نصایح أبوحازم

ابوحازم سلمة بن دینار مدنی، از راویان و شاگردان امام سجاد (ع) که در ایام حیات اصحابی چون عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر بدنیا آمد و از محضر سهل بن سعد ساعدی یکی از یاران رسول خدا استفاده نمود و احادیث رسول الله (ص) را از ایشان شنیده و روایت کرده است. گویند؛ ابوحازم اصلش فارسی و مادرش رومی است. سلیمان بن عبدالملک بن مروان در سفر حج بود که در مدینه اُتراق کرد. روزی پرسید آیا در مدینه کسی وجود دارد که یاران رسول خدا (ص) را دریافته باشد تا ما از پندهایش بهره گیریم. گفتند: آری ای امیرالمؤمنین، ابوحازم اعرج ( لنگ) در حال حیات است. خلیفه گفت: ابوحازم اعرج دیگر کیست؟ همنشینان گفتند: او سلمة بن دینار عالم و پیشوای مدینه می باشد که تعدادی چند از یاران رسول خدا(ص) را درک کرده است. خلیفه گفت: او را با احترام به نزد من فرا خوانید. اطرافیان خلیفه رفتند و او را با خود به نزد خلیفه آوردند، چون ابو حازم بر خلیفه وارد شد، خلیفه او را در کنار خود نشاند و گفت: ای ابوحازم این چه ستمی است که در حق ما روا می داری ؟ ابوحازم گفت: کدامین ستم؟ خلیفه گفت: همۀ مردم به ملاقات ما آمدند مگر شما. ابوحازم گفت: ستم پس از شناخت است، و شما تا امروز مرا نمی شناختی و من نیز شما را ملاقات نکرده بودم. خلیفه گفت: ای اباحازم مسائلی مهم در درون خویش احساس می کنیم که دوست داریم با تو بازگو نماییم. ابوحازم گفت: آن ها را باز گوی. سلیمان از وی پرسید: چرا ما از مرگ بیزاریم؟ ابوحازم گفت: برای اینکه دنیایتان را آباد و آخرتتان را ویران کرده اید و لذا دوست ندارید از آبادانی به ویرانی منتقل شوید. پرسید: حضور ما در پیشگاه الهی چگونه است؟ گفت: حال نیکوکار چون مسافری است که خوشحال به سوی خانه و کاشانۀ خود بر می گردد تا از رنج و تعب سفر راحت شود و امّا بدکردار همانند بردۀ فراری است که او را به زور سوی آقایش می برند. سئوال کرد: کدام عمل بهترین اعمال است؟ ابوحازم گفت: ادای واجبات و اجتناب از محرمات. سلیمان گفت: کلمۀ عدل چیست؟ گفت: کلمۀ حقی که بر زبان برّانی در نزد کسی که از او بیم داری و هم به او امید می داری. پرسید: عاقل ترین مردم کیست؟ ابوحازم جواب داد: آن کسی که اطاعت خدا کند. گفت: جاهل ترین مردم چه کسی است؟ گفت: آن کسی که آخرت خود را برای دنیای دیگری بفروشد. سلیمان گفت: مرا موعظۀ موجزه کن! ابوحازم گفت: سعی کن که خدا نبیند تو را در جاهائی که از آن نهی فرموده است، و ببیند تو را در آنجاهائی که امر به آن کرده است. سلیمان به شدت گریه کرد. اطرافیان خلیفه به ابوحازم گفتند: این حرف ها چه بود که در محضر امیر گفتی و خاطر مبارک حضرتش را مکدّر کردی. ابوحازم گفت: ساکت باشید؛ حق تعالی از علماء عهد و پیمان گرفته که علم خویش را بر مردم ظاهر کنند، و با این سخن مجلس سلیمان را ترک کرد.

اما در خصوص اینکه سلیمان دنیایش را چه سان آباد کرده بود. گویند: سعید بن عبدالملک کنیزکی زیبا و دلـربا بنـام " ذ َلفـا " را به یک میلیون درهم خریده بود. ( بدیهی است که پولش را از بیت المال مسلمانان پرداخته بود ) وقتی مُرد، سلیمان آن کنیز را تصاحب کرد. روزی سلیمان دستور داد: در " دِیر رهبان " خیمه و خرگاه و بساط عیش فراهم کنند. ذلفا را نیز با خود به نزهتگاه برد. " یَسار " آوازه خوان مشهور هم جزو ملتزمین رکاب بود تا به حضرت امیرالمؤمنین!! بد نگذرد. امّا به یسار تأکید شده بود که حق ندارد بی إذنِ أمیرالمؤمنین، خلیفۀ مسلمانان جهان آواز بخواند. از قضا شبی دوستان ِ یسار از او در خواست کردند و بر خواستۀ شان هم اصرار ورزیدند که آواز بخواند. یسار به خیال اینکه شب از نیمه گذشته و خلیفه در خواب است، شروع کرد به آواز خواندن. آوازش به گوش ذلفا رسید. بی اختیار از چادر خلیفه بیرون پرید. ازشدت هیجان گریه می کرد، بشدت می لرزید و فریاد می کشید. سلیمان، یسار را به مرگ تهدید کرد ولی یسار گفت: یا امیر المؤمنین! با مرگ من از حظ ّ و التذاذ صدایم محروم می شوی. سلیمان گفت: کاری می کنم، زنان در تو حظـّی نداشته باشند و دستور داد او را أخته کردند. سپس به عثمان بن حیّان حاکم مدینه نوشت: آلت مردان همۀ آوازه خوان های مدینه را ببرید. متأسفانه تاریخ بر این حقیقت گواه است؛ کم نیستند افرادی مثل سلیمان بن عبدالملک که دمدمی مزاج اند و حال به حال می شوند، از یک طرف نمی توانند از لذت گناه دل ببرند، از طرف دیگر وجدان دینی از داخل نهیبشان می زند و لذا پیوسته بین بهشت و جهنم پرسه می زنند. البته در حالت عادی که چنین اشخاص خودشان با خودشان مشغولند شاید از باب صلاح مملکت خویش خسروان دانند خیلی مشکل آفرین نباشند. لکن بدبختی مضاعف زمانی است که چنین کسان در مصدر امور قرار بگیرند آن وقت وامصیباست. باری بعد از مرخصی ابوحازم، سلیمان برایش مالی فرستاد ولی او قبول نکرد و بر گردانید و سفارش کرد: « به خدا قسم من آن مال را برای تو نمی پسندم پس چگونه بر خویشتن روا دارم.» ابوحازم در سال140هجری قمری و در سن 80 سالگی در حالی که در مسجد النبی در حال سجده بود جان به جان آفرین تسلیم نمود و از دنیا رخت سفر بر بست، رحمة الله علیه.


Copyright © 2010 seyyidparpanchi.com