائی های تاریخ است. ولی افسوس که مصادیقـش را خیلی نمی بینیم. رسول الله (ص) فرمود: « بُعِثتُ عَلی الشَریعَة السَهلةِ وَالسَّمحَة »


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com