بابک و افشین


تاریخ جنبش بابک خرّمی را یکی از حرکت های پرخاشگرانۀ سیاسی ایرانیان علیه اعراب و حکـّام عبّاسی به ثبت رسانده است که در زمان خلافت مأمون آغاز شد و به روزگار خلافت معتصم با قتل بابک، به ظاهر سرکوب گردید. گویند: در ایّام نو جوانی بابک، در کوهستانهای اطراف آذربایجان، گروهی از خرّم دینان به سرکردگی دو مرد به نامهای " جاویدان " و " عمران " با یکدیگر در نزاع قدرت بودند. بابک به سنّ جوانی که رسید با " جاویدان " آشنا شد و در اردوی او از سرکردگان گشت. و چون جوانی نیرومند و قوی هیکل و خوش اندام بود عشقـش بر دل همسر جاویدان نشست. در نبردی که میان جاویدان وعمران در گرفت، جاویدان به قتل رسید. همسرش مدّعی شد که روح جاویدان در بابک حلول کرده است، و خود نیز [ فقط و فقط به احترام روح جاویدان!! ] به همسری بابک در آمد. بدینسان کار بابک بالا گرفت. پیروان بابک برایش شجره نامه ساختند که وی از نسل مطهربن فاطمه دختر ابومسلم خراسانی است. برخی مدعی اندکه: راهزنان و اوباش و فتنه جویان و اهل بدعت بر وی گرد آمدند و در هر حال، در اندک زمان جمع بابک انبوه شد تا آنجا که به جز پیادگان بیست هزار سواره داشت، شهرها و دهکده ها بگرفت و خانه ها و کاشانه ها آتش زد تا آنکه هراسی سخت و بیمی بسیار از او بر دل مردمان افتاد. شاید این رقم اغراق آمیز باشد، امّا در کتابها آمده است که در نبردهای او بالغ بر هزارهزار ( یک میلیون ) انسان کشته شدند.
دکتر زرّین کوب در « روزگاران » می نویسد: « قیام بابک که در رأس خرمدینان ناراضی، شورشگر و دست از جان شسته بر ضدّ دستگاه حکومت، و برای سرنگون کردن سازمان دیوانی و اجتماعی موجود برخاست، برای زمینداران و صاحبان اقطاع که در بهره کشی از رعیّت هیچ گونه انصاف و شفقت نمی شناختند بشدّت مایۀ وحشت شد. دسته های روستاییان و شبانکارگان خشمگین و پرخاشگر که طی سال ها از پرداخت جزیه و خراج و بیگاری و بهره های سخت و سنگین به ستوه آمده بودند، برای آنکه از هر جایی به جمع یاران بابک بپیوندند ناچار شدند در سر راه هرگونه مانعی را از پیش بر دارند. لاجرم از کشتن زمینداران، غارت دهقانان بزرگ، و حتی قتل زنان و کودکان آن ها خودداری نکردند. آوارگان، ستمدیدگان، راهزنان و کسانی که از زندان های سخت بیرون آمده بودند نیز همه جا در بین راه به آن ها ملحق شدند و با این عناصر ناهمگون درهم آمیخته که نیروی انقلاب « بابک » از وجود آنان شکل می گرفت؛ توقیف مخالفان، مصادرۀ اموال، شکنجه کردن و مثله نمودن مالکان و صاحبان اقطاع، که ناظر به دست یابی بر اموال آن ها بودند اجتناب ناپذیر شد. بابک با چنین نیروئی به زودی در تمام آذربایجان موجب وحشت شد و وقتی بر « قلعۀ بَـذ ّ » دست یافت، اکثر مخالفان از بیم آن ها به شهر مراغه پناه بردند و آنجا متحصّن شدند. بابک برای آنکه لشکر خلیفه به یاران وی به آسانی دسترس نیابد شهرها و دیه های اطراف را هم به دست ویرانی سپرد و از آن ها جز خرابه های سوخته و ویران چیزی باقی نگذاشت.»
ابوحنیفه دینوری در « اخبارالطوال » می نویسد: « در زمان خلافت مأمون، عبدالله بن طاهربن حسین مأمورسرکوبی بابک شد، ولی نتوانست کاری از پیش ببرد. چون خلافت به معتصم رسید اندیشه ای جز کار بابک نداشت، برای جنگ با او مردان و اموال فراوان فراهم ساخت و غلام ایرانی خود حیدربن کاوس را که به " افشیـن " معروف بود به فرماندهی سپاه گماشت و او را به آذربایجان روانه کرد. اگر چه قبل از آغاز نبرد بنا به پیشنهاد بابک، در نزدیک درّۀ مشرف به قلعه بَـذ ّ میان او و افشین ملاقاتی به عمل آمد ولی بدون اخذ نتیجه از یکدیگر جدا شدند. بابک پس از بازگشت به اردوگاه خویش، دستور حمله داد. اما خود تاب مقاومت نیاورد. و همین که متوجه شد سپاه افشین از هر سو او را محاصره کرده است، و از طرفی یارانش نیز کشته و سست گشته اند، لشکریان خود را رها نموده و به آهنگ ارمنستان از رودخانۀ ارس عبور نمود. چون بابک از رود ارس گذشت قبل از اینکه خود و همراهانش را به ارمنستان برساند، توسط سهل بن سنباط دستگیر و پیش افشین فرستاده شد. افشین با ارسال فتح نامه به معتصم، اجازه خواست که بابک را همراه خود به دربار خلیفه بیاورد.»
نا گفته نماند بدون شبهه برای مورّخینی که از حملۀ اعراب به ایران دلخورند، قیام و شورش های پرخاشگرانه ای مثل طوفان بابک، با هر مقصد و نیّتی که باشد قابل ستایش و مبارک است، و لذا در صدد هستند با بزرگ نمائی و پاک کردن عیوب، و افزودن پیاز داغ معنویتِ عارفانه آن را به صورت ایدآل نقل و عرضه کنند، مثلاً در همین مورد نوشته اند: می گویند هنگامی که دستهای بابک را بریدند خون بر صورت خویش مالیده، خندید و چنان وا نمود که از بریدن دستهایش رنج نمی برد و روانش از این کار هیچ احساس ناراحتی نمی کند. نیز؛ با کمال تأسف حسّ ایران دوستی بعضی از قلم بدستان ایران معاصر، چنان بر حسّ اسلام ستیزی شان غلبه نموده که حتیّ تراژدی های تاریخی گذشته را بَزَک کرده، و به عنوان سند افتخار از آن در آثارشان یاد می کنند، از آن جمله است؛ حرکت بابک خرم دین، که از آن به عنوان جنبش آزادی خواهی ایرانی در مقابل اعراب یاد می شود. در مقابل، آن هائی که این گونه حرکت ها را عاقلانه تحلیل کرده اند، هرگز حقیقت را فدای مصلحت و یا امیال شخصی خود ننموده، بلکه هر آنچه که وجدان های آگاه و بیدار می پسندد به قلم آورده اند. زیرا با فاسد به نبرد افسد رفتن ــ بدون استثناء ــ حاصلی جز کشتار و زنده به گور شدن دسته جمعی انسان های بی گناه نداشته است. ببینید خواجه نظام الملک چگونه لبّ کلام را بیان می دارد: « خرّمیان از انجام همۀ فرایض دین چون نماز و روزه و حجّ و زکاة سر باز زنند و شراب خواری را مباح شمارند و محرّمات را حلال و زنان را مشترک دانند. گوئی این همه از مبادی مزدک است. این گروه پیوسته هر چه توانند در ویرانی اسلام کوشند و به هیچ یک از اهل بیت دلبستگی ندارند اما [ به قصد فریب و نیرنگ عوام ] نام ایشان را وسیلۀ جلب یاران می کنند تا دعوت خویش را که هدف آن ویرانی اسلام است بسط دهند.» حال به من بفرمائید، اینان که در طول مدّت قریب به بیست سال، غیر از چپاول خانمان، و تطاول عفت و هتک ناموس، و به آتش کشیدن هستی مردم آذربایجان، و بالاتر از همه این ها، به یغما بردن اعتقادات مردم کار دیگری نداشتند، و اعتبار و احترام نصف مردم ( زنان ) را در آن می دانستند که بگویند، اینان جزو مشترکات هستند، اگر پیروز می شدند چه دسته گلی بر تارک ایران و ایرانی می زدند؟ وانگهی پیروان بابک در طول مدّت بیست سال نبرد بی امان اعراب را می کشتند یا ایرانیان را؟ و آیا در ادبیات امروز، صحّه گذاشتن بر تشویق مردم به شرابخواری، شکستن حریم عصمت و عفـّت عمومی، مباح دانستن زنان بر مردان اجنبی، مثله کردن انسان های بیگناه، تخریب و آتش زدن خانه و کاشانۀ ده نشینان بی پناه، به تعطیلی کشانیدن فرائض دینی و گسترش افکار و فرهنگ التقاطی و الحادی و... قیام علیه سلطۀ بیگانه تلقی می گردد؟
 امّا سرنوشت بابک: احمدبن ابی یعقوب در " تاریخ یعقوبی " می نویسد: با پیوستن محمدبن بعیث و هم چنین عصمت کـُردی فرمانروای مرند به بابک، نیروی او بالا گرفت. اما اندک زمانی نگذشته بود که اردوی افشین در منطقه مستقر شد. افشین بر وی امان داد و او درخواست کرد که آن روز را مهلت دهد. افشین گفت منظوری جز این نداری که شهر خود را استوار سازی، اگر به راستی امان می خواهی از رودخانه عبور کن. پس بابک باز گشت و جنگ به سختی کشید و مسلمانان به شهر بـَذ ّ در آمدند و بابک با شش هزار نفر از یارانش گریخت، اسیران مسلمین که هفت هزار و ششصد نفر بودند از شهر بذ ّ بیرون آورده شدند. بابک در حالی که جامه های پشمین پوشیده بود، سوار بر استری شد و افشین به ِبطریقان ( فرماندهان عالیرتبۀ ارتش) ارمنستان و آذربایجان نوشت تا وی را تعقیب کنند و تعهد کرد، به هر کس که او را تسلیم کند یک میلیون درهم جایزه بدهد و از مالیات بلادشان صرف نظر کند، پس بابک نزد مردی از بطریقان به نام سهل بن سنباط رفت، سهل او را دستگیر کرد و به افشین گزارش داد و او کس فرستاد تا وی را تحویل گرفت و مژدۀ فتح و تدبیری را که بکار برده بود به خلیفه نوشت. همچنین علی بن حسین مسعودی در " مروج الذهب " کمی مفصّل تر، می نویسد: کار بابک در دیار « آران و بیلقان » ــ قسمت های شمال رود ارس ــ بالا گرفت و سپاهیان وی در این نقاط تاخت و تاز کردند و او سپاه ها تارو مار کرد و لشکرها بشکست و حکـّام را بکشت و مردم را نابود کرد. معتصم سپاهی به سالاری افشین به دفع او فرستاد، جنگهای بسیار و پیاپی شد، بابک در قلمرو خود به مضیقه افتاد یارانش پراکنده گشتند و کسانش کشته شدند و خود به کوهستان معروف به ـ بدین ـ پناه برد که جزو سرزمین آران و قلمرو بابک بود و هنوز هم به نام وی معروف است. اما وقتی بابک کار خود را تباه دید بگریخت. با برادر و فرزند و خویشان و خواصّ یاران خود به طور ناشناس در لباس مسافرت و اهل تجارت به یکی از نقاط ارمنستان در قلمرو سهل بن سنباط بطریق ارمنی بر سرائی فرود آمد و از چوپانی که نزدیک آنجا بود گوسفندی بخریدند و دربارۀ خرید توشه گفتگو کردند، چوپان فوراً پیش سهل بن سنباط ارمنی رفت و قضیّه را بدو خبر داد و گفت: بدون شبهه این شخص بابک است، وقتی بابک از محل کوهستانی خود فرار کرده بود افشین بیم داشت وی به یکی از کوهستانهای صعب العبور پناه ببرد یا در یکی از قلاع متحصّن شود. یا به کسی از اقوام مقیم آن دیار بپیوندد و نیرویش را تجدید کند. بدین جهت راه ها را بست و با بطریقانی که در قلعه ها و نواحی ارمنستان، آذربایجان، آران و بیلقان بودند مکاتبه کرد و به آن ها وعده های خوب داد. سهل بن سنباط به محض دریافت خبر چوپان، با عده ای از یاران خود بر سرای بابک فرود آمد و به عنوان پادشاه بر وی سلام کرد و... سرانجام به همان حیله وی را فریفته و در بند نمود و کس پیش افشین فرستاد و بدو خبر داد که بابک پیش اوست. افشین چهار هزار سوار مسلح به سرداری " بوماده " نامی بفرستاد که بابک و همراهان او را تحویل گرفتند. سهل بن سنباط نیز همراه بود افشین منزلت سهل را بیفزود و خلعت و نعمت داد و تاج بخشید و محافظان تشریفاتی معین کرد و خراج از او برداشت... افشین بابک را با سپاه همراه آورد تا به سرمن رای ( سامرّا پایتخت معتصم عباسی ) رسید و این به سال دویست و بیست سوم [ هـ. ق ] بود.
امّا سرنوشت افشین از بابِ « ای کشته که را کشتی تا کشته شدی زار »؛ مسعودی می نویسد: هارون پسر خلیفه و خاندان خلافت و رجال دولت از افشین استقبال کردند و او در محل معروف به قاطول در پنج فرسخی سامرّا فرود آمد...برایش پیراهنی از دیبای سرخ زربفت بردند که سینۀ آن با انواع یاقوت و جواهر تزیین شده بود... وقتی به پایتخت وارد شد به احترام تاجی از طلای جواهر نشان بر سرش نهادند با نیمتاجی که همۀ جواهر آن یاقوت و زُمرّد بود و بوسیلۀ طلا به هم پیوسته بود، دو حمایل نیز بدو آویختند و... صاحب اخبارالطوال نیز می نویسد:... « احمدبن ابی دؤاد قاضی معروف به خاطر سخنی که از افشین شنیده بود کینۀ او را در دل گرفت و به معتصم پیشنهاد کرد سپاه را به دو بخش کند نیمی را در اختیار افشین و نیم دیگر را در اختیار اَشناس بگذارد و معتصم هم چنان کرد. افشین از او خشمگین و سخت اندوهگین شد و کینه اش شدت یافت. سپس اِبن ابی دؤاد به معتصم گفت: ای امیرمؤمنان! ابوجعفر منصور با خیرخواه ترین فرد از خواصّ خود دربارۀ ابومسلم خراسانی مشورت کرد، او گفت: « ای امیر مؤمنان، خداوند متعال می فرماید: اگر در آسمان و زمین الهه یی جز خداوند می بود هر آینه کار آن دو به تباهی می کشید. و منصور به او گفت: بس است و ابومسلم را کشت. بیدرنگ معتصم نیز به إبن ابی دؤاد گفت: تو را هم بس است، فهمیدم. [ سپس ] کس فرستاد تا افشین را کشتند. آورده اند: که جامه از تن او بیرون آوردند و او را ختنه نشده یافتنـد.» عجب روزگاری است! وقتی نیاز داشتند مبسوط الید فرستادند دشمن شماره یک خود را بوسیله او نابود کردند، که اگر افشین نبود، بابک دمار از روزگار خلافت عبّاسی در می آورد. امّا وقتی رفع نیاز شد، کشتند بعد هم به سردار و امیر لشکر دیروزی خود که ــ پیراهن دیبای زربفت پوشانیده و تاج جواهرنشان بر سرش گذاشته بودند ــ با کمال وقاحت و بی شرمی، تهمت زدند که ختنه نشده است، یعنی اصلاً از اول مسلمان نبود! یعنی افشین مجوسی بود! تف بر این روزگاری که همواره إبن الوقت های سیاست پیشۀ چند رو با کردار نحس شان همۀ روسپیان عالم را روسفید می کنند و دردا که « تا بود چنین بود تا هست همین است »


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com